در حلقه ی ایرانیان

یه جلسه ی ایرونی هایی رفته بودم که حسابی باهاشون حال کردم و بحث هایی که کردیم منو یاد چهار سال پیشم انداخت، که تازه از ایران آمده بودم، بچه ی ترسوی رنگ پریده ای بودم لابد، که نمیدونستم تو خیابون های تورنتو دارم دنبال چی میرم، تو دفتر کارم دنبال چی روزی دوازده ساعت پشت مانیتور قوز میکنم و به شدت وصل بودم به ایران. به اخبارش، به رفت و آمد، به روزنامه ها. مسائلم تو ایران گیر بود، بعد کم کم بریدم، دوست پسرم بعد از دو سال پا شد آمد کانادا و یک نخ محکمم به ایران کنده شد. انتخابات پارسال و گه مالی های بعدش، یه قیچی ِ مفصل به همه چیز زد. تو قضایای انتخابات پاشدم رفتم ایران و با اینکه اتفاق فاجعه ای برای شخص من نیوفتاد، پام انگار بریده شد. تنها چیزی که به ایران وصلم نگه داشته خانواده است. اگر اونها رو جابه جا کنم، بذارمشون یه جای دیگه ی دنیا، کلا فکر کنم آخرین نخ متصل به مملکتم هم قیچی میشه. این طوری شده که غرق شدم تو مسائل ایرانیان ِ اطرافم و خیلی کاری به ایرانیان داخل ِ ایران ندارم. افتخاری به این موضوع نیست البته.

تو مسائل ایرانیان اینجا هم که فضولی میکنم، گیج گول زدن های خودم رو میبینم و باهاشون احساس همذات پنداری میکنم، یه سری شانس هایی که آووردم رو هم متوجه میشم، یه اشتباهاتی که میشد بکنم و نکردم رو هم میبینم، یه سری گره های شخصیتی خودم رو هم کشف میکنم. خدا را شاکرم که منو هنرمند و روشنفکر و اهل پیپ و کافه و دفتر و دستک نیافرید. عقم میگیره از این جمع هاشون، که ته ته اش که نگاه میکنم، میبینم این آقای هنرمند با موهای ژولی پولی و ادعای روشنفکری ِ عمیقش، آمده تو این جمع برای دختر بلند کردن و دادن ترتیب یکایک ِ این هنردوستان. نه! توهینی به هنرمندان ِ ایرانی نیست، جایگاه موسیقی دان و نقاش و عکاس ها همه سر جاشه، ولیکن اگه شما چار تا به اصطلاح هنرمند و هنردوس ِ بچه سن دورت را بشناسی که همه ی این دو دو زدنهاشان برای رسیدن به رختخوابه، حوصله پاتوق ها و بحث هاشان را نداری. بهو تو خالی میشود همه چیز. هر چند البته من در واقع اصلا در جمع چنین ایرانیانی وارد هم نشدم. مسائل رختخواب مردم به کنار، (من چرا اینقدر خاله زنکم در ضمن) من از جمع ایرانی چه میخواهم؟ یه عده که زبونم رو حرف بزنند، که البته منظورم صرفا فارسی نیست، زبون ِ فکری ام رو حرف بزنن، بشود نشست باهاشون بحث فلسفی و اخلاقی و دینی و سیاسی کرد و طرف از شدت هیجان برای کوبیدن تو و مخالفت و تضاد، تف دهنش رو میون کلماتش به تو نپاشد، قیافه و ظاهر مکش مرگ منش را نخواهد قالبت کند و همین. دیگه چی میخواهم؟ هیچی، در واقع آدم لوده ی دلقک ِ میمون هم دوس ندارم. من در نهایت موجود جدی ای هستم که از حس طنز بهره ای نبردم، یه نقاب شوخ و شنگی دارم که روی اخلاق سگیم موقتا پوشش بذارم.

اینه که با بالا رفتن سن و بریدن از گذشته و فرمت شدن حافظه ام و بدسلیقه شدن در دوست پیدا کردن، و سگی اخلاقم،  وقتی چارتا ایرانی میبینم که باهاشون حال میکنم، یه طورهایی میمانم چی کار کنم که خودم را جا کنم در حلقه ی دوستی شان. هل میکنم و زیادی شوخی میکنم و خودم رو به در و دیوار میزنم. بد از یه مدتی عادی میشوم، و همه چیز عادی میشود و یا طرف از دیوانگی های من فرار کرده رفته یا یکی پیدا شده که میتوانیم بنشینیم یه بطری شراب را به سلامتی و نم نم مصرف کنیم و حرف بزنیم و زمان بگذرد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
4 دیدگاه برای “در حلقه ی ایرانیان
  1. lotus می‌گوید:

    Take your self less seriously

  2. ناشناس می‌گوید:

    قربون دهنت…ولی نیست عزیز من…ایرانی آدم حسابی(!)(با احترام به همه) که سرش به تنش بیارزه و بتونی باهاش 4 کلمه راحت حرف برنی نیست…اگه هم باشه خیلی کم هست..
    میدونی خیلی باهات موافقم که فقط فارسی حرف زدن نیست یکی که باهاش فکر و حرف مشترک داشته باشی چون با یه خارجی واقعا شاید کل حرف ادم بشه 10 دقیقه..بعدش میرسی به خفه خون…تو الآن تو دوستی سختی من از روز اول ادم گهی بودم تو انتخاب دوست…از اینایی هم که زود صمیمی میشن بدم میاد..این میشه که کم کم به خلوت و تنهایی خودت عادت میکنی..
    خب ببین اگه ته دلیل هممون واسه برگشتن به ایران رو ببینی خانواده هست..من هنوز نتونستم در مورد خودم تصمیم بگیرم که اگه اینور موندم و بعد بهم گفتن فلان کست فلان اتفاق واسش افتاد میتونم خیلی کول بپذیرم یا اینکه همیشه یه عذاب وجدان باهامه…

  3. سیبیل بلا می‌گوید:

    چند شب پیش که خونه دوستای مکزیکیم دعوت بودم ، سر میز شام یکهو حس کردم چقدر بهم خوش میگذره . راستش من غربتی رو که در بعضی جمع های ایرانی حس کردم قابل مقایسه بوده با غربت در جمع کانادائیها . ولی زبان رو نمیشه دست کم گرفت . لعنتی روغن مالیه چرخ دنده های روحه!

  4. تس آپه می‌گوید:

    از سِنّه. پروسه رفیق‌یابی از یه سنی به بعد متوقف می‌شه و یا خیلی کند می‌شه. لااقل برای من که این طوریه. بهترین رفیق های من که هنوز می‌تونم باهاشون حرف بزنم و حوصلم سر نره مال دوران دانشجویی‌ان. مال 5-6 سال پیش. از این به بعد با هر کی که آشنا بشم، نهایتاً می‌شه دوست. رفیق با دوست خیلی فرق داره. رفیق یه چیزه دیگه‌اس.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: