داستان یک پایان

پریروز از کارم استعفا دادم.

وارد شدن به این شرکت و این دنیا یک سالی طول کشید. قابل تصور است کمپانی معظمی که یک سال معطل میکند تا کسی را استخدام کند و هفت بار مصاحبه و ببر و بیار دارد، لابد بیرون آمدن ازش هم راه طولانی دشواری خواهد بود.

نامه ی استعفایم را تایپ کردم. نامه را پرینت کردم و امضا کردم و به یکی از شریک های کوچیک شرکت مسیج دادم که وقت دارد دو دقیقه؟ گفت بیا. نامه به دست رفتم دم در. اضطراب داشتم. احساس گناه میکردم. ولی باید این قدم را برمیداشتم. باید میامدم بیرون. آنها در ذهنم بت معظم بودند. مهمترین شرکت دنیا بودند. من انگار که بارگاه حق تعالی راه پیدا کرده باشم چه قدر شاکر و راضی بودم. دو سال بعد احساس میکردم که نه دختر، نه، موش نباش. ساده نباش. اینجا ته دنیا نیست. بزن بیرون. بنابراین نامه به دست، مضطرب، در اتاق رئیس کوچک را زدم. نامه را که دستم دیدم فهمید. گفت، اووه. نامه دستته!! خندیدم. خواستم بگم سخت ترش نکن. ولی دیدم لازم نیست اعتراف کنم که کار سختیه. گفتم میتونم بشینم؟ و صندلی را گرفتم کشیدم طرفم و بدون اینکه صبر کنم جوابی بده نشستم.

متوجه شدم او هم اضطراب دارد. اما میخندید. از اینکه خنده های سرد. من هم میخندیدم. از این خنده های از سر استرس. از سر اینکه بلد نیستی صورتت را طور دیگه ای نگه داری که ترست را بیرون نریزد. نمیدانم چرا حتی وقتی میخواستم استعفا بدهم هم ازشان میترسیدم. توضیح دادم که یک موقعیت بهتر جلوی پایم سبز شده و میخواهم بروم. سعی کرد به من بگوید که آن موقعیت اینقدر که فکر میکنی خوب نیست. بالاخره یاد گرفته ام که نبردم را انتخاب کنم. و این نبردی نبود که لازم نبود درش برنده بشم. اجازه دادم هر چه قدر میخواهد حمله کند. گفتم متشکرم از اینکه نگران من هستی. بهش فکر میکنم و نامه ی استعفایم را گذاشتم روی میز. گفتم میتوانم بیشتر از دو هفته بمانم و کمک کنم اوضاع  را راست و ریست کنم. گفت باید با رئیس بزرگ صحبت کند.

برگشتم سر میزم و تلفنم زنگ زد. رئیس بزرگ بود. دستپاچه شدم. من و رئیس بزرگ دو دفعه تا حالا پای تلفن حرف زده ایم. یکبار پارسال زنگ زد بگوید بهم افزایش حقوق میدهند و یکبار دیگه هم یادم نمیاید قضیه چی بود. تو لابی هتل معطل من شده بود و به من زنگ زد گفت کجایی. و حالا شاید برای بار آخر. گفت اگرمیشود بروم در اتاقی بشینم که بتوانم در را ببندم. رفتم توی دفتر خودش نشستم. در را بستم. منشی اش را دیدم که من را نگاه میکرد. با امید. با اضطراب. منشی اش زن بلوند چشم آبی میانسالی است که فوق العاده مظلوم است. توصیف اش را قبلا نوشته ام. شاید امید داشت من به رئیس بزرگ مفصل برینم. اما من چنین قصدی نداشتم. مظلوم نمایی کردم. گفتم من برای کار درخواست نفرستادم. شرکته خودش آمد دنبال من. نه رقیب تان است نه مشتری. یک شرکت نوپای جوان است که دارد سریع بزرگ میشود. رئیس بزرگ هل بود، معلوم بود علاقه ای ندارد به این داستانهای من. زنگ زده بود من را منصرف کند. گفت اگر قرارداد را با آنها امضاء نکرده ای لطفا بگو. بگو من چه میتوانم بکنم که بمانی. من فکرهایم را کرده بودم از قبل که قضیه را به کثافت کاری نکشانم و نگویم اینها اینقدر پول میدهند، بیا اینقدر بده که بمانم. تصمیم گرفته بودم که چسب زخم را محکم و یکباره بکنم و برود پی کارش. بنابراین احمدی نژاد بازی در آوردم. در جواب اینکه آیا قرارداد را امضاءکرده ای پرت و پلا گفتم. گفتم که من میخواهم به شرکت شما کمک کنم که خروج من بی دردسر باشد. میتوانم شیش هفته بمانم و کارهای نصفه مانده را انجام بدهم. رئیس بزرگ گفت به نظر میاید که من نمیتوانم کاری کنم و احتملا قرارداد را امضاء کرده ای. میتوانم بپرسم چه قدر بیشتر میدهند؟ میدانستم میخواهد بحث عدد و رقم پیش بکشد و چیزکی بذارد روی حقوقم. میدانستم میتوانم حقوقم را زیاد کنم و بمانم همانجا که بودم و خون در شیشه شدن را ادامه بدهم. ولی میدانستم بابت پول زوری که با این تئاتر ازشان گرفتم طی سال آینده کبابم میکنند. فلذا گفتم خیر، میل ندارم عدد حقوقم را که یک مسئله ی شخصی است با کسی تسهیم کنم، نه در این شرایط، اما بنا به احترامی که برایتان قائلم، میتوانیم برویم آبجو بزنیم یکی دو ماه دیگر و صحبت کنیم. گفت فکر خوبی است.

دیدم قدم بزرگی برداشتم. مردی که ازش میترسیدم و رئیس بزرگ بود و در آن قله های دورِ دست نیافتنی پشت ابرها قائم بود، را دعوت کردم آبجو که بهش اعتراف کنم چه قدر حقوق میگیرم و او راضی است به این شرایط. چند تا کلمه ی مهربان دیگر رد و بدل کردیم و قطع کرد. اما فردا صبحش مرا باز برد برایم چایی خرید و در یک گوشه ی خلوت یک کافه ی دور از شرکت نشستیم. گفت خب بگو. انتظار داشت سفره ی دلم را باز کنم و توضیح بدهم که استثمار گرند و من میخواهم بروم و پشت سرم را نگاه نکنم. میخواست انتقام بگیرم. اما میل به اینکه انتقام بگیرم نداشتم. از کار جدید گفتم، از شوهرم گفتم، و بعد دیدم بهتر است چاپلوسی کنم، گفتم که چه قدر شرکت جای خوبی بود، چه قدر خودش رهبر خوبی بود، چه قدر باهاشان حال کردم. گفتم شاید یک سال دیگر بیایم و التماس کنم برای کار قدیمم و ازش خواستم اگر برگشتم اشکم را درنیاورد برای اینکه دوباره استخدامم کنند، و خندیدیم. آنقدر اینها را واقعی و صادقانه گفتم که خودم هم تعجب کردم. نهایتا رئیس بزرگ خندید، دست داد باهام و گفت موفق باشی. ازم خواست به دو تا از مدیرانی که بهشان نزدیک هستم خودم زنگ بزنم و خبر بدهم.

به مربی ام زنگ زدم. زن لاغر باریک بلوند موفقی است که از مدیران قدیمی شرکت است. کارم را دوست دارد و کمکم کرد ترفیع مقام بگیرم. حواسش بهم هست و وقتی دارم تند میروم یا دیوانه میشوم سعی میکند راهنمایی ام کند. خیلی محو در سلسله مراتب قدرت است و اگر کارمند این شرکت بودن یکی از ادیان الهی محسوب میشد میتوانست مبلغ دین باشد. زنگ زدم گفتم که دارم فلان مشتری را تست میکنم الان و داخل سایت شان هستم و اگر کاری هست برایش انجام بدهم آنجا. گفت نه. گفتم خبری برایت دارم که ترجیه میدهم از خودم بشنوی. احساس کردم آنقدر دراماتیک این را گفتم که انگار میخواهم خبر مرگم را بهش اطلاع بدهم. صحنه آماده بود. او آرام پشت گوشی گوش میداد. گفتم من دیروز استعفا دادم. میروم یک شرکت نوپا. میروم نفر اول باشم. و چیزهایی در این مایه ها. پرسید اسم شرکت چیه؟ گفتم نگران نباش، نه رقیبه، نه مشتری. اسم شرکت فلانه. بعد سکوت شد. دیدم چیزی نمیگه، گفتم مادر، چی شد؟ با هق هق گریه گفت که خیلی ناراحت است. گفتم آیا ناامیدش کردم؟ گفت نه، فقط غصه دار است. من هم گریه ام گرفت. او دوست داشتنی ترین موجودی بود در میان امپریالیسم دیدم. انگار اشتباهی میان اینها بر خورده بود. بهش التماس کردم رابطه اش را ادامه بدهد و مربی ام به صورت غیر رسمی بماند. گفت حتما و زود قطع کرد.

امروز قرار است اعلام کنند که من پنج هفته ی دیگر در شرکت هستم و میروم پی سرنوشتم جای دیگر. هر لحظه منتظرم ای-میلش بیاید و سیل جدید سوال جوابها با مابقی شرکای شرکت شروع بشود. نفسهای عمیق میکشم. به خودم میگویم اینها میگذرد دختر، اینها میگذرد.

Tagged with: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

ثبت ایشان

دیروز سی و یک سالم تمام شد. یادمه تولد سی سالگی به شدت دپرس بودم. حتی بغض کرده بودم و آماده بودم که الم شنگه راه بندازم. به این مناسبت که پیر شده ام. به این دلیل که نمیشود آنچه گذشته را دوباره احیا کرد و به دست آورد. این یک اصل اساسی است. نمیشود خاطرات خوب را تکرار کرد. یک دور همی که خیلی خوش گذشت و خاطره اش همیشه مانده اگر سعی کنی دوباره تکرار کنی نمیشود. یا آن جمع دیگه دور هم نیست، یا یکی توی رابطه اش با آن یکی شاشیده و نمیشود زیر یک سقف جمع شان کرد، یا اصلا آدمها عوض شده اند، آن موضوع بحث و عرق و مزه ای که یک بار خیلی خوش گذشت دیگر مسئله شان نیست. مردم مسائل شان عوض میشود.

اینها مسائلی است که وقتی در ادمونتون توی هتل تنها مینشینم به ذهنم خطور میکند. به هر حال غمگین کننده است، آدم روز تولدش ماموریت برود ادمونتون، یکی از غمگین ترین شهرهای این بلاد، و هنوز در تابستان باشی و برف ببارد. این افکار به آدم قطعا مستولی میشود در این شرایط. به هر حال. بگذریم.

نمیدانم دقیقا تحت چه هدفی هفته ی پیش قبل از اینکه پدر مادرم برگردند ایران، الف گیر داد بیا عقد کنیم تا پدر مادرت هنوز اینجان. حالا که پارتی گرفتیم و عکس انداختیم و حتی سفره ی عقد داشتیم و یکی از دوستان مان ما را شریک زندگی اعلام کرد، کار درست اینه که عقد کنیم و پدر مادرت شاهدش باشند. خلاصه خودش برداشت به یک خانوم حجابی چادور چاغچوری که عقد میکرد زنگ زد آمار عقد اسلامی را گرفت. خیلی با خانوم مذکور حال نکرد و به یک آخوند ترتمیزتر در مسجد نور ونکوور زنگ زد و با حاج آقا هم صحبت کرد. خلاصه ی مشاهدات اش این بود که عقد اسلامی به درد کوفت هم نمیخورد و این عاقدهای قلابی فقط یک عقد نامه میدهند و در جایی ثبت اش نمیکنند و باید مدارک در پاکت کنیم بفرستیم حافظ منافع در واشنگتن و دردسرش زیاد است. من هم گفتم عزیزم، من را چه به عقد اسلامی. دست بردار. اصلا عقدی که باید با یک آخوند دکترا یا یک سلیطه ی اظلامی سر و کله بزنم، و الم شنگه کنم و بگویم پایش بنویسید حق خروج از کشور دارم و حق طلاق دارم و حق حضانت دارم و کذا و کذا به درد من نمیخورد. از پایه خراب است عقدی که این حقوق را باید درش مطالبه کرد و به زن داده نشده. خلاصه یک ور به علت دردسرش و یک ور به علت دلایل سانتیمانتالی من بیخیال عقد شدیم و من افتادم این در آن در، یک مامور دولتی کانادایی پیدا کنم که ازدواج ما را ثبت کانادایی کند. خانوم پیرزنی انگلیسی نمکینی اعلام کرد که شنبه راس ظهر یک ازدواج کنسلی دارد(!!) و وقتش برای یک ساعت باز است. اگر میخواهیم برویم، او ورد و جادوی دولتی را میخواند و ما را عقد دولتی میکند.

به هر حال، لباس پلوخوری پوشیدیم و رفتیم منزل طرف روز تعطیل.  طرف پیرزن مو سفید انگلیسی جالبی بود که یک ایوان پر از گل داشت با منظره ی رودخانه و چهل سال بود در تجارت عقد میبود. داشت باران می آمد، پرسید میخواهید روی ایوان بروید یا خیس میشوید؟ تصمیم گرفتیم برویم روی ایوان و خیس بشویم. او از روی کاغذ جملاتی که برای همه میخواند را خواند و پرسید که آیا در فقر و ثروت و سلامتی و بیماری کنار هم میمانیم تا مرگ ما را از هم سوا کند؟ من در تمام این قضایای عروسی هر و کر کردم و بهم خوش گذشت و در احساساتی ترین مواقع شب عروسی هم وقتی دوستانم و خانواده ام گوله گوله اشک میریختند ذره ای سانتی مانتال نشدم. اما وقتی مامور دولت پرسید آیا با امیر میمانی تا مرگ شما را از هم جدا کند، دهانم شروع کرد به لرزیدن. به خیلی از دلایل. از ابهت قولی که میدادم ضعف به من غالب شد. میدانستم که این مامور دولتی نمیرود درب خانه ی مردمی که در چهل سال اخیر عقد کرده و بپرسد آیا پای هم مانده اند. اما جدی بودن فضا به من هشدار داد این سوال، یک سوال جدی است و اگر نمیتوانم و مطمئن نیستم نباید لبخند بزنم و الکی بگویم بله.  لرزیدن دهانم شد گریه وقتی فکرکردم که نمیخواهم مرگ ما را از هم سوا کند. من دلم میخواهد همانطوری که دستهایم را امیر گرفته بود میتوانستم مطمئن باشم همه چیز برای همیشه است. مرگ در کار نیست. پایان در کار نیست. و شکوه گذشته را میشود دوباره ساخت.  بالاخره وقتی دیگر نمیتوانستم درست حرف بزنم و کلمات واورفته میامد از دهانم بیرون، خودم را جمع کردم و فکر کردم امیر هم این قول را به من همین الان داد، و این مرا بس. بالاخره جملات را تکرار کردم و عاقد دولتی ما را تحت قوانین استان بریتیش کلمبیا زن و شوهر اعلام کرد. این موقع بود که متوجه شدیم باران قطع شده. کاغذها را امضاء کردیم و بوم بم، کاری که سالها ازش پرهیز کرده بودم که هیچ دولت و دین و نظامی را در روابط خصوصی ام وارد نکنم انجام شد. ثبتش کردیم.

Tagged with: , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

عروسی ِ ایشان

قرار است از دریچه ی چهل دوربینی که مشغول عکاسی و فیلمبرداری بود وقایع اتفاقیه عروسی مان ثبت شده باشد. اما علی ای حال وقایع پشت صحنه ای هست که فراموش خواهم کرد، چون دوربینی نبود که ثبتش کند و حتی اگر بود، دوربین پوست قضیه را مستند میکند و کنه قضیه که احساس و لذت آدم است ممکن است زیر آرایش غلیظ و نور پروژکتور از یاد برود. فلذا ثبت میکنم، آنچه که گذشت.

فرنگی ها آخرین شب مجرد بودن را جشن میگیرند. مردها میروند برای داماد زن لخت میاورند که برقصد که آخرین گوشت و پوست و کون و کپل لخت غیر از زن خودش را دیده باشد و چشم و دلش سیر بشود و دیگر در زندگی زناشویی هوس پوست مرمری کس دیگری را نکند. برای حفظ برابری، دوستان عروس هم برای وی مرد ماهیچه ای خوش اندامی میاورند که ادای آقای دکتر یا آتش نشان در بیاورد و یکی یکی البسه اش را بکند جلوی عروس آینده تا عروس قبل از یک عمر سر کردن با شکم گرد و پشمالوی شوهرش، یک بار برای آخرین بار شیش پک ِ سفت مرد جوان دیگری را دست بکشد. تمامی این مراسم با همه جزئیاتش برای من و داماد در شب قبل از عروسی حادث شد. لابد چون صاحب بهترین دوستان عالم هستیم. پسره ی رقاص لخت شونده ای که خانه ی دوستم آمده بود از شدت بالا و پایین پریدن چکه چکه عرق میریخت و خودش را به من و همه ی دوستانم میمالاند که یادمان باشد شوهرمان هر چه هست، حداقل نظیف است. آن رفیقم که خانه و مبل و فرشش را در طبق اخلاص رقاص گذاشته بود را باید ستود که حتی پاکت پول طرف را هم داد که مبادا من چیزی قبل از عروسی ام مایه ی حسرتم بماند. اگر اینجا را میخواند، باید بداند که خاطره ی آن شب، نه به خاطر باسن ظریفی که روی من نشسته بود و شکم ماهیچه اش را به من نشان میداد، بلکه برای داشتن دوستانی این چنینی برای همیشه میماند.

دو سه هفته ی مانده به عروسی مان، سخت گذشت. قرار نبود از این عروسهای عنتر باشم که استرس دارند و باید رنگ همه چیزشان به همه چیزشان بیاید. اما لحظه به لحظه اضطرابم بالا میگرفت. آخرین ضربه ی کاری را وقتی خوردم که عاقدمان که بهترین دوست داماد بود، و قرار بود از آن سر قاره در یک پرواز پنج ساعته و رانندگی چند ساعته برسد، کارش به اورژانس بیمارستان کشید و بستری شد و ممنوع الپروازش کردند. هم نگران رفیق مان شدیم، هم شدیدا غصه مان شد که بهترین دوست مان از بد حادثه نمیتواند بیاید، هم بی عاقد ماندیم. رو انداختیم به اطرافیان و رفیق شفیقی ، دو روز مانده به عروسی قبول کرد که متنی حاضر کند و قول هایی لیست کند و قرائت کند و ازمان قول و قسم بگیرد پای هم وایستیم.

بالاخره صبح عروسی، هنوز از مستی شب قبل با دهنی که مزه تکیلا میداد و چشمهای پف کرده و کله ای که بنگ بنگ میکرد روی ایوان خانه مان، بین گل و گیاه هایی که یک ساله کاشته ایم و داشته ایم، دخترک آرایش گری آمد، که به اصطلاح درستم کند. چون لابد کل عمر خراب بوده ام و حالا باید جالب میشدم. البته خداییش درستم کرد. آثار بد مستی شب قبل را یک طوری پاک کرد، مادرم هم یک پرس چلو کباب داغ کرد آوورد روی سینی گذاشت در بغلم و در حالی که دخترک توی کله ام پنجاه و نه عدد سیخ فرو کرد و گل زد و فر و قر داد، یک دیس چلو کباب خوردم. بالاخره با کمک مادر و زن برادر رفتم داخل آن لباس سفید کذایی که میباست از بچگی آرزویش را میداشتم. چه غلطها، که این لباس عروسی ظاهرش قشنگ است، اما باطنن چیز سنگین دست و پا گیری است که انسان را به لاک پشت تغییر جلد میدهد. عروس میشود موجود بی دست و پای بدبختی که خم و راست نمیتواند بشود و نمیتواند راه برود به تنهایی و یک کسی باید دم لباسش را بگیرد بکشد بیاورد. ولیکن، باری، به هر جهت، بند لباس را کشیدند که محکم شود، و من از شدت کمی ِ نفس در آن تنگنای لباس بنفش میشدم. به هر حال چاره ای نبود، لباس باید تنگ میشد که نیوفتد و صحنه سازی نکند.

بعد هم آقایان یکی یکی آمدند، عروس را دیدند. لابد چیز خوبی شده بودم، چون برادرم گریه اش گرفت و گفت خیلی قشنگ شدی و من خیلی شاد شدم که خیلی قشنگ شدم. بعد داماد آمد که بیشتر هل کرد جلوی دوربینها باید چه کند و اتفاق خاصی نیوفتاد. رفتیم عکس بگیریم در ذل آفتاب. مردهای همراهمان در آن کت شلوار مشکی سنگین شان شر شر عرق ریختند، و نهایتا بیخیال عکس رمانتیک شدیم و عینک های آفتابی مان را گذاشتیم و در سایه نفسی تازه کردیم. بعد همین بساط را با پدر مادرهایمان تکرار کردیم. عکس های خز و خیل گرفتیم همه دور هم با لبخند و ادا و اطفار که بماند یادگار برای آینده. بچه های برادرم هم هیچ تحویلم نگرفتند و حاضر نشدند در یک عکس هم با من مرتب و منظم بایستند. خیلی کوچکند. بعدها که بزرگ شوند به عکسها خواهند خندید. به هر حال، خودمان را از شر آفتاب نجات دادیم و راهی محل عروسی شدیم. عروسی مان بالای کوه بود. به مهمانها گفتیم یا سه هزار پله را پیاده بیایند تا نک قله یا بهشان بلیط تله کابین میدهیم که مرتب و منظم بیایند. کسی راه اول را انتخاب نکرد که کمی عجیب بود.

وقتی خودمان رسیدیم پای کوه آنقدر تشنه بودم که با داماد در رفتیم و پناه بردیم داخل یک کافه آب خریدیم و نشستیم آب خوردیم. ملت توریست آسیایی هم آب خوردن عروس در کافه را هم در دوربین هایشان ثبت کردند. اگر بدانم چرا واقعا خوشحال میشوم ! وقتی بالاخره با تله کابین تشریف بردیم بالای کوه، موقع پایین رفتن از پله ها، پاشنه ی کفشم در یک چیزی گیر کرد. نکبت کف پله های فلزی سوراخ سوراخ بود. داماد یک ذره دلداری داد، ولی دلداری فایده ی خاصی در آن شرایط مفلوکانه نداشت. فلذا خودم را خلاص کردم. کفشهایم را در آوردم و پابرهنه پله ها را پایین آمدم. ملت توی صف تله کابین هم برای پاهای برهنه ام سوت بلبلی و دست زدند. یک مقدار از روحیه دادن ِ مردم غریبه درامای پاشنه های کفش ام آرام گرفت. بالاخره داماد رفت نشست سر سفره و پدرم دستم را گرفت برد داد دستش. از اینجا به بعد وقایع سر سفره ی عقدمان مثل یک سری تصاویر از هم گسیخته گذشت. نور خورشید زیاد بود، تور بالای سرمان بود و من نمیدیدم چه میگذرد. زن ها میرفتند و میامدند که قند بسابند. متوجه حرفهای دوستمان که نقش عاقد را بازی میکرد نبودم، فقط شنیدم از امیر پرسید آیا قول میدهد آشغالها را هر شب ببرد پایین که خیلی ذوق کردم.  ظاهرا امیر هم در آن ابر محوی که من درش شناور بودم مبهوت مانده بود، چون متوجه نشد عاقد میپرسد که آیا مرا به زنی قبول میکند و ظاهرا بهش گفتند یالله جواب بده، داماد کمی دستپاچه گفت، بله بله، بله باشه، حتما. عاقد یک سوال طولانی از من پرسید، کلی کش و قوسش داد، که  یادم نیست چی بود دقیقا، اما محتوای کلام این بود که آیا امیر را در خوبی و بدی، سلامت و مریضی و فقر و مایه داری به عنوان شوهر قبول داری. همانجا تصمیم گرفتم که دفعه ی سوم جواب بدهم. به نظرم رسم با مزه ای آمد. بابت سکوتم دوستانم متوجه شدند و گفتند رفته ام گل بچینم. من البته رفته بودم در بحر عینک آفتابی یکی از مهمانها و اینکه چرا دستیار عکاس لندهورمان محو مراسم شده و چریک چریک عکس نمیگیره زنیکه ی مفت خور. عاقدمان یکمی جا خورد که جواب ندادم، بیچاره سوال طولانی پیچیده ای پرسیده بود و حال نداشت در آن آفتاب لابد تکرارش کند. فلذا مختصر مفید پرسید که زنش میشی یا نه. که باز بنده رفتم گلاب بیارم. نهایتا بار سوم، گفتم، بله، بله حتما. (مادرم بعدا ابراز نارضایتی کرد که چرا نگفتی با اجازه ی بزرگترها که ناچار شدم مرز و خط هایم را دوباره برایش توضیح بدهم که من برای ازدواج – آن هم ازدواج نمادینی که عقد ایرانی و غیر ایرانی واقعی ندارد- از کسی اجازه نمیستونم. مادرم یکمی ناراحت شد ولی حساب کردم که من مرزهای اجازه ای ام در زندگی باید مشخص باشد)

بعد از این زن و شوهر اعلام شدیم و حلقه دست هم کردیم، هیاهوی زیادی شد. عسل به هم دادیم که من از شیرینی اش خوشم آمد و خواستم یک بار دیگر هم بدهد. از برق حلقه در دست امیر خوشم آمد. یکباره از امیر، به یک مرد گنده که میتواند یک زندگی را با من بچرخاند تبدیل شد. چه قدر یک تکه فلز براق میتواند تصور تو را از دنیا عوض کند، در حالی دنیا همان است که بود. عاقد ازمان پرسید آیا قول خاصی هست که میخواهیم به هم بدهیم. امیر به من قول داد که از سر کار زود بیاید خانه شبها. من قول دادم که صبح ها که زودتر از اون بیدار میشم، بیدارش نکنم و بذارم بخوابد، امیر قول داد ماشین ظرف شویی را او خالی کند، من قول دادم وقتی گرسنه میشوم به جون او غر نزنم. امیر قول داد همیشه دوستم داشته باشد. که گریه ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و گفتم من همیشه دوستش دارم. بعد خواست میکروفون را بدهد که آروم بهش یادآوری کردم باید قول یک توله سگ را هم بدهد، بیچاره میکروفون را گرفت گفت باشه، یک توله سگ برات میارم، راضی بشو ! راضی شدم.

یک ساعت بعد به عکاسی گذشت. پنج دوربین حرفه ای و هشتاد و سه دوربین موبایل و آماتور لبخندهای ما سر سفره با مدعووین را ثبت کرد. پنج شش خانواده ی آخر را با لبخند مصنوعی سر کردم. کمرم در آن لباس سنگین درد گرفته بود و آفتاب پس کله ام میخورد و هنوز از بدمستی دیشب سرم درد میکرد. نزدیک بود دو سه تا از مهمانها را هل بدهم از کوه پایین وقتی میگفتند فقط یک عکس دیگر. آخرش بدون امیر از صحنه فرار کردم، رفتم داخل سالن عروسی که بروم دستشویی. مهمانهایی که نشسته بودند به خیال اینکه عروسی و داماد وارد شدند دست و سوت زدند. خودم را ملزم دیدم توضیح بدهم که خیر، میروم شاش کنم.

آنچه که دوربینها نتوانستند ثبت کنند و ارزش توضیح دارد نحوه مستراح رفتن عروس است. من البته لباسم پفی و سیندرلایی نبود و تا جاییکه میشد تنگ بود. اما دم درازی داشت که نیم متر پشت سرم روی زمین میکشید. حالا شما تصور کن که باید در آن تنگنا، خودت به تنهایی خم بشوی این دم دراز عزیز را جمع کنی بغل، بقیه لباس را لوله کنی بدی بالا، حالا یک دست سوم میخواهی که لباس زیرت را بدهی پایین. من یک شایعه ای شنیده ام اصلا عروسها به همین علت سختی قضیه، لباس زیر را فاکتور میگیرند. آنها لابد کهنه کارند. من ِ تازه کار اما نمیدانم دست سوم را کجا آوردم و بالاخره با یک عالمه لباس لوله شده در بغلم موفق شدم خودم را در موقعیتی قرار بدهم که میشد روی کاسه ی توالت بشینم. در آخرین لحظه که دیگه من بودم و کاسه ی توالت نازنین، یک بند دراز لباس از یک جایی افتاد پایین و فقط شانس بود که صاف توی کاسه سقوط نکرد و با ناز روی زمین کنار کاسه ی توالت فرنگی آرام گرفت. اما راه شاش را بسته بود. باید بین ادراری شدن بند لباس عروسم و با مثانه ی پر این مناسک را تکرار کردن یکی از انتخاب میکردم. پاشدم، بند کذا رو هم جمع کردم و بالاخره من و توالت به هم رسیدیم. یکی از لذت بخش ترین تخلیه های مثانه ی زندگی را تجربه کردم. ماتیکم را تجدید کردم و بعدش امیر من را برد گوشه ی خلوتی کفشهایم را درآورد و پاهایم را ماساژ داد. عکاس هم تند تند از این صحنه ها عکس گرفت که لحظه ای تنها نباشیم.

عکاس بالاخره رفت و گشنه مان شده بود، پاشدیم برویم شام بخوریم. من آنقدر گرسنه و خسته بودم که به هر چه که میگذاشتند روی میزمان حمله میکردم، نون خالی کره میزدم میبلعیدم، جواب تلفن و کامنت فیسبوک میدادم و باز به لنگ مرغ حمله میکردم. یکی از مهمانها یک عکس از من گرفت فرستاد به موبایلم و زیرش نوشت عروس گشنه. توی عکس معلوم بود دارم حرص میزنم.  کلی خندیدم و یکمی در مورد غذا آرام گرفتم و با شخصیت تر خوردم. آن وسط نگران بودیم مهمانها حوصله شان سر برود. برای مهمانها بلیط بوس چاپ کرده بودیم، بین همه پخش کرده بودیم. روی بلیط توضیح داده بودیم که اگر میخواهند بوس عروس دوماد ببینند، باید بیایند بلیط را خرج کنند و جلوی ما هر بوسی که هم را بکنند ما هم همانطور بوس میکنیم. خلاصه اش کنم ملت از این قضیه سوء استفاده کردند، و من در شب عروسی ام، جلوی فک و فامیل و خانواده زبان در حلق یکدیگر کردیم، خم شدم داماد را از روی زمین بوس کردم، رفتم روی صندلی با آن لباس ناراحت آکروبات کردم که بوس کنم، و هر ژانگولر دیگری که بشود تصور کنید انجام دادند ملت که ما بیشتر و بیشتر حرکات کثیفی جلوی خانواده مان بکنیم. به هر حال شب خوشی بود. ملت نمیتوانستند سر جایشان آروم بگیرند و شام میل کنند. گارسونها داشتند غذا روی میز میگذاشتند، و یک عده آن وسط در حال رقص بوس میکردند.

همه چیز طبق برنامه نبود، اما برای یک بار در زندگی ام خاطر خودم را برای چیزی نگران نکردم. از همه اش لذت بردم. به هر حال شوی گرانی بود و حیف بود به خودم یا کس دیگری زهر مارش کنم. آخر شب به میگساری افتادیم. سی نفر از دوستان نزدیک مان مانده بودند. دور بار جمع شدیم. نمیدانم آن وسط کی توانست مرا بلند کند بگذارد بالای بار. گارسون در استکان های عرق خوری هی ریخت و ملت هی رفتند بالا. من و گارسون چشمکی داشتیم با هم که برای من آب بریزد. نمیتوانستم پا به پای مردم تکیلا بالا بیاندازم. اما داماد باکش نبود. در این هول و ولا یک عده از مهمانان که خداحافظی کرده بودن زودتر و رفته بودند برگشتند. ظاهرا تله کابین خراب شده بود و همه آن بالا گیر کرده بودیم. بعضی از مهمانان خودشان را خیس کرده بودند از ترس و نگرانی. بعضی هم گفتند خب به درک، میرویم باز میرقصیم و می میزنیم. من با گروه دوم بیشتر حال کردم. حواسم بود از کسی معذرت خواهی نکنم، شب عروسی ام خرابی تله کابین را به عهده نگیرم و فقط برایشان مشروب خریدم. به هر حال چهل دقیقه بعد تله کابین راه افتاد و همه رفتند پایین.

با داماد رفتیم خانه، یک ساک کوچک برداشتیم و پیاده رفتیم بیرون. ده دقیقه پیاده تو خیابونها رفتیم تا هتل چند کوچه بالاتر. پیاده روی ِ جالبی بود در تاریکی و ساکتی شهر. تجربه ی جالبی بود. کسی دیگر نگاه مان نمیکرد. دوربین توریست های آسیایی در کار نبود. یک و نیم صبح فقط خیابان خواب ها و مستها بیرون بودند و آنها هم اگر کاری با ما داشتند فقط تگری زدن روی لباس من میتوانست باشد.

بالاخره تمام شد. آیا چندین هزار دلاری که خرج یک شب کردیم می ارزید؟ نمیدانم. خوش گذشت. خیلی خوش گذشت. ستاره ی یک جماعتی بودیم که معلوم بود دوستمان دارند: خانواده تا دوستانی که ساعتها پرواز کرده بودند بیایند، از تورنتو، کلگری، آمریکا، ایران، انگلیس، ایتالیا، شیلی. به نظرم این مهم بود. که آدمهای عزیز زندگی، همه شان، با چند استثنا آنجا بودند. دورمان نشسته بودند. برایمان خوشحال بودند. به افتخارمان گیلاس هایشان را به هم زدنند. سفره ی عقدمان را چیدند. گل میزمان را بار کردند بردند بالای کوه و چیدند. دوستی شان شامل مان شده است. شاهد قول هایمان بوده اند. اینهایش می ارزید. جالب بود که جلوی این همه آدم که ما را میشناسند به هم قول داده ایم با هم بمانیم. انگار این هشتاد و سه نفر دیگر ما را به هم مسئول تر کرده اند. اگر یک هفته قبل ازم میپرسیدید نظرت در مورد عروسی گرفتن چیست میگفتم حماقت و بلاهت محض. الان میگویم مایه ی شادی است، به سلیقه و مدل خودتان برگزارش کنید. حتی اگر در حد این باشد که با ده نفر دوست بروید در یک قهوه خانه به سلامتی تان چایی بنوشید و قول بدهید به هم و با موبایل تان در لباس مرتب پلوخوری عکس بگیرید. در هر مدل خیلی زیاد شاد است ثبت کردنش. کارخانه ی خاطره سازی است. همین.

Tagged with: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

در انتظار پدر

نمیتوانم یک مسائلی را توضیح بدهم. نمیشود داستانی که بابا و همه مان را با او له کرد را هیچطوری گفت. نمیشود آنچه گذشت را شرح بدهم اینجا و زیر این عنوانی که دوست و آشنا و دور و نزدیک میدانند من مینویسمش. اما وقتی من پنج ساله بودم چنان طوفانی بابا را زیر و رو کرد که هیچ وقت خانواده ی ما را آنچه که قبلا بود نکرد. من خاطرات خیلی محوی از قبل از پنج سالگی ام دارم. تمام آن خاطرات محو اما نورانی اند. بابا در مرکز آن خاطرات هستند. در گالانت او در جاده چالوس هستیم و گوگوش میخواند و من صندلی پشت، پشت سر راننده بچگانه میرقصم. خاطرات محوی دارم وقتی از ماموریت میامد و برای من همیشه یک کادوی بزرگ می آورد. بعد صاعقه زد و راهروهای عجیب غریب بیمارستانهای عجیب دوران جنگ یادم میاید و دیگر هیچ. سه ماه برای تشخیص پزشکی روانه ی آمریکا شد و من هر شب از مادرم  پرسیدم بابا کی برمیگرده. بعد از برگشتن بابا از آمریکا انگار قسمتی از مغزم که خاطرات را ثبت میکند به رشد کامل رسید و هر آنچه بعد از آن نقطه ی عطف تاریخی اتفاق افتاد را درست و درمان ثبت کردم. همه چیز روشن است.

من آدم پر گره ای هستم. منظورم از گره اینه که یک جاهایی، یک چیزی هست که باید خیلی به درون خودم چاه بزنم تا خودم را بفهمم و آخر هم نمیفهمم. روابط ام هم با پدر مادرم هم بعضا دچار همین گره های شخصی ام است. مجموعا آدم شفیق و دلسوزی نیستم. مثل یک ربات تصمیم میگیرم، و احساسات در مسائل دودوتا چهار تای زندگی ام نقشی ندارند. بعد از مهاجرت هم از صورت آن دختر ساده ی بی شیله پیله درآمدم و لباس گرگی تنم کردم. لازمه ی بقا بود. انتخاب بین سالم نگه داشتن مشاعرم بودم در تنهایی و برگشتن به کنام مادر.  چند شب پیش به الف میگفتم اگر الان تو را میدیم دیگر شخصیت و روحیه ای نداشتم که آنقدر خالصانه عاشقت بشوم. دیگر آنقدر پاکباز نیستم که در بیست و دو سالگی بودم. الان حسابگر و حسابرس شده ام.

باری، دور نشوم. پدرم مرد معمولی است از بیرون که نگاه میکنی. یک کارمند معمولی بود. یک زندگی معمولی داشته. زن و بچه دارد، بازنشسته است، در زندگی اش یک انقلاب و یک جنگ را از سر گذرانده. به خیلی چیزهایی که میخواسته نرسیده. در زندگی اش تجربه ی سوزاندن کتاب های محبوبش را داشته، شرابش را در توالت ریخته، حقش زیاد خورده شده، بابت روزه خواری اخراج شده، و بابت عشق یکبار در دبیرستان رفوزه شده. او هر چی که به دست نیاورد را برای من و برادرم خواسته. و همین. الان چکیده ی زندگی اش میشود من و برادرم و بچه های برادرم. کارهایی که او نکرده را ما میکنیم. جاهایی که نرفته، ما میرویم، عکس میفرستیم و او عکسهای ما را جمع میکند در آن هاردهای بزرگش و با سیم وصل میکند به لپتاپی که هر روز ویروسی میکندش یا پسووردش را گم میکند و یکطوری من از این سر دنیا با جیغ و هوار درستش میکنم. او پدربزرگ دو تا بچه شده و هر چه که میخواسته شده و نشده و به قول خودش فقط دیگر میخواست من ازدواج کنم. هفت هشت سالی منتظر عروسی من والف بود. من بارها به او پریدم، گفتم ما همینیم که هستیم. عروسی بی عروسی.  در پرانتز بگویم که اصولا زیاد به او پریده ام، برای خیلی چیزها، ولی سر عروسی هر سال و سر هر دیدار آب پاک را میریختم دستش که ما را همینطوری قبول کن. قبول هم کرد. پاشد آمد کانادا، برای خانه مان فرش خرید آمد و انگار ما را به عنوان یک زوج به رسمیت شناخت.

به هر حال، من شمشیری که از رو بسته بودم باز کردم، صلح کردم، یکی دیگر از گره هایم را باز کردم و یک ماه دیگر عروسی من و الف است. پدرم ده روز دیگر میرسد. برادرم یک سفری که ایران بوده برده پدرم را با هم دو تا کت شلوار گرفته اند، پیرهن سفید خریده اند و پدرم آماده است دست من را بگیرد بنشاند سر سفره ی عقد. خیلی منتظرش هستم. هر روز فکر میکنم که روز عروسی ما، او لابد خوشحال ترین فرد حاضر است. فکر میکنم که حاصل زندگی اش خوشحالی ماست. از این موضوع چشمهایم داغ میشوند. نمیفهمم هم چرا. لابد چند تا گره دیگر را هم باید باز کنم تا بفهمم.

Tagged with: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

در زندگی اخباری هست که روح را مثل خوره میتراشند

کمی دلم برای خودم میسوزد، ولی صبح که از خواب پامیشم دستم میرود گوشی ام را از سیم برق کنار تخت میکنم و بدون ترتیب مشخص و روتینی ای-میل هایم را چک میکنم، فیسبوک را نگاهکی میکنم، و بعد میروم کانال خبری کانادا (CBC) و CNN. اخبار میخوانم. الف کنارم خواب است و دوست ندارد دست بهش بزنم و خواب دم صبحش را خط خطی کنم. در آن چند دقیقه ی بعد از بیداری نمیخواهم روی پاهایم بایستم. خوابیده با گوشی ام ورمیروم. قبلا به 2048  معتاد بودم. همه دنیا رسیدند به دو هزار و چهل و هشت و من نرسیدم. به صورت مریض گونه ای بازی میکردم. در حال پیاده روی به سمت کار پشت چراغ قرمزها، در میان یک بحث داغ، مابین این قاشق غذا و قاشق بعدی.  وضعیتی که باید دیگر میرفتم بهزیستی خودم را معرفی میکردم. پاکش کردم از روی گوشی ام و با اخبار خواندن جایگزینش کردم. در این استحاله ی عادتی یک خبر روی CNN  باعث شد قضیه ی اخبار خواندن هم یک حالت اعتیاد روانی پیدا کند.

مسخره به نظرتان خواهد آمد،  من سر قضیه ی آن هواپیمای مالزی که غیب شد هنوز گیر کرده ام. روزهای اول که معلوم شد دو تا جوان ایرانی طفل معصوم با پاسپورت دزدی سوارش بودند، منتظر بودم دنیا بریزند بگویند تروریست های ایرانی هواپیما را دزدیدن و بردند در نطنز پیاده کردند. بعد معلوم شد که تروریست که برای دیدن مامانش هواپیما نمیدزدد و گمانه زنی های دیگری شروع شد. هوایپما یک ساعت بعد از پرواز از میانه ی راه یکهو برمیگردد به سمت غرب و راهش را کج میکند و  میرود از روی مالزی رد میشود به سمت دریای اندمان. بعد هم هیچ رادار دیگری نشانی از هواپیما ندارد. غیب میشود از مسیر ردیابی رادارها. ظاهرا دو مدل سیستم ردیابی هواپیما قبل از این تغییر مسیر عمدا قطع میشوند و به جز رادارهای نظامی کسی متوجه نمیشود که هوایپما گالا گالا. اصولا کشوری آن وسط اقیانوس را هم چک نمیکند که احیانا جسم پرنده ای گذر کند. داستان به مدت یک ماه تیتر خبر CNN  ماند. تئوری های مختلفی صادر شد که چرا و چگونه  جسمی به آن سنگینی و عظمت حاوی آن همه آدم زنده ی فاعل قابل عاقل بالغ با دو نفر خلبان حاذق وارد با تجربه میتواند از صحنه ی عالم ناپدید بشود. چند وقت بعد از ناپدید شدن هواپیما یک کمپانی ماهواره ی انگلیسی اعلام کرد که رد هواپیما را گرفته است، دولت مالزی اعلام کرد بله، هواپیما در اقیانوس هند جایی بسیار دور از هر خشکی و بشریت و رادار به قعر اقیانوس نشسته است. محلی که با محاسبات ریاضی سیگنالهای دریافتی ماهواره برای جستجو تعیین شد هزار و اندی کیلومتر از نزدیک ترین خشکی در استرالیا فاصله داشت. به طوری که هواپیماهای جستجو باید چهار پنج ساعت فقط پرواز میکردند تا به محل جستجو برسند و سوخت برای دور زدن و رصد کردن اقیانوس در محل فقط برای دو ساعت داشتند و بعد از دو ساعت باید دور میزدند برمیگشتند به سمت خشکی قبل از اینکه سوختشان ته بکشد.

در کمال تعجب، هیچ تکه آشغالی، صندلی ای، بالی، پره ی موتوری و نشانه ای از هواپیما در سطح آب مشاهده نشد. انگار صحیح و سالم و بدون آسیب شیرجه زده باشد در اقیانوسی که پنج کیلومتر عمق دارد. ظاهر قضیه این طور بود که هواپیما تا جایی که سوخت داشته با کنترل اتوماتیک در مسیر رندمی ادامه داده و بعد که سوختش تمام شده سقوط کرده. مشکل توضیح این قضایا اینجا بود که جسمی چنان سنگین که از ارتفاغ بلندی و با سرعت نسبتا بالایی با سطح آب بخورد کند حتما از ضربه ی آب آسیب حداقلی میبینید بالاخره. باید یک بالی، پره ای، چیزی می آمد روی آب. به هر حال با حساب اینکه هواپیما نشسته به کف اقیانوس تیم عملیات یک ربات زیردریای را وارد عملیات کرد که دنبال سیگنال جعبه سیاه هواپیما بگردد. ربات تا عمق چهارهزار و پانصد متری میتواند فشار آب را تحمل کند و پایین برود. اتفاقا سیگنالهایی هم دریافت کرد، ولی هر چه قدر هم در نزدیکی محل سیگنالها گشتند چیزی پیدا نشد. بعدها اعلام شد که سیگنال های دریافتی ربطی به هواپیما نداشته اساسا. یک کمپانی تحقیقاتی دیگر استرالیایی هم در کمال تعجب اطلاعاتی را به CNN  داد که هواپیما اصلا به سمت جنوب حرکت نکرده و به سمت شمال اقیانوس رفته که کسی توجهی نکرد. فقط مغز من که به این داستان گیر داده بیشتر گیج شد.

مطمئنم نویسنده هایی هستند که این اتفاق را دست مایه قرار خواهند داد. لابد توجه موراکامی را به خودش جلب خواهد کرد. لابد داستانهای تخیلی زیادی از این هواپیمای مفقود شده الهام خواهند گرفت. ولی این من را راضی نخواهد کرد. من هنوز هر روز صبح CNN  را چک میکنم. نه به این امید که هواپیما کف اقیانوس پیدا شود، به این امید که پیدا نشود و همیشه روزنه ی امیدی باشد که شاید جایی به زمین نشسته و همه ی مسافرانش یک زندگی و هویت جدید انتخاب کرده اند و قاطی جمعیت گم شده اند. یا امیدوارم اتفاق هیجان انگیزتری افتاده باشد و هواپیما را موجودات فضایی برده باشند کره ی خودشان که روی بشریت تحقیق کنند. ناامید خواهم شد اگر تمام این مدت که جنوب اقیانوس هند را وجب به وجب گشته اند هواپیما گوشه ی دریای اندمان جای خلوتی از دریا زیر شنها خفته باشد با آدمهایی که همه شان در بی خبری مرده اند.

Tagged with: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

داستان های خردادی

میدانم که نگاهم به جلوئه و ایران پشت سره برای من. خیلی کم شده برگردم عقب رو نگاه کنم، حسرت بخورم بگم آه چه دورانی بود. اساسا هیچ وقت حسرت برگشت به هیچ گذشته ای رو نداشتم. از همین بابت هم خاطرات در ذهنم محو میشند، دوستی ها یادم میرند، آدم ها محو میشند در اون فلش های گذشته. مکان ها و محله ها و میدون ها شده اند یک سری اسم که بلدم صرفا. میدون فرهنگ، یوسف آباد، سینما گلریز، اینها اسم های آشنایی هستند. فقط آشنا.

***

درست یادم نیست که از کی به اصطلاح شروع کردم به «فلش بک» زدن. یعنی دارم زندگی ام را میکنم، آن زندگی بی دغدغه ی سطحی، یهو یک تصاویر و فضاهایی به یادم میاد و پرت میشوم از جاده بیرون. یادم نیست کی بود، یک سری عکس های Brandon Stanton رو دیدم که رفته بود ایران: و اونجا بود که این عارضه ام شروع شد. یکی از نقاط اوجش وقتی بود که سر یک کاری بودم تو یک شهر کوچیک نفتی شمالی، داشتم تنهایی در اتاق هتلم یکی از صداهای غایب گوگوش سال نود و دو رو میدیدم. صالح نامی بود، از شمال. تو یک قهوه خونه واستاده بود پای یک سری تخت ِ فرش شده و مخده، و یکی براش گیتار میزد و طرف میخوند. بعد اون فضایی که خیلی ازش دور بودم و اون صدای صاف صالح نابینا و اون ویدئوی لرزان بی کیفیت که به فضا نم میداد، من رو در یک منگنه ی احساسی گذاشت که اشک هام ریخت پایین. نه از این گریه های محزون و قطره اشک های مواقع احساسی ملو درام. شد یک هق هق و زاری که خودم تعجب کرده بود از شیونم تو اتاق هتل. بعد دریافتم که من میخواهم در یک بعد از ظهر بارونی در اون قهوه خونه بودم، در جاده ی چالوس و املت کرکثیف سفارش میدادم که روش روغن تپلی بسته باشه و کنارش نون سنگک واقعی داغ  بیاد و با یک سری آدمی نشسته باشم که یک عمر میشناختم، نه همین دیروز تو ونکوور در قحطی آدم بهشون چنگ زده باشم. فضای غریبه ی دور یکهو فلش زد در مغزم که من اینجا بودم قبلا. من صالح رو میشناسم. نع خود صالح رو، صالح نوعی رو. من این زندگی رو یکدور کردم و مردم ازش. یک مرگ در میانه ی زندگی به من وارد شد. هشت سال پیش در مهرآباد وقتی سوار آن هواپیمای ایران ایر شدم مردم. اوایل مرده زنده میشد، بعد سال هشتاد و هشت برای همیشه مردم.

***

 چند وقت بعدش فیلمی رو یوتوب دیدم، امید نعمتی داشت در مجموعه ی elephant songs با robbert van hulzen تو تهران اجرایی میکرد. آن اوایل بود و خیلی جوگیر امید نعمتی بودم.  چند نقطه ی این ویدئو، نعمتی برمیگرده دست چپش رو نیگاه میکنه که نمیدونم کی رو نیگاه میکنه یا چی رو. ولی من به شدت کنجکاوم بدونم توی اون سالن چی میگذشته و دلم میخواست دوربین کمی کادر بزرگتری رو فیلم گرفته بود که من فضای اون سالن رو از دست نداده بودم. مسخره است، یک نفر در یک ویدئو دست چپش را نگاه میکند و من احساس حسرت میکنم. دلایل این حسرت رو نمیفهمم واقعا. شاید اسمش حسرت نیست. احساس میکنم جا موندم. احساس میکنم زندگی در ایران ادامه داره، یک عده موزیک میزنند، زندگی میکنند و من بریدم از اون دنیا.

من نزدیک ترین احساس تعلقی که به جمع مملکت خودم داشتم  موقع اون الله اکبرهایی بود که شب های بعد از انتخابات میگفتم و به هوای هوار من همسایه ها تو تاریکی شب جواب میدادن و فقط از روی جهت صدا میشد حدس زد که کدوم کوچه است، و من به هوای جواب اونا هوار میزدم، و بعد میون سکوت بین الله و اکبرها، همسایه طبقه ی چهارم مان صدایش میومد که میگفت احمق های بیشعور، میان میبرنتون، برید خونه هاتون بیشعورها. بدین ترتیب من بزرگترین خطری که کردم در مقیاس های اسفناکم، پاشدم بعد از انتخابات رفتم ایران. انگار چه گویی خوردم. من کل فضای خرداد آن سال و بیست و پنج خرداد در میدان آزادی را در واقع از دست دادم و در جاده ی چهارصد و یک بین مونترال و تورنتو رفت و آمد میکردم. در حالی که پای یوتوب وسط آزمایشگاه زار میزدم، بیست و پنج خرداد رو صرفا از روی یوتیوب تماشا کردم. این میشه یک شکاف بزرگ، یک مبدا یا ماخر تاریخی: خط بین آدمهایی که بیست و پنج خرداد در میدون آزادی بوده اند و آنها که نبوده اند. تاریخ به ما خواهد گفت اون خط و نقطه به چه معنا بوده است.

***

بعدها یه ویدئو دیدم که از بالای برج میلاد از اطراف از بالا فیلم گرفته بود، بعد هم دوربینو برداشته بود رفته بود تو خیابون فیلم گرفته بود. خیابون ها برام آشنا بودن، اما هر چی زور میزدم اسماشون یادم نمیامد. در عین حال میدونستم من رو باید گذاشت تو تهران تا راهم رو بین ترافیک پیدا کنم و چابکانه تو جمعیت گم شم. اما با اون ویدئو: انگشت میکشیدم روی مانیتور، بعد قبل از اینکه من خیابون رو هضم کنم و اسمش یادم بیاد، رد میشد میرفت خیابون بعدی. انگشتم رو مانیتور گیر کرده بود و باز شرشر اشک میامد. اشک بابت چی هم نمیدونم، دلی هست قضیه. طرف تو ویدئو نون سنگک از تو تنور در میاوورد و من شیون میکشیدم.

***

بر خلاف شعارهایی که میدهم، میشینم مدت های طولانی به توچال فکر میکنم. به همه ی بچگیم که با مادرم و برادرم میرفتیم از پارکینگ تا پای تله و دیگه خیلی زور میزدیم تا چشمه. هی مرور میکنم. هی به سینما گلریز و اون صندلی های ناراحت زرشکی اش فکر میکنم. به اون در دیوار قرمز عجیبش فکر میکنم، و از خودم میپرسم آیا شوفاژ های سینما گلریز قرمز بودن یا خاطرات من دارن احمقانه توی مغزم فلش میزنند؟ به شیرینی بی بی، به پارک شفق، به آن مجسمه های برنزی وسط پارک، به پلی تکنیک، به میدون فاطمی، و به خیابون انقلاب فکر میکنم. هی تصاویری که تو عکسها دیدم، یا خودم واقعا دیدم سر میخورن توی ذهنم. بعد به کوی دانشگاه فکر میکنم. هیژده تیر هشتاد و هشت سر امیر آباد بودم و یک یارویی با لباس گل پلنگی با قد دو متری اش عربده میکشید و بعد پرید روی موتور غولش و گذاشت دنبال یکی. من انگار داشتم فیلم میدیدم. و حالا انگار از اون زندگی مردم. انگار فاصله ی دوراهی یوسف آباد تا میدان ولیعصر رو این من نبود که گز میکرد. انگار یک دختر مقنعه به سر دیگه ای بود.

***

آخرین بار بعد از به گا رفتن انتخابات رفتم ایران. خاطره ی خیلی تلخ و اندوه ناکی بود. در مهمانی که مثلا به افتخارم ترتیب داده شده بود همه انگار عزادار بودند و کسی شان مرده بود. البته با یک فاصله ی دو تا سه نفر هر کسی در تهران یکی از جان باخته ها را میشناخت. وضعیت به شدت افسرده کننده بود. چشمهای همه قرمز بود. رفته بودم دیدن یکی از استادهای قدیم دوران لیسانسم در پلی تکنیک. در دفترش زدم زیر گریه. نمی فهمیدم چی میگم ولی یادمه شکایتم این بود که آخه چرا. تقلب در انتخابات یک بحث. آدم کشی در روز روشن در خیابان یک بحث دیگر. با فین و اشک و مقنعه ی چروک چرکی که از چهار سال پیش پیدا کرده بودم طرف را شوکه کرده بودم. استاد دستمال میداد، آب میداد و میگفت گریه نکن خانوم فلانی. طرف لابد کپ کرده بود که این دختره چرا چت زده.

بعد هم دیگر نرفتم. اوایل حالت قهر. قهر از ممکلت. از همه چیز. به این صورت که میخواهم ریخت چنین مملکتی را دیگر نبینم. پایم را در آن کشور نمیگذارم. بعد از چند سال دیگر دلم خواست بروم ولی ترسیده بودم. گه عظمایی هم نخوردم ها. نمیروم چون میترسم. چون به ریسکش نمی ارزد.  چند وقت پیش مادر پدرم بعد از سی و شش سال تصمیم گرفته اند آن آپارتمان یوسف آباد را بکوبند و بسازند. خانه ای که من و برادرم در آن بزرگ شدیم. این بیشتر له ام میکند. دلم میخواست قبل از اینکه اسباب اثاث شان را ببرند و خانه را بکوبند بروم از در و دیوار و کف و فرش و لوستر و لولای درها هم عکس بگیرم. فیلم بگیرم. شده حتی بلیسم کف خانه مان را. دلم برای خونه ام له له میزند. ولیکن عطای  آن محله و خیابان و خانه را باید به احتمال ناچیز زیر صفر دردسر در ایران ببخشم. به این میگوید خودتبعیدی کسی که هیچ گهی نخورده ولیکن از آنهایی که به علت هیچ گهی نخوردن شکنجه شده اند درس عبرت گرفته.

Tagged with: , , , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

حاجی واشنگتن به لاس وگاس میرود

داستانی که میخواهم برایتان بگویم ربط اندکی به قضایای جام جهانی و بازی های ایران دارد. اما اگر صبور باشید به آنجایش هم میرسیم.

زمانی بین جنگ جهانی اول و دوم، رئیس جمهور وقت آمریکا بودجه ای به ایالت نوادا میدهد که سدی بروی یک رودخانه ی کوچک مرداب مانندش در وسط صحرای نوادا در منطقه ی لاس وگاس بزند. منطقه ی لاس وگاس به صورت تاریخی آب اندکی در چاه های اطراف داشته و رودخانه ی تاریخی خشک شده ی محل به صورت یک مرداب به خاک خشک صحرا رطوبت اندکی میداده. رطوبت وسط صحرا یک پوشش گیاهی خشن به منطقه میداده و به همین دلیل مکزیکی ها به آن محل میگفته اند لاس وگاس که به اسپانیایی میشود علفزار. عمله هایی که از ایالتهای مختلف برای کار ساختن سد به وسط صحرای نوادا میامده اند بیست و پنج هزار مرد عزب هوسباز بوده اند که به علت کمبود زن، خودشان را با شرط بندی، قمار، الکل و اگر گیرشان می آمده روسپی سرگرم میکرده اند. ایالت نوادا کم کم حساب کتاب میکند که کازینو تجارت محلی بدی نیست و در سال هزار و نهصد و سی و یک قمار در ایالت نوادا آزاد میشود. کم کم لاس وگاس پر از کازینو و هتل برای قماربازها میشود. جو لاس وگاس مافیا زده، خطرناک و پر از جرم و جنایت رشد میکند. تا سالهای سال بعد از جنگ جهانی دوم، لاس وگاس یکی از خطرناک ترین و پر جرم و جنایت ترین شهرهای آمریکا بود، تا نسل صاحبان کازینویی که اعضای مافیا بوده اند کم کم پیر و از بازی بیرون رانده میشوند.  در اواخر دهه ی هشتاد، کم کم پولهای نیویورکی حاصله از بازار سهام وارد لاس وگاس میشود و هتلهای بیلیونی عظیم با هزاران اتاق و رستورانهای لوکس و دکورهای اغراق آمیز از جمله برج ایفل بدلی و کپی کانالهای ونیز از هر گوشه ی لاس وگاس بیرون میزنند. نگاه به لاس وگاس میشود یک بنگاه تجاری خانوادگی که پیرمردها و پیرزنها درش قمار میکنند و جوانها پارتی میکنند و بچه ها در استخر هتل میپرند. صاحبان این کازینوها و هتلها مافیا نبودند، شرکت های بیلیون دلاری بودند که در لاس وگاس شروع به سرمایه گذاری کردند. واضح است که پولهای بازار سهام و نگاه تجاری برای غافلگیر کردن بیننده نتیجه اش سیرک سطحی ِ زرق و برقی و مبتذلی میشود که فقط ایادی استکبار در آن جایی دارند.

هواپیمایمان از روی صحرای نوادا که رد میشد فقط تپه های شنی و آهکی بود و بوته های خار و دره های خشن و دیگر هیچ. تا یکهو در دور دست خود وسط صحرا هتلهای بلند و برج ایفل بدلی و دریاچه های مصنوعی شهر هویدا شد. آه چه قدر عجیب. با روحیه ی حاجی واشنگتن شب اول در لاس وگاس چرخیدیم. با دهانی وا از سطح ابتذال و در عین حال مسخ کنندگی شهر. از زلمب و زیمبوی اغراق آمیز هتل ها و کازینوها و غوغای عجیب مردم در قمار و الکل و پارتی و خیابان گردی. تعریف کلمه ی مسخ را بنده تجربه کردم. نظرم به یکباره در مورد لاس وگاس عوض شد. حاچ خانوم واشنگتن بود و لاس وگاس.

آن وسط، بین آن شلوغی ها و آن همه چیز بدلی برای دیدن، الف اصرار داشت تمام بازی های جام جهانی را هم وسط تعطیلات مان ببیند. رفیق الف که خودش را از یک سر دیگر آمریکا رسانده بود به ما از خود الف بدتر. خلاصه بعضا پسرها میرفتند باری جایی بازی ها را ببینند و من لب استخر در حالی که در آفتاب چهل درجه میسوختم به مانند حاچ خانومی که برای بار اول تنها از خانه بیرون آمده هاج و واج معرکه ی لاس وگاس را تماشا میکردم. نهایتا برای بازی ایران و نیجریه از آقتاب دل کندم و رفتیم در کازینویی  نشستیم بین جمعیتی که آمده بود روی بازی ها شرط بندی کنند. اول بازی آلمان و پرتقال را دیدیم. سه تا مورد جالب آمدند تالاپی بین چهل تا میز خالی محل شرط بندی کنار ما نشستند. سریع هم سلام میلک کردند و اعلام هم وطنی نمودند. مردهای ایرانی لوس آنجلسی غالبا یک تیپ مشخص دارند. بازوهای کلفت قلمبه، در عین حال شکمی که برآمده و یادگار دوران دمبل زدن را پوشانده، پشمهای سینه ای که راه خود را از یقه به گردن باز کرده اند، صورت آفتاب سوخته، زنجیر طلای کلفت با یک پلاک فروهر درشت که چشم بیننده را از فاصله ی چند متری کور میکند و پیرهن ورزشی به غایت تنگی که تاب تحمل ممه های گنده و شکم گرد و بازوهای فراخ طرف را دیگر ندارد. این قشر داشت مشتی راه میرود، با اعتماد به نفس یک مدل ایتالیایی نقاشی های پیش از رنسانس و به گشادی یک قهرمان بوکس که آماده است فک هر کس که به علی حضرت شاهزاده رضا پهلوی توهین کند را کف زمین با اسفالت آشنا کند. این قشر با دهان پر از غذا حرف میزند و لاینقطع از خودش تعریف میکند. از شاهکارهایش، از زندگی خصوصی اش، از تعداد آپارتمان هایش. طرف بازوکلفت داشت مشتی کنار ما هم استثنا نبود. سریع اعلام کرد که روی قهرمانی آلمان چهل هزار دلار شرط بسته. من اول فکر کردم زر میزند و چاخان میکند. گفت روی این بازی آلمان و پرتقال هم هزار دلارشرط بسته آلمان بزند. هزار دلار هم شرط بسته بازی بیشتر از دوگل دارد. آن موقع از بازی آلمان سه تا زده بود به پرتقال و طرف داشت عیش میکرد. بعد گفت روی ایران هم هزار دلار شرط بسته نیجریه را بزند. گفت این ماه خیلی سرش شلوغ است. رفیق مان پرسید که آیا ایشان از شرط بندی نان به سفره می آورند. آقای لوس آنجلسی گفت، شرط بندی هم میکنم ولی معاملات بین المللی و واردات و بازرگانی هم میکنم ، که نفهمیدم چیزهایی که گفت یعنی چه. ظاهرا یک روشهایی برای پول مفصل ساختن در دنیا وجود دارد که با کارمندی فرق میکند. زندگی ما مشخص است، صبح تن صاب مرده ی بدبخت را به زور از تخت میکشیم زیر دوش و بعد میکشیم اداره و لقز ِ رئیس را میگوییم و اگر سه سال یکبار پنج هزار چوخ به ما اضافه حقوق بدهند یک جشن میگیریم همه را شام میدهیم. در لوس آنجلس یک گونه ی خاص ایرانی زیست میکند که از کارهایی که با نشستن روی یک صندلی انجام میشوند پول میسازند. باری، با دهن پرش برای ما تعریف کرد که یک خونه در لوس آنجلس دارد و یک خونه در وگاس و فصل شرط بندی که داغ میشود میاید وگاس و پولها را پارو میکند میرود.

خیلی که با ما احساس نزدیکی کرد، از جیبش یک بلیط شرط بندی هیژده هزار دلاری در آورد که هفته ی پیش سر یک بازی بسکتبال باخته بود. بعد خم شد سمت ما، لحن صدایش را مهربان کرد و گفت اینجا بازی ایران رو نبینید، ما داریم میریم یک کلاب باحال ِ ایرانی، همه ی ایرونی ها جمع میشند اونجا، بیاید بریم اونجا. اسمش هست کلاب فلان آدرسش هم هست این. تلفن منو یادداشت کن عزیزم، من سیا هستم. همانطور که خم بود روی میز ما فکر کردم الان میپرسد مواد چی میخواید؟ یا میپرسد میخواید براتون شرط بندی کنم کوچولوها؟ خلاصه بازی پرتقال و آلمان تمام نشده، ما جور پلاس مان را از جلوی متخصصین شرط بندی ساکن لوس آنجلس جمع کردیم و گفتیم میرویم یک چیزی بخوریم و میایم کلابی که گفته و مرسی از دعوتش. گفت نه، بیاید خودم میبرمتون که زدیم خودمون رو به نشنیدن و کازینو را ترک کردیم.

بازی ایران را برگشتیم در همان کازینو دیدیم. داداش ها رفته بودند و هفت هشت ده تا خانواده ی ایرانی یا دختر خانومهای ایرونی گروه گروه جمع شده بودند تو کازینو. برگشتیم سر جامون و بازی شروع شد. من هیچ کدوم از بازیکن های تیم ملی رو به جا نمیاوردم. فقط اسم دژاکه را شنیده بودم که از دک و پوز گنده اش خوشم نیامد. مانند همه ی بانوان دنیا که چشم شان برای موردهای خوب کار میکند، من هم جناب دروازبان را پسند کردم. حقیقتا موجود مناسب و مقبولی است. یک پسره ی آمریکایی در کازینو بین همه ی ایرانی ها تنها بود که با رفیقش روی نیجریه شرط بسته بود و آن اوایل که نیجریه چند تا موقعیت داشت، زیاد سر و صدا کرد. در جواب سر و صدای او، چهار پنج تا دافی نمای ایرانی جلوی ما بودند که هر بار حقیقی توپ را دفع کرد یا دفاع ایران توپ را شوت میکرد نیمه ی حریف، اینها جیغ های گوش خراش میزدند. این دخترها خود سوهان روح بودند ولی مجموعا جیغ و هوار و خدا خدا کردن و ابولفصل گفتن شان در یک کازینوی مجلسی لاس وگاس مفرح بود و آن طرفی که روی نیجریه شرط بسته بود زیاد فاک فاک کرد در جواب. بازی هم که معرف حضور هست، مساوی صفر صفر شد و بدون اینکه خون از دماغ کسی بیاد هر کس رفت سر کار خودش.

در لاس وگاس برای اولین بار رفتم در کازینو و سر پول قمار کردم. میز قمار محلی است برای خودشناسی. برای اینکه بدانی که حقیقتا کی هستی. من موجود محتاط بزدلی هستم که ریسک نمیکنم و همیشه با پایین ترین شرط بندی ممکن کارت میگیرم. بلدم ریسک اندکی کنم و اندکی پولی ببرم، اما جنم اش را ندارم پول زیاد بگذارم و زیاد ببرم. با منطق بازی میکنم و برایم مهم است در بازی طولانی تر بمانم، حتی اگرنهایتا هم ببازم. الف موجود پاک بازی است، برای بازی بازی میکند. برایش مهم نیست ببرد یا ببازد، و دوست دارد تا آخرین قطره ی پولش بازی کند. من ولی هر بار که در کازینو بردم، از جایم بلند شدم و پولم را نقد کردم. آنقدر محتاط بازی در آوردم که نهایتا از وگاس برنده برگشتیم: یازده دلار مجموعا بردیم. یک صلوات محمدی به افتخار ما ختم کنید با این دشت بزرگی که کردیم.

موضوع دیگری برای پرداختن ندارم. صرفا متوجه شده ام، شاید من آنقدر که فکر میکنم سطحی هستم، در واقع هستم. روحیه ام با تفریحات مبتذل و دم دستی و نسخه ی بدلی خیابان های پاریس و ونیز ارضاء میشود. دیگر ما را به کشف دنیا چه حاجت وقتی وسط صحرای کربلای نوادا همه چیز مهیا است؟

Tagged with: , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 281 مشترک دیگر بپیوندید