معلمها هم آدمن.

من درس دادن رو دوست دارم. میرم سر ِ کلاس، یکم در حد ِ مناسب لودگی میکنم، جوک میگم، جوک هام لوسند، اما بچه ها حداقل میفهمن اصن قصد ندارم خودم رو عن کنم. همیشه تمرین میدم، که همونجا باید حل کنند. میرم بالا سرشون ببینم چی کار کردن. هیچ وقت نمیزنم تو دهن ِ کسی اگه جواب ِ یه سوال رو مهمل داد. همیشه فکر میکنم تقصیر ِ خود ِ خرمه که این دانشجو اینقدر اسکله و نفهمیده ماجرا چیه. معمولا همیشه همه چیز خوبه. چون با بچه های کلاس هشتم که طرف نیستی که دارن تازه بالغ میشن. با آدمهای بیست و یکی دو ساله طرفم. البته یکی دو دفعه کلاس آشنایی با کامپیوتر برای دخترهای کلاس ِ هشت کانادایی درس دادم، ریده  شد به همه ی هیکلم. دخترهای کلاس ِ هشت ِ اینجا زود بالغ شدن، سیزده چهارده ساله ان، اما همه با همه چی آشنان، مدرس های مرد رو ترجیه میدن به دختر سیاه سوخته دماغوی خارجی با لهجه ی شیرین فارسی. در نتیجه من دیگه هیچ وقت اون کلاس رو درس ندادم. به جوک هام که نمیخندیدن، خوب اسکل جوک نگو. میریدن راه به راه بهم و نخودی میخندیدن عنترها، و تازه نکته اش اینه که زبون بچه های این سنی و اصطلاحات و نمک ریزی هاشون رو نمیفهمم. باز با یه آدم بیست و چند ساله ی دانشجوی سال چهار بهتر میشه کل کل کرد. به خصوص که تو این رشته های فنی، همه خارجی اند لهجه و تپق دو طرفه است. خداشون بور مبوری های کانادایی که پاشون اصن به دانشگاه نمیرسه.

باری، این ترم یک درسی میدم، یکم درس شر و وره خودش، نخاله ها که میخواستن خودشون رو عن کنند و کرم بریزن یکی دو جلسه آمدن، حوصله شون سر رفت، دیگه نمیان. یکیشون مونده که میاد؛ نکبت ساندویچ تخم ِ مرغ میاره، میلومبونه میز ِ اول، ازش سوال میپرسم میگم به نظر تو راه حل این مسئله چیه، میگه که داره غذا میخوره مزاحمش نشم. یه چشمش هم میپره، بعضی موقعا یهو میزش رو بلند میکند مثلن سی سانت میاره تو هوا نیگه میداره، بعد من میمونم این داره ماسل هاش رو به رخ ِ من میکشه یا کلا از مغز تعطیل تشیف داره. اوایل میگفتم مرسی از عملیات آکروبات، خیلی تفریح کردم، میز رو بذار پایین. بچه ی کلاس هشت نیست که هر و کر کنم باهاش یا بندازمش از کلاس بیرون. هفته ی پیش زیاد نخودی میخندید با یکی، از اون هفته تا امروز داشتم فکر میکردم نکنه زیرشلواریم معلوم میشده وقتی پشت میکردم به کلاس و دستم رو میگرفتم بالا اون بالای تخته چیزی بنویسم. چه مسائلی دارم، به والله، زودتر فارغ التحصیل بشم، کارم رو تمام وقت کنم، این نکبت تموم بشه. این نکبت ِ مدرسه.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
17 دیدگاه برای “معلمها هم آدمن.
  1. Hebrown می‌گوید:

    من حتي تصورش رو هم نمي كردم كه يكي بتونه با شما كل كل كنه!!!

  2. ناشناس می‌گوید:

    ببین میدونی مشکل اینجا چیه؟ اصولا استاد رو به ت.خ.مشون هم حساب نمیکنن و این از نظر من خیلی بده…نه مثل ایران خوبه که استاد گه هست نه اینجا که اینجوریه…تازه اون اولا که اومده بودم توی یه آمفی تاتر کلاس داشتم با حدود 200 نفر…استاد داشت درس میداد…سکوت مطلق..بعد یکی زرت همچین فین کرد که نگو…نمیگم نگه داشتن عن دماغ خوبه اما این هم خوب نیست که مثل یابو این کارو بکنی…

  3. ناشناس می‌گوید:

    راستی چه جوری از درس دادن لذت میبری؟ من فقط میخوام تموم بشه برسه به مرحله پول در آوردن.

  4. ناشناس می‌گوید:

    من همون سینا هستم عزیز
    اسم سینا رو که میشنوی سرخ و سفید میشی هاها …

    در کل باحالی دانشمند فقط حیف خط فکری مون از هم جداست

    بیا تو خط ما …

    • دانشمند می‌گوید:

      تو دلت میخواست یه آدم نرمال با شعور برای اسمت سرخ و سفید بشه؟
      من با خط ِ تو، افکار تو، اون شخصیتی که هستی هیچ نسبتی ندارم.

  5. گل بانو می‌گوید:

    من یکی از اون استادای بلانسبت گه اینوری ام!!!! چند وقتیه تو بوکمارکم جا خوش کردی!!از خوندن نوشته هات لذت می برم!!

  6. زادسرو می‌گوید:

    اولین ترمی که دانشگاه درس میدادم 24 سالم بود. تخته گچی بود . یه روز وسط کلاس دیدم زیپم بازه. گفتم همه داشنچوها پسرن تیریپ حونسرد بذارم . جلوی ملت دست انداختم زیپمو کشیدم بالا. حواسم نبود دستم گچیه. چلوی شلوارم کلن گچی شده بود. ضد حال شد. میذاشتم باز بمونه کمتر صایع بود.
    اما خوشبختانه به طور کلی من تقریبن بدون اینکه کار خاصی انجام بدم هیچ وقت سر کلاس مشکل نداشتم.

  7. ناشناس می‌گوید:

    دانشمند هم پالگی هات زدن سایت گرداب رو هک کردن ببین
    http://www.gerdab.ir/fa/news/4239

    اینو هم گفتم که یکم شاد بشی از افسردگی ناشی از غربت بیای بیرون
    البته الان ساعت 1 به وقت بامداد هست تا چند ساعت دیگه درستش میکنند

  8. ناشناس می‌گوید:

    1 بامداد بامداد به وقت تهران اشتبا شد

  9. geminiashiyane می‌گوید:

    سلام خانم دانشمند .
    حال و احوال شما ؟
    من مدتی است که پست های شما رو دنبال میکنم
    میخواستم ازتون بخوام با توجه به این که مدتی است در کانادا مشغول تحصیل هستید به سایت پذیرش(http://paziresh.info) بیایید و تجربیاتتون رو دراختیار من و دیگر دوستان ایرانی مشتاق و مصمم به تحصیل در آمریکای شمالی قرار بدید .

    البته با توجه به نوشته های وبلاگتون مشخصه که بیشتر مایل به خاطره نویسی و واقعه نگاری هستین تا تجربه نویسی
    ولی خوب دوستانتون به تجربه های امثال شما نیاز دارند

    با تشکر

  10. fifi می‌گوید:

    بابا ما رو هم برا دفاعت دعوت کن.
    من واقعا با نوشته هات حال میکنم چطور ممکنه که همچین آدم باحالی این طفا باشه و من باهاش برخورد نکرده باشم؟؟؟

  11. دیوانه در کهکشان می‌گوید:

    دانشمند، مگه اونجا نمیشه نخاله ها رو از کلاس اندخت بیرون؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: