از شوی طنین تا حسین علیزاده

فوریه 18, 2012

اینکه چی گوش بدم، همیشه تحت تاثیر دیگران بود. بچگی بابام میخواست مرضیه تو پاچه مون بکنه. برادرم هم من رو در پنج سالگی با شخصیت مایکل جکسون آشنا کرد. بعد هم سالها من و پدرم سر الهه و مرضیه و بنان جنگیدیم و چیز دیگه ای نبود الا شوی طنینی که عید به عید فیلمی محترممون میاوورد. فیلمی هم یک مرد سامسونت به دست مشکوکی بود که از یک پیکان سفید پیاده میشد و دو طرف خیابون رو یک چکی میکرد و میپرید تو خونه ی ما. وی اولین کسی بود که من دستش موبایل دیدم. بعد هم یک روز با حال نذاری آمد گفت من رو گرفتن، ویدئو ها رو بدید، پایین منتظرم هستن. ما که نفهمیدیم چی شد، ما همیشه فکر میکردیم خودش اصلا بچه سپاهیه.

باری، وی سال به سال شوی نوروز میاوورد. شوی طنین عبارت بود از اینکه معین بیاد عینک دودی مگسی بزنه در حالی که از یک نردبون بالا پایین خفیفی میره بخونه، بعد خانوم مهستی بیان، بعد ویگن بیاد، بعد مثلا بچه مچه ها بیان، شهرام کی و اندی کوروس. بین هر دو تا تیکه موزیک هم  دوتا  مجری لوس یخ،  قربون صدای هم میرفتن و ر به ر میگفتن جای آدمهای خوشصدا تو بهشته و ایشاءالله سال ِ دیگه پای سفره ی هفت سین تو ایران جشن میگیریم و نوروز هفتاد و یک دیگه ایرانیم و باز نوروز هفتاد و یک میگفتن قرارمون نوروز ِ هفتاد و دو. فکر کنم مرگ هایده یک ضربه ی بزرگی به همه قوم و قبیله ای بود که منتظر بودن تو ایران نوروز رو جشن بگیرن. یعنی وقتی هایده بیرون از ایران مرد و دفن شد، شاید کم کم نوروز سال دیگه تو ایران رو قرار شد خیلی ها ببرن توی قبر متاسفانه. حالا جامعه شناسی خواننده ی لوس آنجلس به من چه، بحث این بود که مثلا در سال ِ هفتاد، به عنوان یک بچه ی هشت ساله، دو تا راه داشتم، اندی کوروس، یا مرضیه. بعد این داستان کمابیش بود، اندی کوروس میرفت و آمنه جمع میشد، قمیشی مد میشد و جزیره، اما مرضیه و الهه ی بابام ثابت بود و عوض نمیشد.

بعد دانشگاه هم تست موسیقی من تحت تاثیر دوس پسرام عوض میشد. این هم ناشی از شخصیت ِ قوی من بود لابد که از خودم فهم موسیقی نداشتم و ندارم. دوست پسر اولم سعی کرد شجریان رو در پاچه ی من بکنه. موفق نشد. چرا که گوش دادن به شجریان واقعا آمادگی و تمرین میخواد و مثلا راک نیست که یکبار هم گوش بدی حال کنی. به هر حال با اون پسر به سرانجامی نرسیدم و دوست هام رو عوض کردم و بچه باحالهای جدید آناتما و میوز گوش میدادن و هد میزدن و خفن هاشون متالیکاباز بودن. من یکم سرم با میوز گرم شد، اما به محض اینکه با منبع ورود میوز تو زندگیم به هم زدم، میوز هم جمع شد. اون وسط کم کم، تست موسیقی خودم رو پیدا کردم. اوهام خوشم میومد، از یغمایی بدم نمیومد، بعضا تصنیف های سنتی هم با سلیقه ام جور شد. یادمه دفعه دومی که با الف رفته بودم بیرون، رفتیم پیتزا پنتری تو میدون شعاع. بعد که آمدیم نشستیم تو ماشینش، گفت موزیک چی گوش میدی تو، گفتم ایرانی. یکم بر و بر نیگاه کرد که چی. بعدها بهم گفت ترسیدم میخوای بگی کامران هومن و عباس قادری. اون روز اوهام من رو نجات داد و به چشم الف جوابم خوب آمد. بعد برام نامجو گذاشت که میوخند هستی از ما آلت خورده و بعد خودش قطع اش کرد برد قطعه ی بعدی، گفت نمیدونم این اصلا چی میگه اینجا.

باری، بعد بیرون از ایران نامجو شد تنها چیزی که گوش میدادم. کیوسک و سهیل نفیسی هم اضافه شد. ولی همیشه با خودم فکر میکنم ما قبل از نامجو واقعا چی گوش میدادیم؟! اصلا موسیقی قبل از نامجو چی بود. البت کم کم حوصله و فهم شجریان هم پیدا کردم، آوازش نه، اما تصنیف و موسیقیش با سلیقه ام جوره. حالا همه ی اینها یک مقدمه بود بر فهم موسیقیایی من. که چه قدر محدوده. الف ولی موسیقی سنتی میفهمه، میزنه، گوش میده، دوست داره، تو کارشه. کلهر، علیزاده، شجریان، همایون، اون گوشه کنار لطفی. دیشب دستم رو گرفت برد کنسرت علیزاده که با پژمان حدادی تور آمریکا-کانادا گذاشتن. من واقعا در این بیست و هشت سال زندگی ننشسته بودم سه تار خالی گوش بودم، خیلی کم در واقع موسیقی بی ترانه گوش دادم. حوصله میخواد. خلاصه آمده بودم وسطش بخوابم و خرناسم سالن رو پر کنه. سالن هم که البته یک کلیسای زهوار دررفته ی قناسی بود با نیمکت های چوبی پشت سر ِ هم، دست به آب یک اتاق ِ بغلی بود ته سالن، نوازنده ها سر جای جیزز نشسته بودن و ما جای گوش سپرده گان به موعظه. اینقدر چیدمان سالن ذاغارت بود که من فقط سیبیل های پزمان حدادی رو میدیدم و سر علیزاده رو که با ضربه اش روی سه تار پاندول میزد. یک مرد غولپیکری دو ردیف جلوتر از من بود، ماشاءالله مثل یک کوهستان، بسته بود کل دید من رو به نوازنده ها. خانوم محترمی هم که صندلی جلو بود موهاش رو باز کرد و انگار آخرین سوراخ روشنی که من ازش یک دست علیزاده رو میدیدم هم با خرمن موهای زرد شده های خانوم بسته شد. اینطور شد که برنامه ی اول من به اینکه زرد کردن مو باعث میشه اینطور پف کنه و مو شکننده بشه فکر کردم و حرص خوردم که نکنید، موهای پرکلاغی تون رو زرد نکنید. برنامه ی دوم علیزاده تار میزد و من دیگه پشت سری ها رو بیخیال شدم و قدم رو تا میشد دراز کردم که ساز دستش رو ببینم. بعد گردنم درد گرفت و مرگیدم سر جام و سرم رو انداختم پایین و گوش دادم.

بعد هم برنامه تموم شد و پاشدن رفتن نوازنده ها. مردم خیلی دست زدن، که یعنی استاد برگرد، استاد برگرد و استاد برگشت و نشستن، ترکمن رو زدن. ترکمن نمیدونم تو آلبوم شورانگیز بوده یا کنسرتی به اسم شورانگیز. بعدها شجریان هم روش شعر ِ آی آدمهای نیمایوشیج رو میخونه  توی آلبوم فریاد، و شاهرخ مشکین قلم هم واقعا بهترین اجرای رقصی که داره روی همین قطعه ی فریاد انجام داده…   نمیدوم چه معجزه ای در اون قطعه ی آخر کنسرت دیشب پیش آمد که مرد غولپیکر شاید یک سانتی متر گردنش را جا به جا کرد، خانوم مو پفیه خم شد یکم به جلو و من علیزاده و سازش رو میدیدم.  شنیدید میگن یک قطعه موسیقی من رو تکون داد، یا یک همچین خزعبلی… من بالاخره دیشب با یک قطعه موسیقی تکون خوردم یا یک همچین چیزی.

مافیای وبلاگ ِ فارسی یا مروری بر آنچه آن بیرون میدرخشد

فوریه 10, 2012

یکبار یک وبلاگنویسی متذکر شد این مافیای وبلاگی. نمیدونم منظورش به کیا تو وبلاگستان فارسی بود. اما کلی به فکر رفتم که چرا یک وبلاگ نویس نسبتا تازه کار تصور مافیا گونه از این شبکه ی آزاد ِ اینترنتی داره. این آزادترین و بی رهبرترین فضاییه که من تونستم توش برم.

یکبار در یک کارگاه وبلاگ نویسی یکی میگفت نقشه ی شبکه ی بلاگستان فارسی رو در آووردن و بلاگستان فارسی مشتمل بر یک سری جزایر عظیمه. هر جزیره کاملا از اون یکی جداست. شبکه هم بر اساس ِ اینکه کی کیو لینک میکنه بود. این جزیره ها مثکه سه دستی ی کلی بودن: یک وبلاگ های ادبی هنری، یک دسته مذهبی سیاسی، یک دسته هم وبلاگ های شخصی. ادبی و هنری ها مشغول شعر و معرفی کتاب و ادبیات هستند. مذهبی و سیاسی هم غالبا یک چیزی در نوع حمایت از جمهوری اسلامی و اشاعه ی مظاهر ِ مذهبی اند. اینها یک مدتی از صحنه ی اینترنت عقب مونده بودن، اما بعد یکهو ظرف چند سال اخیر مثل قارچ سبز شدن و الان بزرگترین گروه وبلاگ های فارسی اند. بعضی هاشون دو آتیشه و عصبی هستن و ابداع اصطلاحاتی مثل سبز لجنی از اینها شاید شروع شد. یکسری هم به تفسیر قرآن و نهج البلاغه و حدیث مشغولند، سعی دارن یک توجیهی واسه تکامل پیدا کند و باقی ِ … شعرهای مرتبط. چون وبلاگخون ِ عرزشی ِ حرفه ای نیستم نمیتونم بگم بچه معروفشون هم کیه.  خانواده ی آقای کمالی نمونه ی یه وبلاگ ِ موفقی بود که این جریانات وبلاگ نویسی فرمایشی ِ آموزش داده شده رو هجو عظمایی کرد. طفلک تو بلاگفا بود و بالاخره شامل فیلتر شد. یعنی یک روزی دوزاری ها افتاد که این هجوه و واقعی نیست. دست ِ آقای شیرازی مدیر بلاگفا درست.

باری، موند این وسط وبلاگ های شخصی. روزمره نویسی، فحش به جمهوری اسلامی، خاطره نویسی و الباقی. اینکه این وبلاگها از کجا شروع شدن رو باید آمارش رو از کمانگیر لابد پرسید که دستش تو آمار و ارقام و نمودار در آووردن نرمه. وقتی من وارد ماجرا شدم یک عده آمده بودن و رفته بودن واسه خودشون. یک عده تو موزه نگهداری میشدن و یک عده دیگه نمینوشتن. من سه سال یک وبلاگکی نوشتم، بدون ِ اینکه وبلاگ بخونم جدی. یکم مایه ی خجالته. یک وقتی فکر میکردم نوشتن میجوشه، الان میدونم نوشتن تمرین میخواد و خوندن میخواد. این حدیثی است از آیدای پیاده رو علیه السلام که تو وبلاگش تمرین نویسندگی میکرد.

یادم نمیاد دقیقا کی وبلاگخون هم شدم. اولش با وبلاگی که عباس معروفی مینوشت شروع کردم. چرا؟ چون نابلد بودم. رمان نویس لزوما وبلاگ نویس نیست و برعکس. حداقل در ژانر وبلاگ ِ شخصی روزمره نویسی. مینیمال ها اوایل دری بودن برای اینکه با بقیه ی وبلاگها آشنا بشی. عامه پسند بود اون مینیمال معروف؟  بعد یادم نمیاد چی شد که سایه رو پیدا کردم. سندروم ِ قاعدگی رو هم یک مدتی با جدیت میخوندم. اتفاقی یک گوشه ی دنیا، سرهرمس و ه دو چشم رو هم پیدا کردم. قبول کنید، کشف وبلاگ مثل دنبال ِ معدن گشتنه… بعضی ها رو باید کشف کرد و معرفی کرد، ریخت سرش، پر و بال بهش داد و اگر به شر و ور گفتن افتاد، خب افتاده دیگه. انگار بعضی از وبلاگ ها ظهور و درخشش و سقوط دارن.  حالا به هر حال، بین همه ی این اتفاق ها سایه، یک دربی بود به یک دنیای جالبی از وبلاگ نویسی، یک آدمی با چند سال تجربه ی وبلاگ نویسی و خروارخروار لینک به وبلاگهای عالی. پیاده رو، شادی، لی لی،  میرزاپیکوفسکی و کذا. یک نقطه ی عطف تو وبلاگ خونی و نوشتن برای من پیدا کردن ِ مهندس خسته بود. بار ِ اولی که نمیدونم چطوری رسیدم به مهندس خسته، بلعیدم وبلاگش رو در یک بعد از ظهر. آرشیو رو همینطور سال به سال میرفتم عقب. واسه اش کامنت گذاشتم که ووی، تو خیلی خوب مینویسی، سبکت، ادبیاتت، موضوعاتت، صداقتت، همذات پنداری که آدم بات میکنه… لابد وقتی اون کامنت رو گرفت سری تکون داد و گفت، باشه، یک وبلاگ نویس ِ کوچولوی دیگه هم حال کرد. مهندس خسته البته مرحوم شد، خودش نع، بلاگش، اما دربی شد به صورت مستقیم یا غیر مستقیم، که من با یک سری وبلاگ و نویسنده هاش آشنا شدم که دنیای وبلاگ رو واسه من عوض کردن. پیپ خسته، دیفال مستراح، زادسرو، سی و پنج درجه، ساز مخالف، نود و یک سی و سه،  آدامس دود شده، تس آپه،  خرس تنبل،  لنگ دراز و در قند غزل آلا.  این سه تای آخری، لنگ دراز و خرس و کسرای قند غزل آلا، به نظرم سه تا وبلاگی ان که روزمره نویسی ِ فارسی رو شکل میدن. یعنی حالا حداقل من شخصا دلم میخواد اگه روزمره نویسی یک نماینده داشته باشه این سه تا باشن. هم سن و سال منن، در موقعیت های مشابه ِ هم بودیم، و میبلعم چیزهایی که مینویسند رو. دوست وبلاگ خون دارم و میبینم چطوری لنگ دراز میتونه احساسات مردم رو جابه جا کنه، این یک قدرته، قدرت موضوع و سبک و ادبیات. کسری، مطمئنم، یکروزی کتابهای مهم ِ دهه ی نود ایران که دست ِ همه ی ماها میره رو قراره بنویسه. شاید هم همین الان نوشته شدن، و باید از حجم عظیم وبلاگ هایی که همه ی این سالها داشته و پراکنده و قائمکی بودن فقط گردآوری بشه. خرس نویسنده ی آزادیه که دچار خودسانسوری یا خودشیفتگی نیست و مثل یک کسی که سی سال داشته مینوشته میتونه قصه تعریف کنه.

آدامس دود شده جوونه، حداقل در مقیاس های من.  آینده داره و گاهی حرصم میده نوشته هاش و گاهی میخندم باهاش. این قدرت یک نویسنده است که البته حرص هم بده. نود و یک سی و سه، که هیچ وقت عنوان وبلاگش رو نفهمیدم، بین روزمره نویسی و سبک توضیح دادن مسائل پیچیده به آدمهای خنگ نوسان میکنه. ولی به هر حال، حتی در توضیح دادن مسائل پیچیده هم قدرت نوشتن داره که به قول ِ البرز بود میگفت آدم رو دچار خونریزی ِ مغزی میکنه. تس آپه؟ یکی از اون نوع وبلاگهایی که بلده اشک ِ خواننده ای مثه منو چطور در بیاره. برای جمعیت مهاجرین ِ دچار غربت شده، خوب بودنش ضروریه. یک موقعیه، معتاد تزاد بودم، اما خب، دیگه ننوشت. نسوان مطلقه وبلاگ عجیبیه. به شخصه هیچ همذات پنداری ای باهاشون پیدا نکردم، اما همیشه از این حجم استقبال از این وبلاگ به فکر رفتم که خواننده واقعا دنبال چیه؟ گل کردن خاطرات ِ من به لطف گودر، البته نیمی برای مزاح، نیمی برای دلسوزی، حکایت این بود که هر نویسنده ای یک کپه خواننده ی خودش رو داره، چه موضوع سر دعواهای مادرشوهری باشه، چه فحش به جمهوری اسلامی، چه سفر به همدان.

وبلاگ ِ خوب زیاده، مرضیه رسولی، سه روز پیش، سلسله احادیث ازمشیث، برهنگی، مخفیانه، حاشیه ها، شراگیم، آلبالوهای قرمز، گوریل فهیم، مثانه ی بیقرار، گلابی، زرافه، همه جور میوه و گل و جک و جونوری اسم وبلاگ شده، اصلا لیستشون همین بغل زیر آرشیومه، دور و درازه لیست، میدونم یه تعداد زیادی از قلم اصن میوفته. اگر کسی حتی یک پست خوب داشت که خوشم میومد، سعی میکردم لیستش رو گردآوری کنم. بعد دیگه این عادت از سرم افتاد و تو گودر مشتری شون شدم. گودر که به گالا گالا پیوست فقط مشتری فید شدم، الان لیست وبلاگ هایی که هر روز میخونم اینقدر طولانیه که اگه بی هوا کسی ازم بپرسه شادی کدومه میگم کی لی لی؟ اوه نع، گلابی؟ نع اونی که پاریسه؟ نع اونی که مالزیه؟ نع اونی که هلنده؟…اینقدر آدم اون بیرون خوب میدرخشه، طوری که گاهی شک میکنم، آیا واقعا نیازی هست که من هم مثلا زر بزنم اونم به صورت روزانه؟ بعد خب، یک چیزی در وبلاگ نویسی اعتیاد آوره، و آدم حتی با وبلاگ خودش هم تریپ برمیداره.

حالا، باری، برگردم به مافیای وبلاگی. به اینکه چرا یکی از خواننده هام هم نوشت آره، شما مافیا هستید. تو و اون لنگ دراز. اولش خندیدم. بعد واقعا درگیر شدم. چرا در یک دنیایی به آزادی اینترنت و یک محیطی مثل وبلاگستان فارسی که داستانهای دعوای مادرشوهری هم هزاران خواننده داره، چرا یک نویسنده تازه کار ممکنه فکر کنه یک مافیای وبلاگی همه چیز رو قبضه کرده؟ به خصوص فضایی که بعضی از آدمها توش اصلا همواره در حال گشتن برای پیدا کردن یک نویسنده ی بهترن. مثلا وبلاگ خرس تمبل بهترین نقطه برای رسیدن به پستهای عالی ایه که لزوما چهار سال آرشیو ندارن، من شخصا کسری رو دنبال میکنم که نویسنده ی بهتر جدیدتر ِ جالبتر پیدا کنم. این فضا مافیا نیست، مافیا یک چیزیه که ذهن ها میسازند برای توجیه کردن ِ جانیوفتادن تو دنیای پویایی که اون بیرون هست، مافیا دونستن فضای وبلاگ فارسی معادل ِ اینه که صد ساله داریم هوار میزنیم علت عقب موندگیمون استعماره، نه خب علت عقب موندگی خودمونیم.

این همه آدم رو لیست کردم، که بگم اون بیرون، یک خیل عظیمی وبلاگ داره میدرخشه، نه یکی دو تا. نویسنده های هزار و چهارصد ایران، ده پونزده سال دیگه، از توی همین وبلاگها به نظر من قراره در بیان، نه از تو ممیزی ارشاد. هیچ کدوم این جمعیت، کون پدرخوانده ی مافیا رو نمیلیسند، اساسا وبلاگ نویسی پدرخوانده و مافیا نداره و ارشاد و ممیزی و سانسور توش نیست. این خیل عظیم وبلاگ خوب، صرفا، صادقانه، با سبک خودشون و با زبونی که خواننده شون باهاش راحته، زندگی روزمره ی قابل دسترسشون رو یا حکایت های عجیب زندگی ایرانی رو روایت میکنند. نه چیزی کمتر، نه چیزی بیشتر. زشته به این فضا بگید مافیا ! زشت !

بلیط ایران در خلاء

فوریه 7, 2012

توی کتابخونه ی نشسته بودم، تهرانزیت گوش میدادم. هدفون ِ تو گوشم یک چیز آشغالیه مال ِ موبایلمه، بیشتر سر و صدا و خش خش پخش میکنه تا موزیک رو. یکم رو اینترنت دنبال کار گشتم. یک چیز ِ مرتبطی پیدا کردم و رزومه ام رو فرستادم. افسرده ام. احساس بی کفایتی و به دردنخوری میکنم. بعد امیدوار میشم با یک ای-میل و بعد باز به خودم میگم ریدی دکتر شدی، کار برات نیست.  دوست پسرم صبح ها به مرگ پا میشه، میره زیر دوش، یک چیزی میخوره، میره سر کار. من میمونم و خونه. خونه خوشگله، دیگه دانشجویی و کپکو نیست. تر تمیزه، پولی که میره دوست پسرم جون میکنه در میاره، میره بالای اجاره ی یک جای تر تمیز که من بیشتر افسرده بشم. افسرده ام میکنه که دکترا گرفتم و توی خونه بادمجون سرخ میکنم. بعضی روزها به خاطر اینکه یک رفیقیم میره کتابخونه میرم باهاش. میشینم دم ِ پنجره، مرغ های دریایی رو نیگاه میکنم. قبلا روی تزم کار میکردم. الان هیچ کار ِ خاصی نمیکنم. برای چند تا کار رزومه میفرستم. یک مقاله ای که بیست ساله دارم برای استادم مینویسم رو دزان فیسکه میکنم. اما چیزی عوض نمیشه، همون گیهه مقالهه که بوده و هست.
زنگ میزنم یک آژانس هواپیمایی، میگم برای اوایل فووریه تا اواخر فووریه بلیط ایران چیزی داری تو دستت. برام یک چیز ِ خوبی پیدا میکنه خانوم پریسا، که از لندن رد میشه.  قیمتش یک چارصد پونصد تا کمتر از بودجه ایه که کنار گذاشتم. اسکروچ ِ توی مغزم حال میکنه. میگم همین خوبه، اسمم رو براش هجی میکنم و میگم تا دوشنبه برام نگه اش دار. چون کار پیدا نکردم و افسرده ام، در یک اقدام احساساتی تصمیم گرفتم بدون ِ اینکه به پدمادرم بگم برم ایران. صد دفه تو ذهنم مرور کردم، تو فرودگاه، یک تاکسی ای پیدا میکنم که دلار قبول کنه، و موبایل داشته باشه و منو ببره تا خونه مون تو تهران و تو بزرگراه هم نکشه تو خاکی بهم تجاوز کنه. همه ی این خصوصیات رو باید تو امام ارزیابی کنم. موبایلش رو غرض میگیرم دم ِ در، زنگ میزنم به بابام، میگم بیا پایین در رو باز کن بابا جان. خوشحال میشن.

توی کتابخونه گریه ام گرفت. چشمام داغ میشن لعنتی ها، گلوم از تو ورم میکنه انگار. گریه نمیکنم جلو رفیقم. دوشنبه بلیط میخرم، هی به خودم میگم این رو. میرم ایران. میرم.  بعد از اینکه رفتم و برگشتم اینا رو بعدا پست میکنم. بعد نمیدونم چه مرگم شد که زدم زیر گریه. یعنی رفیقم نشسته بود داشت به زندگیش میرسید، بعد دید من دارم گریه میکنم. خب شما ببینید یک آدمی از صبح آمده نشسته جلوتون، به نظر خیلی هدفمند هم داشته تو مانیتورش رو خیره خیره نگاه میکرده، حداکثر هم پاشده یک تلفن زده به خانوم پریسا، خب به عقل طرف شک میکنید که یهو گریه کنه. خودم هم نتونستم توضیح بدم که چه مرگمه. گفتم افسرده ام، محیط ام عوض شده، دلم واسه آدمهای تورنتوم تنگ شده، تنهام اینجا، دلم پدر مادرم رو میخواد. دلم داداشم رو میخواد. میفهمید؟ داداشم دو تا بچه داره، یکیش در عنفوان دو سالگی اینگلیسی و فارسیش قاطی شده، خنده دار شده، و تصمیم گرفته حرف نزنه خیلی، اون یکیش اینقدر کوچیکه و گرده که صرفا میتونه تکیه بده و بشینه و آروم اطراف رو دید بزنه. بعد من به عکس های این دو تا موجود ذل میزنم. ذل میزنم. ذل میزنم. تا یهو میپرم، میبینم نیم ساعت گذشته، نمیفهمم دارم چه غلطی میکنم. بعد حالا  بعد از بیست و دو سال تحصیل به یکباره فارغ التحصیل شده باشید، در زندگی احساس خلاء کنید، دلتون برای عالم و آدم تنگ شده باشه، سنگ باید باشید که بی دلیل گریه نکنید.

امروز تو اسکایپ به ابوی و والده گفتم که میخوام بیام ایران. نتونستم نیگه دارم دهن لق خودم رو. مادرم گفت نمیخواد که بیای. وضع مملکت معلوم نیس. بگیر و ببنده. لابد میاد چس مثقال فحشایی که به این و اون میدم رو میخونن، نگران میشن که من چه تحت خطرم. چه خطری، چه کشکی، من خطرناک ترین حرکتی که در این زندگی ازم سر میزنه اینه که روی چوب اسکی های زهوار درفته ی اجاره ای مستعمل میرم از یک سراشیبی احمقانه پایین و سعی فراوان میکنم که با مغز نرم تو باقالی ها. اسمش را هم میگذارم اسکی. کارهایی که باید در دوران نوجوانی و بچگی میکردم را الان میکنم، دیر شده برای یک چیزهایی و قبولش نمیتونم بکنم. از قضیه دور نشم. خورد یک مقدار در پر و بالم که والده ام گفت نباستی بیای ایران. یکهو جنگی چیزی بشه، ما نگران میشیم. اون ور قضیه را نمیبینن. خب جنگ بشه مادر من، بنده که نمیتونم از تو اینترنت تماشاش کنم؟ مگه بقیه ی ایرانی ها جنگ بشه میخوان چی کار کنند که من نمیتونم بکنم؟ خلاصه، هیچی، نتیجه ای از مذاکرات حاصل نشد و برنامه ی غافلگیری در ایران مالید. من ماندم و کاری که پیدا نکردم، بادمجان های باد کرده و پایی که در اسکی ضرب دیده، ورزش مفرح ِ گرونی که بودجه اش رو ندارم، ظاهرا استعدادش رو هم ندارم.

استقبال ِ مقوایی

فوریه 1, 2012

من بدبختی زیاد دارم. حالا مسئله ای نیست. چس ناله نمیکنم. اما در میان افسردگی و پژمردگی و کپکهای زندگی، امروز صبح پاشدم دیدم امام آمد. اینبار بعد از سی و چهار سال امام مقوایی آمد. یعنی، من نمیدونم کی در دستگاه خلافت به ذهنش رسید که ورود ِ امام رو بازسازی کنیم. چرا که لابد مردم حماسه ی خمینی یادشون رفته بود. نه خب، بعضی چیزها از حافظه پاک نمیشود، حتی از سینه ای به سینه ی نسل بعد که ما باشیم منتقل میشود، مثلا معروف بود که آقا با یک ستاره ی بیق تشیف آووردن، که عبارت بود از بنی صدر، یزدی، و قطب زاده. احوال این سه تا برای همه روشن.  احمد آقا هم پشت امام بودن، لابد با همون رویایی که آقا مجتبی هر روز پشت بابا جانش نماز میگذارد. احمد آقا هم یک روز یک سکته ی قلبی ای زد که شبیه مسمومیت با تریاک بود. آقای خلبان هم بودن. مردک خوشتیپ اتوکشیده ای که البت میشود گفت جانش را هم کف دست گذاشت و هواپیما را از پاریس آوورد تهران. من البته شرط میبندم، روی یک بوس، که طرف غیر از خلبانی به شغل شریف جاسوسی هم مبتلا بوده اند. باری، آقای خلبان، دست امام ما رو گرفت، از پله ها آوورد پایین. تات تاتی، بعد خبرنگار پرید جلو، اماما، امتا، خمینی کبیر، چه احساسی داری؟ فداییان جانگوزش سی و چهارساله که دارن توجیه میکنند که امام منظورش این بود که من خیلی باحالم و قوی ام که هیچ احساسی ندارم. پدر ِ من، اعتقاد دارد که امام خوب اصن در واقعیتش هیچ احساسی نداشت. از نظر پدرم، امام که خودش حالیش نبود، با آن لهجه ی اراکی شیرینش، میخواست تو دهن این و آن بزند فقط. ریش سفید کاریزماتیکش را بکشد ببرد فرو کند تو چش و چال شاه و خاندانش. بعد هم قرار بود برود قم، در حوزه. بعد خب منتها، یک عده یک دری را دیدن که امام کلیدش بود. درب قدرت. برش داشتن از قم آووردنش تهران، گفتن امام شما رهبری، عزیزم، بمان. نرو.. مثلا این اخوی، سردار رانندگی، اختلاس گر عظمی، که شد رئیس بنیاد مستضعفان و جانبازان، که اسمی بود که روی صندوق دزدی گذاشته بودن، آقای رفیقدوست. ایشان موجود امام دوستی هم بودن. میگویند که وی یک ماشین شاسی بلند داشت. عکس ذیل را توجه بفرمایید. آقای رفیقدوست گویا چی داشته، پاترول، لندکروز، من نمیدونم، فقط شاسی اش از بخت بلند آقای رفیق دوست بلند بوده و خودش را رسانده مهرآباد و با برادرا تونسته یک رفاقتی به هم بزند و امام را نشانده ور فرمونش و برده تا مثلا مدرسه ی رفاه یا بهشت زهرا. بعد خوب، در تاریخ این ملت ثبت شد که شما از رانندگی میتوانید به ریاست و سرداری قافله ی دزدها و اختلاس گرا برسید.

حالا از مسئله دور نشم، امام روخلاصه  آووردن. امام کسی بودن، خمینی کبیر بودن. شخصیتی بودن. من بارها گفتم، اصن شکی نیست که وی موجود کاریزماتیکی بود و اگر روشنفکر و دانشجو و مسلمونهای فوکولی رو آقای شریعی توجیه کرد که حکومت اسلامی چیز خوبیه، توده ی مردم رو امام امت کشوند تو تظاهرات میلیونی. یعنی من اصلا مثل بابام اینقدر هم فکر نمیکنم امام موجود کوچیکی بود. از نظر نصف جمعیت ایران در همین حال ِ حاضر، به نظرم امام هنوز کبیره. حالا اینها رو داشته باشید، کی امروز به ذهنش رسید بازگشت شکوهمند ِ امام رو با مقوا بازسازی کنه؟ یعنی در این بازسازی، که معلوم نیست دستاورد پیش بینی شده اش چی بود، امام رو در یک مقوای دو متری پرینت کردن، که کبیر بودنش خوب تو چش بیاد، بعد دادنش دست دو تا اسگل تپه ی سرباز ِ بیچاره، با اون قیافه ای که سعی میکنه جدی باشه، اما خودشون هم میدونن که ریدیم با این امام آووردنمون. عکسها رو توجه بفرمایید.

من خب، میون بدبختی هام و کپک سرتاسری ای که گوشه ی یک کتابخونه تو ونکوور زده بودم، شروع کردم به قاه قاه خندیدن. اصلا قلم وبلاگم چند وخت بود خشک بود، یکهو جوشید و جوانه زد. دیدن ریخت امام امت روی یک مقوا که دست به دست میشه و میره توی یک ماشین شاسی بلند و بعد جابه جا کردن مقوا با یک مقوای دیگه که عکسه نشسته ی امامه، کلی مایه ی مزاح شد. بعد عکس نشسته ی امام رو بردن گذاشتن بالای مجلس، روی یک متکای نرم و خوشگل، که یک وخت اون باسن نازک و نحیف مقوای راحل ناراحت نشه. بادمجون دور قاب چین ها و اسگل ها هم همه جمع شدن دور، یک چایی خوشرنگی همچین با امام میخورن و از عکس ها، آدم خیال برش میداره که پنداری امام دارن باهاشون خوش و بش میکنند و بهشان میگند ناقلاها، بقیه تون کو؟ بقیه خوب البته بعضا فراری اند، در زندان اند، یا در قبر پوسیده اند. یکی شان هم در سر کاخ جماران لابد با لبخند ملیحی عکسهای امام مقوایی رو تماشا میکند و آن دست بی حسش را به دست سالمش میمالد. ما چه میدانیم.من تنها چیزی که میدانم، و یقین دارم اینه که کار مسخره ای کردید با امام. زشته، خجالت بکشید.

ما و پلیس

ژانویه 23, 2012

همچین ورودی پارکینگ سوپرمارکته رو که پیدا کردیم، الف یک دور دو فرمون کامل زد و پیچیدیم تو پارکینگ دنبال جای پارک. بعد همچین که کپل ماشین از در ِ پارکینگ نرفته بود تو، یک ماشین پلیس بی شاخ و دم نمیدونم از کجا پیداش شد چراغ های آبی قرمزش رو هم روشن کرد، بوقش هم خیلی متین و موقر میزد، دنبال ما پیچید آمد تو. حالا ممکنه بگید من تخیل زدم، اما من یک نگاهی هم تونستم به پلیسه تو ماشینه بندازم، یک خشمی همچین تو نیگاش بود، پنداری شیر آهو شیکار کرده باشه. من گرخیدم، به الف گفتم چه غلطی کردی، نباید اونجا میپیچیدی؟ اومد دمبالمون پلیس، الف به روی خودش نیاوورد. رفت توی یک جای پارک خالی ماشین را جا داد، یکمی هم با یک استرس ملویی گفت من که کاری نکردم. منتها ترس از پلیس اصلا در کروموزوم های من کد شده، مطمئنم تا چهارده نسل آینده ی من هم از پلیس میترسند. همچین شاید به اندازه ی یک دایره به شعاع هفت میلیمتر تو زیر شلواری ام، نم ِ شاش پس آمد. پیاده شدیم، در را هم بستیم، معصوم و بیگناه راه افتادیم سمت سوپر، یه ماشین پلیس دیگه هم آژیرکشان پیچید تو پارکینگ ِ سوپره. ما دیگه راه افتاده بودیم، کم نیاووردیم، سرها پایین، به سمت سوپر. از جلو ماشین پلیسه که رد شدیم و رفتیم بین ردیف ماشین های بعدی و خیال کردیم مسئله تموم شد، یارو از تو بلندگوش داد زد، راننده برگرده بشینه تو ماشین. من زبانم چسبید ته حلقومم… دیگه دیدم رفتن نداره، برگشتم.

شاید بقیه ی ایرونی ها هم اینقدر از پلیس بترسند. شاید هم نترسن. شاید الان اگه پلیس بریزه تو مهمونی یا مجلس عروسی، یا تو میدون ونک جلوی کسی رو بگیره، مهمانها یا شخص گرفتار انگشت میانی دو تا دست را به نشانه ی فاک یو بگیرد تو صورت پلیس. من از این جرئت ها نداشتم. من و داداشم و دو تا از دختر عموهامون رو یکبار کمیته تو شهر بازی ِ اراک گرفت. برد با خودش دفتر کمیته تو همون اطراف ِ پارک. به داداشم گفت با این دخترها چه نسبتی داری؟ داداشم گفت خواهرم، دخترعموم، دخترعموم. هر کس هم اسمش رو گفت. من حداکثر دوازده ساله بودم، دخترعموهام هیفده هیژده ساله. من ترسیده بودم، اما میدونستم برادرم جرمی نداره، چون داره راست میگه، اگر ما خواهر و فک فاملیش نبودیم برادرم تو دردسر ِ بود. برای همین یکم هم به جای ترس هیجان زده شدم. برادرم هم حال کرده بود با شرایط. با این شرایط که آخرش حال طرف کمیته چی گرفته میشد میدید ما همه فامیلی مون داشمند نژاده ! آخرش داداشم رفت بابام رو پیدا کرد، یا عموم رو شاید، و اونها اومدن یکم به کمیته چیه ریدن که شما غلط کردی دخترهای ما رو بردی تو این اتاق. این برادرشونه و شما گه زیادی خوردید مزاحم بچه های ما شدید. اما در بقیه ی موارد، من موش ِ مرده میشدم اگه کار به گشت اماکن و کمیته میکشید. فقط میدونستم از نظر بابام، من رو در هر وضعیتی هم که گرفتن، حق با منه، و این گشت و کمیته و اماکنی ها همگی حروم زاده ان از نظر آقای دانشمندنژاد بزرگ. برای مثال یک بار با بچه های دانشگاه رفتیم کوه و همچین نمیدونم پای کوه موقع پایین آمدن گشت ریخت، دو تا ماشین دختر پسر را مثلا شکار کرد. دو تا دختره در ماشین ما گریه میکردن و میگفتن باباشون دیگه خونه راشون نمیده. دو تا از پسرها هم با یارو حرف میزدن و رسما گریه میکردن که ما رو نبر. من آروم در جام نشسته بودم، ترسیده بودم، قدرت هیچ حرکت و کاری رو نداشتم. میدونستم بابام یکم داد بیداد میکنه که صد دفه گفتم با این ارازل نرو کوه، من هم یکم داد میزدم اینها ارازل نیستن، همکلاسی هامن. اونهم میگفت هر کی. کوه میرید میگیرنتون. بشینید تو خونه هر غلطی میخواید بکنید. یعنی مکالمه و داد بیدادمون رو هم در ذهنم تجسم کردم، بعد بچه ها به افسره شاید پول دادن و یارو تشریفش رو برد. بلد نبودن، از اول باید پول میدادن. بابای من در این موارد آگاه بود، فلمثل، شب عروسی برادرم، با یک دسته ایران چک مسافرتی ایستاده بود دم در سالن عروسی. خیلی در جریان ِ اینکه در عروسی پسرش چه گذشت نبود، چون چند سری مختلف ریختن، و پدر محترم، چک های نارنجی و سبز و آبی را شیرینی ِ عروسی میذاشت تو مشت افسر مربوطه و اونها میرفتن، به کمیته ی اون یکی محل نزدیک هم میگفتن، یک بابایی داره برای عروسی پسرش شاباش میکنه، بریزید. آنها هم نامردی نکرده، میریختن. پدرم آخر شب همچین خسته و مونده بالاخره آمد سالن خالی را هم دید !

باری، این تاریخچه ی من و پلیس. حالا یارو پلیسه در پارکینگ ِ سوپره، پشت بلندگوش داشت هوار میزد راننده برگرده بتمرگه تو ماشین، مردم جمع شده بودن، در این وضعیت احساس میکنید صد من وزنه ی نگاه ِ مردم روی شماست. یک ایرانی ای داشت به فارسی به پلیسه فحش میداد که نژادپرست، اون بیرون این همه آدم دارن جرم میکنند اومدی اینا رو گرفتی. من دیگه عقب گرد کردم، زبانم را داشتن قورت میدادم توی حلقومم. نم ِ شاش جای خودش را به یک تپش قلب ِ بدی داده بود. رفتم از لای ردیف ماشین ها به پلیسه تو ماشین یک نگاهی انداختم و با دست اشاره کردم که چی میگی عمو؟ یارو به ماشین جلوییش اشاره کرد که یک مرد آسیایی ازش پیاده شده بود. یارو چینیه رنگ و روش مثه خودم شده بود، یعنی قول میدم شعاع دایره ی زرد کذاش در حدود چندین سانتی متر بود. طرف جهید تو ماشین و در را بست. با ما نبودن پلیس ها، با اون یکی بدبخت بودن. یعنی شاید میخواستن ما رو بگیرن، قاطی کردن، اون چینی ها رو گرفتن. خدا عالمه. من باز راهم را کشیدم به سمت سوپر، الف داشت با ایرانیه حرف میزد، من هم وارد بحث شدم، بعد سریع بیخیال یارو شدیم چون داشت خواهر مادر همه ی پلیس ها را میاوورد جلو چشم ِ ما و تئوری پردازی میکرد که آسیایی ها گنگ ِ مواد دارن لابد و اینجا پاتوقشونه. ما رفتیم تو سوپر، بین ِ ردیف ها گم شدیم. نمیفهمیدیم جای هر چیزی کجاست. جلوی یک سری سطل آشغال و جاصابونی واستادیم، یکم به جاصابونی ها ذل زدیم، بعد هم رو محکم بغل کردیم و قاه قاه خندیدیم. الف رف یه سر و گوشی آب داد بیرون تو پارکینگ و گفت آبها از آسیاب افتاده، پریدیم بیرون و گاز دادیم تا خونه.

کاف ِ قوی دل

ژانویه 20, 2012

یکبار در یک آذرماهی که بعدها اسمش به نوامبر تغییر کرد سوار طیاره شدم و رفتم استکهلم برای یک کنفرانس بندتمبانی. به کاف-پ-د ِ قوی دل گفته بودم که فلان روز میرسم و آیا وقت داری یک چایی بخوریم و یاد دوران دانشگاه مان در ایران بکنیم و سر همه ی استادها و بچه های ورودی مان نخودچی بخوریم؟ جناب کاف گفته بود که وقت داره، اما بعد در فرودگاه استکهلم منتظرم بود که حسابی متعجب شدم و کف کردم در واقع و از شدت تعجب، کلاه و دستکشم رو در هوای آخر ِ نوامبر استکهلم گم کردم که کلی باعث شد سرمای سوئد رو از ناحیه ی کله و انگشتهای دست احساس کنم و بفهمم کانادا تنها جای بد آب و هوای دنیا نیس. به هر حال، کاف هم در حال تلاش برای پیدا کردن هتل ِ من در استکهلم کلاه بافتنی اش را گم کرد و سر هردومون بی کلاه موند.

بعد من به چشم دیدم که آدم وقتی میخواد رابطه ی دوستی را با یکی نگه داره، نگه میداره، اگر قضا و قدر بزند و برود یکجا برای توریست بازی یا کنفرانس پارتی، اگر بخواد دوستش را از کیلومترها فاصله پیدا میکند. اینطور شد که کاف ِ قوی دل یکسر آمد کانادا و یک چندتای آن ورودی کذایی دانشکده ی کذایی را دور ِ هم جمع کرد، و طبق معمول توپ بحث از مرور خاطرات استادها و رئیس دانشکده، به وضعیت الانشون رفت، که کی رئیس دانشکده شده، کی کدوم اتاق طبقه ی بالا رو گرفته، کی داره تو دانشکده دکترا میخونه با کی، کدوم استاد رو چرا هنوز اخراج نکردن به علت ضعف عقل، کدوم استاد احمدی نژادی شده، کدومشون آنتی احمدی نژادی شده، کدوم شون دیگه به چاک ِ مانتوی دخترا گیر نمیده و بیخیال شده.

بعد یاد ِ استاد نظریه ی زبانها کردیم، که یکبار دچار پارگی سیستم اعصاب* شد وسط ِ کلاس و هفده دفعه پشت سر هم به یکی از پسرهای کلاس که داشت دوست دخترش را دید میزد گفت : بالانس میزنی؟ سر کلاس ِ من بالانس میزنی؟ بعد بیخیال شد و رفت سر ِ ادامه ی درس، اما بعد دوباره سیستم اعصابش عود کرد و بعد از چند دقیقه دادش باز درآمد که بالانس میزنی؟ دوست مذکور بالانس زن در واقع اندکی کج نشسته بود که زاویه اش با چشمهای دوست دخترش مناسب باشد. همین. بعدها استاد معماری کامپیوتر که از دانشکده ی برق با دبدبه و کبکبه میامد هم به رفیقمون گفت درست بشین. حالا شما میخونید درست بشین، اما اون خشمی که در صداش بود، , و هیکل ِ پهلوونی ِ رستمش، ترکیب میشد با جای مهر روی پیشونیش، و پیرهن سفیدی که مینداخت روی شلوارش، دوست ِ ما زهره اش ترکید. این طور شد که چند سال بعد ازدواج کردن اصن که مجبور نباشن سر کلاس هم رو دید بزنن و آرامش داشته باشن. دوست های گلی هستن. اصلا با معیت و همراهی شون با کاف نشستیم، لیست کردیم دونه دونه ی بچه های ورودی خودمون و قبل و بعدمون رو و بعد بحث نمکین ِ اینکه کی ایران مونده و کی کجاست و چی کار میکنه و آخرش برمیگرده ایران یا نه، کی با کی عروسی کرد، کی با کی به هم زد، کی رفت روی زانو، کی را کی به زور داشت میبرد روی زانو. سیراب شدیم از تحلیل زندگی همه ی رفقای قدیممون و از بحث و بررسی چگونگی روابط گذشته و آینده.

در لحظه ی آخر رفتم یک کلاه برای کاف گرفتم. بعد از سه سال تاخیر. نکته اینست که من موجود رفیق دوستی هستم و ریزترین حرکات آدمها را زیر نظر دارم و باید یک موقعی، یک جایی جبران کنم. بهش دادم، یادش نبود که کلاه بافتنی اش در خیابون های تاریک محله ی شیستا در استکهلم گم شده بود که راه ِ من رو پیدا کنه. بالاغیرتا، پلی تکنیک خیلی جای ذاغارتی بود، اما یه مشت دوست پیدا کردم که خیلی دوستشون دارم.

* Nervous Breakdown

جدایی نادر از سیمین در گولدن گلوب

ژانویه 16, 2012

مسئله اینه که یه شوی تلویزیونی مثه گولدن گلوب (یا توپ طلایی) یه جای ژیگولی پیگولی بی مغزیه که شاید نصف مهمانها نشنیدن اسم کشور مارو، و اگه شنیده باشن هم خیال میکنند از تو بزرگراه هاش شتر رد میشه و رئیس جمهور دیونه شون میخواد یک بمب اتمی درست کنه حتما و شلیکش کنه به غرب. تو کل اون خیل «هنرمندای» هالیوود کی حالا جدایی نادر از سیمین رو دیده؟ مدونا؟ نع. نمیدونم، شاید. وقتی هم گفتن جایزه رو دادن به جدایی نادر از سیمین، خانوم آجلیا ژولی کلی دمغ شد که این امل بازی ها چی بودو یک غری به شوور بدبخت زد. وقتی هم اصغر فرهادی بیچاره سعی کرد تاکید کنه بابا ما مردم صلح دوستی هستیم، شنونده های حاضر در برنامه اون پایین خیلی ایده ای نداشتن که طرف داره راجع به چی حرف میزنه، دوربین چند لحظه مهمونا رو نشون میداد، قیافه ی همچین خنگ یک مشت جهان اولی زیر خروار خروار آرایش گرون قیمت و دیگر هیچ ! با همه ی این توصیفات، وقتی خانوم مدونا لطف کردن گفتن جدایی، بنده و دوست پسرم پریدیم هوا، بالا پایین پریدیم مفصل، دست گردن هم انداختیم، انگاری که ایران به استرالیا گل زده باشه، هوار زدیم. بعد هم یک بخشی از شادی شده که بیای رو فیضبوغ، منفجر کنی مدیا رو با عکسهای فرهادی و با جملاتش و با افتخار به ایرانی بودنت در یک آنی از ثانیه. بعد باز شو ادامه داره و فرهادی گم میشه در خیل عظیم جوایز بعدی توپ طلایی و ایران گم میشه در خیل عظیم تحریم ها و سقوط اقتصادی و تهدید به جنگ و کثافتی که بالا گرفته همه چیز رو.

پانوشت: دسش درد نکنه اونی که ما رو فیضبوغ شیر کرد و پلنگ نکرد. یک روز خونده میشه آدم اون هم به دلیل جایزه ی یکی دیگه، احساس گناه میکنه !

