سناریوی تصادفی جوگیرانه

من از این عاشقان دلخسته ی علم نیستم. بودم شاید، خیال میکردم میخوام دانشمند بشم، یه نیگاه به بالا بندازید و تابلوی این وبلاگ رو ببینید به توهم من پی میبرید. اما چرا الان دارم دکترای علوم کامپیوتر میگیرم برای خودم هم مسئله ی غیرقابل دفاعی شده. اینکه چرا من به اینجا رسیدم که دیگه اعتقادی به تحصیل کردن ندارم، و در عین حال این همه راه را از ایران کوبیدم آمدم اینجا که دکتر بشم توضیح ساده ای داره: جو ِ زمانه. خیلی ها ردش میکنند، میگند نه، ما عاشق تحصیلات و تحقیق بودیم که اقدام کردیم و تافل و جی-آر-ای دادیم و آمدیم دکتر بشیم. بعضی ها میگند این آسون ترین راه برای به چاک زدن از ایران بود (که البته درست میگند) بعضی ها میخوان یه فرصت ِ عقب انداختن سربازی داشته باشن، بعضی ها دوس پسر یا دوس دخترشون رفت و دنبالش راه افتادند. من فکر میکنم که همه ی این دلایل بود ولی دلیلی نبود که من یک کاره چمدونم رو بستم راهم رو کشیدم و رفتم که دکترا بخونم. من رفتم، چون جو زمانه من رو گرفت. به همون دلیلی که تو ایران کنکور ارشد دادم، و نشستم یک سال دانشگاه تهران عنر عنر ارشد بی سر و تهی خوندم، آه چه عمری هدر کردم، خوب شد از قِبلش یک دوست پسر برام جور شد وگرنه خیلی میسوختم. از موضوع دور نشم، همه دور و برم داشتند برای کنکور ارشد میخوندند، یه عده رو میشناختم که رفته بودن، یه عده داشتن واسه تافل میخوندن، تو چی کار میکنی؟ آدم نخبه ای که بدونه از زندگی چی میخواد نیستم و نبودم و صاف سر طنابی که به جاهای مرتفع ممکن بود منو ببره نگرفته بودم. من داشتم تقلید میکردم از آنچه قبل از من انجام شده بود. لابد یه عده از رو من نسخه ی زندگی رو پیچیدند. به این میگن جو زمانه. وگرنه، اگر همه بعد از لیسانس مثلا دو سال میرفتند سفر هند و چین و تبت واسه خودشناسی، لابد من هم میرفتم، روتین میشد، همه یاد میگرفتند از چه سوراخ سنبه ای بلیط به دهلی تهیه کنند و چه فصلی برن و شب کجا بمونن. دارم چرت میگم، ولی منظورم از همه ی این زر زر ها اینه که بسی ترسیدم که احساس میکنم زندگی رو از رو سناریوی نوشته شده دارم بازی میکنم. اونم کی نوشته؟ هیش کی!! روزگار نوشتش، حماقت یا تیزی آدمهای قبلی، آزمون و خطا، جوگرفتگی جمعی، عدم خلاقیت… اینها، سناریوی زندگیم رو نوشتن از قبل ! اینجاست که باید بگم عنم میگیره !

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
17 دیدگاه برای “سناریوی تصادفی جوگیرانه
  1. مستی می‌گوید:

    daneshman joon,,, manam be vasete hamin jave zamoone oftadam ye gooshe donya kari ro daram mikonam ke nemikham,,,,hamamoon mesle hamim azizam

  2. Nastaran می‌گوید:

    اصولاً تو ایران همه چیز چشم و هم چشمی .. حتا درس خوندن !

  3. Fateme می‌گوید:

    bara man amma aslan intori nabood, man oomadam invar chon hes mikardam too Iran chizi nadaram ke be khateresh vaysam, na ye khoonevadey supportive, na kaar (ba madrake MS az daneshgah tehran!), na eshghi…vase hamin hichvaght be dorostie tasmimam shak nakardam

    • دانشمند می‌گوید:

      خیلی هم خوبه. برای هر کس میتونه یه دلیلی وجود داشته باشه، اما وقتی عکس العمل ِ همه ی ما به این مسائل خروج به صورت تحصیلی بود، نتیجه گیری اینه که ما واسه مسائل مختلف تو کله مون یک راه حل پیدا کردیم که بقیه امتحان کرده بودن و به نظر مطمئن میامد. چرا وقتی به تنگ رسیده بودی مثلا نرفتی تبت؟ چون کی تا حالا این کارو کرده؟! یا چرا مثلا یه رستوران باز نکردی؟ چون آدمهای معمولی ای که ما باشیم، اون خطی که همه دنبال میکنند رو دنبال میکنیم.
      من بازم قصد ندارم یه خواننده که نمیشناسم رو قضاوت کنم، شما دلایلت متین برای مهاجرت، میخوام بگم این عکس العمل: مهاجرت به یک کشور بهتر و تحصیل اضافه تر جوگیریه، و اگر عکس العمل دیگه ای مد شده بود، اون کار رو میکردیم (اکثریتمون) و شاید شما استثنایی و باز هم همین مهاجرت رو میکردی.

  4. ناشناس می‌گوید:

    بببین یعنی 100 درصد باهات موافقم…با تمام احترامی که واسه همه قائل هستم اما اگه دو دقیقه رک و راست باشیم حداقل تو خلوت خودمون می بینیم که هممون از ایران اومدیم بیرون چون بقیه اومدن و جوگیر بودیم…
    باور کن جو هستش…داریم فوق لیسانس و دکترا میگیریم چون فعلا همه دارن میگیرن دیگه…خداییش انصافا از هر 100 نفری که واسه ادامه تحصیل میان 2و3 تاشون واقعا عشق علم هستن…بقیمون اومدیم و اومدن و خواهند اومد چون الان چند وقته جو مهاجرت هست…
    مشکل اینه که همه جرات ندارن اینو بگن و یه سری دلیل شرو ور میارن….

  5. مجید می‌گوید:

    دختر نازنینم یکی از کارای واجب روزانه من خوندن نوشته های صمیمی تو شده تا وقتی ایران بودم و گهگهاه از تور فیلتر میجستیم به مدد مجیز بچه هارو گفتن . این اواخر چند ماهی میشد در حسرت با خبر شدن از احوال دانشمند بودم که یخت یار شد و اومدم استرالیا . اونقدر این صداقتی که تو کلامت هست دلنشینه که چی بگم .بچه های من هم از اولش دنبال درس خوندن تو خارج کشور بودن . چراش رو میگم : یادمه حدود سی و چند سال پیش برادرم بعداز دیپلم و امتحان اعزام دانشجو تو امریکا و یه دانشگاه خوب قبول شد . خیلی راحت میتونست بره ولی همه عزا گرفته بودیم .پذیرش دانشگاه (که همون زمان هم کم چیزی نبود )انگار همه رو قبض روح کرده بود….دردسر ندم به خاطر دلتنگی بقیه قید ادامه تحصیل تو خارج رو زد و به یه دانشگاه معمولی تو ایران رضایت داد که با سر پر شوری که داشت تو انقلاب از دانشگاه اخراج شد و مجبور به مهاجرت . اما الان وقتی میبینم جواب پذیرش پسرم یا دخترم (فرق نمیکنه) از اونور کره زمین میاد برا ابراز شعف جشن میگیریم و مهمونی میدیم .شاید فکر میکنیم راهی برا بقیه عمرش باز میشه که تو مرداب فعلی نپوسه .جایی که مال اونه ولی غصب شده . چراش اینه.!

  6. KHERS می‌گوید:

    خیلی درست گفتی

  7. فاطمه می‌گوید:

    عزيزم من دارم مي گم تو ايران آه نداشتم كه با ناله سودا كنم بعد تو مي گي چرا رستوران نزدي؟! من شخصا دلايلم كاملا اقتصادي بود، هر كاري غير إز درس خوندن تو ايران پول مي خواست.
    منم ديدم خرب بيام اينور هم بهم پول مي دن هم درس و مدرك…بعد ببخشيد مي رفتم تبت كي خرجم را مي داد؟
    شما سعي كن زندگي را إز زاويه ديد كساني كه تو ايران زير خط فقر هستند هم نگاه كني، براي اون دسته إز آدم هم دليل اصلي نه جوزدگي بلكه نياز مالي ه.

  8. خواهر مهندست می‌گوید:

    این پستت وصف حال این روزای منه، با کسی هستم که قبل آشناییش با من قید مهندس برق شدنشو زده بود و دنبال فارکس و پول و علائق و تفریحاتش بود ، از وقتی با منه روز به روز داره بیشتر شبیه من میشه، شبیه تمام اطرافیان من، جوزدگی خوشبخت دونستن کسی که مدرک بالاتر داره، جوزدگی اپلای و….، می ترسم از این که چند سال بعد وقتی عقبو نگاه می کنم ورد زبونم باشه که ای کاش من شبیه اون می شدم …

  9. zadsarv می‌گوید:

    تو اون دهاتی که من لیسانس گرفتم اصلا از این جو ها نبود. تقریبا اون زمان کسی نمی دونست فوق لیسانس چیه، نه کلاس کنکوری بود نه رقابتی، من انگیزه ام از اینکه نشستم واسه فوق لیسانس مثل خر درس خوندم این بود که می خواستم تغییر لِول بدم. فوق لیسانس قبول شدم و اومدم تهران و همیشه فکر کردم این بهترین کار زندگیم بود. وقتی هم که فوق لیسانس خوندم استادها و همکلاسی ها رو میدیدم که یه سری عقده ای درب و داغونن که در بدیهی ترین و ساده ترین چیزهای زندگی واپسزدگی دارن بنابر این همونجا مطمئن شدم که هرگز نمی خوام راه این آدمها رو برم و شبیه اینا بشم بنابراین بی خیال دکتری شدم. خارج رفتن هم برام قابل دسترس بود اما به دو دلیل نرفتم. 1- خانواده ام. ساده اش این بود که نمی خواستم مثلا اگه مادرم سرطان گرفت و افتاد تو بستر بیماری نمی خواستم اون سر دنیا باشم و وقتی مرد بیام اینجا. چون میدونستم تا آخر عمرم پشیمون می شم.
    2- در احوال خارج رفته ها تحقیق کردم و دیدم اگه رفتی باید همونجا بمونی که باز به دلیل 1 نمی خواستم. و دیدم اگه بخوای برگردی فقط رودررویی با حقایق وحشی این جنگلی که توش زندگی می کنیم رو به تاخیر انداختی و دیگه راه و رسم شکارو یاد نمی گیری و چنگال هات کند میشه که باز به نظرم منطقی نیومد.
    چیزی که منو تو زندگی خوشحال می کنه کسب و کاره. تا امروز گهی نشدم تو این راه ولی آرزوی من یه کسب و کار بزرگه

  10. سگ منش خان می‌گوید:

    ببین، حرفات رو به صورت کلی قبول دارم. ولی یکم مخالفم…
    به نظرم الان تو خودت اونجایی، جو اونجا حالا گرفتت. خودت رو بذار جای من.
    یه دانشجوی کارشناسی معمولی تو یه رشته خوب از یه دانشگاه خوب.
    خب الان مثلا چیکار کنم؟ فوق نگیرم باید برم سربازی سگ دو بزنم دو سال. بعد از سربازی چی؟ برم سر کدوم خونه زندگی؟‌ کدوم «زندگی پر موفقیت و جذاب» رو زندگی کنم تو این مملکت؟
    برم فوق هم همین قضیه ست. آخه مثلا میخوای چیکار کنی اینجا که به هدفت در زندگی برسی و زندگیت تلف نشه؟
    به این فک کن که اگه الان ایران بودی چه میکردی مثلا که زندگیت متنبه بشه

    • دانشمند می‌گوید:

      نه درسته، مسائل تو ایران خیلی تنگ و تار شده. کاملا منطقیه که آدم بره. ولیکن من خودم شخصا، وقتی که داشتم میرفتم به اینجام نرسیده بود. اصلا تو سنی نبودم که فشاری رو تحمل کرده باشم، بزرگترین استرسی که کشیدم کمیته انضباطی و پرونده ی اخلاقی بود برای پاچه ی شلوارم. من خودم شخصا رو گفتم تو این وبلاگ. الان دیگه خیلی کارد به استخوان رسیده و البته این مد و جوزدگی رفتن آسونترین راه حله که به ذهن میاد و همه عملیش میکنند. میخوام بگم راه حل هم مد شده. ممکنه راه حل های دیگه ای هم باشه که مد نیست.

  11. reza می‌گوید:

    baba bikhiyaal.Baa doost pesare haal kon va sharaab benush:))))))))))

  12. همای می‌گوید:

    تازه شانس آوردی که در دیگر جنبه های زندگی جوگیر نشدی. وگرنه الان عکس های بچه هات رو روی فیس بوک آپ می کردی و اینجا از درس های دوران حاملگی می نوشتی.

  13. سیبیل بلا می‌گوید:

    در » آنگاه که نیچه گریست » یک ایده جالبی مطرح میشه که خیلی سعی کردم ازش استفاده کنم . نیچه عنوان می کنه که سعی کن به زندگیت به صورت یک ابدیت تکرار شدنی نگاه کنی. مثلا تصمیمی که الان میگیری رو بارها پس از این به همین صورت خواهی گرفت . آیا این برای تو لذت بخشه یا ترسناک؟ و اگر لذت بخشه پس اون لحظه رو واقعن زندگی کردی . حالا با الگو یا بی الگو فرق زیادی نمی کنه

  14. کیوان می‌گوید:

    برو خدا رو شکر کن که اول رفتی بعد به پوچی فلسفی رسیدی که حالا چی !
    چون نصف بیشتر تجربمون مشترکه دارم اینو مینویسم ، تا 3 سال پیش کسی بهم میگفت برو خارج 3 ساعت باهاش بحث میکردم که ایران بهترین جای دنیاست . حالا یک سال از ارشد دانشگاه تهرانم داره میگذره ، حالم بهم میخوره از خیابون امیرآباد ! 3 ماه پیش تا دم انصراف رفتم ، الان هم تافل دادم و شنبه هم جی آر ای دارم . فقط و فقط به یه انگیزه ، که دیگه اینجا نباشم و این آدما رو نبینم ، میدونم که حرف چرتیه هرجا برم این آدما روی ذهن من سوارند و با من میان ولی چاره چیه ؟؟
    برو خدا رو شکر کن که اول رفتی حالا به پوچی فلسفی رسیدی ، اگه میموندی الان دنبال بلیط دهلی بودی فقط برای اینکه بری ! فقط برای اینکه اینجا نباشی ، شاید 5 سال پیش مسئله اصلی جو گیری و چشم و هم چشمی بود ، ولی باور کن الان فقط نبودن تو اینجا مسئله اصلی شده . اینو دارم میگم چون مثلا تو یکی از بهترین دانشگاه های ایران دارم درس میخونم و بهترین دانشجو ها رو می بینم همه مایوس دنبال یه راهی هستن که دیگه نباشن !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: