دوستان لحظه ای

میدونی چیت رو اعصابه؟ اینکه فقط وقتی سوال داری، کار داری، مشکلی داری، و گیر کردی، این اطراف پیدات میشه. وقتی میای این اطراف، در نقش دوستی میای که کمک میخوای، وقتی میری، مثل غریبه ای میری که منو لازم نداره. میری، ماه به ماه حرف نمیزنی، تو سلام علیک خسیسی میکنی، باد شکمت رو هم خرج ِ کسی نمیکنی. بعد باز یه کاریت گیر میکنه، یاد ِ اون هم آزمایشگاهی میوفتی که چند سال از تو بیشتر اینجا خودش رو پوسونده، یا تو چت پیدات میشه، یا میری سر میزش. ایناست که رو اعصابه، وگرنه این معمولی بودنت که گاهی نامرئی ات میکنه رو میتونستم تحمل کنم. حیف که بلد نیستی اینا رو بخونی، وگرنه پرینت میگرفتم میزدم یه جا جلو چشم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , ,
نوشته شده در Uncategorized
5 دیدگاه برای “دوستان لحظه ای
  1. ناشناس می‌گوید:

    ببین 80 درصد دوستی ها همین شده…چه برسه به ادم های معمولی…حالا مثلا کسی که اسمش دوست هست غیر اینه؟ اونم واسه این مخوادت که دور هم 4 تا جفنگ بگینو و وقتشو باهات پر کنه…وگرنه وقت مشکل همه غیب میشن…شرمنده ها ولی بشاش تو دوستی و رفاقت…دوست اصلا وجود نداره…تنها کسایی که همیشه حمایتت میکنن خانوادتن…

  2. ناشناس می‌گوید:

    من فکر میکنم این پست تو رو باید هی به خودم گوشزد کنم که هم کارم که هی میرم ازش اشکال میپرسم این پستو تو وبلاگش به زبون چینی ننویسه..
    آخه روزای دیگه واقعن حواسم نیست یا سرم شلوغه و وقتی یادم میفته چند وقته ازش هیچ خبری ندارم عذاب وجدان میگیرم..

  3. نسرین می‌گوید:

    كوك كن ساعتِ خویش !
    اعتباری به خروسِ سحری، نیستدگر
    دیر خوابیده و برخاسـتنـشدشـوار است
    كوك كن ساعتِ خویش !
    كه مـؤذّن، شبِ پیـش
    دسته گل داده بهآب

    و در آغوشسحر رفته به خواب

    كوك كن ساعتِ خویش !

    شاطری نیست در این شهرِبزرگ

    كه سحربرخیزد

    شاطران با مددِآهن و جوشِ شیرین

    دیر برمیخیزند

    كوك كن ساعتِ خویش !

    كه سحرگاه كسی

    بقچه در زیر بغل، راهیِحمّامی نیست

    كه تو از لِخ لِخِدمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

    كوك كن ساعتِ خویش !

    رفتگر مُرده و این كوچه دگر

    خالی از خِش خِشِ جارویِشبِ رفتگر است

    كوك كن ساعتِ خویش !

    ماكیان ها همه مستِ خوابند

    شهر هم . . .

    خوابِ اینترنتیِعصرِ اتم می بیند

    كوك كن ساعتِ خویش !

    كه در این شهر، دگر مستینیست

    كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه ازمیكده برمی گردد

    از صدای سخن و زمزمه یزیرِ لبش برخیزی

    كوك كن ساعتِ خویش !

    اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر،

    و در این شهر سحرخیزینیست

  4. امید می‌گوید:

    من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم. خیلی خوب می نویسی. دمت گرم.

    • دانشمند می‌گوید:

      همه اولش همین رو میگن، بعد بالاخره یه جایی من پا رو مقدسات ِ یکی میذارم، حالا چه بخواد پیامبر اسلام باشه، چه تارکوفسکی ِ فیلم ساز

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: