دزدی در شمال آفریقا

کجا بودیم؟ شمال آفریقا، به همین حماقتی که میگم: شمال آفریقا. من و نون. نون؟ بچه ی کله خری بود که پاترول بابا را برمیداشت، در کوچه های ولنجک گازش میداد، ماکسیمای مامان را یواشکی  میکشید از پارکینگ بیرون، دست هر ببو گلابی ای میداد که قیرقاژ بدهد. کجا بودیم؟ شمال آفریقا، در یک شهر ِ ساحلی، در یک بازار ِ سنتی که برای توریست ها علم کرده بودند. مغازهه درش باز بود، چراغ هاش روشن بود، اما خالی بود، هیشکی اصلا تو اون راسته نبود. نون، سرگرم بالا و پایین کردن دستبندها و گرنبندهای مغازهه بود. از این آت آشغالهای آفریقایی بودند، یه خروار مهره های رنگی تو یه تیکه نخ. نون یکی را پسندید، کشید بیرون از قلابش، من گفتم فعلا که فروشنده اش نیست… لابد رفته بودند نماز. نون گفت، نیست که نیست، من برش میدارم. من گفتم بذار سر جاش، احمق نشو، نون گفت نه، من این رو میخوام، برش میدارم.

من هم میخواستم، همه مال مفتی که صاحبش حتی نفهمه تو اون بازار شام بلندش کردی دوست دارند. من هم یکی از اون دستبندهای رنگی رنگی میخواستم. اما از در حق و باطل وارد شده بودم، به نون اصرار داشتم که بزارتش سر جاش. خوب که فکر میکنم میبینم نه به خاطر ِ اینکه عقیده داشتم کار غلطیه، صرفا میدیدم من جرئت و جربزه ی دزدی ندارم، و این دخترکی که از من چند سال کوچیکتره داره، واسه همین میخواستم اونم بترسونم. بهش گفتم، به مامانت میگم دزدی کردی، گفت بگو !! برش میدارم، و برش داشت، گذاشتش تو جیبش و بعد فلنگ رو بستیم از اون بازار.

به مامانش گفتم، چون هنوز لجم ول نکرده بود، که چرا من نمیتونم خیلی خونسرد دستبند را در جیبم بتپانم، و نون که به قولی ماکسیما زیر پایشان بود و بچه ی ولنجک بود، با تمام عدم نیاز به دزدی، میتوانست. مامانش خندید و گفت اشکال نداره، قیمتی نداره این آت آشغال ها که، طرف بین هزار تا دستبند دوزار ده شاهی اصلا نمیفهمه که یکی کم شده. نتیجه گیری ِ خاصی نکردم، صرفا دیگه از دست نون لجی نداشتم و احساس دلسوزی میکردم که لابد مادرش تو بقیه ی موارد زندگی هم اینطور به سرتاپای تربیت ِ نون ریده بود. شاید هم نریده بود در واقع، شاید نون آدم شجاع و کله خری بار اومده و من بزدل و محتاط و دودوتا چهار تا شدم. کی میدونه این چیزا رو خداییش؟

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “دزدی در شمال آفریقا
  1. Fateme می‌گوید:

    hatman bayad too hameye post haat kalameye «ridan» ra be kaar bebari?!! baba shayad yeki dar haale khordane naharesh in webloge vaamoondeye toro bekhoone! ahhhhhhh

  2. Fateme می‌گوید:

    nahar kollan manzooram ghaza bood khanoome haazerjavab! majboor nisti hameye comment ha ra javab bedi! valo shode birabto gheire manteghi! boro adabiaatet ro dorost kon!

  3. maryam می‌گوید:

    hala chi shod yedafe yade in majaraye ghadimi oftadi?
    i like it though

  4. تس آپه می‌گوید:

    خدائیش این بازارهای سنتی رنگ و وارنگ، میل به دزدیِ نهفته در فطرت هر آدمی‌زاده‌ای رو بیدار می‌کنند. من خودم وارد یکی از این بازارها شدم. از اون سرش که درآمدم، دیدم یکی از این گردنبند رنگی‌ها دستمه و دارم مثل لات‌ها می چرخونم دور انگشتام. حالا هر چی هم فکر کردم یادم نیومد اصلاً کی و از کجا برداشتم. دادمش به گدایی که سر بازار نشسته بود.

  5. a.k می‌گوید:

    نه عزيزم
    اين مدل كارا فقط تو ايران شجاعت و كول بودنه و به همچين دخترايي هم ميگن شيطون و بامزه

  6. soroush می‌گوید:

    man baram kheili jalebe ke to mitooni taghriban too hame chi har do roie ghesa ro dar iek zaman khoob bedooni,

    • دانشمند می‌گوید:

      well well well
      در واقع اون روزی که از دزدی یکی دیگه لجم گرفته بود، نه متوجه بودم لجم گرفته، نه متوجه ضعف های خودم بودم، خودم رو برحق میدیدم، احساس دلسوزی میکردم. زمان، زمان به آدم یاد میده، برگرده، به وجه های دیگه ی یه مسئله هم نیگاه کنه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: