عمه ی عروس: یه گردنبند ِ زمرد ِ سنگین

دیروز صبح بود که الف میگفت من اصلا از عروسی و شلوغی و این بساط ها خوشم نمیاد. خودم رو زدم به اون راه، این حرفها به ما چه. طول و تفصیلش داشت میداد که گفتم حالا اینها رو واسه چی به من میگی… گفت خواستم بدونی. گفتم نگران نباش به کارت نمیاد.

هرچند از بچگی پرورشمون دادن که فکر کنیم عروسی مهمترین واقعه ی زندگیه، اما به نظرم احمقانه است یه کتاب ِ عربی دست بگیرم و در حالی که آخوندی داره از من میپرسه حاضری به عقد ِ نکاح این جنابی که کنارت نشسته دربیای، من به خطوط ِ عربی زل بزنم. به نظرم مسخره ترین قسمت ِ عروسی های ایرانی کادوهاست. همه به صف بشن و یک تیکه طلا که هیچ نشانه ای از تمایلات  و علایق ِ درونی ِ اهدا کننده توش نیست رو تقدیم ِ عروس کنند، و یکی از زنهای آکله ی فامیل عروس داد بزنه نسبت ِ طرف چی بود، چی داد، چند تا سکه، و همه هورا بکشند به سخاوتمندی ِ فامیل ِ طرفین. به نظرم بلند بلند اعلام کردن ِ اینکه کی چی داد، ضایع است، زشته، ترویج فرهنگ ِ پز دادن و چشم و هم چشمیه. به نظرم آویزون کردن طلاجات همون وسط ِ عروسی به عروس ِ بدبخت، بدوی و دهاتیه. به نظرم سبد سبد گل حروم کردن مثل ِ نشان دادن انگشت ِ میانی به فقراست. به نظرم عروسی گرفتن در مملکتی که نمیشه توش به سلامتی عروس و دوماد با خیال ِ راحت می ِ انگور زد اشتباهه. به نظرم بره و باقالی پلو بکنی تو شیکم ِ آدمهای دور و نزدیکی که دیگه حتی عید به عید هم نمیبینی پول دور ریختنه. به نظرم عکاس استخدام کنی و طرف بگه حالا کج شید، حالا رمانتیک شید، حالا بوس بدید، که طرف بگیره، عکسی پنجاه هزار تومن هم چوقتون بزنه که شما خاطرات ِ مصنوعی از مهمترین ِ شب زندگیتون داشته باشید، ریدن تو مرور ِ خاطرات ِ آینده است. به نظرم اون عروسی ای رفته بودم که فیلمبردار داماد رو مجبور کرده بود یه تیکه تئاتر کوتاه ِ لوده جلو دوربین بازی کنه و طرف تو دوربین دقلک بازی دربیاره دم ِ در ِ آرایشگاه ِ عروس، مسخره بود. به نظرم آرایشگاه رفتن صبح ِ روز ِ مثلا مهمترین ِ روز ِ زندگی، هدر دادن ِ وقتیه که میشه با خانواده جشن گرفت.

خلاصه، مادرم نا امیدانه این خطوط را خواهد خواند، دوستان ِ مزدوجم ازم منزجر خواهند شد و فکر خواهند من قضاوتشان میکنم، و در این میان، دوست پسرم نفس ِ راحتی خواهد کشید. ولی اینهایی که من عقیده دارم به بقیه ِ مردم ربطی نداره. هر کس با یه چیزی راضی میشه، و قضاوتی در کار نیست. عروسی ِ گنده ی شلوغ ِ سنتی برای برادر و فک و فامیل ِ خود ِ من کار کرده، برای من کار نخواهد کرد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
37 دیدگاه برای “عمه ی عروس: یه گردنبند ِ زمرد ِ سنگین
  1. هـ می‌گوید:

    از این خوشم میاد که می دونی یه نسخه رو نباید برای همه پیچید و هر چی از قبل بوده و همه قبول داشتن لزوماً بهترین راه حل نیست.
    High Five 😉

  2. لیلا می‌گوید:

    یعنی از پوشیدن لباس عروس هم خوشت نمیاد؟

    • دانشمند می‌گوید:

      هاها، واقعا خدائیش تا حالا از خودم نپرسیدم که خوشم میاد یا نه. ولی چرا، به نظرم لباس ِ قشنگ ِ راحت ِ خوشگل خیلی هم خوبه !! حالا لباس عروس مگه چیه؟ یکم تور متوری و سفیده، احتمالا به من اصلا نمیاد، چون ریقونه و سیاه سوخته ام

  3. عارف می‌گوید:

    ولي الان داغي ، نميفهمي!! با اينكه از نظر من كار بيخوديه و فقط هزينه اضافست و با نظرت موافقم ولي اين تصميميه كه تنهايي نميتوني بگيري
    من يه ايرانيم و رسم و رسومات رو نميتونم يهو بذارم كنار !!
    مادر و پدرم و حتي مادربزرگ و پدر بزرگم كه يه دنيا واسم ارزش دارن ، آرزو دارن اين شب رو ببينن ، حالا تو بيا براشون از فلسفه مصرف گرايي و وقت و هزينه اي كه تلف ميشه بگو ، طرف 80 سالشه اين حرفا حاليش نيست (تازه نوه اولشم هستي كه او ضاع درام تر ميشه!! 😉 )
    تازه اين مشكلات در صورتيه كه طرفت هم راضي باشه!! وگرنه اينا همه 50% مشكله 😀
    *الان اينجا يه عروسي و نامزدي و اين حرفا 20 ميليون حداقل برات آب ميخوره
    ** جواب فاميلو چي بديم !! 😉
    *** ميخوامت

    • دانشمند می‌گوید:

      درست، تو اینجور چیزها باید با طرفت هماهنگ باشی.
      من اگه ایران تو قید و بند خانواده گیر کرده بودم، یه عروسی ِ ده نفره میگرفتم، مادر پدر ِ این وری و مادر پدر اون وری، یه چلوکباب ِ فارسی، یه کیک، و تموم ، بیست میلیون رو هم میذاشتم جیبم حالش رو میبردم. اینجا دیگه ده نفره اش هم لازم نیست و پول ِ چلوکبابم میرم ددر !
      اون ستاره ی آخر چی بود قضیه اش؟

      • عارف می‌گوید:

        يعني كه از نوشتنتان خوشمان آمد و دورا دور به چشم خواهري عرض ارادت كرديم 😀
        الف كه اين دورو برا نيست ! 😉

      • دانشمند می‌گوید:

        هاها، نمیدونم. معلوم نیست اصلا دوس پسرم میخونه اینجا رو یا نه.

      • عارف می‌گوید:

        اگه فيفا بذاره !! اگه نميخونه كه من نصف حرفم رو پس بگيرم !! 😉
        اينجا الا 1.30 نصفه شبه ، ولي مثله اينكه اونجا تازه داره غروب ميشه !! تعجب كردم ديدم جواب دادي

  4. لیموشیرین می‌گوید:

    یه بار یکی که عشق قر کمر و شام عروسی بود بهم گفت :

    – فلسفه ی جشن عروسی تو این روزگار ، اینه که اقا داماد بهت نشون بده که چقدر دوست داره و برات ارزش قائله !!

    – خوب اقا داماد جای جشن عروسی یه بی ام و هم بخره قبوله
    هاهاهاها

  5. مسعود می‌گوید:

    منم همینی که تو میگی

  6. همای می‌گوید:

    البته من در این لنگه دنیا، کم کم عروسی های ایرانی-غربی دارم می بینم که ساده و کم خرج و به دور از فرهنگ های بدوی برگزار می شن. بیشتر سعی می کنن روی بعضی از فرهنگ های خوب قدیم تمرکز کنن، با اندکی چاشنی از فرهنگ های اینجایی ترکیبش کنن، و به جاش خوشحالی و حوش گذشتن به عروس و داماد و مهمون ها موضوع اصلی اون روز و اون شب شون باشه.
    به نظرم به عنوان یکی از تاثیرات خوب مهاجرت و تاثیر فرهنگ غرب بر ایرانی ها به این مورد می شه اشاره کرد.
    نکته جالب اینکه با اون همه عکس و فیلم رمانتیک و ادا و اصول های ظاهری عشقولانه و دک و پزهای توخالی توی ایران، هیچ وقت نمی تونستی رومانس یا احساس نابی رو توی فضای عروسی سنتی ایرانی (اگر هم واقعاً می بود) حس کنی. و به عکس اینجا، توی همین یکی دو مورد غرب زده ای که من دیدم، احساس و رمانس بین عروس و داماد به راحتی و وضوح می شد که حس بشه.

  7. namafhum می‌گوید:

    موافقم باهات. من هم در حال راضي كردن دوست دخترمم كه عروسي نگيريم!
    راستي با اجازه لينكت كردم

  8. shaghayegh می‌گوید:

    همهٔ حرفاتو قبول دارم، اما تلاشم برای ایجاد تغییر در مراسم خودم اثر نداشت. در نهایت پیچ اعصابمو بستم و خیلی‌ خوش گذشت. می‌شه گفت خاص‌ترین شب زندگیم بود. کلا یه چیزائیش آدمو جوگیر می‌کنه.

    مهمترین نکتش اینه که تو ایران پدر مادرا پول عروسی‌ رو میدان، پس به سلیقه اونا برگزار می‌شه. حق هم دارن. در واقع به ما حالی‌ کردن که این پولو اگه خرج عروسی‌ نکنیم، به شما نمیدیم برین قطب جنوب! حالا نمی‌خوای، نخواه!

  9. ریز به ریز اینهایی رو که گفتی بهشون اعتقاد دارم و بارها مطرحشون کردم
    ولی حرف من پیش نرفت، داماد آرزوی دیدن شب عروسیش رو داشت
    خانواده اش منتظر پس گرفتن کادوهایی بودن که توی تمام این سال ها برای بچه های بقیه فامیل برده بودند
    و من جز اینکه هی بغض کنم، هی غصه بخورم، هی داغون باشم از تحمیل حنابندون، عروسی وپاتختی هیچ راه دیگه ای ندارم. در حالی که می خواستم شروع زندگیم با یک مسافرت دو نفره آروم باشه باید روز 31 شهریور توی جشن عروسیم باشم.
    حالا که همه اینا باز برام مرور شد، اشکم در اومد از سه شبانه روزی که پیش رو دارم…

  10. 2rna می‌گوید:

    حالا اينا همه به كنار اين روش خواستگاري رفتن ما ايرانيا به كنار:((طرف دست خان باجيشو و عمه و عمو و ….اينا رو ميگيره ميبره خواستگاري تا براي يه عمر زندگيش تصميم بگيرن.تازه شانس بياره يه بار طرفو يه جا ديده باشه!!!!!بعضي ها كه تا شب عروسي عروس و نميبينن و باهاش حرف نميزنن.اصن تو مخيلم نميگنجه كه با كسي ازدواج كنم كه اصن نميشناسمش.نميدونم از چي خوشش مياد؟.از چي ناراحت ميشه؟چه جوري ميشه اونو از خره شيطون پياده كرد؟دوستاش كين؟چه فانتزيايي داره؟واقعن ايران كشور عجيبي است!!!!:((

  11. گاگول می‌گوید:

    والاه، من مشکل عروسی ندارم…. یکی پیدا نمی شه زنم بشه…..دانشمند!!!!! دانشمند جون من باهات موافقم تو هم باهام موافقی……

  12. مهندس بانو می‌گوید:

    » شاهزاده با دخترک ازدواج کرد و سال های سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند….»

    این روزها هزینه ازدواج اون قدر بالاست، تا لابد اون شاهزاده فکر نکنه می تونه به همین راحتی دومی رو هم بستانه ! این توجیه رو از خیلی از دخترها شنیدم.

    متاسفانه ، اون چیزی که این وسط درک درستی ازش نیست، «هنر زندگی » کردنه، که نه فقط اگه همه قصه های مادربزرگا رو هم زیر و رو کنی اثری ازش پیدا نمی کنی بلکه عده کمی از ما اون رو یاد می گیریم.

    • دانشمند می‌گوید:

      یه چیزی هست: آدم زندگی میکنه، پیر میشه، زمان میگذره، چه با دنگ و فنگ و تجملات، چه بی سر و صدا و ساده… باید دید تو کدومش راحتتره

  13. 2rna می‌گوید:

    شما لينك شدين با اجازتون :دي

  14. س می‌گوید:

    فک میکنم این مراسمو ایناها بیشتر به عنوان یه نماد و یه اعلام بوده که مثلا این دوتا شدن زن و شوهر .. ولی ما ایارانیا ایناها کلا تبدیلش کردیم به فلانو کلانو یه چیز بزرگ
    من هم از قران و اخوندو هدیه و کلی مهمونو از این عروسیا بدم میاد واقعا ولی اگه روراست باشم دوس دارم یه مهمونی خیلی کوچیکی بگیرم و توش همه مهمونام ادمایی باشن که دوسشون دارم و دوسم دارن و واسه هم مهمیم و تو روز عروسیم دور هم جمع شیم یه جمع کاملا دوستانه بی دنگ و فنگو لباسو هدیه این اداها ودور هم باشیم اون چن ساعتو و بهمون خوش بگذره. همین

    • دانشمند می‌گوید:

      فلسفه ی خوبی داری. فقط اونهایی که دوستشون داری واقعا دورت باشن، روز ِ خوبی میشه

  15. آقاي بهشتي می‌گوید:

    من قبلا هم به اين سايت آمده بودم. راستي شما خارج نيستيد؟ براي تحصيل؟

  16. ps می‌گوید:

    تو این همه سال فقط یه عروسی به دلم چسبید. توی خونه بود. همه راحت و خاکی بودن، هرکی اهلش بود دمی به خمره زد و همه تا تونستن رقصیدن! به معنای واقعی شادی کردن، از اون بساط کادو و گل و طلا و آرایشهای عجیب هم خبری نبود.حتی شامش هم یه ساندویچ ساده بود! چنین مراسمی رو به مجللترین عروسیها تو گرونترین تالارها ترجیح میدم.

    • دانشمند می‌گوید:

      ساندویچ؟ هاها، خوب، اگه کسی اعتراضی نداشته باشه، خیلی هم خوب. اما معمولا یه عمه و مادربزرگی پیدا میشه که غر بزنه

  17. saba می‌گوید:

    ببین من فکر می کنم اگه دوست پسرت بهت می گفت ار این رسم و رسو م خوشش میاد نظر تو هم الان 180 درجه فرق می کرد. تو مملکتی که به قول خودت اینهمه بدبختی هست با این توجیهات نباید هیچ کاری کرد پس! می دونی چیه؟ حالم از این آدم هایی که فکر می کنن با زیر سوال بردن همه چی با یه لحن تند می تونن ادای آدم های روشنفکر رو در بیارن بد می شه! حرفهات به نظرم یه جور باج دادن به طرفته که باهات بمونه!

    • دانشمند می‌گوید:

      fair enough
      من هیچ جوره نمیتونم خلافش رو ثابت کنم. و شاید اصلا تو راست میگی و اینقدر با این آدم گشتم که خودم رو ناچار شدم عوض کنم یا ناچارم باج بدم. کی میدونه؟ یا شاید خسته شدم از رسم و رسوماتی که بهش اعتقاد ندارم. و میخوام زیر ِ سوال ببرم همه چیز رو. لحنم تنده، چون لحنم تنده. خوب یا بد.
      به هر حال، شما میتونی حالت از روشنفکر نماها به هم بخوره، و من اینجا وبلاگ نمینویسم که کشته مرده برای خودم جمع کنم. مینویسم که خودم رو بشناسم

  18. نسوان می‌گوید:

    من قبطه می خورم به زنانی که انقدر زندگی شان خالی از تفکر و اتفاق است که مهمترین واقعه ی عمرشان پوشیدن آن لباس مزخرف و مدفون شدن زیر آن آرایش غلیظ است. خوش به سعادتشان که در زندگی محدود و بی خود آنها عروس شدن و بوق بوق کردن در خیابان و خرج سنگ خلا کردن نقطه ی اوج محسوب می شود.

  19. Ela می‌گوید:

    اتفاقن ما هم جشن نگرفتیم فقط رفتیم محضر که اونم اگه مجبور نبودیم نمیرفتیم .
    منم دقیقن به خاطر همین فکرها اینکارو نکردم هرکس هم میشنید می پرسید یعنی واقعن نمی خوای لباس عروس بپوشی ؟ و من فهمیدم بیشتر دخترا به عشق لباس عروس جشن میگیرن ! ما چون هم زور من هم زور همسرم به خونواده مون می چربید همه کار و دست خودمون گرفتیم و اتفاقن خیلی هم راحت برگزار شد و نه دردسری پیش اومد نه بحث و جدلی که معمولن تو این مواقع واسه دیگران پیش میاد. پست باحالی بود

  20. دانشجوی ادبیات می‌گوید:

    حالا ببینیم شما واسه بچه هاتون چه می کنید. مثلا به دخترتون گیر نمیدید که باید واست عروسی بگیرن؟؟ امیدوارم. من که زورم به مامانم نرسید امید وارم بچه ام هم نظرش مثل من باشه.

    • دانشمند می‌گوید:

      هاها، کدوم بچه هامون؟ هاها، نداریم آقا، ولی اگه یه روز داشتیم، از دین و کفر، تا گی و لزبین، عروسی و غیر عروسی، تا گیتاریست یا دکترش، به خودشون مربوطه. عروسی خواستن، میگیریم، نخواستن، خوب به خودمون رفتن !

  21. فرهاد کوه کن می‌گوید:

    من از عروسی کردن فقط اینها رو می دونم مشروب خوردن رقصیدن با یه دختر خوشگل دست آخر نیمه شب با یه سیگار نشستن و از مستی و تنهایی و … اشک ریختن من از عروسی ها متنفرم ولی عاشق عروس ها هستم

  22. رزا می‌گوید:

    چه بدبختی بودم من موقع عروسی! یکی می گفت پس فامیل و دوست و آشنا چی؟ یکی می گفت: بعدن بچه ت می گه فیلم عروسی ت کو؟ یکی می گفت: حالا یه سفره کوچولو بنداز شوگون نداره بی سفره ی عقد. یکی می گفت: بی سروصدا عروسی کنی بعدش فامیل شوهر می زنن تو سرت و و و. با اینکه آدم زیاد محکمی نیستم و نظر بقیه یه وقتایی برام مهمه به هیچ کی گوش ندادم! فقط یک مهمونی واسه دوستام و جوونا گرفتم٬ بزرگترای نزدیک رو هم بردیم شام بیرون. خودمون دوتایی یک روز رفتیم یک باغی و چند تا عکس با لباس عروس و اینا گرفتیم و همون روز هم زندگی رو شروع کردیم. از همه چیز که بگذریم چون آدم بدبخت ایده آیستی هستم از ترس اینکه یک قسمت از مراسم بخواد بلنگه و من او روز بهم زهر بشه بیشتر از هرچیزی می ترسیدم. پولتو قلنبه بکنی تو شکم و چشم مردم بعد هم کلهم برن پشت سرت صفحه بذارن! هیچ وقت هم پشیمون نشدم تا الان که یه ۸ سالی می گذره از اون روز. فامیل شوهر هم فقط یکی دوتا کرمو داره که جرات نکردن اظهار لطفی بکنند. حالا ببینیم دخمره بزرگ شه ممکنه بشه مادرشوور و پوستمون رو بکنه یا نه (که اگه دختر منه از این کارها نمی کنه). یادت باشه وقتی قطعی تصمیم گرفتی به حرف هیچ کی تو این زمینه گوش ندی ولی اگه ته دلت یه چیزاییش رو دوست داری باز یاد باشه فقط به ته دلت گوش بدی

  23. سيروس می‌گوید:

    خيلي خوبي دانشمند…چند روز پيشا يكي از پستاي جديدت رو فيسبوك شر شده بود كه باهات اشنا شدم ،،،از اون روز شروع كردم همه پستات و خوندن،،،اصن ابي رو اتيش ،،،منم بدم مياد از عروسي بيگ تاااااااايم ،،،، اون چيزايي هم كه راجع به دكترا تو كانادا مينويسي مسكنه واقعا ،،،، خدا عمرت بده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: