<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>وقایع روزانه یک دانشمند</title>
	<atom:link href="http://daaneshmand.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://daaneshmand.wordpress.com</link>
	<description>من در این وبلاگ از وقایع و افکار روزانه ام مینویسم، من به خیالم یه دانشمندم</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 22:32:28 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='daaneshmand.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>وقایع روزانه یک دانشمند</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://daaneshmand.wordpress.com/osd.xml" title="وقایع روزانه یک دانشمند" />
	<atom:link rel='hub' href='http://daaneshmand.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>ما و پلیس</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/23/%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d9%be%d9%84%db%8c%d8%b3/</link>
		<comments>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/23/%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d9%be%d9%84%db%8c%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 19:32:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دانشمند</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[بچگی]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daaneshmand.wordpress.com/?p=891</guid>
		<description><![CDATA[همچین ورودی پارکینگ سوپرمارکته رو که پیدا کردیم، الف یک دور دو فرمون کامل زد و پیچیدیم تو پارکینگ دنبال جای پارک. بعد همچین که کپل ماشین از در ِ پارکینگ نرفته بود تو، یک ماشین پلیس بی شاخ و دم نمیدونم از کجا پیداش شد چراغ های آبی قرمزش رو هم روشن کرد، بوقش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=891&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همچین ورودی پارکینگ سوپرمارکته رو که پیدا کردیم، الف یک دور دو فرمون کامل زد و پیچیدیم تو پارکینگ دنبال جای پارک. بعد همچین که کپل ماشین از در ِ پارکینگ نرفته بود تو، یک ماشین پلیس بی شاخ و دم نمیدونم از کجا پیداش شد چراغ های آبی قرمزش رو هم روشن کرد، بوقش هم خیلی متین و موقر میزد، دنبال ما پیچید آمد تو. حالا ممکنه بگید من تخیل زدم، اما من یک نگاهی هم تونستم به پلیسه تو ماشینه بندازم، یک خشمی همچین تو نیگاش بود، پنداری شیر آهو شیکار کرده باشه. من گرخیدم، به الف گفتم چه غلطی کردی، نباید اونجا میپیچیدی؟ اومد دمبالمون پلیس، الف به روی خودش نیاوورد. رفت توی یک جای پارک خالی ماشین را جا داد، یکمی هم با یک استرس ملویی گفت من که کاری نکردم. منتها ترس از پلیس اصلا در کروموزوم های من کد شده، مطمئنم تا چهارده نسل آینده ی من هم از پلیس میترسند. همچین شاید به اندازه ی یک دایره به شعاع هفت میلیمتر تو زیر شلواری ام، نم ِ شاش پس آمد. پیاده شدیم، در را هم بستیم، معصوم و بیگناه راه افتادیم سمت سوپر، یه ماشین پلیس دیگه هم آژیرکشان پیچید تو پارکینگ ِ سوپره. ما دیگه راه افتاده بودیم، کم نیاووردیم، سرها پایین، به سمت سوپر. از جلو ماشین پلیسه که رد شدیم و رفتیم بین ردیف ماشین های بعدی و خیال کردیم مسئله تموم شد، یارو از تو بلندگوش داد زد، راننده برگرده بشینه تو ماشین. من زبانم چسبید ته حلقومم&#8230; دیگه دیدم رفتن نداره، برگشتم.</p>
<p>شاید بقیه ی ایرونی ها هم اینقدر از پلیس بترسند. شاید هم نترسن. شاید الان اگه پلیس بریزه تو مهمونی یا مجلس عروسی، یا تو میدون ونک جلوی کسی رو بگیره، مهمانها یا شخص گرفتار انگشت میانی دو تا دست را به نشانه ی فاک یو بگیرد تو صورت پلیس. من از این جرئت ها نداشتم. من و داداشم و دو تا از دختر عموهامون رو یکبار کمیته تو شهر بازی ِ اراک گرفت. برد با خودش دفتر کمیته تو همون اطراف ِ پارک. به داداشم گفت با این دخترها چه نسبتی داری؟ داداشم گفت خواهرم، دخترعموم، دخترعموم. هر کس هم اسمش رو گفت. من حداکثر دوازده ساله بودم، دخترعموهام هیفده هیژده ساله. من ترسیده بودم، اما میدونستم برادرم جرمی نداره، چون داره راست میگه، اگر ما خواهر و فک فاملیش نبودیم برادرم تو دردسر ِ بود. برای همین یکم هم به جای ترس هیجان زده شدم. برادرم هم حال کرده بود با شرایط. با این شرایط که آخرش حال طرف کمیته چی گرفته میشد میدید ما همه فامیلی مون داشمند نژاده ! آخرش داداشم رفت بابام رو پیدا کرد، یا عموم رو شاید، و اونها اومدن یکم به کمیته چیه ریدن که شما غلط کردی دخترهای ما رو بردی تو این اتاق. این برادرشونه و شما گه زیادی خوردید مزاحم بچه های ما شدید. اما در بقیه ی موارد، من موش ِ مرده میشدم اگه کار به گشت اماکن و کمیته میکشید. فقط میدونستم از نظر بابام، من رو در هر وضعیتی هم که گرفتن، حق با منه، و این گشت و کمیته و اماکنی ها همگی حروم زاده ان از نظر آقای دانشمندنژاد بزرگ. برای مثال یک بار با بچه های دانشگاه رفتیم کوه و همچین نمیدونم پای کوه موقع پایین آمدن گشت ریخت، دو تا ماشین دختر پسر را مثلا شکار کرد. دو تا دختره در ماشین ما گریه میکردن و میگفتن باباشون دیگه خونه راشون نمیده. دو تا از پسرها هم با یارو حرف میزدن و رسما گریه میکردن که ما رو نبر. من آروم در جام نشسته بودم، ترسیده بودم، قدرت هیچ حرکت و کاری رو نداشتم. میدونستم بابام یکم داد بیداد میکنه که صد دفه گفتم با این ارازل نرو کوه، من هم یکم داد میزدم اینها ارازل نیستن، همکلاسی هامن. اونهم میگفت هر کی. کوه میرید میگیرنتون. بشینید تو خونه هر غلطی میخواید بکنید. یعنی مکالمه و داد بیدادمون رو هم در ذهنم تجسم کردم، بعد بچه ها به افسره شاید پول دادن و یارو تشریفش رو برد. بلد نبودن، از اول باید پول میدادن. بابای من در این موارد آگاه بود، فلمثل، شب عروسی برادرم، با یک دسته ایران چک مسافرتی ایستاده بود دم در سالن عروسی. خیلی در جریان ِ اینکه در عروسی پسرش چه گذشت نبود، چون چند سری مختلف ریختن، و پدر محترم، چک های نارنجی و سبز و آبی را شیرینی ِ عروسی میذاشت تو مشت افسر مربوطه و اونها میرفتن، به کمیته ی اون یکی محل نزدیک هم میگفتن، یک بابایی داره برای عروسی پسرش شاباش میکنه، بریزید. آنها هم نامردی نکرده، میریختن. پدرم آخر شب همچین خسته و مونده بالاخره آمد سالن خالی را هم دید !</p>
<p>باری، این تاریخچه ی من و پلیس. حالا یارو پلیسه در پارکینگ ِ سوپره، پشت بلندگوش داشت هوار میزد راننده برگرده بتمرگه تو ماشین، مردم جمع شده بودن، در این وضعیت احساس میکنید صد من وزنه ی نگاه ِ مردم روی شماست. یک ایرانی ای داشت به فارسی به پلیسه فحش میداد که نژادپرست، اون بیرون این همه آدم دارن جرم میکنند اومدی اینا رو گرفتی. من دیگه عقب گرد کردم، زبانم را داشتن قورت میدادم توی حلقومم. نم ِ شاش جای خودش را به یک تپش قلب ِ بدی داده بود. رفتم از لای ردیف ماشین ها به پلیسه تو ماشین یک نگاهی انداختم و با دست اشاره کردم که چی میگی عمو؟ یارو به ماشین جلوییش اشاره کرد که یک مرد آسیایی ازش پیاده شده بود. یارو چینیه رنگ و روش مثه خودم شده بود، یعنی قول میدم شعاع دایره ی زرد کذاش در حدود چندین سانتی متر بود. طرف جهید تو ماشین و در را بست. با ما نبودن پلیس ها، با اون یکی بدبخت بودن. یعنی شاید میخواستن ما رو بگیرن، قاطی کردن، اون چینی ها رو گرفتن. خدا عالمه. من باز راهم را کشیدم به سمت سوپر، الف داشت با ایرانیه حرف میزد، من هم وارد بحث شدم، بعد سریع بیخیال یارو شدیم چون داشت خواهر مادر همه ی پلیس ها را میاوورد جلو چشم ِ ما و تئوری پردازی میکرد که آسیایی ها گنگ ِ مواد دارن لابد و اینجا پاتوقشونه. ما رفتیم تو سوپر، بین ِ ردیف ها گم شدیم. نمیفهمیدیم جای هر چیزی کجاست. جلوی یک سری سطل آشغال و جاصابونی واستادیم، یکم به جاصابونی ها ذل زدیم، بعد هم رو محکم بغل کردیم و قاه قاه خندیدیم. الف رف یه سر و گوشی آب داد بیرون تو پارکینگ و گفت آبها از آسیاب افتاده، پریدیم بیرون و گاز دادیم تا خونه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/daaneshmand.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/daaneshmand.wordpress.com/891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/daaneshmand.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/daaneshmand.wordpress.com/891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/daaneshmand.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/daaneshmand.wordpress.com/891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/daaneshmand.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/daaneshmand.wordpress.com/891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/daaneshmand.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/daaneshmand.wordpress.com/891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/daaneshmand.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/daaneshmand.wordpress.com/891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/daaneshmand.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/daaneshmand.wordpress.com/891/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=891&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/23/%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d9%be%d9%84%db%8c%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/396627b0d3fdd84b5781cef1beb8d2f9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">دانشمند</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کاف ِ قوی دل</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/20/%da%a9%d8%a7%d9%81-%d9%90-%d9%82%d9%88%db%8c-%d8%af%d9%84/</link>
		<comments>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/20/%da%a9%d8%a7%d9%81-%d9%90-%d9%82%d9%88%db%8c-%d8%af%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 20:26:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دانشمند</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[احمدی نژادیسم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[دکترا]]></category>
		<category><![CDATA[رفیق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[روابط]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daaneshmand.wordpress.com/?p=739</guid>
		<description><![CDATA[یکبار در یک آذرماهی که بعدها اسمش به نوامبر تغییر کرد سوار طیاره شدم و رفتم استکهلم برای یک کنفرانس بندتمبانی. به کاف-پ-د ِ قوی دل گفته بودم که فلان روز میرسم و آیا وقت داری یک چایی بخوریم و یاد دوران دانشگاه مان در ایران بکنیم و سر همه ی استادها و بچه های [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=739&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکبار در یک آذرماهی که بعدها اسمش به نوامبر تغییر کرد سوار طیاره شدم و رفتم استکهلم برای یک کنفرانس بندتمبانی. به کاف-پ-د ِ قوی دل گفته بودم که فلان روز میرسم و آیا وقت داری یک چایی بخوریم و یاد دوران دانشگاه مان در ایران بکنیم و سر همه ی استادها و بچه های ورودی مان نخودچی بخوریم؟ جناب کاف گفته بود که وقت داره، اما بعد در فرودگاه استکهلم منتظرم بود که حسابی متعجب شدم و کف کردم در واقع و از شدت تعجب، کلاه و دستکشم رو در هوای آخر ِ نوامبر استکهلم گم کردم که کلی باعث شد سرمای سوئد رو از ناحیه ی کله و انگشتهای دست احساس کنم و بفهمم کانادا تنها جای بد آب و هوای دنیا نیس. به هر حال، کاف هم در حال تلاش برای پیدا کردن هتل ِ من در استکهلم کلاه بافتنی اش را گم کرد و سر هردومون بی کلاه موند.</p>
<p>بعد من به چشم دیدم که آدم وقتی میخواد رابطه ی دوستی را با یکی نگه داره، نگه میداره، اگر قضا و قدر بزند و برود یکجا برای توریست بازی یا کنفرانس پارتی، اگر بخواد دوستش را از کیلومترها فاصله پیدا میکند. اینطور شد که کاف ِ قوی دل یکسر آمد کانادا و یک چندتای آن ورودی کذایی دانشکده ی کذایی را دور ِ هم جمع کرد، و طبق معمول توپ بحث از مرور خاطرات استادها و رئیس دانشکده، به وضعیت الانشون رفت، که کی رئیس دانشکده شده، کی کدوم اتاق طبقه ی بالا رو گرفته، کی داره تو دانشکده دکترا میخونه با کی، کدوم استاد رو چرا هنوز اخراج نکردن به علت ضعف عقل، کدوم استاد احمدی نژادی شده، کدومشون آنتی احمدی نژادی شده، کدوم شون دیگه به چاک ِ مانتوی دخترا گیر نمیده و بیخیال شده.</p>
<p>بعد یاد ِ استاد نظریه ی زبانها کردیم، که یکبار دچار پارگی سیستم اعصاب* شد وسط ِ کلاس و هفده دفعه پشت سر هم به یکی از پسرهای کلاس که داشت دوست دخترش را دید میزد گفت : بالانس میزنی؟ سر کلاس ِ من بالانس میزنی؟ بعد بیخیال شد و رفت سر ِ ادامه ی درس، اما بعد دوباره سیستم اعصابش عود کرد و بعد از چند دقیقه دادش باز درآمد که بالانس میزنی؟ دوست مذکور بالانس زن در واقع اندکی کج نشسته بود که زاویه اش با چشمهای دوست دخترش مناسب باشد. همین. بعدها استاد معماری کامپیوتر که از دانشکده ی برق با دبدبه و کبکبه میامد هم به رفیقمون گفت درست بشین. حالا شما میخونید درست بشین، اما اون خشمی که در صداش بود، , و هیکل ِ پهلوونی ِ رستمش، ترکیب میشد با جای مهر روی پیشونیش، و پیرهن سفیدی که مینداخت روی شلوارش، دوست ِ ما زهره اش ترکید. این طور شد که چند سال بعد ازدواج کردن اصن که مجبور نباشن سر کلاس هم رو دید بزنن و آرامش داشته باشن. دوست های گلی هستن. اصلا با معیت و همراهی شون با کاف نشستیم، لیست کردیم دونه دونه ی بچه های ورودی خودمون و قبل و بعدمون رو و بعد بحث نمکین ِ اینکه کی ایران مونده و کی کجاست و چی کار میکنه و آخرش برمیگرده ایران یا نه، کی با کی عروسی کرد، کی با کی به هم زد، کی رفت روی زانو، کی را کی به زور داشت میبرد روی زانو. سیراب شدیم از تحلیل زندگی همه ی رفقای قدیممون و از بحث و بررسی چگونگی روابط گذشته و آینده.</p>
<p>در لحظه ی آخر رفتم یک کلاه برای کاف گرفتم. بعد از سه سال تاخیر. نکته اینست که من موجود رفیق دوستی هستم و ریزترین حرکات آدمها را زیر نظر دارم و باید یک موقعی، یک جایی جبران کنم. بهش دادم، یادش نبود که کلاه بافتنی اش در خیابون های تاریک محله ی شیستا در استکهلم گم شده بود که راه ِ من رو پیدا کنه. بالاغیرتا، پلی تکنیک خیلی جای ذاغارتی بود، اما یه مشت دوست پیدا کردم که خیلی دوستشون دارم.</p>
<p>* Nervous Breakdown</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/daaneshmand.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/daaneshmand.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/daaneshmand.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/daaneshmand.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/daaneshmand.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/daaneshmand.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/daaneshmand.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/daaneshmand.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/daaneshmand.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/daaneshmand.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/daaneshmand.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/daaneshmand.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/daaneshmand.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/daaneshmand.wordpress.com/739/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=739&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/20/%da%a9%d8%a7%d9%81-%d9%90-%d9%82%d9%88%db%8c-%d8%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/396627b0d3fdd84b5781cef1beb8d2f9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">دانشمند</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جدایی نادر از سیمین در گولدن گلوب</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/16/%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%da%af%d9%88%d9%84%d8%af%d9%86-%da%af%d9%84%d9%88%d8%a8/</link>
		<comments>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/16/%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%da%af%d9%88%d9%84%d8%af%d9%86-%da%af%d9%84%d9%88%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Jan 2012 06:31:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دانشمند</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[فضای مجازی]]></category>
		<category><![CDATA[امپریالیسم]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[احمدی نژادیسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daaneshmand.wordpress.com/?p=871</guid>
		<description><![CDATA[مسئله اینه که یه شوی تلویزیونی مثه گولدن گلوب (یا توپ طلایی) یه جای ژیگولی پیگولی بی مغزیه که شاید نصف مهمانها نشنیدن اسم کشور مارو، و اگه شنیده باشن هم خیال میکنند از تو بزرگراه هاش شتر رد میشه و رئیس جمهور دیونه شون میخواد یک بمب اتمی درست کنه حتما و شلیکش کنه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=871&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مسئله اینه که یه شوی تلویزیونی مثه گولدن گلوب (یا توپ طلایی) یه جای ژیگولی پیگولی بی مغزیه که شاید نصف مهمانها نشنیدن اسم کشور مارو، و اگه شنیده باشن هم خیال میکنند از تو بزرگراه هاش شتر رد میشه و رئیس جمهور دیونه شون میخواد یک بمب اتمی درست کنه حتما و شلیکش کنه به غرب. تو کل اون خیل &#8220;هنرمندای&#8221; هالیوود کی حالا جدایی نادر از سیمین رو دیده؟ مدونا؟ نع. نمیدونم، شاید. وقتی هم گفتن جایزه رو دادن به جدایی نادر از سیمین، خانوم آجلیا ژولی کلی دمغ شد که این امل بازی ها چی بودو یک غری به شوور بدبخت زد. وقتی هم اصغر فرهادی بیچاره سعی کرد تاکید کنه بابا ما مردم صلح دوستی هستیم، شنونده های حاضر در برنامه اون پایین خیلی ایده ای نداشتن که طرف داره راجع به چی حرف میزنه، دوربین چند لحظه مهمونا رو نشون میداد، قیافه ی همچین خنگ یک مشت جهان اولی زیر خروار خروار آرایش گرون قیمت و دیگر هیچ ! با همه ی این توصیفات، وقتی خانوم مدونا لطف کردن گفتن جدایی، بنده و دوست پسرم پریدیم هوا، بالا پایین پریدیم مفصل، دست گردن هم انداختیم، انگاری که ایران به استرالیا گل زده باشه، هوار زدیم. بعد هم یک بخشی از شادی شده که بیای رو فیضبوغ، منفجر کنی مدیا رو با عکسهای فرهادی و با جملاتش و با افتخار به ایرانی بودنت در یک آنی از ثانیه. بعد باز شو ادامه داره و فرهادی گم میشه در خیل عظیم جوایز بعدی توپ طلایی و ایران گم میشه در خیل عظیم تحریم ها و سقوط اقتصادی و تهدید به جنگ و کثافتی که بالا گرفته همه چیز رو.</p>
<p>پانوشت: دسش درد نکنه اونی که ما رو فیضبوغ شیر کرد و پلنگ نکرد. یک روز خونده میشه آدم اون هم به دلیل جایزه ی یکی دیگه، احساس گناه میکنه !</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/daaneshmand.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/daaneshmand.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/daaneshmand.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/daaneshmand.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/daaneshmand.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/daaneshmand.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/daaneshmand.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/daaneshmand.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/daaneshmand.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/daaneshmand.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/daaneshmand.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/daaneshmand.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/daaneshmand.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/daaneshmand.wordpress.com/871/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=871&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/16/%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%da%af%d9%88%d9%84%d8%af%d9%86-%da%af%d9%84%d9%88%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/396627b0d3fdd84b5781cef1beb8d2f9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">دانشمند</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در رویای چراغ گازی</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/08/%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba-%da%af%d8%a7%d8%b2%db%8c/</link>
		<comments>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/08/%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba-%da%af%d8%a7%d8%b2%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 02:59:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دانشمند</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بچگی]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daaneshmand.wordpress.com/?p=862</guid>
		<description><![CDATA[ببینید، زندگی میکروسکوپی من، اهمیتی ندارد. جابه جا شدیم، در یک ماراتن سه روزه، بیشتر وقتمون رو با هندی های کروات زده فکولی در مبلمان فروشی و آیکیا و وال مارت، سر و کله زدیم و تیر تخته و مبل و تشکیلات خریدیم، خانه چیندیم. حمالی هم به جای خود، به حد اعلی حمالی نمودیم. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=862&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ببینید، زندگی میکروسکوپی من، اهمیتی ندارد. جابه جا شدیم، در یک ماراتن سه روزه، بیشتر وقتمون رو با هندی های کروات زده فکولی در مبلمان فروشی و آیکیا و وال مارت، سر و کله زدیم و تیر تخته و مبل و تشکیلات خریدیم، خانه چیندیم. حمالی هم به جای خود، به حد اعلی حمالی نمودیم. بعد آدم در اوج خستگی بعد از حمالی و تیر و تخته به هم وصل کردن، ذوب میشود رو زمین، و فکرش میرود در یک دورهایی. من یعنی فکرم میرود در دورهای دور. دورهای من مال بیست سال پیش هستند، دوردورهای الف، چهار پنج سال پیشش هستند. این است فرق ما. حالا به هر حال، چند روزه، بی ربطه، اما به برق رفتن های بیست سال پیش فکر میکنم. به اینکه جنگ تموم شده بود، اما جای خمپاره هاش همچنان میسوخت. برقها میرفت شبها، هنوز و همچنان. همچی عصر که میشد یک روز در میون، این برقه میرفت. یهش میگفتن به اصطلاح خاموشی. ساعت و برنامه از قبل نمیدادن. تعجب هم دیگه نمیکردیم. خب برقا رفته دیگه. بعد اینقدر این برقا رفت که مامان بابام شال و کلاه کردن رفتن خیابون چراغ برق، و یک جفت چراغ گازی تهیه کردن، آمدن از شیر فلکه ی گاز تو آشپزخونه سیم ِ مسی کشیدن، یک چراغ را زدن تو آشپزخونه، یکی زدن تو وسط هال ِ خونه، کبریت و شمع هم دیگه بالا سر تخت خوابشون بود، برقا که میرفت، پروسه مشخص بود، با شمع راه را پیدا میکردن تو آشپزخونه، چراغ گازی رو روشن میکردن، بعد تو هال، چراغ هال. به اتاق ها و دستشویی و پذیرایی و راهروها و امباری هم چراغ نرسید. فلذا، در مواقع خاموشی، پای چراغ گازی ِ تو هال ولو میشدیم روی زمین. بنده مشق مینوشتم، مامان بابام تخته نرد میزدن، برادرم را یادم نیست چی میکرد، کتاب میخوند علی الظاهر یا اصلا میرفت تو کوچه گم و گور میشد، نارنجک و فشفشه رد و بدل میکرد، فوتبال میزد در تاریکی و نور کمرنگ غروب، یا در اتاقش میچپید. چیزی که یادمه صدای هوهوی چراغ گازی بود، گازی که میآمد و میسوخت و هوهو میکرد و مامان بابام که تاس میریختن، شش و بش، و بابام که تقلب میکرد، سه و چهار رو میخوند جفت چهار و جیغ مامانم رو در می آورد. این دو تا اصن معتاد تخته نرد بودن. کار نداشتن برقا هست یا نه. در مواقع غیر خاموشی هم همیشه داشتن تخته میزدن. میشستن رو تخت خوابشون، تاس میریختن. بابام اگه منتظر جفت شیش بود، تاس را سی بار توی مشتش میچرخوند و میگفت جفت شیش، جفت شیش بده، جفت شیش بده، جفت شیش بده، تا مادرم هوارش در میامد که میریزی یا میخوای تا صب با تاس حرف بزنی. بابا میریخت. نمیدونم چی کار میکرد، میامد جفت شیش ها براش. باز جیغ مامانم در میامد که تقلب میکنی، تاس میگیری، بابام میگفت نه خیر، تاس نمیگیرم، کار که بالا میگرفت، بابام میگفت خوب تو هم تاس بگیر اگه میتونی.</p>
<p>بعد باز میرم حتی چند سال دورتر. به بمباران ها. به آژیر ِ قرمز. صحنه ها مثل عکس یادمه، فریم به فریم. اما مثل فیلم یادم نیست. یادمه بابام میدوید. برق هم قطع بود. با چراغ قوه و رادیو به بغل میدوید. دمپایی های چرمیش از پاش دراومد، هول هولی پاشون کردن، من رو بلند کرد، و میدویدیم به سمت ِ زیرزمین. تو زیرزمین یکی از همسایه ها قالیچه و یک بسته نون خشک  نگه میداشت. همه با رادیو و چراغ قوه میامدن. زیر پله ها وای میستادیم. تو ساختمون، شیش تا بچه بودیم، من با بچه های طبقه ی پایین سر و کله میزدم. برادرم با بچه های طبقه ی چهارم. بچه های طبقه ی سوم، دوازده سیزده ساله که شده بودن، فرستاده بودنشون لندن تو یه پانسیون که جنگ رو نبینن. من چهار سالم بود. نمیفهمیدم جنگ چیه. میدونستم یک جای خاک و خولی هست که اسمش جبهه است. دایی ام سرباز وظیفه بوده اول جنگ و رفته بوده جبهه. همین. مامانم گفته بود که بمب میزنن، ولی به خونه ی ما نمیخوره. مادرم یک چیزی پرونده بود در این مایه ها که خونه ی ما توی دره است. چه حرف بی ربطی بود، ولی من خیال میکردم بمب تو دره نمیخوره خب. بعد مامانم حتی پرونده بود که یک ماده ی شیمیایی درست کرده، پاشیده رو در دیوار خونه مون، بمب به ما نمیخوره. دروغهایی از این مدل. خب البته بچه ی چهار ساله موجود احمقیه. خر کردنش، در جهتی که از بمباران وحشت نکنه، عملیه، چند تا دروغ شاخدار میخواد که مادر ما میفرمود راه به راه.</p>
<p>بعد، خب، یکروز جنگ تموم شد. خاموشی ها کمتر شد، تموم شد، دوو و پژو جدید آمد، پیکان املی شد. مارو دیگه کسی بمبارون نکرد. ولی تحریم شدیم، بدبخت و بدبختتر شدیم، ولی برقا دیگه اونقدر تاریخی قطع نشد ! مامان بابام چراغ گازی ها رو فکر کنم جمع کردن. شاید هم هنوز هست. باورم نمیشه که یادم نمیاد، تو خونه ی تهران مون چراغ گازی هست هنوز یا نه. خاطرات نوجوانی و هفت سال پیشم تو ایران یادم نیست، اما صدایی که چراغ گازی بیست سال پیش میداد و اون هال نیمه روشن-تاریکی که صدای تاس توش قشنگ میچید رو انگار قاب کردن زدن وسط اتاق پذیرایی ِ مغزم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/daaneshmand.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/daaneshmand.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/daaneshmand.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/daaneshmand.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/daaneshmand.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/daaneshmand.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/daaneshmand.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/daaneshmand.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/daaneshmand.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/daaneshmand.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/daaneshmand.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/daaneshmand.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/daaneshmand.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/daaneshmand.wordpress.com/862/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=862&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/08/%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba-%da%af%d8%a7%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/396627b0d3fdd84b5781cef1beb8d2f9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">دانشمند</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آنچه در تعطیلات ژانویه گذشت</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/03/%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%98%d8%a7%d9%86%d9%88%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/</link>
		<comments>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/03/%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%98%d8%a7%d9%86%d9%88%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Jan 2012 23:46:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دانشمند</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دکترا]]></category>
		<category><![CDATA[رفیق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[روابط]]></category>
		<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daaneshmand.wordpress.com/?p=854</guid>
		<description><![CDATA[به مادرم ای-میل زدم، گفتم اگر شبها تا دوازده شب تو آزمایشگاه دارم روی تزم تلاش میکنم، فقط برای اینه که فارغ التحصیل بشم که شما بیاید منو تو شنل و ردای دکتری ببینید و تو فضای سبز پر دار درخت ِ دانشگاه مون عکس یادگاری بگیرید و حالش رو ببرید. نمیدونم این منتها رو که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=854&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به مادرم ای-میل زدم، گفتم اگر شبها تا دوازده شب تو آزمایشگاه دارم روی تزم تلاش میکنم، فقط برای اینه که فارغ التحصیل بشم که شما بیاید منو تو شنل و ردای دکتری ببینید و تو فضای سبز پر دار درخت ِ دانشگاه مون عکس یادگاری بگیرید و حالش رو ببرید. نمیدونم این منتها رو که سر این پدر مادر میذارم، میخوام کجا رو باهاش بگیرم.</p>
<p>باری، تعطیلات ژانویه ی نامتعارفی بود. جدای از اینکه تا آخرین روز قبل از تعطیلات شبها تا دوازده تو آزمایشگاه بودم، بقیه اش به دیگر انواع حمالی گذشت.</p>
<p>روز اسباب کشی از تورنتو، ساعت هفت و هشت دقیقه با ساعت ِ داخلی ِ مغزم بیدار شدم. صدای قهقهه ی چندش آور یک مرد ریشو از دور میامد. از کجا میدونم ریشو بود نمیدونم. تقصیر جمهوری اسلامیه که ریش در مغزم به چیزهای منفی وصل شده. باری، الف را یک تکونی دادم که وخیز ! صبح روز موعود رسید. فرستادمش دمبال ِ ماشین. خودم هم افتادم به جون خونه و چمدون ها. تخت را که یک مشتری آمده بود روز ِ قبلش برده بود، فلذا کیسه خواب و پتو متوها را از کف زمین جمع کردم و تپاندم تو کوله پشتی و چمدون ها. کمر را قرچ قروچ میدادم بابت رو زمین خوابیدن شب قبلش. بسوزه پدر دلارهای سیاه.</p>
<p>الف با کوچیک ترین ماشینی که حاجی اتومبیل کرایه میشد بهش بندازه آمد. رسما پراید پنج در گرفته بود. سه تا جعبه ی بزرگ بیست کیلویی و یک چمدون لگنی که از شدت بزرگی شرکتهای هواپیمایی ازم قبول نمیکنند را میخواستم به خودم پست کنم. دو تا جعبه ی دیگه هم میخواستم بذارم زیر میز ِ آفیسم تا دفعه ی بعد که میام این ورا کم کم وخورده خورده بار کنم به اون سمت ِ قاره. دو تا گونی هم البسه ی قدیمی و پتو و ملافه هم میخواستم ببرم بدم ارتش رستگاری که ثوابی برده باشم. یک سری خرت و پرت های رفیقم هم تو خونه ی من بود که قول داده بود براش به شیلی پست کنم. به این ترتیب همه ی این اقلام تو ماشینه جا نشد. آنروز همه چیز شد چند بار رفت و آمد و زورچپان و فشار و هل و هن و هون. من و الف هم که یک جفت پت و مت هستیم. خرکش کردیم آت آشغالامو تا پستخانه. تو پسخونه پیرمرد ِ پستخونه چی بسیار همکاری کرد. الف اعتقاد داشت چون من خوب با پیرمردها لاس میزنم. من اعتقاد دارم من مردم دارم به طور ِ کلی. باری، جعبه ها و چمدون ها پست شد و دردسر ها را از سرمان کم کردیم، آخرهاش که اثر قرص آرامبخشم پریده بود، چند تا فاوک فاوک هم کردم سر الف بدبخت که گفت خیلی نکبتی و بعد بیخیال شدیم. کم کم سرش را کج کردیم به جاده به سمت مونترال، به خونه ی الف، که آن را هم پاکسازی کنیم و آشغالهایش رو پست کنیم آنوری.</p>
<p>بقیه ی تعطیلات در مونترال به رفیق بازی گذشت. از این ادا اصولها که ما داریم میریم و دوستان یکم ابراز کردن که در آینده دور شاید دلشون برامون تنگ بشه. ما هم خوشحال شدیم از این بابت. در این تعطیلات ، بی ربطه، اما به ارزشهای شهرام شبپره پی بردم. یعنی متوجه شدم، وی جایگاه خودش را در موزیک قرقمبیلی دامبولی مملکت ما داره، و درسته نسل جوون به اندازه ای که در خور ِ شهرام شبپره هست از خوشگل محله مون و سر درس هندسه استقبال نمیکنه، اما به هر حال، شبپره صد بار به شهرام صولتی یا آبجی اش شرف داره. در این تعطیلات همینطور متوجه شدم که یک<a href="http://www.imdb.com/title/tt1655442/"> فیلم صامت سیاه سفید</a>، همونطور که هشتاد سال پیش مردم رو روی صندلی سینما میخ میکرده، میتونه من رو هم میخ کنه. در این تعطیلات همینطور متوجه شدم که شب سال نو، آدم بهتره تا خرخره الکل خورده باشه که بتونه سرمای جانکاه منفی یک عدد بزرگ را تحمل کنه و در فضای آزاد موزیک مجانی گوش بده و آتیش بازی ببینه، تا هشتاد چوخ بسلفه و در گوشه ی یک کلاب کیپ ِ پر از پسر دست به &#8230; بفهمه که نسبت دخترها به پسرها در این کلاب یک به دهه.</p>
<p>در این تعطیلات همینطور متوجه شدم که یک کیسه هایی هستند که سرشان کیپ میشود و یک سوراخ به اندازه ی سر جاروبرقی دارن، و میشود لحاف تشک و کیسه خواب و کاپشن های کپلی را قل داد داخلشان و با جارو برقی هوای داخل کیسه را چنان کشید که پتوی کذا به اندازه یک مقوای مفلوک باریک شود، سپس پتو را سر داد ته چمدان و قهقهه ی مستانه زد. از این کیسه ها گرفتم و البسه ی قلمبه ی الف را برایش نقلی کردم و کاری کردم که انگشت به دهن ماند و استغفار طلبید از بابت هوش سرشار ذکاوت بی حد و حصر دوست دخترش. حتی الف پیشنهاد داد که با دیدن این کیسه ها میخواست سر به بیابان بگذاره.</p>
<p>باری، تمام شد، فعلا سمت راست قاره تمام شد. پنج شنبه فصل جدیدی از حمالی ها شروع خواهد شد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/daaneshmand.wordpress.com/854/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/daaneshmand.wordpress.com/854/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/daaneshmand.wordpress.com/854/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/daaneshmand.wordpress.com/854/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/daaneshmand.wordpress.com/854/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/daaneshmand.wordpress.com/854/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/daaneshmand.wordpress.com/854/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/daaneshmand.wordpress.com/854/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/daaneshmand.wordpress.com/854/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/daaneshmand.wordpress.com/854/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/daaneshmand.wordpress.com/854/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/daaneshmand.wordpress.com/854/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/daaneshmand.wordpress.com/854/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/daaneshmand.wordpress.com/854/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=854&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daaneshmand.wordpress.com/2012/01/03/%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%98%d8%a7%d9%86%d9%88%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/396627b0d3fdd84b5781cef1beb8d2f9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">دانشمند</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شوری پایان</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/22/%d8%b4%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/22/%d8%b4%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 06:59:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دانشمند</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[فضای مجازی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[بچگی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[رفیق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[روابط]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daaneshmand.wordpress.com/?p=851</guid>
		<description><![CDATA[الان؟ الان از یلدا پارتی آمدم خونه. شب یلدا وقتی که بچه بودم یک قضیه ی دیگه بود. پدر مادر ِ مادرم زنده بودن، آجیل میگرفتن، میامدن پیش ِ ما، یک برنامه ی فرهنگی ای بود اصن. الان یک چند سالی هستش که به مست کردن های شدید و تلو تلو خوردن های متقاعب تبدیل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=851&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>الان؟ الان از یلدا پارتی آمدم خونه. شب یلدا وقتی که بچه بودم یک قضیه ی دیگه بود. پدر مادر ِ مادرم زنده بودن، آجیل میگرفتن، میامدن پیش ِ ما، یک برنامه ی فرهنگی ای بود اصن. الان یک چند سالی هستش که به مست کردن های شدید و تلو تلو خوردن های متقاعب تبدیل شده. یعنی همین الان در یکی از فازهای تلو تلو زدن ِ ذهنی هستم. دوی صبح دقیقا. چه اصراری دارم در این اضطرار ِ مستی وبلاگ در کنم از خودم؟ پر از غلط دیکته ای و دستور زبانی؟ از این لحاظ که در این شب اتفاقات مهمی برام اوفتاد. اول اینکه آیدای پیاده رو وسط یکی از خزترین پارتی های ممکنه در تورنتو دیدم. دفعه ی قبلی که آیدا را دیده بودم، وسط پارک مونت رویال، داشتم با بادکنکهای تولد یکی دیگه ور میرفتم، بلکه بتوانم چنان فشاری به بادکنک ها بیاورم که بترکند. یکم هم حواسم روی دوست پسرم بود که دخی مخی ای احیانا بلندش نکند. آن دورانی بود که شک ِ نزدیک به یقین داشتم که همه تو کار تو دل برو بودن ِ دوس پسر ِ خوشتیپم هستند. باری، برگردم به پارک مونت رویال ِ مونترال. وسط آن هیر و بیر ِ تولد ِ فلانی، بابای یکی از بچه ها با یک خانوم ِ مقبولی و هیئت مشایعت کنندگان آمدن، یکم با جمع ِ خوش و بش کردن، من یکم رفتم تو کف که این بابای کی بود، و یکم با دوس پسرم غش غش خندیدیم که کی باباشو دعوت کرده بود&#8230;. دوست پسرم تاکید داشت بابای طرف چه قذه آشنا میزد، و من میگفتم به چش های تو اطمینانی نیست. باری، شب به کمک فضولی رو فیضبوغ دستگیرمان شد که بابای مذبور در واقع توکا نیستانی ِ عزیز بود به معیت و همراهی آیدا. نه من وقعی نهادم به آیدا، نه وی اصولا چیزی به ما نهاد.</p>
<p>شما بگیر چند سال گذشت، شما در یک پارتی بزن بکوب ِ بابا کرمی ِ دبش در ناف ِ تورنتو هستی،  شش روز ِ دیگه از تورنتو کلا تشریفت را میبری آن سر قاره، بعد در میون جمعیت خود شخص ِ نویسنده ی مذبور را تشخیص میدهی. بذار کنارش که چند سال است وبلاگش را میخوانی، عکسهای بچه اش را زیر و رو میکنی و قند آب میکنی که عجب موجودات ِ نازنینی، بعد طرف در دو متری ات غر میریزد. بنابر غریزه ی ذاتی که هر فکر ِ رویایی را عملی میکنم، دست سولی را سفت چسبیدم ، گفتم بیا بریم ببینیم این خانوم محترم همان نویسنده ی محبوب ِ مذبور هست یا نه. ریختیم سرش. طرف ِ بیچاره سریعا موقور آمد که خودش است و اسمش آیداست و وبلاگ مینویسد. متاسفانه فقط دو لیوان با اینکه خم بشوم و بگویم روی شکمم را امضاء کند فاصله داشتم. تند تند حرف زدم، نذاشتم سول ِ بیچاره اصن لام تا کام حرف بزند، شیرین کاری کردم تا جایی که میشد و از خودم راضی و خوشحال صحنه را ترک کردم.</p>
<p>یکم باباکرمم را امتحان کردم. هنوز همه چیز سر جایش بود. ساعت یک دل از یلدا پارتی کندم و با رفقام ریختیم بیرون در کلاب دنبال تاکسی.</p>
<p>بعد مسئله اینست که فهمیدم که سولی و گلی در حال سوار شدن به تاکسی ای هستند که میبردشان، و دیگه تمام شد. فردا میروند تعطیلات و من سه شنبه از تورنتو میرم و آن دوران به سر آمد. بعد صورتم داغ شد، از اشک. نمیدوم از شدت مستی بود، یا حجم احساساتی که بهم در یک شب وارد شده بود. ریملها و خط چشهای سیاهم میامد از چشها پایین، شوری اشکام قاطی شده بود با اینکه کدومشون رو بغلم فشار بدم. دوست پسر ِ یکیشون عجله داشت قال قضیه ی شیون ِ من رو بکنه، کردشون تو تاکسی، بای بای، و رفتن. من نشستم تو تاکسی بعدی، و با همخونه ایم سیر گریه کردم. لامصب، اصن فرق نداره از کجا میخوای بری، از ایران یا از یک شهر غربتی به یک شهر غربتی ِ دیگه، گریه هاش درد داره، شوره، و درامه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/daaneshmand.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/daaneshmand.wordpress.com/851/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/daaneshmand.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/daaneshmand.wordpress.com/851/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/daaneshmand.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/daaneshmand.wordpress.com/851/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/daaneshmand.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/daaneshmand.wordpress.com/851/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/daaneshmand.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/daaneshmand.wordpress.com/851/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/daaneshmand.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/daaneshmand.wordpress.com/851/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/daaneshmand.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/daaneshmand.wordpress.com/851/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=851&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/22/%d8%b4%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/396627b0d3fdd84b5781cef1beb8d2f9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">دانشمند</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از میان خبرها در میان فروش خونه زندگی</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/19/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a8%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/19/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a8%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Dec 2011 23:36:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دانشمند</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[پول]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ارزشها]]></category>
		<category><![CDATA[بچگی]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[روابط]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daaneshmand.wordpress.com/?p=847</guid>
		<description><![CDATA[پسره ی هندی که آمده بود میز کامپیوتر و یک آباژورکی را ببرد، وحشی شده بود و دور خونه میگشت و هر چیزی چشش را میگرفت میگفت اینرا مجانی بده. تو که داری میری اینها را نمیخوای. بچه پررویی بود در نوع خودش. بابت آینه و آباژور و میز کلا سی و پنج دلار ازش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=847&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پسره ی هندی که آمده بود میز کامپیوتر و یک آباژورکی را ببرد، وحشی شده بود و دور خونه میگشت و هر چیزی چشش را میگرفت میگفت اینرا مجانی بده. تو که داری میری اینها را نمیخوای. بچه پررویی بود در نوع خودش. بابت آینه و آباژور و میز کلا سی و پنج دلار ازش گرفتم و گفتم بفرمایید دیگه. نمیرفت. واستاد التماس. نمیفهمیدم چه مرگشه. میگفت التماس* میکنم این جاظرفی و قابلمه را بده به من. گفتم برو بیرون جانم، من هنوز اینجا زندگی میکنم و وسایل آشپزخانه را تا روز ِ آخر میخوام. گفت من دارم التماست میکنم. بهش گفتم خجالت بکش، بیا برو آیکیا**، عین همین ها رو بخر. التماس کسی نکن. وقتی پرسید آیکیا چیه، دو زاری ام افتاد که بچه غریبه و تازه مهاجریه که از بخت و اقبال عجیبش راهش به خونه ی من باز شده. در راه مشایعتش به پارکینگ آدرس هر دو تا آیکیای بزرگ شهر را برایش شرح دادم و گفتم که چه سیستمیه.  وی گفت هفته ی دیگه باز به من زنگ میزنه موقع رفتنم از آپارتمانم، هر چی نمیخواستم بیاد ببره. تو دلم گفتم، بابا بیا بهت لقب کنه ی سلطنتی بدم جای آدرس آیکیا.</p>
<p>فروش مبلم هم  داستانی بود. مادمازلی که آمد مبل را ببینه، اول بازش کرد که تخت بشه، بعد رفت رویش لمید و زیر کون و کپلش را امتحان کرد که آیا نرم و گرم است یا نه. بعد همانجا خوابیده پول را اِخ کرد و گفت بیا ببریمش پایین. خواهرم با یک کامیون میاید میبرد این را. من ِ ریقونه را چه به این حرکات، اما گرفتم یکسر مبل را و چپاندیمش تو آسانسور. تا دم در خرکش کردم و بالاخره دم در تو کوچه ولش کردم. دخترک هم خیلی شیک رفت نشست روش وسط ِ سرما. منتظر آبجیش. یکم نیگاه نیگاه کردم گفتم، مادام بیا برو بشین تو لابی ساختمون. مبل را از اونجا زیر نظر داشته باش. میچای. الحمدالله دو ساعت بعد که برگشتم خونه، مادام و مبل از جلوی در جمع شده بودن.</p>
<p>بقیه ی خرت و پرت ها و تیر و تخته را یک چینی و داداشش آمدن بزخر کردن. قول دادن فردای روز ِ کریسمس بیان ببرن و یک پولی گرویی دادن و زحمت را کم کردن. خونه خالی و لخت و پتی شد حسابی. چند تا تیکه آشغال فقط دور ِ خونه بود که حسش نبود جایی بکشم ببرمشان. یک ای-میل به گروه دانشجویان دانشکده زدم که من یک تعداد صندلی و چراغ و خرت و پرت دارم، مجانی هر کی میخواد بیاد ببره. به مثال لاشه ای که انداختی میون گرگها و لاشخورها و مورچه ها، در عرض بیست دقیقه ای-میل دونی ام سیلاب شد و هر کس یک چیزی را خواست و فقط استخوان های لاشه ی مذبور به جا ماند. به همه گفتم ساعت ده شب بیان ببرن. نمیدونم عدد ده را از کجام استخراج کردم، ولیکن آنچه مسلم است تا دقایقی بعد از ساعت ده امشب، خانه ام عور میشود. در همون حیص و بیص، اون دختره ی مو قرمز کانادایی رو اعصابی که تو آزمایشگاه سیخ تو اعصابم بود و راه به راه به هیکل اینجانب میرید، ای-میل زد که من پنکه ات رو میخوام، بیا بذارش رو میز آفیسم تو آزمایشگاه. بچه پررویی هایی ان به خدا، خواستم بگم، مادام من همه چیز را گذاشتم مجانی بره که اینبار دست به سیاه و سفید نزنم، تو اجنبی سایکو که در این چهار سال اخیر جون من رو درآووردی، و مارا راه به راه مورد عنایت قرار دادی، حالا آمدی، مرقوم کردی پنکه را کجا برایت بیاورم. خیر پیش آبجی، خودت را سیاه کردی.</p>
<p>عقده ام را سرش خالی نکردم. به جاش مراسم عزاداری ِ مردم کره ی شمالی را نشستم تماشا کردم که داشتن برای کیم جون شان شیون میکردن. خیلی هم مودب و متین و به صف، ایستاده و موقر و با خونسردی ضجه میزدن. بعضا زنهای سلیطه ای هم در جمع بودن که اگر میزی یا زمینی زیر دستشان بود، مشت هم میکوبیدن که اوج ِ خسران و حسرتشان را نشان بدهن. منظره ی مضحکی بود. از لحاظ ِ سطح انرژی ای که دفع میکردن اصن با عزاداران روح الله خمینی قابل قیاس نبودن، نه کفنی جر خورد نه لنگ و پاچه ی لخت رهبرشان از کفن اوفتاد بیرون، اما کل سیستم از لحاظ معنایی خوب نزدیک بود به سیستم گریه و زاری ِ ایرانی ها برای از دست دادن رهبر عزیزشان. گوینده ی تلویزیون کره هم سیاه پوش و با صدایی که از بغض هر لحظه در آستانه ی مخدوش شدن بود، گفت که به جون جونمان زیاد فشار بدنی و روحی آمد و روح خدا در کره ی شمالی هم با صدای لرزان گوینده به خدا پیوست. اشاره اینکه حیاتی بابت همون بغض کلفتش که مثلا سعی داشت نشکنه برا خودش یک پای کلفت اخبار شامگاهی شد و بیست سال بعد آن قد دراز لاغرش را میکشید میبرد صدا سیما. ببینیم این مجری کره را چه خواهد شد و چه پله های ترقی را یک بغض معمولی برایش طی خواهد کرد.</p>
<p>*Beg</p>
<p>** IKEA</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/daaneshmand.wordpress.com/847/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/daaneshmand.wordpress.com/847/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/daaneshmand.wordpress.com/847/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/daaneshmand.wordpress.com/847/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/daaneshmand.wordpress.com/847/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/daaneshmand.wordpress.com/847/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/daaneshmand.wordpress.com/847/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/daaneshmand.wordpress.com/847/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/daaneshmand.wordpress.com/847/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/daaneshmand.wordpress.com/847/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/daaneshmand.wordpress.com/847/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/daaneshmand.wordpress.com/847/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/daaneshmand.wordpress.com/847/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/daaneshmand.wordpress.com/847/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=847&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/19/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a8%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/396627b0d3fdd84b5781cef1beb8d2f9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">دانشمند</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دفا.ع</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/14/%d8%af%d9%81%d8%a7-%d8%b9/</link>
		<comments>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/14/%d8%af%d9%81%d8%a7-%d8%b9/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Dec 2011 17:41:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دانشمند</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[خودشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دکترا]]></category>
		<category><![CDATA[رفیق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daaneshmand.wordpress.com/?p=841</guid>
		<description><![CDATA[شب: یادم باشد فردا صبح که دفاع کردم و مدرک دانشمندی را اخذ کردم بیام بنویسم که شب قبلش سریال  جنایی میدیدم، نودل با کلم بروکلی خوردم و به فیلم سعادت آباد فکر میکردم. یکم هم به آینده ام فکر کردم، به اینکه جفت پا دارم میپرم در زندگی با یک آدم دیگه در آن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=841&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>شب</strong>: یادم باشد فردا صبح که دفاع کردم و مدرک دانشمندی را اخذ کردم بیام بنویسم که شب قبلش سریال  جنایی میدیدم، نودل با کلم بروکلی خوردم و به فیلم سعادت آباد فکر میکردم. یکم هم به آینده ام فکر کردم، به اینکه جفت پا دارم میپرم در زندگی با یک آدم دیگه در آن سر دنیا و خانه زندگی ام را حراج گذاشتم.</p>
<p><strong>صبح</strong>: دیشب بد خوابیدم، صبحش هم زود پریدم. یک قرص انداختم بالا، قرصی شدم عجالتا. یک صبحانه ی نیمبندی خوردم. بین دامن و شلوار با توجه به فرهنگ ِ شلخته پوشی آزمایشگاه مون درنگ نکردم و داغون ترین شلواری که از کمد تونستم بیرون بکشم رو کشیدم بالا.</p>
<p><strong>صبح دقایقی قبل از دفاع</strong>: یک لگنی دارم، شیش سال پیش خریدم، یک ربع طول میکشد بالا بیاید، باطری دیگه نداره و بدون اینکه سیمش لاینقطع تو برق باشه، روشن نمیمونه، خس خس میکنه رسما. بعد این اواخر سیم برقش شل شده بود. باید با دست میچپاندمش تو ورودی برقش، بعد باز هم به این ترتیب روشن نمیشد. باید همچین یک فشاری هم میاوردم به ته سیم، با دست احیانا ثابت نگه اش میداشتم، بعد تازه باید یکم میپیچاندمش تا در یک زاویه ی خاصی واستد، بعد بالاخره جریان برقرار میشد و چراغ باطریش روشن میشد. حالا این لگن را برداشتم بردم سر ِ جلسه دفاع ِ دکترام. بیست دقیقه قبل از دفاع باز سیم برق جا نمیرفت، هی شل کن، هی سفت کن، بعد ییهو لپتاپ بدبخت یک صدایی داد، یه جورهایی شبیه وز، شبیه اون صدایی که تلویزیون قدیمی ها موقع خاموش شدن میدادن و بعد کلا خاموش شد، یعنی به یه حالتی که من سوختم و ریق رحمت رو همچین تا آخر سر کشیدم. از قضای روزگار، سپرده بودم خانوم جیم، دوست ِ کانادایی هم ازمایشگاهیم، با لپتاپ بیاد. آمد و بالاخره پنج دقیقه به شروع دفاع، اسلایدها افتاد رو دیوار. لاشه ی لپتاپ مرحوم را انداختم تو کیفم و از صحنه جمعش کردم.</p>
<p><strong>تو جلسه</strong>: قرار بود کلا من و خانوم جیم و سه دوارهام دور ِ هم باشیم. من نمیدونم ییهو چرا یک جمعیتی آمد نشست تو دفام. بدی هم نبود، یکم به ریشم خندیدن و دستم انداختن و گفتن ریدی با این تزت. بعد هم دو ساعت من و داورا زرزر کردیم. آقای فر، یکی از دوستان قدیم ندیمم توصیه کرده بود در جواب  هر سوالی اول بگم چه سوال ِ احمقانه ای، که دیگه داورا خفه شند و روشون نشه سوال بپرسن. ولیکن من همچین پاچه لیسی ِ خاصی میکردم با هر سوال و تکریم و تمجید میکردم از داور مذبور بابت فضل و دانش لایتناهیش و سوال خوبش. بالاخره انداختنم بیرون از جلسه و بیست دقیقه لابد از آب و هوا واسه هم تعریف کردن، بعد منو گفتن بیا تو و دست دادن و تبریک گفتن و گفتند بیا برو، یک سری تغییرات سرتاسری هم در تزت بده که خدا رو خوش بیاد. این چی چی بود نوشتی.</p>
<p><strong>بعدش</strong>: ببینید، من سعی کردم واسه مردم توضیح بدم که این دفاع اصلی نبود و کمیته ی خارجی ارزیابی تزم دو ماه دیگه تشکیل میشه و دفاع اصلی یه موقع دیگه است. ولی به هر حال، دوست و رفیقام خیلی تحویلم گرفتن&#8230; نکته اینجاست که من اصن از پنج سالگی متوجه شده بودم که من محبوب القلوب کسی نیستم. احساس میکردم که برای پدر و مادرم باید یک اهمیت هایی داشته باشم، ولی خارج از مرز اون خونه و زندگی، بچه زرزرویی زردنبویی بودم که کسی همچین شیفته ی من نیست. الان هم همین هستم. اصن تعجب میکنی کسی اهمیتی به من بده. اصن اگر یک نفر به من محبت کنه من بی اندازه شرمنده میشم، یه وضعی، یک طوری. بعد حالا، دیروز یک دوستم از لندن به من زنگ زد بعد از این دفاع پیزوری، من هم به جا نمیاوردم، طرف هم خوب پای تلفن سر کارم گذاشت، لهجه ی لری-آذری خاصی هم داشت. آخرش هم به جا نیاوردم و تا این اندازه اس زده بودم که تو مردی یا زنی اصن. خب یعنی وقتی پویا پای تلفن گفت که پویاست، ببینید، اینطور بگم که با تک تک ماهیچه های شکمم خندیدم. از ذوق مرگی که یک دوستی آن سر دنیاست، موبایلش را برداشته، مستقیم کانادا را گرفته، سر به سر من بذاره، بگه خانوم دکتر. خب آدمهایی مثل ما که هزاران کیلومتر با خانواده ی درجه ی اولشان فاصله دارن، دوست و رفیقشان بعد یک مدتی میشوند خانواده.</p>
<p>حالا من خودم میدانم که هیچ گوهی نخوردم، اما مردم که نمیدانند، یعنی من از توجهی که به دفاع دلقکیم شد بیشتر از خود اینکه دارم درسم را تموم میکنم خوشحال شدم. مسئله ختم به اینها نشد. همخونه ایم، که یکی از صمیمی ترین دوستاییه که برای خودم دست و پا کردم، برداشته بود یک کیک پنیر گرفته بود، گلی و سول رفتند یک کیک دیگه گرفته اند، رویش نوشته دانشمند مبارک، بعد آووردن گذاشتند جلوم که بیا، مبارکه. بعد اینها فکر نکردن که من که دو هفته دیگه دارم میرم از تورنتو، باید در فرودگاه اشک بریزم و مفم را جمع کنم، همچون حادثه ی مهرآباد؟ فکر نکردن من اینها را چی طور بگذارم و برم؟</p>
<p>کی گفت هیچ کس دوست های ایران ِ آدم نمیشود، زر زد، اینجا در نبود مادرت که لوست کند، تو جایگزین پیدا میکنی، یک آدمهایی میایند کیک میخرند اسمت را رویش مینویسند. اما فکر نمیکنند حالا وقتی که وقت ِ رفتن شد صاب کیک چه مصیبتی میکشد جدا بشود. فکر اشک آدم را نمیکنند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/daaneshmand.wordpress.com/841/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/daaneshmand.wordpress.com/841/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/daaneshmand.wordpress.com/841/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/daaneshmand.wordpress.com/841/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/daaneshmand.wordpress.com/841/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/daaneshmand.wordpress.com/841/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/daaneshmand.wordpress.com/841/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/daaneshmand.wordpress.com/841/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/daaneshmand.wordpress.com/841/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/daaneshmand.wordpress.com/841/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/daaneshmand.wordpress.com/841/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/daaneshmand.wordpress.com/841/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/daaneshmand.wordpress.com/841/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/daaneshmand.wordpress.com/841/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=841&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/14/%d8%af%d9%81%d8%a7-%d8%b9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/396627b0d3fdd84b5781cef1beb8d2f9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">دانشمند</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>push , push  تا آزادی</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/08/push-push-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/08/push-push-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Dec 2011 19:42:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دانشمند</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[فضای مجازی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[ارزشها]]></category>
		<category><![CDATA[خودشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دکترا]]></category>
		<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daaneshmand.wordpress.com/?p=830</guid>
		<description><![CDATA[وقتی شروع کردم به دویدن کیلومتر اول را راحت میرفتم در پنج دقیقه، کیلومتر دوم رو هن و هون میکردم در هشت دقیقه، وسطهای کیلومتر سوم فحش را میکشیدم به عقربه های ساعت، به ریه هام، به قلبی که میخواد بزند توی گوشم که بسه دیگه. بتمرگ. دو ماه بعد، هنوز وسط ِ کیلومتر دوم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=830&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی شروع کردم به دویدن کیلومتر اول را راحت میرفتم در پنج دقیقه، کیلومتر دوم رو هن و هون میکردم در هشت دقیقه، وسطهای کیلومتر سوم فحش را میکشیدم به عقربه های ساعت، به ریه هام، به قلبی که میخواد بزند توی گوشم که بسه دیگه. بتمرگ. دو ماه بعد، هنوز وسط ِ کیلومتر دوم هندل زدن ِ ریه هایم شروع میشود، و هیچ وقت کیلومتر سوم را تمام نمیکنم. اینطور هرگز به نیمه ماراتن هم نمیرسم. به دکترم گفتم که اینطور است. برای اینکه انسان حساسی هستم. دکترم گفت خب ندوه، همان یوگا برای قواره ی شما مناسبتر است . گفتم زرشک.</p>
<p>امروز چهارده بار دور جیم دانشگاه را دویدم. هر هفت دور یک کیلومتره. طبقه ی پایین را میشه دید از روی خط دویدن، کلاس اروبیک بود. یک مربی غول فشم ِ سیاهی تو بلند گو داد میزد push  push . انگار که در اتاق زایمان میخوان بچه بگیرن. پیرزنها و دخمل ها و گه گدار پسرهای چینی توی کلاس پراکنده بودن و بالا و پایین میپریدند، داشتن همان push  را انجام میدادن لابد. پیرزن ِ خط جلو، حالا پیرزن هم نبود، در دهه ششم بود حداکثر، لنگهایش را یکمی می آوورد بالا در هوا، به صورت بارزی حال نداشت، اما ادامه میداد. از آن بالا در حال دویدن دور سرشان فکر میکردم که چه تلاشی میکنیم، شصت سال، هفتاد سال، هشتاد سال، میکشیم دست و پا و مغز و دهن را این ور آن ور. لنگمان را در کلاس اروبیک با یک موزیک هیپ هاپ مبتذل میندازیم در هوا، که سالم باشیم، که دیرتر بمیریم یا مرگ آسونتری داشته باشیم. به ریه و قلبمان رو مسیر دویدن فشار می آوریم، آن push  کذا، که دویده باشیم، بگو دو کیلومتر. که سالی یکبار در مطب دکتر با افتخار بگیم که بعله، تحرک داریم. یکی هم مثل دوست پسرم نمیرود سالی یکبار خودش را به دکتر نشان بدهد. مثل من نگران آسان مردن نیست لابد. شاید از بعضی از آزمایشهای مردونه ترس داره. خودش میداند.</p>
<p>فقط بیست روز ِ دیگه در این تورنتوی غربتی هستم. سه شنبه قرار است از تز دکترایم دفاع کنم. اگر بپرسند تو برای پیشبرد علم چه کردی که مستحق یک دکترا هستی، میگویم من نشان دادم شوت ترین آدمهای روی زمین هم میتوانند پنج سال تمام روی صندلی یک آزمایشگاه باسنشان را فراخ و فراختر کنند و مسئله ای که هیچ اهمیتی ندارد را شاخ و برگ بدهند و به همه ی عالم بقبولانند که برای آن مسئله ی ساختگی یک راه حل پیدا کرده اند. دفاع را که انجام بدهم، قرار است دست عشقم را بگیرم، یا او دست مرا بگیرد، برویم مونترال خانه زندگی اش را بگذاریم حراج و برویم. من حراج خانه زندگی ام را شروع کردم. مبلم را گذاشتم روی اینترنت، اصلش را خریده بودم دویست و بیست دلار با هزینه حمل و نقل، نامردی نکردم توی آگهی قیمتش را گذاشتم دویست، مشتری پیدا شد. بقیه ی آت آشغالها، تلویزیون و میز و تیر و تخته را قیمت پایین نوشتم، در حد ِ ده بیست دلار، کسی محل سگ نذاشت. اجبنی ها، اصن دوست دارن تو پاچه شان کنی. فردا آگهی را عوض میکنم، یک صفر جلوی همه ی عددها میگذارم.</p>
<p>میآیم آفیسم، میشینم، روی همان صندلی که پنج سال است سرویس داده. وبلاگ مینویسم و میخوانم. اگر در فیسبوک برای کسی کامنتی بنویسم یا اصلا چراغم سبز باشد، غر و شکایت میشنوم که تو که دفاع داری، چرا تو فیسبوغی؟ چون عشقم کشیده، چون تمام شده همه چیز. بیست و دو دقیقه ارائه ی تز دکترا کلا دو ساعت وقت برای تمرین میخواهد. چی با خودتان فکر کردید؟ مردم چی با خودشان فکر میکنند؟ من یک انسان آزادم، اینرا بفهمید. من از زیر یوغ همه چیز سه شنبه آزاد میشوم. حداقل برای مدتی. البته باز من هم می افتم روی روتین هام دوباره، میرم تو باشگاه، دو کیلومتر را میکنم سه، push  میکنم، لنگم را کش میدهم، که دیرتر بمیرم. چی خیال کردید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/daaneshmand.wordpress.com/830/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/daaneshmand.wordpress.com/830/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/daaneshmand.wordpress.com/830/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/daaneshmand.wordpress.com/830/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/daaneshmand.wordpress.com/830/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/daaneshmand.wordpress.com/830/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/daaneshmand.wordpress.com/830/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/daaneshmand.wordpress.com/830/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/daaneshmand.wordpress.com/830/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/daaneshmand.wordpress.com/830/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/daaneshmand.wordpress.com/830/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/daaneshmand.wordpress.com/830/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/daaneshmand.wordpress.com/830/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/daaneshmand.wordpress.com/830/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=830&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/08/push-push-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/396627b0d3fdd84b5781cef1beb8d2f9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">دانشمند</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در آنسوی: دیدن این فیلم برای مادرپدرا اکیدا ممنوع است!</title>
		<link>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/07/%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%86%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%da%a9/</link>
		<comments>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/07/%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%86%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Dec 2011 00:24:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دانشمند</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ارزشها]]></category>
		<category><![CDATA[بچگی]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daaneshmand.wordpress.com/?p=821</guid>
		<description><![CDATA[مسئله شماره یک : یوتوب دیدن در ایران جزو ِ اعمال شاقه است؟ شنیدستم که هست. ولیکن اگر از فراز وی-پی-اِن ها توانستید عبور کنید این فیلم سی دقیقه ای را روی یوتوب تماشا کنید. منتها دیدن این فیلم برای پدر مادرا اکیدا ممنوع است. مسئله ی شماره دو: این فیلم یک وبلاگ تصویریه. جیناب ِ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=821&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مسئله شماره یک : یوتوب دیدن در ایران جزو ِ اعمال شاقه است؟ شنیدستم که هست. ولیکن اگر از فراز وی-پی-اِن ها توانستید عبور کنید این فیلم سی دقیقه ای را روی یوتوب تماشا کنید. منتها دیدن این فیلم برای پدر مادرا اکیدا ممنوع است.</p>
<span style="text-align:center; display: block;"><a href="http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/07/%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%86%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%da%a9/"><img src="http://img.youtube.com/vi/jpUFoc15hqU/2.jpg" alt="" /></a></span>
<p>مسئله ی شماره دو: این فیلم یک وبلاگ تصویریه. جیناب ِ فیلمساز یک عدد دوربین دستی که برای فیلم گرفتن از یک کلاغ هم کم میآورد را روشن کرده، گذاشته روی میز، از زندگی خودش فیلم ساخته. یک مدل خودشیفته واری که از مستراح رفتن و مهمانی رفتن و کتاب متابش فیلم گرفته و در این حیص بیص با مادرش حرف میزنه، در واقع ای-میلش را به مادرش بلند بلند میخوانه. همان جزئیاتی از زندگی اش و زندگی بقیه را تعریف میکند و نشان میدهد که امثال من تو وبلاگ تایپ میکنند. همه ی مایی که تشریف بردیم خارجه، یک نموره از این کارگردان و داستانش را زندگی میکنیم. یعنی پدر مادر را گذاشتیم به امان خدا، دقیقا با دو چمدان، آمدیم ده هزار کیلومتر اونطرفتر. بعد وژدانمان درد میگیرد که اون دو تا آدم چه قدر گناه دارن. یکم نوسان میکنیم بین دو تا دنیای مختلف، بعد میزنیم خودمون رو به فراموشی و باده.</p>
<p>مسئله ی سه: من همیشه گفتم، دلم برای هیچ جای تهران تنگ نمیشود. اساسا تهران من رو یاد خاطرات خوب نمی اندازد، یاد چند تا رستوران و ساندویچی چرب و چیلی می افتم و یک میدون ونکی که این اواخر نمیشد رفت و بابت مانتویی که همیشه یک موردی داشت دستگیر نشد. جاده چالوس مثلا اوج نوستالژ من در مورد ایرانه، بعد که چند بار شهر عوض کردم و نوستالژ ِ تورنتو رو زدم فهمیدم، اساسا یک نوستالژ ِ جدیدتر، جاده چالوس را میفرستد اعماق مغزم و بهتره برای این کلمات مثل چالوس یا املت کثیف تو جاده بیخود دست و پای خودم را گم نکنم. بخواهم به همه ی اینها اضافه کنم، اصولا بعد از انتخابات عاق کردم اون مملکت رو، گفتم من پام رو نمیذارم تو اون تیمارستان که از پلیس تا مدیران سطح بالاش همه مشکل ضعف عقل دارن. نمونه اش اون حمله به سفارت انگلیس، همون عکس کذای خانوم ملکه را این کیون دریده های انگلیسی گفتن یک میلیون پوند بابت غرامتش بدید. خب، هیچی، همین نکات مسئله ی نوستالژ زدن درباره ی ایران را منهدم میکند بالکل و آدم حرصش میگیرد میگوید اصن میخوام کل المجمعین پام تو اون خاک ک&#8230;خل پرور مزین نشه.</p>
<p>مسئله ی اصلی: ولی، یک چیزی جون به جونم کنند همیشه اونجاست: اون پدر مادر تنهایی که هر روز در اون خونه ی گنده ی درندشت بیدار میشند. چهارصد دفعه مشتری پیدا شده خانه را بفروشند بروند یک جای کوچیک تر، دلشان نمیاید. بابای منه و اون خونه. وقتی سی و چند سال ِ پیش خانه را خریده، سفارش داده پارکت ِ کفش را از سوئیس برایش آورده اند، یک مدل عجیبی هستن پارکت هاش، یک بار و بوفه برای خودش  ساخته تو سالن پذیرایی، دو تا کتابخانه ی غولپیکر ساخته، که از در خانه مان دیگه بیرون نمیروند و اگر روزی خواستن اسباب کشی کنند باید با تبر کتابخانه ها را تیکه تیکه کنند. مادرپدر من  یک تک ِ پا بخوان برن بیرون باید هم از جلوی در اتاق من رد بشند، هم از جلوی در اتاق برادرم.  اتاق برادرم کاربردهای مختلفی پیدا کرد، شد مثلا اتاق پسر خودش یک مدت و دست به دست چرخید، اما اتاق من هنوز همانه که بوده. یعنی لباس هایی که نبردم هم هنوز همونطوری شلخته وار تو کمده که شیش سال پیش بوده.  کاغذ دیواری های آبی، هنوز هم آبی اند، و یادداشتهایی که به کمد اتاقم زدم هنوز هم همونجاست، زرد شدن کاغذها و بعضی هاشون خونده نمیشند، حداقل آخرین باری که تو اون اتاق بودم این طور بود. اساسا این مادر پدر ِ ما به نگه داشتن هر چیز همانطور که بوده علاقه دارند. مادر ِ من یک لباس نوزادی من را نگه داشته، میدانم بعضی موقعا لابد بازش میکند، نیگاش میکند، و میپرسد این بچه که در این پارچه ده سانت در ده سانت جا میشد چی شد کجا رفت؟ این مادر هر روز باید از جلوی اون ماتم کده، اتاق جوونی های من رد بشود. من برای خودم رفته ام، عیشش را کردم. دروغی در کار نیست، آمدم پشت سرم را هم نگاه نکردم. سابق بر این میرفتم هر سال ایران، آنهم از سرم افتاده. خیلی زمان گذشته، جا افتادم و خوشم آمده میتوانم بشینم بگویم این آینده من است و آنطوری که میخوام تنظیمش کنم. خوشم آمد یک آدم دیگه شدم، هر طور که عشقم کشیده زندگی کردم.</p>
<p>ما رفتیم.</p>
<p>مادرمان ماند. پدرمان ساکت و صامت ماند. نشست بیرون را نیگاه کرد که درخت خرمالوی توی حیات زرد شد، خشک شد، پیچ ِ امین الدوله ی توی حیات از ریشه در آمد، نیگاه کرد که بچه ها رفتند و سالی یک بار هم دیر به دیرتر میبیندشان. فلسفه ی غلط ماجرا این بود که من فکر کردم وقتی برای من نبودن در گذشته عادی شود، واسه پدرمادر هم عادی میشود که ما تشریفمان را بردیم. مسئله این است. برایشان عادی نمیشود.</p>
<p>مسئله ی آخر:  به قول یکی از رفقام، باید برویم یک ماه ایران یا آنها بیایند یک دو ماهی ور ِ دل ما و بیست چهار ساعته در شیکم هم باشیم، و بعد چند سال نبینیم هم رو، و مدل دیگه ای نیست که مثلا هفته ای یکبار برویم قورمه سبزی بخوریم خانه ی مادرمان و بعد برویم تا هفته ی بعد. مثه آدمش این بود که هفته ای یکبار برویم ور دلشان، روز ِ جمعه در خانه شان بچریم، فیلم سینمایی عصر جمعه را باهاشان ببینیم وتخمه بشکنیم و بعد برویم . مثه آدمش دیگه میسر نیست و مسئله اینست. دل و تخ  وجنم و جرئت و غیرتش رو ندارم برگردم بروم همانجا زندگی که ور دل مادرم باشم. ندارم و مسئله ی آخر اینست. مثل آدم میسر نیست. حالا این کِارگردان در آنسوی آمده فیلمش کرده این مصیبت را، پخش کرده رو یوتوب، چنگال کشیده روی دل ِ ما، سوزانده مارا. گفتم پستش کنم اینجا، چهار تا بدبخت ِ دیگه را هم چنگال چنگال کنم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/daaneshmand.wordpress.com/821/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/daaneshmand.wordpress.com/821/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/daaneshmand.wordpress.com/821/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/daaneshmand.wordpress.com/821/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/daaneshmand.wordpress.com/821/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/daaneshmand.wordpress.com/821/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/daaneshmand.wordpress.com/821/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/daaneshmand.wordpress.com/821/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/daaneshmand.wordpress.com/821/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/daaneshmand.wordpress.com/821/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/daaneshmand.wordpress.com/821/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/daaneshmand.wordpress.com/821/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/daaneshmand.wordpress.com/821/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/daaneshmand.wordpress.com/821/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=daaneshmand.wordpress.com&amp;blog=8137940&amp;post=821&amp;subd=daaneshmand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daaneshmand.wordpress.com/2011/12/07/%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%86%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/396627b0d3fdd84b5781cef1beb8d2f9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">دانشمند</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
