در سکوت عصر جمعه

عصر جمعه، تو ایران یک فشار ِ روحی نوستالژیکی داشت که یه عده به غم عدم ظهور آقا نسبتش میدادن، در حالی که ما همه میدونیم که مشکل عصر جمعه بیشتر مربوط به صبح شنبه اش بود که باید باسن را تکان میدادی و میبردی مثلا مدرسه، اونم به مدت شیش روز ِ متوالی. بعد من خیال کردم که آمدم خارجه و خارجی شدم و از بلای عصر جمعه در رفتم. ولی عصر جمعه، عصر جمعه موند، با این فرق که الان که عصر جمعه است، تو آزمایشگاه هستم. یک نفر، دریغ از یک نفر موجود زنده که در کل آزمایشگاه حاضر باشه. منم و خودم و میزم و چراغ مطالعه ام، که روشنه نه برای مطالعه، برای حس پر کردن آزمایشگاه خالی با یک جسم ِ نورانی. هیشکی نیست، هیچ برنامه ای ندارم برای شب تعطیلم، نصف دوستام رفتن ایران، دوستای خارجکیم رفتن دهات و ولایت های خودشون و من موندم و کارهای عقب افتاده و ویری که بشینم تو آزمایشگاه کار کنم و به خودم افتخار کنم. و بعد به خودم افتخار نمیکنم. چون دلیل خونه نرفتنم گشاد بودنه، و اینکه حال ندارم تو سرما عنر عنر برم خونه، و این لپتاپ گامبالوی تریلی رو بکشم ببرم (ای خدا چرا سر کار دیگه کامپیوتر گنده ی رومیزی بهت نمیدن، که نشه جایی بردش؟) نمیرم خونه، چون تو خونه هم کاری ندارم، یه مقدار ظرف نشسته تو سینک داره خیس میخوره و بو میگیره، یه سری سریال هنوز هست که ندیدم ولیکن از سریال دیدن دیگه عقم میگیره و عمق قهقرا اینجاست که الان اگه یکی زنگ بزنه بگه، بیا بریم فلان جا، بشینیم یه آبجو بزنیم، به همون علت گشادی و سرمای هوا حاضر نیستم برم و میپیچونم طرف رو، با بهانه هایی که فقط ذهن ِ خلاق ِ یک گشاد بزرگ میتونه بسازه. اهل اینکه تنهایی گه ِ خاصی بخورم هم نیستم.

اینه، عصر جمعه، آقا، عصر جمعه. ظهور کن راحت شیم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
7 دیدگاه برای “در سکوت عصر جمعه
  1. ناشناس می‌گوید:

    آی گفتی…منم الان غمبرک زدم این چند هفته تعطیلی چی کار کنم…هوا که سرد…سرما هم خوردم…کمرم هم از صدقه سر پشت میز و کامپیوتر تمرگیدن یه کم ناراحته…دکتر دانشگاه میگه باید کمتر بشینی و بری استخر…ای تو اون روحت که سگ سینه پهلو میکنه تو این سرما…با همه بدبختی هفته اول خب علم جر میدیم…هفته بعد چی؟
    ببین الان جای من بودی چی کار میکردی؟!؟!

  2. kamyar می‌گوید:

    یکشنبه عصر چی میگه انوقت؟

  3. سارا می‌گوید:

    نوشته هات را دوست دارم. فکر می کنم اگر کسی که قصد مهاجرت داشته باشه به دقت آنها را بخواند تصویر نسبتا دقیقی از وضعیت آینده خودش پیدا می کنه. کلا خارج تنهایی حال نمی ده. هر چقدر هم که آدم دوست داشته باشه باز هم دلش می خواد با یک نفر که پارتنرش است زندگی کنه و بعد از کار مستقیم بره خانه.به نظرم این یکی از دلایل اصلی ازدواج ایرانی ها در بیرون از ایران است. از سریال گفتی. من هرگز نتوانستم سریال نگاه کنم. شاید فقط چند قسمت از چند تا سریال قدیمی را نگاه کردم. با سریالهای جدید حال نمی کنم.

  4. مهندس بانو می‌گوید:

    اين روح نوستالژيك به چهار و پنج شنبه اش هم سرايت كرده!
    نميدانيم اين تعطيلي از باب اين سرايت هست يا چون سراسر روز ها رو غم گرفته ، هي تعطيلش مي كنند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: