عمه ی قهرمان

به دنیا آمدن بچه ی برادرم یکی از احساسی ترین موقعیت های زندگیم بود. بار احساسی اینکه برادرم که بیست و چند سال تو سر و کول هم زدیم  توخونه ی پدری، همبازی بودیم، رقابت کردیم، حرافی کردیم باهم و گاها درس خوندیم، حالا مرد گنده ای شده که بچه هم داره، کل داستان رو خیالی تر کرد. دقیقا همین که میگم، مثل خیال میموند، ولی پسرک به دنیا آمد، در اولین تراکنش، صدای اولین گریه اش رو از پای تلفن شتیدم، و واقعی بود. وقتی که در سیر و سفر چین بودم، بالاخره یک هفته از سر کار جیم زدم، تو برف و پرواز های کنسل شده و با جون کندن، خودم رو به وسط خط ِ استوا رسوندم که بچه رو ببینم. دوازده شب بود که تو تاریکی بی سر و صدا همه مون رفتیم تو اتاقش و با توجه به عکس هایی که ازش دیدم بودم و بچه ی تپلوی  گرد و قلمبه ای بود، انتظار داشتم یه موجود گنده ای رو ملاقات کنم. اما بچه به غایت کوچیک بود. روی شکمش خوابیده بود و مشتش هم گره شده جلوی صورت کوچیکش ! خیلی کوچولو بود. در اتاق رو بستم پشت سرم و چند دقیقه  از شدت هیجان دیدنش بالا و پایین پریدم. جیغ های خفیفی هم میزدم.

باری، دیگه این بچه رو ندیدم، بچه مارکوپولو از آب در اومد، و همراه شغل باباش و خانواده اش، رفت برای خودش تو اروپا چرخید و عاقبت تو ایران مستقر شد تا باباش بقیه ماموریت هاش رو تو چهار گوشه ی دنیا تموم کنه. اینطور شد که دیگه ندیدمش، و امسال هم ایرون نرفتم، الف تنها رفته ایران  و بهش ماموریت دادم بره بچه ی برادرم رو ببینه و از طرف من دست و پاش رو ماچ ماچ کنه. عکس های این بچه رو که میبینم، میخوام بپرم تو عکس، میخوام برم دستش رو بگیرم، بخندونمش، نمیدونم همچین حسهای عجیب و قوی ای از کجا میاد، من که مادرش نیستم. عمه اش هستم، عمه: شخصیتی که قراره بعدا تو دماغی حرف بزنه و غرغرو باشه!! ولیکن نه، من تصمیم دارم عمه ی باحالش بشم، که عینکیه و تو دماغی حرف میزنه و کلی کتاب متاب داره و تمام سوالهای ممنوعه اش رو جواب میده و اولین شراب زندگیش رو بهش میده و رانندگی یادش میده و اولین سگ ِ زندگیش رو بهت میده. کتاب های خوب تو دست و بالش میریزه و فیلمهای خوب بهش میده ببینه، میبرتش سفر، یادش میده از جاهای جدید و آدمهای غریبه نترسه، یادش میده بلند پرواز باشه، به کم راضی نشه، از مغزش استفاده کنه.

بعد با خودم فکر میکنم، نباید اصولا از این برنامه ها برای بچه ی خودم بریزم؟

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
3 دیدگاه برای “عمه ی قهرمان
  1. ناشناس می‌گوید:

    ببین خودتو خسته نکن..عمه عمه هست…مختصر و با احترامش همیشه یه پیشوند زنیکه همراشه…ولی عاشق گرد بودن بچه هام…همچین گرد بعد یه هوا هم گوشتش سفت باشه هی بکنی….حالا ایشون دختر هستن یا پسر؟!


  2. ولی من فکر نکنم نه عمو شوم و نه دایی. سه برادر و یک خواهر تصمیم به ماندن در بیخ دل ننه مان داریم
    همین

  3. مجید می‌گوید:

    یه دفعه ازت خواهش کردم دیگه ننویسی : گاها . آخه یعنی چی ؟این کلام قشنگ فارسی رو بهش تنوین عربی میبندی ؟ گهگاه ،گاهی ، بعضی وقتا مترادفای درست اونه . پاینده باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: