صبح شده، تا خواب ِ بعدی، شونزده ساعت وقت داری

میرم شرکت، برای اینکه واسه سه تا رئیسم دم تکون بدم. رئیس هام خیلی مهربونن، همکارهام همه خل هستن، کار خوبه، فقط اشکالش اینه که نمیشه گودر و فیسبوک و وبلاگ رو هر یازده دقیقه یه بار چک کرد. در نتیجه ساعت دوازده میزنم از شرکت بیرون. میرم آزمایشگاه تو دانشگاه. اونجا هم وقت میکشم، همه ی مدیاهای ارتباطی و اطلاعاتی رو زیر و رو میکنم. یکم کد میزنم، یکم وقت هدر میدم، که ساعت شیش بشه که برم خونه. تو خونه هم برای سرگرمی ظرفهای جمع شده رو میشورم. بازم همون مدیاهای ارتباطی رو زیر و رو میکنم. بعد نیگاه میکنم، صبح سه چهار ساعت تو شرکت تو صندلیم نشسته بودم، عصر پنج ساعت تو صندلی آزمایشگاه فرو رفته بودم، بعد تو خونه هم پنج ساعت، میشینیم رو صندلی کامپیوترم تا وقتی برم بکپم، ذل میزنم به مانیتور. توی چهار دیواری ِ خالی ِ احمقانه ام. شاید نیم ساعت هم در روز رو توالت فرنگی میشینم، نیگاه میکنم، عمر من بین این صندلی ها و فاصله ی بین اونها طی میشه. نیگاه میکنم که هیچ کاری نمیکنم که از چهارچوب این سه چهار تا صندلی بیرون بزنه. چرا، گاهی میرم سینما، رو صندلی های تیاترها فرو میرم. گاهی رو صندلی یک بار، سر سبک شده ام رو نگه میدارم. هیچ اتفاق ِ دیگه ای  نمیوفته.

فکر میکنم گاهی یه همخونه پیدا کنم، اسباب کشی کنم برم از اینجا. برم اصلا تو این خونه های بزرگ عصر ویکتوریا که پونزده تا اتاق دارن و هر اتاق رو یه بدبختی اجاره کرده، خودم رو بین شلوغی یه سیرک قائم کنم. شبها گاهی میشینم رو صندلیم، کامپیوتر رو میبندم، چون فکر میکنم ده ثانیه دیگه باز باشه و صفحه ی فیسبوک و عکسهای به روز شده ی مردم رو ببینم، روی کیبورد استفراغ میکنم. بعد نیگاه میکنم، سقف رو، دیوارها رو، کتابخونه ام رو، پر کتاب هایی که رفتم ایران، پول مفت دادم، یه چمدون بار کردم آووردم و یکی رو هم نخوندم. چون حسش نیست. حس ِ هیچ کاری نیست. حس یوگا نیست، حس ِ مسافرت نیست. شبها میشینیم تا وقت ِ خواب بشه. زندگی میکنم که روز تموم بشه.  چی اسم ِ این رو بذارم؟ pathetic

امروز فکر کردم بشینم یه لیست بنویسم، از چیزهایی که شادم میکنند. اول نوشتم که یک بلیط ماهیانه ی مترو رو میخوام. که بتونم هر روز برم، یه ایستگاه غریبه پیاده شم، راه برم. همین. یه مبل ِ بزرگ چرمی میخوام. کسی نیست بیاد روش باهام بشینه، ولی فکر کنم، اول باید داشته باشمش، بعد پرش میکنم با آدم. بعد فکر میکنم که خونه ای که حتی اتاق خواب نداره، و تخت به زور توش جا شده، مبل رو کجاش جا بدم. بیخیال. بعد نوشتم که صبح ها برم بدوم. هوا رو یه چکی کردم، منفی ِ پونزده گاهی فقط میانگین روزه، صبح زود زیر منفی ِ بیسته، همه جا یخ زده. باشه، نمیدوم فعلا. بعد فکر کردم که به برادرم قول داده بودم، کتاب قصه های بچه اش رو خودم براش مینویسم و نقاشی میکنم. باید این پروژه رو شروع کنم، بچه یک ساله شد، از یکی دو سال دیگه باید براش قصه بخونن لابد. لیستم بلند نشد خیلی، اضافه کردم بهش تخ کن، تنها برو سینما، تنها برو تو یک رستوران بشین، غذا بخور. نمیمیری. بعد یادداشت کردم که این محیط برنامه نویسی برای موبایلهای آندروید رو یاد بگیرم سریع، یک برنامه موبایل برای آدمهای افسرده بنویسم که روزانه به پشتیبانی و یادآوری نیاز دارن.

دفترچه ام رو بستم، امروز چندمه ماهه؟ شاید علت ِ همه ی این حجم افسردگی ِ این روزها مرتبط با تقویمه. نمیدونم. تا وقتی که بخوام کپه رو بذارم و امروز تموم بشه، هنوز ده ساعت مونده، میتونم فکر کنم رو دلایل ِ افسردگیم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
32 دیدگاه برای “صبح شده، تا خواب ِ بعدی، شونزده ساعت وقت داری
  1. نرگس می‌گوید:

    اه منم روزهام همینطوری هستند! درکت میکنم… اگه راه حل پیدا کردی به منم بگو…..

    • دانشمند می‌گوید:

      فعلا راه حل ها اینن که هوار هوار کنی، به همه بگی اوضاع بیریخته که ملت بیان دربیابن تورو

  2. عاشق جدیدت ! می‌گوید:

    داشتم گل گشت میزدم اینو یافتم شاید آدمت کنه
    http://www.mariaandrews.com/2011/01/45-goals-for-45-years-in-2011/

  3. سارا - م می‌گوید:

    به نظرم بهترین سر گرمی آدم است آن هم ایرانی و به شکل یک گروه. البته پارتنر که جای خود را دارد. اما بدی کار اینجاست که همیشه تعدادی نخاله تو گروه ها هستند و یک کاری می کنن خودت گروه را ترک کنی. تجربه من که اینطوری بوده است. فکر می کنم مردها خوش شانس تر از ما هستند و بهتر با هم کنار می آن برای همین کمتر تنهایی می کشن. من که تقریبا تنهای تنهام. خارجی حوصله ام را سر می بره و حوصله بازی های کثیف روانی ایرانی ها را ندارم. البته من از تو سن و سال دار تر هستم.

    • دانشمند می‌گوید:

      من یک جمع دوستانی جمع کردم، اما زندگی ها جزیره ای شدن، در ثانی هر کس گرفتار کارهای خودشه. پارتنر هم که خیلی گاه به گاه با همیم. تو فکر ِ یک گربه ام.

  4. راضی می‌گوید:

    مشکل همون روزهای مرتبط با تقویم عزیزم….

  5. مستی می‌گوید:

    manam mesle toam daneshman…moo nemizanam… peyda kardi rahe hal be manam bedeh

  6. تس آپه می‌گوید:

    جانا سخن از زبان ما هم گفتی. سگ بزنه به این زندگی به حق ابلفزل.

  7. sanha می‌گوید:

    گاهی آرزو می‌کنم از خواب بیدارنشم تا مجبور نباشم به این موضوع فکر کنم دردناک شده زندگیم !


  8. خانم غريبه عزيزي که نمي شناسمت و در آينده هم :
    من 5 سال ست که تقريبا شبه تنها زنده گي مي کنم. خب وبلاگ م را مي خواني مابقي ش را مي داني . افسردگي بيماري انترناسيوناليستي شده بين ملت بخدا. تنهايي درد عمومي ست من که در اين طويله م بعد از سه ساله کش و قوس دار و رفتن تا لب خط و برگشتن کشيدم بيرون و حالا هم دل خوش م به قلنب و مي گذرانم . بيرون کشيدن اصلا ساده نيست خانم.اصلا. افسردگي با آنهايي مي ماند که زيادي انساني مي انديشند و غم اسگل …مشنگ هاي عالم را مي خورند گيرم در ظاهر چنين نشان ندهند.داستان همين ه. بايد قبول شان کني . من حرامزاده گي عمومي اينجا را قبول کردم. گشتم و گشتم تا سوراخي پيدا کنم و بکشم بيرون. راستش هنوز هم پريودي مي گيردم. افسرده گي را مي گويم اما حالا من هم بازي مي دهم.گرچه هنوز هم زياد بازي مي خورم. هيچ الاغي به داد آدم نمي رسد جز خودش بخدا.شعارها در پيت. مهم پول ست اين جور موقع ها که سرت را گرم مي کند.
    همين

    • دانشمند می‌گوید:

      بعله، هیشکی واقعا تنها نیست، خودش همراهشه. آدم همیشه دنبال رابطه ی انسانی میگرده، خوب خودش هم انسانه. همه ی این حرفها عملی اند، منتها واسه راهبه ها. من ترجیح میدم در جمع شلوغ آدمها زندگی کنم. و این روزها سختن خیلی


  9. حرف م متوجه نشدي رفيق غريبه ي من
    راحت بگويم منظورم اين ست راهي براي تنهايي وجود ندارد بهرحال من بسيار لذت طلب م و با دوستانم مي پرم بسيار
    همين

  10. بهرام می‌گوید:

    این نوشته را در محلی دیدم به نظرم جالب اومد. لطفآ بخون و نظرت را بده. با عرض تشکر.

    به ویدا…
    آی ی ی ویدا……خدا بگم چکارت بکنه که امشب منو به یاد خیلی خاطره ها انداختی.
    من خیلی کم پیش میآد که لب به الکل بزنم ولی امشب یک شراب ده ساله به یاد دخترهائی که باهاشون بودم باز کردم.
    میدونی خدا منو ببخشه ولی حقیقتش اینه که من با خیلی دخترها بودم. خیلی زیاد. اونقدر زیاد که دیگه حسابش از دستم در رفته. میدونه خیلی ها را دیدم و بعد رفتم. گفتی اسم دوستت هم ویدا بود؟ حقیقتش را بخوای خیلی از دخترهائی را که باهاشون بودم از یادم کاملاً پاک شدن. اسم و حتی قیافه اشون را هم فراموش کردم. نه اینکه خدای نکرده از بابت منظور و یا قصد بدی باشه. به خدای محمد قسم که هنوز که هنوز است تمام اونها را از ته قلبم دوست دارم و عاشقشونم. ولی چه کنم که خیلی از اسمها را از یادم رفته.مثلاً همین چند سال پیش عاشق یک دختر مهندس ایرانی توی آمریکا بودم و کلی از این کشور به اون کشور با هم به مسافرت میرفتیم ولی الان…. باورت میشه که حتی اسمش را هم از یادم رفته؟
    ولی گفتی که اگه یک دختر از من بهتر باشه چی؟ پس بزار برات دو تا داستان در مورد دو دختر بگم که زندگی منو عوض کردن
    .
    داستان اول :بوسه آلبالوئی
    داستان اول مربوط به خیلی سال پیشه، من اونموقع 7-8 سالم بود. یادم می آد که یک روز گرم تابستانی بود حدودهای ساعت 3-4 بعد از ظهر و من در خانه تنها بودم. من رفته بودم روی یک میز در ایوان جلوئی منزل و مشغول بازی. در جلوی من یک حیاط بزرگ بود که پر از گل رز بود. اون خانه یک خانه یک طبقه ویلائی بود که از طرف دولت ایران در اختیار ما گذاشته شده بود. در حین بازی متوجه شدم که دختر همسایه از لابلای درختای ته باغ در حال آمدن به سمت ایوان و من بود. اون دختر اسمش آفاق بود و خانه ایشان دو تا خانه با ما فاصله داشت. نمیدانم که چطور در را توانسته بود باز کند و داخل شود و یا شاید در هم اصلاً باز بود. بهرحال آفاق به روی ایوان جلوئی و در نزدیکی میز آمد. آفاق در آن موقع شاید 13-14 سالش بود، یک تی شرت نخی سفید تنش بود که در زیر آفتاب داغ تابستان نوک سینه های تازه سر زده اش ازش بیرون زده بود و من تقریباً میتونستم سینه هاشو ببینم. آفاق بدون آنکه حرفی بزند با انگشت سبابه اش به من اشاره کرد که پائین بیایم. انگشتهای آفاق و لبانش قرمز رنگ شده بودند. آفاق عاشق آلبالو بود و همیشه آلبالو از درخت میچید و میخورد.
    من از روی میز پائین آمدم و پیش آفاق رفتم. آفاق به من گفت » میخوای بدونی چطوری توی فیلمها ماچ آرتیستی میکنن؟ » بعدش بدون آنکه منتظر جواب من بشه خیلی زود منو سفت بغل کرد و لباشو محکم به لبای من چسبوند.

    من خیلی ترسیدم.
    تمام موهای بدنم سیخ شد و میخواستم فرار بکنم ولی آفاق محکم منو چسبیده بود. با دستاش و پاهوشو مثل ماری که دور طعمه اش میپیچه محکم منو گرفته بود.دستاش و پاشو سفت دور من حلقه زده بود. من مثل بچه خرگوش کوچکی که در چنبره ماری گیر کرده باشه اون تو گیر افتاده بودم. دهن آفاق مزه و بوی آلبالوی رسیده تابستانی را میداد. یواش یواش این مزه دهن و بو در دهن من جا گرفت و از اونجا آروم آروم به داخل بدن من راه گرفت. درست مثل زهر مار که داخل رگ و خون طعمه اش میشه و تمام بدن را فلج میکنه، گرمای بوسه و مزه آلبالو یواش یواش در بدن من راه خودشو باز میکرد. ترس من یواش یواش جاشی خودشو به یک گرما و احساس دوست داشتنی میداد و مزه آلبالو در تمام رگهای من جاری میشد. من چشمامو بستم و خودمو تسلیم آفاق کردم.
    آفاق اولین استاد من در «بوسه آلبالوئی» شد و من شاگرد و مراد وی. من همیشه شاگرد خوبی بودم و آفاق اولین استادم بود. شاید آفاق اولین کسی بود که سنگ اولیه چیزی را گذاشت که باعث شد من اون کسی باشم که الان هستم.
    من هیچی از آفاق یادم نمی آید فقط تی شرت سفید و سینه های تازه سرزداش یادم مونده:

    داستان دوم :کف دریای عشق
    داستان دوم در چند سال پیش اتفاق افتاد. زمانی که من فکر میکردم در اقیانوس عشق شناگر ماهری هستم.
    اولین قرار من با دختر خانم «س» در کنارو خارج یک سالن بزرگ لاتاری بود. معمولاً مردم به «داخل» سالن لاتاری میرند و امیدوارند که بختشان در آنجا باز شود ولی بخت من در «خارج» سالن لاتاری رقم خورده بود.
    خانم «س» یک دختر خانم فوق العاده زیبا بود که یک ژیمناستیک کار حرفه ای هم بود.
    خداوند مرا ببخشد ولی هماطوری که قبلاً گفتم من تجربه زیادی با دختران مختلف داشتم و جدا از زیبائی خیره کننده در خانم «س» چیز چشم گیر دیگری به نظرم نیامد. من فکر میکردم که خانم «س» هم بعد از مدتی در زندگی من گم میشود ولی چه اشتباه بزرگی. خانم» س» استاد بزرگی بود و من دانش آموزی نادان و بازیگوش.

    س» بعد از مدتی بشدت عاشق شد البته این به خودی خود شاید مسئله ای خاص نبود و میایونها زن ومرد امروزه در دام عشق عمیق دیگری گرفتارند. ولی ستاره درخشان در «س» قدرت تلفیق عشق با عشق بازی بود.

    همانطور که گفتم» س» یک ژیمناستیک کار بود و از شما چه پنهان که «س» در فکر خود یک فمینیست تمام عیار هم بود. «س» از همان ابتدا بخوبی فهمید که من با فمینیستها رابطه خوبی ندارم و خدا مرا ببخشاید «س» به خاطر عشق خود در خیلی موارد خودش ، خودش را محدود میکرد و حرفهایش را میخورد. لعنت بر من باد ولی من هیچوقت راضی نبوده ام که کسی به خاطر من مجبور به سرپوش نهادن افکار خود باشد ولی بهرحال این انتخاب خود» س» بود. من گناه این کار «س» را به گردن عشق پرستش وارش میاندازم.

    ولی باز هم این نکته اصلی نبود که برای تو در اینجا می نویسم.
    ستاره «س» در یگانگی عشق قلبی با بدن بود و قدرت به نمایش گذاشتن آن.

    شاید مهمترین مکان برای محک زدن عشق یک زن به مرد در داخل تخت باشد. اگر زنی واقعاً و از ته دل عاشق مردی باشد در تخت خواب به هر کاری دست میزند که مرد را راضی کند. وقتی که من برات میگم هرکاری منظورم » هر کاری» است. من از خواندن مقاله هائی در اینجا که به مردان توضیح میدهد که چکار کنید که همسرتان در تخت خواب ارضا بشوند راستش را بخواهید خنده ام میگیرد. اگر زنی واقعاً عاشق مردی باشد از اون سر دنیا هم که شده خودشو به مردش میرسونه که باهاش بخوابه، دیگه راضی شدن که جای خود داره.

    اگه مردی حس کنه که در داخل رختخواب با ارضا کردن طرفش مشگل داره باید بدونه که اون زن شاید دوستش داشته باشه ولی پرستشش نمیکنه. اگه میخوای زن در رختواب راضی باشه باید که اون زن تو رو پرستش بکنه و نه کمتر.

    همانطور که گفتم «س» یک ژیمناستیک کار حرفه ای بودش و به سر حد پرستش حاضر به انجام هر کاری. حتماً در مورد حالات مختلف قرار گرفتن زن و مرد در موقع س.ک.س زیاد خوانده و شنیده اید اکثریت آدمها معمولاً چند حالت مختلف را تجربه میکنند و بعد از خسته شدن به همان حالتهای قبلی برمیگردند. ولی «س» این طور نبود. «س» برای ارضا کردن مردش با استفاده از بدن تمرین دیده اش س.ک.س را به جاهائی میرساند که از حد تصور آدمهای عادی خارج است. بدن فرم دیده «س» در فرمان فکرش بود و فکرش فقط در فکر ارضای کسی بود که می پرستید.

    اگر س.ک.س را به دریائی تشبیه کنم که اکثر مردم در سطح آن مشغول به شنا هستند ، «س» همچون استاد شنای ماهری دست من شاگرد تازه شنا یاد گرفته را گرفت و به اعماق اقیانوس برد. در عمق اقیانوس من ماهیها و مرجانهارا دیدم و دستم را به کف زدم.

    «س» انتها و نهایت همراهی فکر و بدن را در عشق نشان داد چیزی که من هیچگاه فراموش نمیکنم. و چه استاد کاردانی بود آن «س».

    من الان مدتها است که از «س» خبری ندارم.

  11. reza می‌گوید:

    سلام. من از خواننده های همیشگیتم . یه سئوال دارم می توونی کمکم کنی لطفا؟؟؟؟ تو از وبلاگ یک مهندس خسته خبر نداری؟ خیلی وقته بسته است
    تشکر

  12. لیدا می‌گوید:

    بیا با هم معاشرت کنیم…

  13. ناشناس می‌گوید:

    کشته مرده بی خبریت از مهندس خسته هستم

  14. نسرین می‌گوید:

    شما اینجا رو با سایتهای porno-story اشتباه گرفتی

  15. نسرین می‌گوید:

    شما رو چه به مهندس خسته اون بیچاره تو ایران زندگی میکنه کارمند جمهوری اسلامیه
    یه مشت خارج نشین علاف وبیکار و یک مشت احمق چه مدونن مهندس خسته چه مشکلاتی داره

    مهندس برای پیشرفت در ایران نباید وبلاگ داشته باشه
    اصلا چه معنی میده آدم از سر کارش وبلاگ آپ کنه
    اون هم چه وبلاگی
    مهندس به پیشنهاد دوستان دلسوزش وبلاگش رو بست و رفت
    تا توی نت رد پایی ازش به جانمونه که بعد مانع پیشرفتش بشه
    یادتون باشه هر قدم که تو نت برمیدارید رد پایی به جا میذاره

  16. نسوان می‌گوید:

    حست انقدر آشنا بود که مرا یاد شبها و روزها و هنوزهای خودم انداخت….
    تلخ و بیهوده و درد آور!
    آیا از همه ی این رنج جز درد چیزی زاده خواهد شد؟
    نمی دونم! نمی دونم!

    • دانشمند می‌گوید:

      آدم یاد میگیره، خود-کافی* باشه، اگه به روابط انسانی نیاز داره، دستش رو بذاره تو دست خودش، نهایتا چون خودش هم آدمه.

      * self-sufficient

  17. reza می‌گوید:

    ای با با یعنی کلا تعطیل شد وبلگ مهندس خسته؟ حیف شد

    • دانشمند می‌گوید:

      آره اون تعطیل شده، وبلاگهای خوب ِ دیگه ای هم هست. نسوان مطلقه، خرس، در قند غزل آلا، اینها رو بخون

  18. لیدا می‌گوید:

    ببین من جدی گفتما …چرا جوابمو ندادی؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: