تفصیلی در باب دستاورد

خیلی به این فکر میکنم که اگر تحت جو از ایران نرفته بودم و در آن شرکت سر تخت طاووس به آن کار حمالی با ساعتی سه و پانصد ادامه میدادم و از دانشگاه تهران انصراف نمیدادم و میماندم تا مدرکش را بگیرم چه میشد؟ الان کجا نشسته بودم اگر پذیرش برایم نمیامد یا اصلا خودم مدرک و دفتر دستک نمیفرستادم این کشور آن کشور که بروم؟ خیلی فکر میکنم که کجا بودم. شاید مادر دو تا بچه بودم؟ شاید ازدواج کرده بودم و طلاق گرفته بودم و دو بار زندگی عوض کرده بودم. شاید مشغول دلالی بودم؟ لابد هیچ وقت هم به آن هم کلاسی بسیار زیبایم چیزی نمیگفتم. نه سال پیش، وقتی فهمیدم شیش ماه دیگر میروم و از آن زندگی کنده میشوم و آن همکلاسی را ممکن است دیگرنبینم، دیدم چیزی برای از دست دادن یا خجالتی برای کشیدن ندارم.  به امیر گفتم از تو خوشم میاید. این عین جملاتی بود که گفتم. دقیقا یادم است اینها را در پیتزا پنتری میدان شعاع گفتم. گفتم آیا مجردی؟ و وقتی گفت فعلا بله، گفتم بلی یا خیر، من از تو خوشم میاید. مابین حرفها گفتم این پنج شنبه جمعه با برادرم و دوست دخترش و یک سری دوستهایشان میرویم شمال، میرویم نمارستاق کوهنوردی و چادر میزنیم. گفتم بیا با ما. گفت نه بابا، بیخیال. من با داداشت کجا بیام؟ خودش داشت میرفت با رفقایش نمک آبرود و میلی نداشت بیاید با داداش دختری که یک ترم تو دانشگاه دیده بود زیر یک چادر بخوابد. وقتی از شمال برگشتیم زنگ زد گفت دارد میرود مهمانی خدافظی یک دوستش که از کانادا آمده. پرسید آیا میروم با او؟ رفتم. بعدها گفت انتظار نداشت بیایم و حتی قصد نداشت از من بخواهد بیایم. همینطوری زنگ زده بود و تیری در تاریکی انداخته بود. آن شب on call  بودم که بروم بالا سر یک سوئیچ در مرکز مخابرات و مقنعه ام همراهم بود و نگران زنگ مدیرم بود. تا مدیرم بهم خبر داد که خودش میرود اگر لازم بشود و معافم کرد. آن شب برای اولین بار امیر مرا بوسید. گردنم را بوسید. و من اینطور نبود که بوسیده نشده باشم در زندگی. اما بوسیده شدن ناغافلی که ندیدم میاید به پشت گردن و گوش چپم بشیند، خاطره انگیز ترین بوسه ی زندگی ام است.

نیگاه میکنم که چه قدر زندگی رندم و الله بختگی است. اگر قرار نبود بروم، به امیر در پیتزا پنتری وقتی برای بار دوم داشتم با او غذا میخوردم، نمیگفتم از تو خوشم میاید. اصلا کلا هیچ وقت آن روز خردادی سال هشتاد و پنج  با امیر در آن رستوران زیرزمینی ساکت در یک نقطه جمع نمیشدیم. او هم هیچ وقت جلو نمیامد. او اینطور نیست که چیزی یا کسی چشمش را بگیرد و بیوفتد دنبالش. اینقدر ساده. آن بوسه هیچ وقت اتفاق نمیوفتاد.

یکی از رفقایم از من پرسید دستاورد در زندگی چیه؟ ما چی به دست آورده ایم؟ میگفت به نظرش رتبه ی کنکور و شریف رفتنش دستاورد می آمده، اما این روزها بعد از سالها، و بعد از مهاجرت، اینها دارد از دستاوردهایش محو میشود. (این اتفاق مبارکی است که شاید برای همه ی فارغ التحصیلان دبیرستان های باهوشان و دانشگاه های خاص بیوفتد و اسم مدرسه شان را از فضایل شخصیتی شان حذف کنند) حرفهایش من را فکری کرد. که با زندگی ام چه میکنم و چه کرده ام. کار چس فیلی دارم. در رشته ای دکترا گرفته ام که به نظرم مسخره میاید و اگر دوباره انتخاب کنم یا ادبیات و خبرنگاری میخوانم یا میروم روانشناسی میخوانم، نه علوم کامپیوتر و تکنولوژی و برنامه نویسی ! دوستانی دارم که هدفشان در زندگی این است که شرکت خودشان را بزنند و کار مفیدی در دنیا بکنند، یک عده شان استاد دانشگاه شده اند و واقعا محقق اند. من هیچ چیز خاصی نیستم، ولی انگار بازی تمام شده است، باختن بازی در دنبال کردن چیزی که واقعا دوست داشته ام را پذیرفته ام. قبول کرده ام که با زندگی ام کار خاصی نمیکنم و در دنیا اثر خاصی نمیگذارم. قرار نیست بگذارم. کارم قبض ها را میدهد و اثری که در دنیا میگذارم پولدار کردن رئیس بزرگم است. فکر میکنم اینطور میشود که آدمها بچه دار میشوند، و تمام نشدن های زندگی خودشان را لیست میکنند و بچه ای درست میکنند که تمام کارهایی که خودشان نکردند را بچه بکند.

این را میدانم که از ایده آل هایی که در سنین مختلف داشته ام خیلی فاصله گرفتم. وقتی خیلی جوان تر بودمم چپ گرا بودم. ذهنم نگران بی عدالتی های دنیا بود. افکار ایده آلیستی داشتم در مورد تقسیم برابر ثروت و برادری و برابری. جالب است در خیالهای شونزده سالگی ام ایده آلم این بود که رهبر یک جنبش اجتماعی-سیاسی انقلابی ِ ایران باشم و ممکلت را تکان بدهم و رهبری ملت را به دست بگیرم. به همین بلاهت که عرض شد. بعد نظراتم معتدل تر شد و خیال پردازی ام شد که آقا جنبش سیاسی به درد نمیخورد و باید یک حرکت اجتماعی و فرهنگی عظیم در راه مبارزه با بیسوادی و جهل و اینها کرد. اینها مال وقتی بود که ذهنم هنوز وقت برای خیال پردازی داشت. وقتی وارد دنیای «واقعی!» شدم و این ور آن ور کار گرفتم و مالیات دادم و وزن زندگی به من فشار واقعی آورد باز هم معتدل تر شدم و خیالاتم به این محدود شد که وقتی بازنشست شدم و کارهایم را در این زندگی ام کردم، برمیگردم به زندگی ایرانم و مثلا مدرسه ای یا کتابخانه ای چیزی میزنم و خودم اداره اش میکنم. کار فعلی ام من را از یک چپ معتدل به یک راست واقعی تبدیل کرد. دیگر به تقسیم برابر ثروت اعتقاد ندارم و به نظرم چپهای دنیا در زندگی شان کار طاقت فرسای طولانی نکرده اند و مالیات سنگین روی حقوقی که برایش جون کنده اند، نداده اند تا بدانند دنیا جای مفت خوری و تقسیم عادلانه ی غنائم نیست. دنیا جای ناعادلانه ای است که دزدها و دغلها برنده های بزرگ اند و کارمندان سرشان کلاه بزرگ میرود و بیکارهای علافی که سوبسید دولتی میگیرند و از صبح تا شب در منزلی که دولت اجاره اش را میدهد علف میکشند هم چیزی از دزد کمتر نیستند اما خوش به حالشان. سابقا به مالیات اعتقاد داشتم. الان که هر بارمالیات بر در آمدم را چک میکنم به سوسیالیسم لعنت میفرستم. در این میان از امپریالیستم هم میترسم. میدانم حرص بشر ته ندارد.

در این میان کار فرهنگی و جنبش در ایران که بشود دستاورد من ته لیست قرار ندارد، کلا در لیست قرار ندارد. رویای بازنشستگی ام این است که در یک ساحل بعید در مکزیک یک ویلا بخرم و اقیانوس را تماشا کنم تا بمیرم. چون معنای خاصی در زندگی پیدا نکرده ام. تنها معنای زندگی این است که لذتش را ببری تا وقت هست، که لازمه اش این است که کمک کنی بقیه در اطرافت رنج نبرند. همکاری و برابری نسبی یک مقدارش لازم به نظر میاید که تعادل نسبی برقرار بشود که هر کس دنبال خوشی های خودخواهانه ی خودش به راحتی برود. دیگر کنار آمده ام با خودم که خودخواهم و -افسرده ام میکند اما- اعتقاد دارم بقیه ی عالم هم خودخواهند و صرفا خبر ندارند.

باری، بعضا احساس جرقه میکنم. که شاید من باید دنبال یک کاری را جدی بگیرم. دستاورد به دست بیاورم. اما لختی سکون دارم. پای تلویزیون و سریالهای سرگرم کننده با پیتزا در آغوش کسی که دستاوردم محسوب میشود جرقه را خاموش میکنم. هر شب. هر شب.

Tagged with: , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

در لوس آنجلس

شرکت فعلی برای چهار هفته ی آینده مرا با کار بمباران میکند تا از آخرین فرصتها برای بیگاری کشیدن هم استفاده کرده باشند. توافق کردم که به جای دو هفته پنج هفته بمانم و یک پروژه در لوس آنجلس انجام بدهم برایشان. هیجان زده بودم لوس آنجلس را ببینم. هواپیما در تاریکی به لوس آنجلس رسید. شهر از بالا دیدنی بود. چه قدر بزرگ است این شهر. چه قدر پت و پهن و چه قدر قد ساختمانهایش کوتاه است. فقط آن هسته ی مرکز شهرش برجهای بلند دارد. بقیه شهر همه چیز  حداکثر سه طبقه است. از بالا میشد شاه راه های بزرگ پر از ماشین را دید. بزرگراه ها مثل رگهای پرخون می مانست. ترافیک را میشد از توی هواپیما حتی دید. چه جای شلوغی.
همیشه از آمریکا رفتن متنفر بودم. با پاسپورت ایرانی به صورت تاریخی مثل یک تکه پشکل گرم تازه برخورد میکنند. یکی دو سالی است که اخلاقشان دم مرز با پاسپورت ایرانی معتدل تر شده. اینبار پاسپورت کانادایی ام را با افتخار در دست میفشردم. اما باز هم ویزا لازم داشتم. لب  مرز باید ویزای کار موقت میگرفتم. نشاندن مرا توی اون اتاق مخوف چکهای امنیتی و انگشت نگاری. آنجا برای من سالها اتاق وحشت بود. اینبار هم با اینکه پشت پاسپورت کانادایی ام قائم شده بودم همچنان اضطراب داشتم. بعد از اینکه نیم ساعتی مرا کاشتند تا سبز بشوم و آمد و شدهای متنوعی دیدم از قبیل پیرمردی که با چند دانه سیب دستگیر شده بود، بالاخره صدایم زدند برای مصاحبه ی ویزا. حواسم هنوز به پیرمرده و سیب هایش بود. ظاهرا نمیشود از مرز میوه و سبزی رد کرد. سیبهایش را ضبط کردند و راهی شد. در این میان طرف مدارک مرا چک کرد و سوال و جواب میکرد که شغلت چیست و مگر در کالیفرنیا خودمان لنگه ی تو را نداشتیم و مگر تو چه تحفه ای هستی که باید هر هفته بیایی و بروی و این کار را انجام بدهی. گفتم حضرت والا من خودم هم نمیدانم. مامورم و معذور. بالاخره تصمیم گرفت که ویزای کار موقت به من بدهد و قال قضیه را کند و مهر را زد. فکر نمیکردم اولین کاری که با پاسپورت خارجکی ام بکنم ویزا گرفتن باشد. اما ظاهرا ناف ایرانی ها را با عملیات ویزا گرفتن بریده اند و اگر ولشان کنی فقط میخواهند پاسپورتشان را با مهر گلگون کنند.
باری، لوس آنجلس تحفه ی خاصی نیست. بدون اتومبیل نمیشود حتی مستراح رفت. نمیتوانی زندگی ات را بر پایه پیاده رفتن سر کار و با دوچرخه این ور آنور رفتن بنا کنی. شاه راه های بزرگ و خانه های بزرگ و فاصله های دور و سیستم حمل و نقل عمومی افتضاح عقب مانده ی بدوی بهشت صنعت اتومبیل آمریکا را ساخته است. ظاهرا وقتی لوس آنجلس را میساختند صحبت مترو بوده اما لابی صنایع خودروسازی پروژه را منحل میکند و به جای سیستم حمل و نقل شهری فقط بزرگراه میسازند. نتیجه اش اینکه لوس آنجلس یک تونل بی انتهای ترافیک است.
هنوز خیلی جایی را ندیدم. پروژه ام سنگین است و مدیرم یک دیوانه ی به تمام معنا است که هر نیم ساعت یکبار یه خرده فرمایش جدید دارد و هر یک ساعت یکبار راپورت کامل فلان موضوع را میخواهد و اولین مشکلی که از هر دست نوشت من میگیرد غفلت من در گذاشتن نقطه ته جملات است. هر شب تا ده شب در هتلم به بیگاری ادامه میدهم. نمیفهمم چرا نمیشورم طرف را بگذارم کنار وقتی فقط چهار هفته ی دیگر اینجا هستم و به احتمال قریب به یقین این بابا را در عمر پربرکتم دیگر نخواهم دید.

باری . دیشب وقت کردم بروم بولوار هالیوود جایی که اسکار برگزار میشود را ببینم، با آن ستاره های کف خیابان برای ستاره های سینما. محشر غوغایی بود. یکمی گشتم تا همبازی بچگی هایم آمد دنبالم و در آن شلوغی بدون تکنولوژی موبایل و صرفا بر اساس اقبال بلند مرا یافت. پونزده سال ِ پیش از ایران رفتند. همسایه ی طبقه ی اول در ساختمان ما بودند. سه تا بچه داشتند و من با پسر دختر بزرگ ترشان هم سن و سال بودم و از وقتی یادم است همبازی بودیم. میشود گفت اولین دوستی که در زندگی داشتم دختر آنها بود. آنها یهودی بودند و آداب رسوم خودشان را داشتند. از بچگی مشاهده میکردم که شنبه ها دست به اجاق نمیزدند و چراغ روشن نمیکردند. مادرشان غذای بچه ها را می آورد میداد مادرم داغ میکرد و میداد به بچه ها. قاعدتا مایکروفر هم بعدها وارد لیست دست نزن ها شد. تاریخچه ام با دخترشان مثل یک داستان هزار ساله است. طولانی است. بکر است. هیچ سیاست ورزی و حسادت یا رقابت یا خدشه ای بین ما در آن دنیای کودکی نبود. تمام فرقهای آداب رسومی عجیب شان برایم قبول شده بود. انگار که اصلا زندگی یعنی که همسایه ی طبقه ی اول هر ساختمانی باید یهودی باشند و ما غذایشان را گرم کنیم و اگر بچه ای در مدرسه یا آشناهایمان این تجربه را نداشت غیر منطقی میبود.

بعد بزرگ شدیم. بیست بار توضیح داده ام، از نوجوانی ام چیز زیادی نفهمیدم. دائما داشتم به مدرسه، درس و کنکور فکر میکردم. دختر همسایه مان از همان اول مدلش این بود که برود شهریور دوباره امتحان بدهد و با بخت و اقبال تجدید ها را رد کند و قاعدتا راه مان سوا شد. وقتی که نوجوان بود پدرمادرش از طریق اتریش و پادرمیانی سازمان ملل رفتند آمریکا و در لوس آنجلس فرود آمدند. دیگر هم را ندیدیم. تنها خبری که داشتم این بود که دو سه سال بعد ازدواج کرد. و بعد دیگر هیچ. انگار شریان ارتباطی آن هم از نوع از گوشه کنار اخبار شنیدن ها قطع شد. تا چند سال پیش که در فیسبوک من را پیدا کرد و یکی دو باری پیغام پسغام دادیم. سه تا بچه داشت و جای پولداری لوس آنجلس زندگی میکردند. باز هم دیگر هیچ تا اینبار. از هتلم تا خانه شان یک ساعتی در ترافیک راه بود. تاکسی گرفتم رفتم تا هالیوود بولوار که جای قرارمان بود. توی شلوغی و جمعیت به هم برخوردیم. وای. یک زن بزرگ شده بود. مادر سه تا بچه. ده سال بود ازدواج کرده بود. به قول خودش درب و داغان شده بود. اما به نظر من خیلی زیبا و خانوم بود. چشمهایش ناز داشت. حرف زدنش اطوار داشت. منظورم توی سر اطوار زدن نیست. اداهایش دلنشین بود. دوست داشتم تماشایش کنم. انگار ته یک فیلم سینمایی طولانی که دوست داشتم را دارم تماشا میکنم. غش غش میخندید و تعریف میکرد که نه درسی خوانده نه دوست دارد کار کند. کارگر دارد هر روز هفته و شوهرش بچه ها را رفت و روب میکند. میخندید و میگفت این شوهرم تا مرا دید آن موقعا یقه ی من رو گرفت نگذاشت درس بخونم. منم که تنبل، زنش شم ! باز هم با غش غش و میگفت هیچی انگلیسی یاد نگرفته این سالها. نمیتوانست حتی با خیال راحت سفارش غذایش را به گارسون انگلیسی زبان بدهد. اما تا گارسون مکزیکی سراغمان آمد، زد کانال اسپانیایی و تند تند حرفهایش را زد. من چشمهایم و گوشهایم دوربین شده بود و با ولع میبلعید این مکالمه را.

بعد من را برداشت برد خانه اش که بچه هایش را ببینم. سخت بود باور اینکه آن سه تا بچه، آن دختر کوچک موفرفری و پسربچه های تخس، بچه های همبازی ام بودند. همانقدر شوکه ام کرد که تصور اینکه برادرم دو تا بچه دارد و از سر و کولش بالا میروند و به او میگویند بابا. مادرش را که دیدم گریه ام گرفت. رفته بودند خونه ی دخترشان دربست نشسته بودند منتظر من. خیلی ماچ و بغلم کردند. میگفتند باورشان نمیشود آن دختر کوچولوی آن موقعا باشم. صحنه ی سورئالی بود دیدن آدمهایی که یکهو پونزده سال پیش دیده ای و بعد دیگر ندیده ای و انگار افتاده ایم در یک جعبه ی بزرگ، جعبه را محکم تکان داده اند و همه چیز پخش و پلا شد، اما ما توانسته ایم باز هم در یک مکان و زمان دوباره هم را پیدا کنیم داخل آن جعبه ی حوادث روزگار. بعد پسر بزرگ شان آمد خانه ی خواهرش که مرا ببیند. او هم همبازی ام بود و خیلی کتک کاری میکردیم. بچه ی تخس و بی ادبی بود آن موقعا. مرد گنده ی بلندی شده بود که حقیقتا از دیدنم خوشحال شد. همه شان سراغ شوهرم را میگرفتند. در فرهنگ شان خیلی عجیب بود که من برای کارم شوهرم را میگذارم و میروم سفر کاری. انتظار شان این بود که یا همچین شغلی اختیار نکنم یا شوهر مرا همراهی کند در سفرها. قاعدتا با مردمان اینطوری حال نمیکنم، اما مثل بچگی هایم، همه چیزشان را قبول داشتم و برایم قابل قبول بود که خیلی نگران بودند من هنوز بچه ندارم و اینقدر درس خوانده ام و وقت هدر داده ام اما به تولید مثل نپرداخته ام. دیگر توضیح ندادم که کجای کارید، اطرافیانم به من غالبا گوشزد میکنند به محض اینکه حامله بشوم با من قطع رابطه خواهند کرد. توضیح اینکه من از چه فضایی میایم در هوای لوس آنجلس سخت بود.

دو هفته دیگر اینجا هستم. اما برنامه ی خاصی برای سرگرم کردن خودم ندارد. هر روز میشمارم چند بار دیگر باید در این هتل مغموم سر کنم و بین شرکت مشتری و هتل در آفتاب داغ پیاده بیایم و بروم. منتظرم برای پایان.

Tagged with: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

داستان یک پایان

پریروز از کارم استعفا دادم.

وارد شدن به این شرکت و این دنیا یک سالی طول کشید. قابل تصور است کمپانی معظمی که یک سال معطل میکند تا کسی را استخدام کند و هفت بار مصاحبه و ببر و بیار دارد، لابد بیرون آمدن ازش هم راه طولانی دشواری خواهد بود.

نامه ی استعفایم را تایپ کردم. نامه را پرینت کردم و امضا کردم و به یکی از شریک های کوچیک شرکت مسیج دادم که وقت دارد دو دقیقه؟ گفت بیا. نامه به دست رفتم دم در. اضطراب داشتم. احساس گناه میکردم. ولی باید این قدم را برمیداشتم. باید میامدم بیرون. آنها در ذهنم بت معظم بودند. مهمترین شرکت دنیا بودند. من انگار که بارگاه حق تعالی راه پیدا کرده باشم چه قدر شاکر و راضی بودم. دو سال بعد احساس میکردم که نه دختر، نه، موش نباش. ساده نباش. اینجا ته دنیا نیست. بزن بیرون. بنابراین نامه به دست، مضطرب، در اتاق رئیس کوچک را زدم. نامه را که دستم دیدم فهمید. گفت، اووه. نامه دستته!! خندیدم. خواستم بگم سخت ترش نکن. ولی دیدم لازم نیست اعتراف کنم که کار سختیه. گفتم میتونم بشینم؟ و صندلی را گرفتم کشیدم طرفم و بدون اینکه صبر کنم جوابی بده نشستم.

متوجه شدم او هم اضطراب دارد. اما میخندید. از اینکه خنده های سرد. من هم میخندیدم. از این خنده های از سر استرس. از سر اینکه بلد نیستی صورتت را طور دیگه ای نگه داری که ترست را بیرون نریزد. نمیدانم چرا حتی وقتی میخواستم استعفا بدهم هم ازشان میترسیدم. توضیح دادم که یک موقعیت بهتر جلوی پایم سبز شده و میخواهم بروم. سعی کرد به من بگوید که آن موقعیت اینقدر که فکر میکنی خوب نیست. بالاخره یاد گرفته ام که نبردم را انتخاب کنم. و این نبردی نبود که لازم نبود درش برنده بشم. اجازه دادم هر چه قدر میخواهد حمله کند. گفتم متشکرم از اینکه نگران من هستی. بهش فکر میکنم و نامه ی استعفایم را گذاشتم روی میز. گفتم میتوانم بیشتر از دو هفته بمانم و کمک کنم اوضاع  را راست و ریست کنم. گفت باید با رئیس بزرگ صحبت کند.

برگشتم سر میزم و تلفنم زنگ زد. رئیس بزرگ بود. دستپاچه شدم. من و رئیس بزرگ دو دفعه تا حالا پای تلفن حرف زده ایم. یکبار پارسال زنگ زد بگوید بهم افزایش حقوق میدهند و یکبار دیگه هم یادم نمیاید قضیه چی بود. تو لابی هتل معطل من شده بود و به من زنگ زد گفت کجایی. و حالا شاید برای بار آخر. گفت اگرمیشود بروم در اتاقی بشینم که بتوانم در را ببندم. رفتم توی دفتر خودش نشستم. در را بستم. منشی اش را دیدم که من را نگاه میکرد. با امید. با اضطراب. منشی اش زن بلوند چشم آبی میانسالی است که فوق العاده مظلوم است. توصیف اش را قبلا نوشته ام. شاید امید داشت من به رئیس بزرگ مفصل برینم. اما من چنین قصدی نداشتم. مظلوم نمایی کردم. گفتم من برای کار درخواست نفرستادم. شرکته خودش آمد دنبال من. نه رقیب تان است نه مشتری. یک شرکت نوپای جوان است که دارد سریع بزرگ میشود. رئیس بزرگ هل بود، معلوم بود علاقه ای ندارد به این داستانهای من. زنگ زده بود من را منصرف کند. گفت اگر قرارداد را با آنها امضاء نکرده ای لطفا بگو. بگو من چه میتوانم بکنم که بمانی. من فکرهایم را کرده بودم از قبل که قضیه را به کثافت کاری نکشانم و نگویم اینها اینقدر پول میدهند، بیا اینقدر بده که بمانم. تصمیم گرفته بودم که چسب زخم را محکم و یکباره بکنم و برود پی کارش. بنابراین احمدی نژاد بازی در آوردم. در جواب اینکه آیا قرارداد را امضاءکرده ای پرت و پلا گفتم. گفتم که من میخواهم به شرکت شما کمک کنم که خروج من بی دردسر باشد. میتوانم شیش هفته بمانم و کارهای نصفه مانده را انجام بدهم. رئیس بزرگ گفت به نظر میاید که من نمیتوانم کاری کنم و احتملا قرارداد را امضاء کرده ای. میتوانم بپرسم چه قدر بیشتر میدهند؟ میدانستم میخواهد بحث عدد و رقم پیش بکشد و چیزکی بذارد روی حقوقم. میدانستم میتوانم حقوقم را زیاد کنم و بمانم همانجا که بودم و خون در شیشه شدن را ادامه بدهم. ولی میدانستم بابت پول زوری که با این تئاتر ازشان گرفتم طی سال آینده کبابم میکنند. فلذا گفتم خیر، میل ندارم عدد حقوقم را که یک مسئله ی شخصی است با کسی تسهیم کنم، نه در این شرایط، اما بنا به احترامی که برایتان قائلم، میتوانیم برویم آبجو بزنیم یکی دو ماه دیگر و صحبت کنیم. گفت فکر خوبی است.

دیدم قدم بزرگی برداشتم. مردی که ازش میترسیدم و رئیس بزرگ بود و در آن قله های دورِ دست نیافتنی پشت ابرها قائم بود، را دعوت کردم آبجو که بهش اعتراف کنم چه قدر حقوق میگیرم و او راضی است به این شرایط. چند تا کلمه ی مهربان دیگر رد و بدل کردیم و قطع کرد. اما فردا صبحش مرا باز برد برایم چایی خرید و در یک گوشه ی خلوت یک کافه ی دور از شرکت نشستیم. گفت خب بگو. انتظار داشت سفره ی دلم را باز کنم و توضیح بدهم که استثمار گرند و من میخواهم بروم و پشت سرم را نگاه نکنم. میخواست انتقام بگیرم. اما میل به اینکه انتقام بگیرم نداشتم. از کار جدید گفتم، از شوهرم گفتم، و بعد دیدم بهتر است چاپلوسی کنم، گفتم که چه قدر شرکت جای خوبی بود، چه قدر خودش رهبر خوبی بود، چه قدر باهاشان حال کردم. گفتم شاید یک سال دیگر بیایم و التماس کنم برای کار قدیمم و ازش خواستم اگر برگشتم اشکم را درنیاورد برای اینکه دوباره استخدامم کنند، و خندیدیم. آنقدر اینها را واقعی و صادقانه گفتم که خودم هم تعجب کردم. نهایتا رئیس بزرگ خندید، دست داد باهام و گفت موفق باشی. ازم خواست به دو تا از مدیرانی که بهشان نزدیک هستم خودم زنگ بزنم و خبر بدهم.

به مربی ام زنگ زدم. زن لاغر باریک بلوند موفقی است که از مدیران قدیمی شرکت است. کارم را دوست دارد و کمکم کرد ترفیع مقام بگیرم. حواسش بهم هست و وقتی دارم تند میروم یا دیوانه میشوم سعی میکند راهنمایی ام کند. خیلی محو در سلسله مراتب قدرت است و اگر کارمند این شرکت بودن یکی از ادیان الهی محسوب میشد میتوانست مبلغ دین باشد. زنگ زدم گفتم که دارم فلان مشتری را تست میکنم الان و داخل سایت شان هستم و اگر کاری هست برایش انجام بدهم آنجا. گفت نه. گفتم خبری برایت دارم که ترجیه میدهم از خودم بشنوی. احساس کردم آنقدر دراماتیک این را گفتم که انگار میخواهم خبر مرگم را بهش اطلاع بدهم. صحنه آماده بود. او آرام پشت گوشی گوش میداد. گفتم من دیروز استعفا دادم. میروم یک شرکت نوپا. میروم نفر اول باشم. و چیزهایی در این مایه ها. پرسید اسم شرکت چیه؟ گفتم نگران نباش، نه رقیبه، نه مشتری. اسم شرکت فلانه. بعد سکوت شد. دیدم چیزی نمیگه، گفتم مادر، چی شد؟ با هق هق گریه گفت که خیلی ناراحت است. گفتم آیا ناامیدش کردم؟ گفت نه، فقط غصه دار است. من هم گریه ام گرفت. او دوست داشتنی ترین موجودی بود در میان امپریالیسم دیدم. انگار اشتباهی میان اینها بر خورده بود. بهش التماس کردم رابطه اش را ادامه بدهد و مربی ام به صورت غیر رسمی بماند. گفت حتما و زود قطع کرد.

امروز قرار است اعلام کنند که من پنج هفته ی دیگر در شرکت هستم و میروم پی سرنوشتم جای دیگر. هر لحظه منتظرم ای-میلش بیاید و سیل جدید سوال جوابها با مابقی شرکای شرکت شروع بشود. نفسهای عمیق میکشم. به خودم میگویم اینها میگذرد دختر، اینها میگذرد.

Tagged with: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

ثبت ایشان

دیروز سی و یک سالم تمام شد. یادمه تولد سی سالگی به شدت دپرس بودم. حتی بغض کرده بودم و آماده بودم که الم شنگه راه بندازم. به این مناسبت که پیر شده ام. به این دلیل که نمیشود آنچه گذشته را دوباره احیا کرد و به دست آورد. این یک اصل اساسی است. نمیشود خاطرات خوب را تکرار کرد. یک دور همی که خیلی خوش گذشت و خاطره اش همیشه مانده اگر سعی کنی دوباره تکرار کنی نمیشود. یا آن جمع دیگه دور هم نیست، یا یکی توی رابطه اش با آن یکی شاشیده و نمیشود زیر یک سقف جمع شان کرد، یا اصلا آدمها عوض شده اند، آن موضوع بحث و عرق و مزه ای که یک بار خیلی خوش گذشت دیگر مسئله شان نیست. مردم مسائل شان عوض میشود.

اینها مسائلی است که وقتی در ادمونتون توی هتل تنها مینشینم به ذهنم خطور میکند. به هر حال غمگین کننده است، آدم روز تولدش ماموریت برود ادمونتون، یکی از غمگین ترین شهرهای این بلاد، و هنوز در تابستان باشی و برف ببارد. این افکار به آدم قطعا مستولی میشود در این شرایط. به هر حال. بگذریم.

نمیدانم دقیقا تحت چه هدفی هفته ی پیش قبل از اینکه پدر مادرم برگردند ایران، الف گیر داد بیا عقد کنیم تا پدر مادرت هنوز اینجان. حالا که پارتی گرفتیم و عکس انداختیم و حتی سفره ی عقد داشتیم و یکی از دوستان مان ما را شریک زندگی اعلام کرد، کار درست اینه که عقد کنیم و پدر مادرت شاهدش باشند. خلاصه خودش برداشت به یک خانوم حجابی چادور چاغچوری که عقد میکرد زنگ زد آمار عقد اسلامی را گرفت. خیلی با خانوم مذکور حال نکرد و به یک آخوند ترتمیزتر در مسجد نور ونکوور زنگ زد و با حاج آقا هم صحبت کرد. خلاصه ی مشاهدات اش این بود که عقد اسلامی به درد کوفت هم نمیخورد و این عاقدهای قلابی فقط یک عقد نامه میدهند و در جایی ثبت اش نمیکنند و باید مدارک در پاکت کنیم بفرستیم حافظ منافع در واشنگتن و دردسرش زیاد است. من هم گفتم عزیزم، من را چه به عقد اسلامی. دست بردار. اصلا عقدی که باید با یک آخوند دکترا یا یک سلیطه ی اظلامی سر و کله بزنم، و الم شنگه کنم و بگویم پایش بنویسید حق خروج از کشور دارم و حق طلاق دارم و حق حضانت دارم و کذا و کذا به درد من نمیخورد. از پایه خراب است عقدی که این حقوق را باید درش مطالبه کرد و به زن داده نشده. خلاصه یک ور به علت دردسرش و یک ور به علت دلایل سانتیمانتالی من بیخیال عقد شدیم و من افتادم این در آن در، یک مامور دولتی کانادایی پیدا کنم که ازدواج ما را ثبت کانادایی کند. خانوم پیرزنی انگلیسی نمکینی اعلام کرد که شنبه راس ظهر یک ازدواج کنسلی دارد(!!) و وقتش برای یک ساعت باز است. اگر میخواهیم برویم، او ورد و جادوی دولتی را میخواند و ما را عقد دولتی میکند.

به هر حال، لباس پلوخوری پوشیدیم و رفتیم منزل طرف روز تعطیل.  طرف پیرزن مو سفید انگلیسی جالبی بود که یک ایوان پر از گل داشت با منظره ی رودخانه و چهل سال بود در تجارت عقد میبود. داشت باران می آمد، پرسید میخواهید روی ایوان بروید یا خیس میشوید؟ تصمیم گرفتیم برویم روی ایوان و خیس بشویم. او از روی کاغذ جملاتی که برای همه میخواند را خواند و پرسید که آیا در فقر و ثروت و سلامتی و بیماری کنار هم میمانیم تا مرگ ما را از هم سوا کند؟ من در تمام این قضایای عروسی هر و کر کردم و بهم خوش گذشت و در احساساتی ترین مواقع شب عروسی هم وقتی دوستانم و خانواده ام گوله گوله اشک میریختند ذره ای سانتی مانتال نشدم. اما وقتی مامور دولت پرسید آیا با امیر میمانی تا مرگ شما را از هم جدا کند، دهانم شروع کرد به لرزیدن. به خیلی از دلایل. از ابهت قولی که میدادم ضعف به من غالب شد. میدانستم که این مامور دولتی نمیرود درب خانه ی مردمی که در چهل سال اخیر عقد کرده و بپرسد آیا پای هم مانده اند. اما جدی بودن فضا به من هشدار داد این سوال، یک سوال جدی است و اگر نمیتوانم و مطمئن نیستم نباید لبخند بزنم و الکی بگویم بله.  لرزیدن دهانم شد گریه وقتی فکرکردم که نمیخواهم مرگ ما را از هم سوا کند. من دلم میخواهد همانطوری که دستهایم را امیر گرفته بود میتوانستم مطمئن باشم همه چیز برای همیشه است. مرگ در کار نیست. پایان در کار نیست. و شکوه گذشته را میشود دوباره ساخت.  بالاخره وقتی دیگر نمیتوانستم درست حرف بزنم و کلمات واورفته میامد از دهانم بیرون، خودم را جمع کردم و فکر کردم امیر هم این قول را به من همین الان داد، و این مرا بس. بالاخره جملات را تکرار کردم و عاقد دولتی ما را تحت قوانین استان بریتیش کلمبیا زن و شوهر اعلام کرد. این موقع بود که متوجه شدیم باران قطع شده. کاغذها را امضاء کردیم و بوم بم، کاری که سالها ازش پرهیز کرده بودم که هیچ دولت و دین و نظامی را در روابط خصوصی ام وارد نکنم انجام شد. ثبتش کردیم.

Tagged with: , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

عروسی ِ ایشان

قرار است از دریچه ی چهل دوربینی که مشغول عکاسی و فیلمبرداری بود وقایع اتفاقیه عروسی مان ثبت شده باشد. اما علی ای حال وقایع پشت صحنه ای هست که فراموش خواهم کرد، چون دوربینی نبود که ثبتش کند و حتی اگر بود، دوربین پوست قضیه را مستند میکند و کنه قضیه که احساس و لذت آدم است ممکن است زیر آرایش غلیظ و نور پروژکتور از یاد برود. فلذا ثبت میکنم، آنچه که گذشت.

فرنگی ها آخرین شب مجرد بودن را جشن میگیرند. مردها میروند برای داماد زن لخت میاورند که برقصد که آخرین گوشت و پوست و کون و کپل لخت غیر از زن خودش را دیده باشد و چشم و دلش سیر بشود و دیگر در زندگی زناشویی هوس پوست مرمری کس دیگری را نکند. برای حفظ برابری، دوستان عروس هم برای وی مرد ماهیچه ای خوش اندامی میاورند که ادای آقای دکتر یا آتش نشان در بیاورد و یکی یکی البسه اش را بکند جلوی عروس آینده تا عروس قبل از یک عمر سر کردن با شکم گرد و پشمالوی شوهرش، یک بار برای آخرین بار شیش پک ِ سفت مرد جوان دیگری را دست بکشد. تمامی این مراسم با همه جزئیاتش برای من و داماد در شب قبل از عروسی حادث شد. لابد چون صاحب بهترین دوستان عالم هستیم. پسره ی رقاص لخت شونده ای که خانه ی دوستم آمده بود از شدت بالا و پایین پریدن چکه چکه عرق میریخت و خودش را به من و همه ی دوستانم میمالاند که یادمان باشد شوهرمان هر چه هست، حداقل نظیف است. آن رفیقم که خانه و مبل و فرشش را در طبق اخلاص رقاص گذاشته بود را باید ستود که حتی پاکت پول طرف را هم داد که مبادا من چیزی قبل از عروسی ام مایه ی حسرتم بماند. اگر اینجا را میخواند، باید بداند که خاطره ی آن شب، نه به خاطر باسن ظریفی که روی من نشسته بود و شکم ماهیچه اش را به من نشان میداد، بلکه برای داشتن دوستانی این چنینی برای همیشه میماند.

دو سه هفته ی مانده به عروسی مان، سخت گذشت. قرار نبود از این عروسهای عنتر باشم که استرس دارند و باید رنگ همه چیزشان به همه چیزشان بیاید. اما لحظه به لحظه اضطرابم بالا میگرفت. آخرین ضربه ی کاری را وقتی خوردم که عاقدمان که بهترین دوست داماد بود، و قرار بود از آن سر قاره در یک پرواز پنج ساعته و رانندگی چند ساعته برسد، کارش به اورژانس بیمارستان کشید و بستری شد و ممنوع الپروازش کردند. هم نگران رفیق مان شدیم، هم شدیدا غصه مان شد که بهترین دوست مان از بد حادثه نمیتواند بیاید، هم بی عاقد ماندیم. رو انداختیم به اطرافیان و رفیق شفیقی ، دو روز مانده به عروسی قبول کرد که متنی حاضر کند و قول هایی لیست کند و قرائت کند و ازمان قول و قسم بگیرد پای هم وایستیم.

بالاخره صبح عروسی، هنوز از مستی شب قبل با دهنی که مزه تکیلا میداد و چشمهای پف کرده و کله ای که بنگ بنگ میکرد روی ایوان خانه مان، بین گل و گیاه هایی که یک ساله کاشته ایم و داشته ایم، دخترک آرایش گری آمد، که به اصطلاح درستم کند. چون لابد کل عمر خراب بوده ام و حالا باید جالب میشدم. البته خداییش درستم کرد. آثار بد مستی شب قبل را یک طوری پاک کرد، مادرم هم یک پرس چلو کباب داغ کرد آوورد روی سینی گذاشت در بغلم و در حالی که دخترک توی کله ام پنجاه و نه عدد سیخ فرو کرد و گل زد و فر و قر داد، یک دیس چلو کباب خوردم. بالاخره با کمک مادر و زن برادر رفتم داخل آن لباس سفید کذایی که میباست از بچگی آرزویش را میداشتم. چه غلطها، که این لباس عروسی ظاهرش قشنگ است، اما باطنن چیز سنگین دست و پا گیری است که انسان را به لاک پشت تغییر جلد میدهد. عروس میشود موجود بی دست و پای بدبختی که خم و راست نمیتواند بشود و نمیتواند راه برود به تنهایی و یک کسی باید دم لباسش را بگیرد بکشد بیاورد. ولیکن، باری، به هر جهت، بند لباس را کشیدند که محکم شود، و من از شدت کمی ِ نفس در آن تنگنای لباس بنفش میشدم. به هر حال چاره ای نبود، لباس باید تنگ میشد که نیوفتد و صحنه سازی نکند.

بعد هم آقایان یکی یکی آمدند، عروس را دیدند. لابد چیز خوبی شده بودم، چون برادرم گریه اش گرفت و گفت خیلی قشنگ شدی و من خیلی شاد شدم که خیلی قشنگ شدم. بعد داماد آمد که بیشتر هل کرد جلوی دوربینها باید چه کند و اتفاق خاصی نیوفتاد. رفتیم عکس بگیریم در ذل آفتاب. مردهای همراهمان در آن کت شلوار مشکی سنگین شان شر شر عرق ریختند، و نهایتا بیخیال عکس رمانتیک شدیم و عینک های آفتابی مان را گذاشتیم و در سایه نفسی تازه کردیم. بعد همین بساط را با پدر مادرهایمان تکرار کردیم. عکس های خز و خیل گرفتیم همه دور هم با لبخند و ادا و اطفار که بماند یادگار برای آینده. بچه های برادرم هم هیچ تحویلم نگرفتند و حاضر نشدند در یک عکس هم با من مرتب و منظم بایستند. خیلی کوچکند. بعدها که بزرگ شوند به عکسها خواهند خندید. به هر حال، خودمان را از شر آفتاب نجات دادیم و راهی محل عروسی شدیم. عروسی مان بالای کوه بود. به مهمانها گفتیم یا سه هزار پله را پیاده بیایند تا نک قله یا بهشان بلیط تله کابین میدهیم که مرتب و منظم بیایند. کسی راه اول را انتخاب نکرد که کمی عجیب بود.

وقتی خودمان رسیدیم پای کوه آنقدر تشنه بودم که با داماد در رفتیم و پناه بردیم داخل یک کافه آب خریدیم و نشستیم آب خوردیم. ملت توریست آسیایی هم آب خوردن عروس در کافه را هم در دوربین هایشان ثبت کردند. اگر بدانم چرا واقعا خوشحال میشوم ! وقتی بالاخره با تله کابین تشریف بردیم بالای کوه، موقع پایین رفتن از پله ها، پاشنه ی کفشم در یک چیزی گیر کرد. نکبت کف پله های فلزی سوراخ سوراخ بود. داماد یک ذره دلداری داد، ولی دلداری فایده ی خاصی در آن شرایط مفلوکانه نداشت. فلذا خودم را خلاص کردم. کفشهایم را در آوردم و پابرهنه پله ها را پایین آمدم. ملت توی صف تله کابین هم برای پاهای برهنه ام سوت بلبلی و دست زدند. یک مقدار از روحیه دادن ِ مردم غریبه درامای پاشنه های کفش ام آرام گرفت. بالاخره داماد رفت نشست سر سفره و پدرم دستم را گرفت برد داد دستش. از اینجا به بعد وقایع سر سفره ی عقدمان مثل یک سری تصاویر از هم گسیخته گذشت. نور خورشید زیاد بود، تور بالای سرمان بود و من نمیدیدم چه میگذرد. زن ها میرفتند و میامدند که قند بسابند. متوجه حرفهای دوستمان که نقش عاقد را بازی میکرد نبودم، فقط شنیدم از امیر پرسید آیا قول میدهد آشغالها را هر شب ببرد پایین که خیلی ذوق کردم.  ظاهرا امیر هم در آن ابر محوی که من درش شناور بودم مبهوت مانده بود، چون متوجه نشد عاقد میپرسد که آیا مرا به زنی قبول میکند و ظاهرا بهش گفتند یالله جواب بده، داماد کمی دستپاچه گفت، بله بله، بله باشه، حتما. عاقد یک سوال طولانی از من پرسید، کلی کش و قوسش داد، که  یادم نیست چی بود دقیقا، اما محتوای کلام این بود که آیا امیر را در خوبی و بدی، سلامت و مریضی و فقر و مایه داری به عنوان شوهر قبول داری. همانجا تصمیم گرفتم که دفعه ی سوم جواب بدهم. به نظرم رسم با مزه ای آمد. بابت سکوتم دوستانم متوجه شدند و گفتند رفته ام گل بچینم. من البته رفته بودم در بحر عینک آفتابی یکی از مهمانها و اینکه چرا دستیار عکاس لندهورمان محو مراسم شده و چریک چریک عکس نمیگیره زنیکه ی مفت خور. عاقدمان یکمی جا خورد که جواب ندادم، بیچاره سوال طولانی پیچیده ای پرسیده بود و حال نداشت در آن آفتاب لابد تکرارش کند. فلذا مختصر مفید پرسید که زنش میشی یا نه. که باز بنده رفتم گلاب بیارم. نهایتا بار سوم، گفتم، بله، بله حتما. (مادرم بعدا ابراز نارضایتی کرد که چرا نگفتی با اجازه ی بزرگترها که ناچار شدم مرز و خط هایم را دوباره برایش توضیح بدهم که من برای ازدواج – آن هم ازدواج نمادینی که عقد ایرانی و غیر ایرانی واقعی ندارد- از کسی اجازه نمیستونم. مادرم یکمی ناراحت شد ولی حساب کردم که من مرزهای اجازه ای ام در زندگی باید مشخص باشد)

بعد از این زن و شوهر اعلام شدیم و حلقه دست هم کردیم، هیاهوی زیادی شد. عسل به هم دادیم که من از شیرینی اش خوشم آمد و خواستم یک بار دیگر هم بدهد. از برق حلقه در دست امیر خوشم آمد. یکباره از امیر، به یک مرد گنده که میتواند یک زندگی را با من بچرخاند تبدیل شد. چه قدر یک تکه فلز براق میتواند تصور تو را از دنیا عوض کند، در حالی دنیا همان است که بود. عاقد ازمان پرسید آیا قول خاصی هست که میخواهیم به هم بدهیم. امیر به من قول داد که از سر کار زود بیاید خانه شبها. من قول دادم که صبح ها که زودتر از اون بیدار میشم، بیدارش نکنم و بذارم بخوابد، امیر قول داد ماشین ظرف شویی را او خالی کند، من قول دادم وقتی گرسنه میشوم به جون او غر نزنم. امیر قول داد همیشه دوستم داشته باشد. که گریه ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و گفتم من همیشه دوستش دارم. بعد خواست میکروفون را بدهد که آروم بهش یادآوری کردم باید قول یک توله سگ را هم بدهد، بیچاره میکروفون را گرفت گفت باشه، یک توله سگ برات میارم، راضی بشو ! راضی شدم.

یک ساعت بعد به عکاسی گذشت. پنج دوربین حرفه ای و هشتاد و سه دوربین موبایل و آماتور لبخندهای ما سر سفره با مدعووین را ثبت کرد. پنج شش خانواده ی آخر را با لبخند مصنوعی سر کردم. کمرم در آن لباس سنگین درد گرفته بود و آفتاب پس کله ام میخورد و هنوز از بدمستی دیشب سرم درد میکرد. نزدیک بود دو سه تا از مهمانها را هل بدهم از کوه پایین وقتی میگفتند فقط یک عکس دیگر. آخرش بدون امیر از صحنه فرار کردم، رفتم داخل سالن عروسی که بروم دستشویی. مهمانهایی که نشسته بودند به خیال اینکه عروسی و داماد وارد شدند دست و سوت زدند. خودم را ملزم دیدم توضیح بدهم که خیر، میروم شاش کنم.

آنچه که دوربینها نتوانستند ثبت کنند و ارزش توضیح دارد نحوه مستراح رفتن عروس است. من البته لباسم پفی و سیندرلایی نبود و تا جاییکه میشد تنگ بود. اما دم درازی داشت که نیم متر پشت سرم روی زمین میکشید. حالا شما تصور کن که باید در آن تنگنا، خودت به تنهایی خم بشوی این دم دراز عزیز را جمع کنی بغل، بقیه لباس را لوله کنی بدی بالا، حالا یک دست سوم میخواهی که لباس زیرت را بدهی پایین. من یک شایعه ای شنیده ام اصلا عروسها به همین علت سختی قضیه، لباس زیر را فاکتور میگیرند. آنها لابد کهنه کارند. من ِ تازه کار اما نمیدانم دست سوم را کجا آوردم و بالاخره با یک عالمه لباس لوله شده در بغلم موفق شدم خودم را در موقعیتی قرار بدهم که میشد روی کاسه ی توالت بشینم. در آخرین لحظه که دیگه من بودم و کاسه ی توالت نازنین، یک بند دراز لباس از یک جایی افتاد پایین و فقط شانس بود که صاف توی کاسه سقوط نکرد و با ناز روی زمین کنار کاسه ی توالت فرنگی آرام گرفت. اما راه شاش را بسته بود. باید بین ادراری شدن بند لباس عروسم و با مثانه ی پر این مناسک را تکرار کردن یکی از انتخاب میکردم. پاشدم، بند کذا رو هم جمع کردم و بالاخره من و توالت به هم رسیدیم. یکی از لذت بخش ترین تخلیه های مثانه ی زندگی را تجربه کردم. ماتیکم را تجدید کردم و بعدش امیر من را برد گوشه ی خلوتی کفشهایم را درآورد و پاهایم را ماساژ داد. عکاس هم تند تند از این صحنه ها عکس گرفت که لحظه ای تنها نباشیم.

عکاس بالاخره رفت و گشنه مان شده بود، پاشدیم برویم شام بخوریم. من آنقدر گرسنه و خسته بودم که به هر چه که میگذاشتند روی میزمان حمله میکردم، نون خالی کره میزدم میبلعیدم، جواب تلفن و کامنت فیسبوک میدادم و باز به لنگ مرغ حمله میکردم. یکی از مهمانها یک عکس از من گرفت فرستاد به موبایلم و زیرش نوشت عروس گشنه. توی عکس معلوم بود دارم حرص میزنم.  کلی خندیدم و یکمی در مورد غذا آرام گرفتم و با شخصیت تر خوردم. آن وسط نگران بودیم مهمانها حوصله شان سر برود. برای مهمانها بلیط بوس چاپ کرده بودیم، بین همه پخش کرده بودیم. روی بلیط توضیح داده بودیم که اگر میخواهند بوس عروس دوماد ببینند، باید بیایند بلیط را خرج کنند و جلوی ما هر بوسی که هم را بکنند ما هم همانطور بوس میکنیم. خلاصه اش کنم ملت از این قضیه سوء استفاده کردند، و من در شب عروسی ام، جلوی فک و فامیل و خانواده زبان در حلق یکدیگر کردیم، خم شدم داماد را از روی زمین بوس کردم، رفتم روی صندلی با آن لباس ناراحت آکروبات کردم که بوس کنم، و هر ژانگولر دیگری که بشود تصور کنید انجام دادند ملت که ما بیشتر و بیشتر حرکات کثیفی جلوی خانواده مان بکنیم. به هر حال شب خوشی بود. ملت نمیتوانستند سر جایشان آروم بگیرند و شام میل کنند. گارسونها داشتند غذا روی میز میگذاشتند، و یک عده آن وسط در حال رقص بوس میکردند.

همه چیز طبق برنامه نبود، اما برای یک بار در زندگی ام خاطر خودم را برای چیزی نگران نکردم. از همه اش لذت بردم. به هر حال شوی گرانی بود و حیف بود به خودم یا کس دیگری زهر مارش کنم. آخر شب به میگساری افتادیم. سی نفر از دوستان نزدیک مان مانده بودند. دور بار جمع شدیم. نمیدانم آن وسط کی توانست مرا بلند کند بگذارد بالای بار. گارسون در استکان های عرق خوری هی ریخت و ملت هی رفتند بالا. من و گارسون چشمکی داشتیم با هم که برای من آب بریزد. نمیتوانستم پا به پای مردم تکیلا بالا بیاندازم. اما داماد باکش نبود. در این هول و ولا یک عده از مهمانان که خداحافظی کرده بودن زودتر و رفته بودند برگشتند. ظاهرا تله کابین خراب شده بود و همه آن بالا گیر کرده بودیم. بعضی از مهمانان خودشان را خیس کرده بودند از ترس و نگرانی. بعضی هم گفتند خب به درک، میرویم باز میرقصیم و می میزنیم. من با گروه دوم بیشتر حال کردم. حواسم بود از کسی معذرت خواهی نکنم، شب عروسی ام خرابی تله کابین را به عهده نگیرم و فقط برایشان مشروب خریدم. به هر حال چهل دقیقه بعد تله کابین راه افتاد و همه رفتند پایین.

با داماد رفتیم خانه، یک ساک کوچک برداشتیم و پیاده رفتیم بیرون. ده دقیقه پیاده تو خیابونها رفتیم تا هتل چند کوچه بالاتر. پیاده روی ِ جالبی بود در تاریکی و ساکتی شهر. تجربه ی جالبی بود. کسی دیگر نگاه مان نمیکرد. دوربین توریست های آسیایی در کار نبود. یک و نیم صبح فقط خیابان خواب ها و مستها بیرون بودند و آنها هم اگر کاری با ما داشتند فقط تگری زدن روی لباس من میتوانست باشد.

بالاخره تمام شد. آیا چندین هزار دلاری که خرج یک شب کردیم می ارزید؟ نمیدانم. خوش گذشت. خیلی خوش گذشت. ستاره ی یک جماعتی بودیم که معلوم بود دوستمان دارند: خانواده تا دوستانی که ساعتها پرواز کرده بودند بیایند، از تورنتو، کلگری، آمریکا، ایران، انگلیس، ایتالیا، شیلی. به نظرم این مهم بود. که آدمهای عزیز زندگی، همه شان، با چند استثنا آنجا بودند. دورمان نشسته بودند. برایمان خوشحال بودند. به افتخارمان گیلاس هایشان را به هم زدنند. سفره ی عقدمان را چیدند. گل میزمان را بار کردند بردند بالای کوه و چیدند. دوستی شان شامل مان شده است. شاهد قول هایمان بوده اند. اینهایش می ارزید. جالب بود که جلوی این همه آدم که ما را میشناسند به هم قول داده ایم با هم بمانیم. انگار این هشتاد و سه نفر دیگر ما را به هم مسئول تر کرده اند. اگر یک هفته قبل ازم میپرسیدید نظرت در مورد عروسی گرفتن چیست میگفتم حماقت و بلاهت محض. الان میگویم مایه ی شادی است، به سلیقه و مدل خودتان برگزارش کنید. حتی اگر در حد این باشد که با ده نفر دوست بروید در یک قهوه خانه به سلامتی تان چایی بنوشید و قول بدهید به هم و با موبایل تان در لباس مرتب پلوخوری عکس بگیرید. در هر مدل خیلی زیاد شاد است ثبت کردنش. کارخانه ی خاطره سازی است. همین.

Tagged with: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

در انتظار پدر

نمیتوانم یک مسائلی را توضیح بدهم. نمیشود داستانی که بابا و همه مان را با او له کرد را هیچطوری گفت. نمیشود آنچه گذشت را شرح بدهم اینجا و زیر این عنوانی که دوست و آشنا و دور و نزدیک میدانند من مینویسمش. اما وقتی من پنج ساله بودم چنان طوفانی بابا را زیر و رو کرد که هیچ وقت خانواده ی ما را آنچه که قبلا بود نکرد. من خاطرات خیلی محوی از قبل از پنج سالگی ام دارم. تمام آن خاطرات محو اما نورانی اند. بابا در مرکز آن خاطرات هستند. در گالانت او در جاده چالوس هستیم و گوگوش میخواند و من صندلی پشت، پشت سر راننده بچگانه میرقصم. خاطرات محوی دارم وقتی از ماموریت میامد و برای من همیشه یک کادوی بزرگ می آورد. بعد صاعقه زد و راهروهای عجیب غریب بیمارستانهای عجیب دوران جنگ یادم میاید و دیگر هیچ. سه ماه برای تشخیص پزشکی روانه ی آمریکا شد و من هر شب از مادرم  پرسیدم بابا کی برمیگرده. بعد از برگشتن بابا از آمریکا انگار قسمتی از مغزم که خاطرات را ثبت میکند به رشد کامل رسید و هر آنچه بعد از آن نقطه ی عطف تاریخی اتفاق افتاد را درست و درمان ثبت کردم. همه چیز روشن است.

من آدم پر گره ای هستم. منظورم از گره اینه که یک جاهایی، یک چیزی هست که باید خیلی به درون خودم چاه بزنم تا خودم را بفهمم و آخر هم نمیفهمم. روابط ام هم با پدر مادرم هم بعضا دچار همین گره های شخصی ام است. مجموعا آدم شفیق و دلسوزی نیستم. مثل یک ربات تصمیم میگیرم، و احساسات در مسائل دودوتا چهار تای زندگی ام نقشی ندارند. بعد از مهاجرت هم از صورت آن دختر ساده ی بی شیله پیله درآمدم و لباس گرگی تنم کردم. لازمه ی بقا بود. انتخاب بین سالم نگه داشتن مشاعرم بودم در تنهایی و برگشتن به کنام مادر.  چند شب پیش به الف میگفتم اگر الان تو را میدیم دیگر شخصیت و روحیه ای نداشتم که آنقدر خالصانه عاشقت بشوم. دیگر آنقدر پاکباز نیستم که در بیست و دو سالگی بودم. الان حسابگر و حسابرس شده ام.

باری، دور نشوم. پدرم مرد معمولی است از بیرون که نگاه میکنی. یک کارمند معمولی بود. یک زندگی معمولی داشته. زن و بچه دارد، بازنشسته است، در زندگی اش یک انقلاب و یک جنگ را از سر گذرانده. به خیلی چیزهایی که میخواسته نرسیده. در زندگی اش تجربه ی سوزاندن کتاب های محبوبش را داشته، شرابش را در توالت ریخته، حقش زیاد خورده شده، بابت روزه خواری اخراج شده، و بابت عشق یکبار در دبیرستان رفوزه شده. او هر چی که به دست نیاورد را برای من و برادرم خواسته. و همین. الان چکیده ی زندگی اش میشود من و برادرم و بچه های برادرم. کارهایی که او نکرده را ما میکنیم. جاهایی که نرفته، ما میرویم، عکس میفرستیم و او عکسهای ما را جمع میکند در آن هاردهای بزرگش و با سیم وصل میکند به لپتاپی که هر روز ویروسی میکندش یا پسووردش را گم میکند و یکطوری من از این سر دنیا با جیغ و هوار درستش میکنم. او پدربزرگ دو تا بچه شده و هر چه که میخواسته شده و نشده و به قول خودش فقط دیگر میخواست من ازدواج کنم. هفت هشت سالی منتظر عروسی من والف بود. من بارها به او پریدم، گفتم ما همینیم که هستیم. عروسی بی عروسی.  در پرانتز بگویم که اصولا زیاد به او پریده ام، برای خیلی چیزها، ولی سر عروسی هر سال و سر هر دیدار آب پاک را میریختم دستش که ما را همینطوری قبول کن. قبول هم کرد. پاشد آمد کانادا، برای خانه مان فرش خرید آمد و انگار ما را به عنوان یک زوج به رسمیت شناخت.

به هر حال، من شمشیری که از رو بسته بودم باز کردم، صلح کردم، یکی دیگر از گره هایم را باز کردم و یک ماه دیگر عروسی من و الف است. پدرم ده روز دیگر میرسد. برادرم یک سفری که ایران بوده برده پدرم را با هم دو تا کت شلوار گرفته اند، پیرهن سفید خریده اند و پدرم آماده است دست من را بگیرد بنشاند سر سفره ی عقد. خیلی منتظرش هستم. هر روز فکر میکنم که روز عروسی ما، او لابد خوشحال ترین فرد حاضر است. فکر میکنم که حاصل زندگی اش خوشحالی ماست. از این موضوع چشمهایم داغ میشوند. نمیفهمم هم چرا. لابد چند تا گره دیگر را هم باید باز کنم تا بفهمم.

Tagged with: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

در زندگی اخباری هست که روح را مثل خوره میتراشند

کمی دلم برای خودم میسوزد، ولی صبح که از خواب پامیشم دستم میرود گوشی ام را از سیم برق کنار تخت میکنم و بدون ترتیب مشخص و روتینی ای-میل هایم را چک میکنم، فیسبوک را نگاهکی میکنم، و بعد میروم کانال خبری کانادا (CBC) و CNN. اخبار میخوانم. الف کنارم خواب است و دوست ندارد دست بهش بزنم و خواب دم صبحش را خط خطی کنم. در آن چند دقیقه ی بعد از بیداری نمیخواهم روی پاهایم بایستم. خوابیده با گوشی ام ورمیروم. قبلا به 2048  معتاد بودم. همه دنیا رسیدند به دو هزار و چهل و هشت و من نرسیدم. به صورت مریض گونه ای بازی میکردم. در حال پیاده روی به سمت کار پشت چراغ قرمزها، در میان یک بحث داغ، مابین این قاشق غذا و قاشق بعدی.  وضعیتی که باید دیگر میرفتم بهزیستی خودم را معرفی میکردم. پاکش کردم از روی گوشی ام و با اخبار خواندن جایگزینش کردم. در این استحاله ی عادتی یک خبر روی CNN  باعث شد قضیه ی اخبار خواندن هم یک حالت اعتیاد روانی پیدا کند.

مسخره به نظرتان خواهد آمد،  من سر قضیه ی آن هواپیمای مالزی که غیب شد هنوز گیر کرده ام. روزهای اول که معلوم شد دو تا جوان ایرانی طفل معصوم با پاسپورت دزدی سوارش بودند، منتظر بودم دنیا بریزند بگویند تروریست های ایرانی هواپیما را دزدیدن و بردند در نطنز پیاده کردند. بعد معلوم شد که تروریست که برای دیدن مامانش هواپیما نمیدزدد و گمانه زنی های دیگری شروع شد. هوایپما یک ساعت بعد از پرواز از میانه ی راه یکهو برمیگردد به سمت غرب و راهش را کج میکند و  میرود از روی مالزی رد میشود به سمت دریای اندمان. بعد هم هیچ رادار دیگری نشانی از هواپیما ندارد. غیب میشود از مسیر ردیابی رادارها. ظاهرا دو مدل سیستم ردیابی هواپیما قبل از این تغییر مسیر عمدا قطع میشوند و به جز رادارهای نظامی کسی متوجه نمیشود که هوایپما گالا گالا. اصولا کشوری آن وسط اقیانوس را هم چک نمیکند که احیانا جسم پرنده ای گذر کند. داستان به مدت یک ماه تیتر خبر CNN  ماند. تئوری های مختلفی صادر شد که چرا و چگونه  جسمی به آن سنگینی و عظمت حاوی آن همه آدم زنده ی فاعل قابل عاقل بالغ با دو نفر خلبان حاذق وارد با تجربه میتواند از صحنه ی عالم ناپدید بشود. چند وقت بعد از ناپدید شدن هواپیما یک کمپانی ماهواره ی انگلیسی اعلام کرد که رد هواپیما را گرفته است، دولت مالزی اعلام کرد بله، هواپیما در اقیانوس هند جایی بسیار دور از هر خشکی و بشریت و رادار به قعر اقیانوس نشسته است. محلی که با محاسبات ریاضی سیگنالهای دریافتی ماهواره برای جستجو تعیین شد هزار و اندی کیلومتر از نزدیک ترین خشکی در استرالیا فاصله داشت. به طوری که هواپیماهای جستجو باید چهار پنج ساعت فقط پرواز میکردند تا به محل جستجو برسند و سوخت برای دور زدن و رصد کردن اقیانوس در محل فقط برای دو ساعت داشتند و بعد از دو ساعت باید دور میزدند برمیگشتند به سمت خشکی قبل از اینکه سوختشان ته بکشد.

در کمال تعجب، هیچ تکه آشغالی، صندلی ای، بالی، پره ی موتوری و نشانه ای از هواپیما در سطح آب مشاهده نشد. انگار صحیح و سالم و بدون آسیب شیرجه زده باشد در اقیانوسی که پنج کیلومتر عمق دارد. ظاهر قضیه این طور بود که هواپیما تا جایی که سوخت داشته با کنترل اتوماتیک در مسیر رندمی ادامه داده و بعد که سوختش تمام شده سقوط کرده. مشکل توضیح این قضایا اینجا بود که جسمی چنان سنگین که از ارتفاغ بلندی و با سرعت نسبتا بالایی با سطح آب بخورد کند حتما از ضربه ی آب آسیب حداقلی میبینید بالاخره. باید یک بالی، پره ای، چیزی می آمد روی آب. به هر حال با حساب اینکه هواپیما نشسته به کف اقیانوس تیم عملیات یک ربات زیردریای را وارد عملیات کرد که دنبال سیگنال جعبه سیاه هواپیما بگردد. ربات تا عمق چهارهزار و پانصد متری میتواند فشار آب را تحمل کند و پایین برود. اتفاقا سیگنالهایی هم دریافت کرد، ولی هر چه قدر هم در نزدیکی محل سیگنالها گشتند چیزی پیدا نشد. بعدها اعلام شد که سیگنال های دریافتی ربطی به هواپیما نداشته اساسا. یک کمپانی تحقیقاتی دیگر استرالیایی هم در کمال تعجب اطلاعاتی را به CNN  داد که هواپیما اصلا به سمت جنوب حرکت نکرده و به سمت شمال اقیانوس رفته که کسی توجهی نکرد. فقط مغز من که به این داستان گیر داده بیشتر گیج شد.

مطمئنم نویسنده هایی هستند که این اتفاق را دست مایه قرار خواهند داد. لابد توجه موراکامی را به خودش جلب خواهد کرد. لابد داستانهای تخیلی زیادی از این هواپیمای مفقود شده الهام خواهند گرفت. ولی این من را راضی نخواهد کرد. من هنوز هر روز صبح CNN  را چک میکنم. نه به این امید که هواپیما کف اقیانوس پیدا شود، به این امید که پیدا نشود و همیشه روزنه ی امیدی باشد که شاید جایی به زمین نشسته و همه ی مسافرانش یک زندگی و هویت جدید انتخاب کرده اند و قاطی جمعیت گم شده اند. یا امیدوارم اتفاق هیجان انگیزتری افتاده باشد و هواپیما را موجودات فضایی برده باشند کره ی خودشان که روی بشریت تحقیق کنند. ناامید خواهم شد اگر تمام این مدت که جنوب اقیانوس هند را وجب به وجب گشته اند هواپیما گوشه ی دریای اندمان جای خلوتی از دریا زیر شنها خفته باشد با آدمهایی که همه شان در بی خبری مرده اند.

Tagged with: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 285 مشترک دیگر بپیوندید