در رویای چراغ گازی

ژانویه 8, 2012

ببینید، زندگی میکروسکوپی من، اهمیتی ندارد. جابه جا شدیم، در یک ماراتن سه روزه، بیشتر وقتمون رو با هندی های کروات زده فکولی در مبلمان فروشی و آیکیا و وال مارت، سر و کله زدیم و تیر تخته و مبل و تشکیلات خریدیم، خانه چیندیم. حمالی هم به جای خود، به حد اعلی حمالی نمودیم. بعد آدم در اوج خستگی بعد از حمالی و تیر و تخته به هم وصل کردن، ذوب میشود رو زمین، و فکرش میرود در یک دورهایی. من یعنی فکرم میرود در دورهای دور. دورهای من مال بیست سال پیش هستند، دوردورهای الف، چهار پنج سال پیشش هستند. این است فرق ما. حالا به هر حال، چند روزه، بی ربطه، اما به برق رفتن های بیست سال پیش فکر میکنم. به اینکه جنگ تموم شده بود، اما جای خمپاره هاش همچنان میسوخت. برقها میرفت شبها، هنوز و همچنان. همچی عصر که میشد یک روز در میون، این برقه میرفت. یهش میگفتن به اصطلاح خاموشی. ساعت و برنامه از قبل نمیدادن. تعجب هم دیگه نمیکردیم. خب برقا رفته دیگه. بعد اینقدر این برقا رفت که مامان بابام شال و کلاه کردن رفتن خیابون چراغ برق، و یک جفت چراغ گازی تهیه کردن، آمدن از شیر فلکه ی گاز تو آشپزخونه سیم ِ مسی کشیدن، یک چراغ را زدن تو آشپزخونه، یکی زدن تو وسط هال ِ خونه، کبریت و شمع هم دیگه بالا سر تخت خوابشون بود، برقا که میرفت، پروسه مشخص بود، با شمع راه را پیدا میکردن تو آشپزخونه، چراغ گازی رو روشن میکردن، بعد تو هال، چراغ هال. به اتاق ها و دستشویی و پذیرایی و راهروها و امباری هم چراغ نرسید. فلذا، در مواقع خاموشی، پای چراغ گازی ِ تو هال ولو میشدیم روی زمین. بنده مشق مینوشتم، مامان بابام تخته نرد میزدن، برادرم را یادم نیست چی میکرد، کتاب میخوند علی الظاهر یا اصلا میرفت تو کوچه گم و گور میشد، نارنجک و فشفشه رد و بدل میکرد، فوتبال میزد در تاریکی و نور کمرنگ غروب، یا در اتاقش میچپید. چیزی که یادمه صدای هوهوی چراغ گازی بود، گازی که میآمد و میسوخت و هوهو میکرد و مامان بابام که تاس میریختن، شش و بش، و بابام که تقلب میکرد، سه و چهار رو میخوند جفت چهار و جیغ مامانم رو در می آورد. این دو تا اصن معتاد تخته نرد بودن. کار نداشتن برقا هست یا نه. در مواقع غیر خاموشی هم همیشه داشتن تخته میزدن. میشستن رو تخت خوابشون، تاس میریختن. بابام اگه منتظر جفت شیش بود، تاس را سی بار توی مشتش میچرخوند و میگفت جفت شیش، جفت شیش بده، جفت شیش بده، جفت شیش بده، تا مادرم هوارش در میامد که میریزی یا میخوای تا صب با تاس حرف بزنی. بابا میریخت. نمیدونم چی کار میکرد، میامد جفت شیش ها براش. باز جیغ مامانم در میامد که تقلب میکنی، تاس میگیری، بابام میگفت نه خیر، تاس نمیگیرم، کار که بالا میگرفت، بابام میگفت خوب تو هم تاس بگیر اگه میتونی.

بعد باز میرم حتی چند سال دورتر. به بمباران ها. به آژیر ِ قرمز. صحنه ها مثل عکس یادمه، فریم به فریم. اما مثل فیلم یادم نیست. یادمه بابام میدوید. برق هم قطع بود. با چراغ قوه و رادیو به بغل میدوید. دمپایی های چرمیش از پاش دراومد، هول هولی پاشون کردن، من رو بلند کرد، و میدویدیم به سمت ِ زیرزمین. تو زیرزمین یکی از همسایه ها قالیچه و یک بسته نون خشک  نگه میداشت. همه با رادیو و چراغ قوه میامدن. زیر پله ها وای میستادیم. تو ساختمون، شیش تا بچه بودیم، من با بچه های طبقه ی پایین سر و کله میزدم. برادرم با بچه های طبقه ی چهارم. بچه های طبقه ی سوم، دوازده سیزده ساله که شده بودن، فرستاده بودنشون لندن تو یه پانسیون که جنگ رو نبینن. من چهار سالم بود. نمیفهمیدم جنگ چیه. میدونستم یک جای خاک و خولی هست که اسمش جبهه است. دایی ام سرباز وظیفه بوده اول جنگ و رفته بوده جبهه. همین. مامانم گفته بود که بمب میزنن، ولی به خونه ی ما نمیخوره. مادرم یک چیزی پرونده بود در این مایه ها که خونه ی ما توی دره است. چه حرف بی ربطی بود، ولی من خیال میکردم بمب تو دره نمیخوره خب. بعد مامانم حتی پرونده بود که یک ماده ی شیمیایی درست کرده، پاشیده رو در دیوار خونه مون، بمب به ما نمیخوره. دروغهایی از این مدل. خب البته بچه ی چهار ساله موجود احمقیه. خر کردنش، در جهتی که از بمباران وحشت نکنه، عملیه، چند تا دروغ شاخدار میخواد که مادر ما میفرمود راه به راه.

بعد، خب، یکروز جنگ تموم شد. خاموشی ها کمتر شد، تموم شد، دوو و پژو جدید آمد، پیکان املی شد. مارو دیگه کسی بمبارون نکرد. ولی تحریم شدیم، بدبخت و بدبختتر شدیم، ولی برقا دیگه اونقدر تاریخی قطع نشد ! مامان بابام چراغ گازی ها رو فکر کنم جمع کردن. شاید هم هنوز هست. باورم نمیشه که یادم نمیاد، تو خونه ی تهران مون چراغ گازی هست هنوز یا نه. خاطرات نوجوانی و هفت سال پیشم تو ایران یادم نیست، اما صدایی که چراغ گازی بیست سال پیش میداد و اون هال نیمه روشن-تاریکی که صدای تاس توش قشنگ میچید رو انگار قاب کردن زدن وسط اتاق پذیرایی ِ مغزم.

آنچه در تعطیلات ژانویه گذشت

ژانویه 3, 2012

به مادرم ای-میل زدم، گفتم اگر شبها تا دوازده شب تو آزمایشگاه دارم روی تزم تلاش میکنم، فقط برای اینه که فارغ التحصیل بشم که شما بیاید منو تو شنل و ردای دکتری ببینید و تو فضای سبز پر دار درخت ِ دانشگاه مون عکس یادگاری بگیرید و حالش رو ببرید. نمیدونم این منتها رو که سر این پدر مادر میذارم، میخوام کجا رو باهاش بگیرم.

باری، تعطیلات ژانویه ی نامتعارفی بود. جدای از اینکه تا آخرین روز قبل از تعطیلات شبها تا دوازده تو آزمایشگاه بودم، بقیه اش به دیگر انواع حمالی گذشت.

روز اسباب کشی از تورنتو، ساعت هفت و هشت دقیقه با ساعت ِ داخلی ِ مغزم بیدار شدم. صدای قهقهه ی چندش آور یک مرد ریشو از دور میامد. از کجا میدونم ریشو بود نمیدونم. تقصیر جمهوری اسلامیه که ریش در مغزم به چیزهای منفی وصل شده. باری، الف را یک تکونی دادم که وخیز ! صبح روز موعود رسید. فرستادمش دمبال ِ ماشین. خودم هم افتادم به جون خونه و چمدون ها. تخت را که یک مشتری آمده بود روز ِ قبلش برده بود، فلذا کیسه خواب و پتو متوها را از کف زمین جمع کردم و تپاندم تو کوله پشتی و چمدون ها. کمر را قرچ قروچ میدادم بابت رو زمین خوابیدن شب قبلش. بسوزه پدر دلارهای سیاه.

الف با کوچیک ترین ماشینی که حاجی اتومبیل کرایه میشد بهش بندازه آمد. رسما پراید پنج در گرفته بود. سه تا جعبه ی بزرگ بیست کیلویی و یک چمدون لگنی که از شدت بزرگی شرکتهای هواپیمایی ازم قبول نمیکنند را میخواستم به خودم پست کنم. دو تا جعبه ی دیگه هم میخواستم بذارم زیر میز ِ آفیسم تا دفعه ی بعد که میام این ورا کم کم وخورده خورده بار کنم به اون سمت ِ قاره. دو تا گونی هم البسه ی قدیمی و پتو و ملافه هم میخواستم ببرم بدم ارتش رستگاری که ثوابی برده باشم. یک سری خرت و پرت های رفیقم هم تو خونه ی من بود که قول داده بود براش به شیلی پست کنم. به این ترتیب همه ی این اقلام تو ماشینه جا نشد. آنروز همه چیز شد چند بار رفت و آمد و زورچپان و فشار و هل و هن و هون. من و الف هم که یک جفت پت و مت هستیم. خرکش کردیم آت آشغالامو تا پستخانه. تو پسخونه پیرمرد ِ پستخونه چی بسیار همکاری کرد. الف اعتقاد داشت چون من خوب با پیرمردها لاس میزنم. من اعتقاد دارم من مردم دارم به طور ِ کلی. باری، جعبه ها و چمدون ها پست شد و دردسر ها را از سرمان کم کردیم، آخرهاش که اثر قرص آرامبخشم پریده بود، چند تا فاوک فاوک هم کردم سر الف بدبخت که گفت خیلی نکبتی و بعد بیخیال شدیم. کم کم سرش را کج کردیم به جاده به سمت مونترال، به خونه ی الف، که آن را هم پاکسازی کنیم و آشغالهایش رو پست کنیم آنوری.

بقیه ی تعطیلات در مونترال به رفیق بازی گذشت. از این ادا اصولها که ما داریم میریم و دوستان یکم ابراز کردن که در آینده دور شاید دلشون برامون تنگ بشه. ما هم خوشحال شدیم از این بابت. در این تعطیلات ، بی ربطه، اما به ارزشهای شهرام شبپره پی بردم. یعنی متوجه شدم، وی جایگاه خودش را در موزیک قرقمبیلی دامبولی مملکت ما داره، و درسته نسل جوون به اندازه ای که در خور ِ شهرام شبپره هست از خوشگل محله مون و سر درس هندسه استقبال نمیکنه، اما به هر حال، شبپره صد بار به شهرام صولتی یا آبجی اش شرف داره. در این تعطیلات همینطور متوجه شدم که یک فیلم صامت سیاه سفید، همونطور که هشتاد سال پیش مردم رو روی صندلی سینما میخ میکرده، میتونه من رو هم میخ کنه. در این تعطیلات همینطور متوجه شدم که شب سال نو، آدم بهتره تا خرخره الکل خورده باشه که بتونه سرمای جانکاه منفی یک عدد بزرگ را تحمل کنه و در فضای آزاد موزیک مجانی گوش بده و آتیش بازی ببینه، تا هشتاد چوخ بسلفه و در گوشه ی یک کلاب کیپ ِ پر از پسر دست به … بفهمه که نسبت دخترها به پسرها در این کلاب یک به دهه.

در این تعطیلات همینطور متوجه شدم که یک کیسه هایی هستند که سرشان کیپ میشود و یک سوراخ به اندازه ی سر جاروبرقی دارن، و میشود لحاف تشک و کیسه خواب و کاپشن های کپلی را قل داد داخلشان و با جارو برقی هوای داخل کیسه را چنان کشید که پتوی کذا به اندازه یک مقوای مفلوک باریک شود، سپس پتو را سر داد ته چمدان و قهقهه ی مستانه زد. از این کیسه ها گرفتم و البسه ی قلمبه ی الف را برایش نقلی کردم و کاری کردم که انگشت به دهن ماند و استغفار طلبید از بابت هوش سرشار ذکاوت بی حد و حصر دوست دخترش. حتی الف پیشنهاد داد که با دیدن این کیسه ها میخواست سر به بیابان بگذاره.

باری، تمام شد، فعلا سمت راست قاره تمام شد. پنج شنبه فصل جدیدی از حمالی ها شروع خواهد شد.

شوری پایان

دسامبر 22, 2011

الان؟ الان از یلدا پارتی آمدم خونه. شب یلدا وقتی که بچه بودم یک قضیه ی دیگه بود. پدر مادر ِ مادرم زنده بودن، آجیل میگرفتن، میامدن پیش ِ ما، یک برنامه ی فرهنگی ای بود اصن. الان یک چند سالی هستش که به مست کردن های شدید و تلو تلو خوردن های متقاعب تبدیل شده. یعنی همین الان در یکی از فازهای تلو تلو زدن ِ ذهنی هستم. دوی صبح دقیقا. چه اصراری دارم در این اضطرار ِ مستی وبلاگ در کنم از خودم؟ پر از غلط دیکته ای و دستور زبانی؟ از این لحاظ که در این شب اتفاقات مهمی برام اوفتاد. اول اینکه آیدای پیاده رو وسط یکی از خزترین پارتی های ممکنه در تورنتو دیدم. دفعه ی قبلی که آیدا را دیده بودم، وسط پارک مونت رویال، داشتم با بادکنکهای تولد یکی دیگه ور میرفتم، بلکه بتوانم چنان فشاری به بادکنک ها بیاورم که بترکند. یکم هم حواسم روی دوست پسرم بود که دخی مخی ای احیانا بلندش نکند. آن دورانی بود که شک ِ نزدیک به یقین داشتم که همه تو کار تو دل برو بودن ِ دوس پسر ِ خوشتیپم هستند. باری، برگردم به پارک مونت رویال ِ مونترال. وسط آن هیر و بیر ِ تولد ِ فلانی، بابای یکی از بچه ها با یک خانوم ِ مقبولی و هیئت مشایعت کنندگان آمدن، یکم با جمع ِ خوش و بش کردن، من یکم رفتم تو کف که این بابای کی بود، و یکم با دوس پسرم غش غش خندیدیم که کی باباشو دعوت کرده بود…. دوست پسرم تاکید داشت بابای طرف چه قذه آشنا میزد، و من میگفتم به چش های تو اطمینانی نیست. باری، شب به کمک فضولی رو فیضبوغ دستگیرمان شد که بابای مذبور در واقع توکا نیستانی ِ عزیز بود به معیت و همراهی آیدا. نه من وقعی نهادم به آیدا، نه وی اصولا چیزی به ما نهاد.

شما بگیر چند سال گذشت، شما در یک پارتی بزن بکوب ِ بابا کرمی ِ دبش در ناف ِ تورنتو هستی،  شش روز ِ دیگه از تورنتو کلا تشریفت را میبری آن سر قاره، بعد در میون جمعیت خود شخص ِ نویسنده ی مذبور را تشخیص میدهی. بذار کنارش که چند سال است وبلاگش را میخوانی، عکسهای بچه اش را زیر و رو میکنی و قند آب میکنی که عجب موجودات ِ نازنینی، بعد طرف در دو متری ات غر میریزد. بنابر غریزه ی ذاتی که هر فکر ِ رویایی را عملی میکنم، دست سولی را سفت چسبیدم ، گفتم بیا بریم ببینیم این خانوم محترم همان نویسنده ی محبوب ِ مذبور هست یا نه. ریختیم سرش. طرف ِ بیچاره سریعا موقور آمد که خودش است و اسمش آیداست و وبلاگ مینویسد. متاسفانه فقط دو لیوان با اینکه خم بشوم و بگویم روی شکمم را امضاء کند فاصله داشتم. تند تند حرف زدم، نذاشتم سول ِ بیچاره اصن لام تا کام حرف بزند، شیرین کاری کردم تا جایی که میشد و از خودم راضی و خوشحال صحنه را ترک کردم.

یکم باباکرمم را امتحان کردم. هنوز همه چیز سر جایش بود. ساعت یک دل از یلدا پارتی کندم و با رفقام ریختیم بیرون در کلاب دنبال تاکسی.

بعد مسئله اینست که فهمیدم که سولی و گلی در حال سوار شدن به تاکسی ای هستند که میبردشان، و دیگه تمام شد. فردا میروند تعطیلات و من سه شنبه از تورنتو میرم و آن دوران به سر آمد. بعد صورتم داغ شد، از اشک. نمیدوم از شدت مستی بود، یا حجم احساساتی که بهم در یک شب وارد شده بود. ریملها و خط چشهای سیاهم میامد از چشها پایین، شوری اشکام قاطی شده بود با اینکه کدومشون رو بغلم فشار بدم. دوست پسر ِ یکیشون عجله داشت قال قضیه ی شیون ِ من رو بکنه، کردشون تو تاکسی، بای بای، و رفتن. من نشستم تو تاکسی بعدی، و با همخونه ایم سیر گریه کردم. لامصب، اصن فرق نداره از کجا میخوای بری، از ایران یا از یک شهر غربتی به یک شهر غربتی ِ دیگه، گریه هاش درد داره، شوره، و درامه.


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 46 مشترک دیگر بپیوندید