خواهی نشوی رسوا

خاطر همه هست یک دورانی بود، در مهمونی صابخونه دست مهمونها رو میکشید که پاشید برقصید؟ هل میدادن مهمون ها رو وسط؟ هل و زور فیزیکی ِ اون دوران جای خودش رو به فشار ِ روحی داده، طوری که اگر با یک جماعت مست در یک اتاق گیر کرده باشی که نمیتوانند قر نریزند، اگر بنشینی و اظهار کنی که دوس نداری پاشی خودت رو بالا پایین کنی، ملت دستت میندازند و میگویند یبسی، شلی، جمع خراب کنی. اگر پاشی باهاشان قر بدی، ادایشان رو در بیاوری، آلبالو گیلاس های نامرئی رو از درختهای خیالی بچینی و لامپ باز و بسته کنی در هوا، آنوقت باهات دوست میشوند و همرنگ جماعتشان میشوی. به همین سادگی.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: