سندروم ِ فلان

صف تراموا ساعت هشت و نیم صبح کیلومتریه. پیچ میخوره دویست بار و فقط فکر کنم تو مملکتی مثل کانادا مردم بتونن بدون میله و نوار خودشون خود به خود به صف بشن طوری که انگار یکی آمده خط کشی کرده ایستگاه رو. من حالم بد میشه از این صف و تشکیلاتشون؛ هل بدید برید بالا دیگه. شوخی هم نمیکنم، دیروز نیم ساعت تو ایستگاه وایستادم، همینطور تراموا اومد رفت، این ملت با یک آرامشی کتاب میخوندن. البت که یه عده تقلب میکردن، خیلی شیک میرفتن جلوی صف سوار میشدن، هل مفصلی میدادن و لگد هم لازم بود می انداختند که سوار شند. من گیر کرده بودم تو تعارف با خودم که برم بپرم بالا یا متشخص واستم ببینم داره دیر میشه! هر یک دقیقه یه تراموا میومد و نیم ساعت یعنی سی تا تراموا آمد و رفت تا به سر صف رسیدم و رفتم بالا.

توی تراموا، چهار تا موجود خاص بودن که نمیدونم دقیقا چه  سندرومی داشتن، و اگر بخوام پولیتکالی غلط باشم، عقب افتاده ی ذهنی بودن. یک دختر با سه تا پسر. دختره با یکی از پسرها تو یه ردیف بودن، و ده ببوس و ده بمال. من اصولا مردم عادی هم زبونشون رو تو حلق هم فرو کنند حرکت رو به بالای معده ام به سمت مری رو آنا احساس میکنم و چشمام رو درویش میکنم، دیگه حالا تو کار بوس و بمال ِ چند تا آدم متفاوت نیستم یقینا. اما کم کم یه نکته هایی روشن شد. خانوم سندروم، از این پسرک لب میگرفت، سر اون یکی که صندلی عقب نشسته بود رو نوازش میکرد. دوس پسرش را بغل میکرد و همان جا  چشمش رو تو چشم ِ پسرک عقبی می انداخت. با دوس پسرش تو گوش هم چیز میگفتند و در عین حال صورت عقبی را ناز میکرد. خلاصه، عق و معده و حرکات مری را نگه داشته بودم، رفته بودم تو بحر این مثلث عشقی. واضح و آشکار اینکه دخترک یا تصمیم اش را نگرفته بود، یا فهمیده بود خیلی خواستار دارد و دارد حسادت دوس پسر را در می آورد.

باری، بالاخره چشمهای از حدقه در آمده ام را جمع کردم یه نگاهی به بقیه ی مسافرها انداختم، دیدم همه چارچشمی دارن مسابقه ی مثلث عشقی را تماشا میکنند. حکایتی بود قیافه ی مشمئز شده ی دخترهای خوشگل و مامانی، که سندروم فلان نداشتند. نمیدانم، شاید من و اونها به نوعی داشتیم رشک میبردیم به دخترکی که سندروم ِ فلان داشت و کارش را میکرد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , ,
نوشته شده در Uncategorized
6 دیدگاه برای “سندروم ِ فلان
  1. کیوان می‌گوید:

    فردا وایسا واسه 31 امین تراموا ، همه چی حله

  2. lotus می‌گوید:

    I love these four people, plain and stupid, and did not give a fuck to what other intelligent people think of them, I love them

    • دانشمند می‌گوید:

      من نمیتونم خیلی احساس عشق به غریبه ها داشته باشم، به خصوص وقتی زبون یکیشون رو تو حلق اون یکی میبینم. بعدا بیشتر فکر کردم و خوشحال شدم صرفا براشون. آدم خیال میکنه، داشتن یک سندرومی که قیافه ات رو عجیب کرده باشه، و عقب مونده ی ذهنی و بدنی بودن، یعنی که دیگه آدم نیستی و احساس نداری. ولیکن اینها آدم بودن و احساس داشتن، آزاد بودن و خوشحال بودن. و خیلی خوبه.

  3. sina می‌گوید:

    شرط میبندم داری دروغ میگی‌… بقیه به تخمشون هم نیست، فقط خودت در گیر قضیه بودی…

    از شخصیتت پیداست ۱ بچه پا پاتی عقب مونده‌ای که خودت هم موندی که این سیستم سرمایه داری چه‌جوری بهت ۱ پذیرش دکترا داده…

    خلاصه از این که ادای روشنفکری در میاری حالم به هم میخوره

    نیستی‌ از این دست، نیستی‌… فیلم بازی نکن، خودت باش… بهتره، باور کن…

    • دانشمند می‌گوید:

      سینا؟ باشه، میچسبیم به این اسم. از این روانشناس های لحظه ای هستی؟ که میتونی دو تا پست بخونی، ته شخصیت و گذشته ی طرف رو بیرون بریزی؟ پاپتی و عقب مونده رو میگم که تونستی حدس بزنی. اینا البته مهم نیست، خنده اش اینه که فکر کردی سیستم سرمایه داری به پاپتی ها پذیرش نمیده !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: