دکتر، آقای دکتر

ما بهش میگفتیم آقای دکتر، چون مادرمان بهش میگفت آقای دکتر و البته واقعا پزشک بیهوشی بود. آقای دکتر، از وقتی که یادم میاد، موهای پر یکدست سفیدی داشت، و صورت لاغر استخوانی که جای چروک ناشی از دائما خندیدن صورت لاغرش رو انگار حتی لاغرتر نشون میداد. آقای دکتر، چه موجود خوبی بود، تابستون ها خانواده ی ما و اونا میرفتیم شمال، ویلای اونا تو ساحل قو، دو تا ماشین پشت هم میرفتیم، ما و بچه هاشون هم سن و سال بودیم و با هم از بچگی بزرگ شده بودیم، مادرهایمان سی سال بود هم را میشناختند، از دوره ی دانشگاه تهران. شاید بهترین خاطرات بچگی من این سفرهای شمال بود، با خانواده ی آقای دکتر. دبلنا بازی کردن،  شن بازی،  سیب زمینی زیر ذغال کردن، گشت زدن در بندر انزلی. دکتر دائما در حال مواظبت از اوضاع بود، انگار منبع انرژی مثبت جمع بود. عادت داشت موقع دبلنا، به صدایش هیجان بدهد، بگوید سی و ؟ سی و ؟ سی و سه !!!!

دکتر مرد مظلومی بود، به عقیده مادرم. پدرم باهاش صمیمی بود، روی فحش دادن به آخوندها و مسخره کردن دین و مذهب با هم توافق داشتند و میتوانستند بدون دلگیری بحث سیاسی کنند و تخته بزنند. پدرم علاقه ی  خاصی به کری خواندن و رجز رجز داشت و آقای دکتر علاقه ی خاصی به خندیدن.

من و پسرشون، مثل برادر و خواهر بزرگ شدیم. بی نقص بود دوستی ِ ما دو تا. من و عین، تو تولد ِ سه سالگی ِ هم بودیم، شن تو سر و کول هم کوبیدیم، با هم دست به سیب زمینی داغ زدیم و سوختیم، با هم سر کنکور بحث کردیم، با هم یه دانشگاه و رشته رفتیم، و تا الان من به همه میگم پسرخاله امه، چون پسر خاله امه. اونوقت امروز نمیدونم به عین باید چه جوری تسلیت بدم که آقای دکتر رفته. نمیدونم از کجا شروع کنم. نمیدونم چی بگم. شوکه ام. یاد شمال هستم، که آقای دکتر ما بچه ها رو برده بود ذغال بگیره که سیب زمینی کباب کنیم، گلوم مچاله است و نمیتونم گریه کنم در عین حال.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “دکتر، آقای دکتر
  1. ناشناس می‌گوید:

    الآن پسر خالت ایران هستن یا خارج از ایران؟ در هر صورت خیلی سخته!!!

  2. kamyar می‌گوید:

    کثافات ترین حس دنیا تسلیت گفتن به یه دوسته…تو اون لحظه همه کلمات بیمعنی و مسخره به نظر میان…
    روحشون شاد.

    • دانشمند می‌گوید:

      آره، من نمیدونم کسی که بهش تسلیت داده میشه دقیقا چه حسی داره، لابد حس ِ بدی نیست. واسه همین به هر حال این کلمات گفته میشند

  3. ناشناس می‌گوید:

    هیچ کی…مسخره هستا…یعنی فکر کن میری ایران به اندازه 2 تا دوست هم دیگه تو ایران نداری!!!
    چه افتضاح! این دیگه بدتر هست اگه واسه فوت پدرت هم نتونی بری ایران….
    به هر حال خیلی سخت هست ولی تو که مثل خواهرشی باید آرومش کنی!!!

  4. صبا می‌گوید:

    آخی ! الهی بمیرم براش! چقد سخته براش!!! :((

  5. سپ می‌گوید:

    آخی. خیلی سخته. من همیشه تو این موقع ها لال میشم 😦

  6. علی می‌گوید:

    دکتر آدم خوبی بود، من که فقط چند سالی می شناختمش به اندازه یک دنیا خاطره خوب برایم به یادگار گذاشت و….راستش اصلا خاطره بدی از او ندارم.

    نوشته شما هم خیلی خوب بود، همان پسرخاله به من گفت که شما هم در مورد «دکتر» نوشته اید (از نوشته شما خیلی تعریف کرد) و جالب بود برایم که در گودر از طریق یک دوست گودری که نوشته شما را به اشتراک گذاشته بود، تصادفا آن را دیدم! چه دنیای کوچکی.
    همین!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: