فرود اجلال کردیم

میخوام از مرز رد بشم. گیج میزنم و احساساتی ام، انگار که حالا میخوام چه گوی عظمایی بخورم. یه زن و شوهر ایرانی مامان و خوشتیپ و جا افتاده هم هستند توی مرز، من گیج میزنم و هالو وار میپرسم این  راه به سمت ِ آمریکاست؟ میگن آره، دو تا سکه بیست پنج سنتی می اندازم که بتونم از کانادا بیام بیرون. روی پل راه میوفتم، انگار که دارم عملیات کربلای پنج میرم و مین گذاری شده پل. آبشار و منظره خوشگله، ولی وای نمیستم. انگار تو مقصد حلوا پخش میکنند. یه مشت آلمانی روی پل از آبشار ها عکس میگیرند، ایش بیش، میش بیش میکنند، تند ازشان میگذرم. مرز ِ آمریکا برای خودش دم و دستگاهی دارد، یک خط ورودی فقط برای کسایی داره که پل را پیاده گز کرده اند. میرم جلو، به خانوم ِ آفیسر لبخند میزنم. میگم مادام، بنده قصد ورود به مملکت ِ آمریکا را ندارم. ویزا هم ندارم. چیزه، مشکل ما، اون ور تو کاناداست. مادام میگه بشین.

میشینم. کنارم دو تا دیگه هم منتظر همین عملیات من هستند. یکی شان ایرانی میزند. پسرکی که لابد همان راهی رو رفته که من این چهار سال اخیر رفتم. ولی حوصله ندارم ور بزنم. یک صندلی آن طرف تر میشینم. میاید تلپی میشیند کنار من. زن و شوهر ایرانی هم میرسند و میآیند اون ورتر مستقر میشوند. پسرک ایرانی دارد با خودش کش مکش میکند که چی به من بگوید. قیافه من و رنگ پاسپورتم تابلو است که آره بابا منم ایرونیم. اخلاقم اما سگی است. بالاخره یک شکلات دهن زده از توی کیفش در می آورد، و به من به انگلیسی میگوید شکلات میخوای؟ نگاهش هم نمیکنم و میگم خوبم مرسی، نه. عن میکنم خودم رو. به آقای الف فکر میکنم که به من افتخار میکنه که شکلات از پسرای ایرونی نمیگیرم. کارم از این پسرک زودتر راه میوفته، این هم یک مزیت دیگه ی مونث بودن. میروم تا مرز کانادا، خوشحال و خندان، اینبار روی پل وای میستم، یکم آبشار را نیگاه میکنم. با دوربین ِ نیکون ِ حرفه ای توی مغزم یک عکس از این صحنه میگیرم که بعدها به جوگیری ِ خودم بخندم.

میآیم کانادا، لبخند میزنم برای مامورهای مرز. مامورهای مرز کانادا دختران ِ بور آرایش کرده ی حوری پری ای هستند که هر سلیقه ای را مجاب میکنند که کانادا مملکت ِ خوبیست. چهل و پنج دقیقه با یه دختر هندی بغل دستم ور زدیم تا نوبتمان شد. زن و شوهر ایرانی هم رسیدند و لابد به اراجیف ِ من گوش میدادند. خودم رو عن کردم و خیلی چش تو چش نشدیم. حوصله نداشتم داستان مهاجرت و مال ِ شما چه قدر طول کشید را تعریف کنم و بشنوم. کارم از همه ی این قبیله زودتر راه افتاد، نمیدونم چرا، لابد بسکه کل پروسه طول کشیده بود، یه جا اداره ی مهاجرت میباست از خجالتم در می آمد. ادعا کردم دو تا فرش ابریشم ایرانی دارم که بعدا میارم کانادا. ارزش؟ ده هزار دلار، حناق که نیست، چاخ میزنیم !!

سپس زدم از اداره ی مهاجرت بیرون، تو بارون رفتم مادر خانومی رو پیدا کردم و توی مه و ترافیک احمقانه ای گازش رو گرفتم تا تورنتو. بوم بم، فرود اجلال کردیم به خاک کانادا.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , ,
نوشته شده در Uncategorized
1 دیدگاه برای “فرود اجلال کردیم
  1. maryam می‌گوید:

    kheili tabrik arz mishavad daneshmand jan.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: