آن بزرگراه بی برگشت: Road Tripping

دو تا چمدون ، یک کوله پشتی ِ چهل لیتری، کوله ی لپتاپ، دو عدد کیسه خواب، یه عدد چادر، یک پاکت غذا، یه کیف وسایل مورد  ِ نیاز دم ِ دستی، در آخرین لحظه کلاه ِ آفتابگیر ِ الف رو هم بر میداریم میذارم تو کیف ِ دم ِ دستیم که ببینه چه دوست دختر ِ خانومی داره و هیچی یادش نمیره. ابوطیاره رو پر میکنیم. قان قان میزنیم به جاده ی جنوبی به سمت ِ مرز. یک ساعت ِ بعد دم مرزیم. پاسپورت های ایرانیمون رو در دست میفشاریم. هر دومون اضطراب گرفتیم و ابراز تمایل به جیش کردن داریم، اما صف ِ چک ِ پاسپورت تو مرز مثل جهنم شلوغ و گرمه. ساندویچ ها رو در میاریم که بخوریم و کم کم میوفتیم توی اون بزرگراه یه طرفه که جای دور زدن نداره و باید تا تو مرز رفت. خوشحالیم، چهار پنج تا ماشین دیگه نوبت ما میشه که الف میگه، جوجو، کت شلوار ِ من رو چرا آویزون نکردیم به کنار ِ پنجره؟ و بعد صاعقه ی اول فرود میاد، کت شلوار جا موند تو کمد. دلمون میخواد دور بزنیم برگردیم، بریم، اما تو جاده ی یه طرفه هستیم. نوبتمون میشه با حال زار و نزار. مامور چک ِ پاسپورت آمریکا میپرسه چرا میخواید برید آمریکا و من میگم میخوایم بریم عروسی، ولی طرف من رو چپ چپ نیگاه میکنه، میگه برید پارک کنید اون گوشه برید تو اداره مهاجرت.

اداره مهاجرت قیامته. آدمهای مشکوک، خیلی مشکوک تر از ما از سر و کول اداره بالا میرند. میشینیم که صدامون بزنن و به نوبت میریم جیشهامونم میکنیم. یه چند تا سیاه پوست کنار ِ ما نشستند که یکیشون سه تا جرم ِ کیفری داره و مامور ِ مهاجرت نمیخواد تو آمریکا راهش بده، توی ماشینشون مواد پیدا میشه و قضیه پیچ میخوره. یک ساعت و نیم ِ بعد یه مامور مهاجرت، پاسپورتهای ما رو از روی میز برداشت، نیگاش کرد و گذاشت زمین. تاپاله ی گرم ِ تازه که دستت نگرفتی داداش، اما نه، حوصله ی دردسر ِ نداشت. دو ساعت بعد از ورودمون، یه مامور بچه سال پاس ها رو برداشت، بعد از یک ساعت ور رفتن با کامپیوترش انگشت نگاری ها رو گرفت، تو اون یه ساعت و بعد از کلی گپ های کوتاه، درک کرده بودیم ما ترسناک و مشکوک نیستیم. بهش میگم ما ساعت ِ شیش تو بوستون یه پارتی دعوت بودیم، ساعت رو نیگاه میکنه: ده دقیقه به شیش. میخنده، میگه ببخشید بچه ها، پاس ها رو میده، ماشین رو نمیگرده، میریم بالاخره، با استرس ِ شدیدی که همواره گوشه ی ذهنمان قلمبه شده: کت شلوار ِ الف.

تو جاده سرعت یهو به شصت و پنج کیلومتر در ساعت کاهش پیدا میکنه، میزنیم رو ترمز، تا من یهو به ذهنم خطور میکنه، این مملکت ِ آمریکا، عنترها، به مایل ِ سیستمشون. دوباره پا رو گاز، میریم از ایالت ِ ورمانت پایین. خداییش خوشگله این ورمانت. ولی وقت نیست واستیم. تو راه یه مکدونالد پیدا میکنیم، کما فالسابق چیز ِ گهیه این مکدونالد و کیفیت آشغالشون از مال ِ کانادا هم پایینتره. باری. گاز میدهیم، الف خسته میشه من میشینم. قول میگیره تند نرم و میگیره میخوابه. من هم تند نمیرم و گاهی که برای خودم در حال دید زدن اطرافم کیلومتر شمار رو نیگاه میکنم میبینم اوه، شت، صد و بیست؛ ولی یهو ترمز نمیگیرم که الف بپره و غر بزنه. خیلی ملیح میارمش پایین. از دوربینهای سرعت ِ سنج ِ عکسگیر ِ آمریکا میترسیم. کانادا همچین قرتی گری هایی نیست.

نزدیک بوستون در کمال وقاحت ورودی ِ بزرگراه که باید پول بدیم رو رد میکنیم و آلارمش شروع میکنه زنگ زدن، هر دو میترسیم که باید الان چه غلطی کنیم، یه ترمزی میکنیم اما بیشتر میترسیم از پشت بهمان بکوبند. گاز میدهیم و میدانیم دوربینها عکسمان رو گرفتند و شماره ماشین رو برداشتند. جریمه ی این حرکتی که کردیم پنجاه دلار است.

بوستون، بالاخره بوستون. پارتی حسابی داغ و مشتی شده بود که ما وارد شدیم. از آبجو و الکل خودمان را انباشتیم که استرس جریمه ها و کت شلوار زدوده شود. بوستون خوشگل است. خیلی خوشگل است. در هاروارد قدم میزدیم ، MIT  هم همان بغل بود و من خیال میکردم هر کی از روبه رو بیاید، لابد نابغه است. باری، کت شلوار رو گفتیم یه دوستی که کلید خانه را داره بره از تو کمد برداره، مچاله کنه، با پست اکسپرس بفرسته در ِ خانه ی عمو جان من… این از مسافرت ِ جاده ای ِ ما. سراسر مسائل ِ جاده ای.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “آن بزرگراه بی برگشت: Road Tripping
  1. هـ می‌گوید:

    سیاحت قبول

  2. خیلی خوب بود.
    چسبـــــــــــــــــــید!

  3. مهندس بانو می‌گوید:

    سفر خوش دانشمند!

  4. The rusty brain می‌گوید:

    آره خیلی تمیز بود! سمباده خورده بی هیچ زائده اضافه کلامی!

  5. محمدرضا می‌گوید:

    اونجا بنزین لیتری چنده؟ می صرفه با خودرو شخصی مسافرت رفت؟

  6. عطيه می‌گوید:

    سلام .
    خيلي از مطالبت رو خوندم . يه حسي پيدا كردم مثل خاك برسري آخه خيلي قشنگ نوشتي خيلي .
    واقعا دانشمندي .
    ميدوني چي شد اينجا رو پيدا كردم ؟ دنبال صحت ممه و لولو برد بودم اولين مطلب مال تو بود .
    حال داشتي وبلاگمو يه نگاهي بنداز .

  7. Ela می‌گوید:

    حالا خودمونیم .جنس منسها رو کجا جاساز کرده بودین که مامورها نتونستن پیدا کنن کلک؟!

  8. مهندس بانو می‌گوید:

    دانشمند، جدی جدی اون بزرگراه بی برگشت بود؟ یعنی قراره شما دیگه نیاید؟ یعنی قراره اینجا آپدیت نشه؟؟؟ ای بابا ، ای بابا !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: