تمام تاریخچه ی مبارزات من از زیر پتو: برویم یا بمانیم؟

من رفقایی دارم که سی سالشان شده، اما هنوز مثل شانزده سالگی من شور ِ انقلابی دارند. من شانزده ساله که بودم، در دنیای عجیبی زندگی میکردم. فکر میکردم که باید حتما برم یا دانشگاه تهران، فنی، یا امیرکبیر، که بتونم در تظاهرات دانشجویی شرکت کنم، شعار بدم، رژه برم، مشت بزنم، شعار بنویسم. اسگل ِ تمام بودم. یک کمد ِ خر سایز داشتم، دو تا دربش رو با کاغذ تیکه پر کرده بودم، نوشته های آتشین، که یک با یک برابر نیست و انسانم آرزوست. میخواستم سیاستمدار نویسنده ی فعال اجتماعی بشوم که موسسه خیریه ی آموزشی دارد، همه ی اینها که گفتم با هم. میخواستم انقلاب کنم، آخوندها را جمع کنم. آرزوهای بزرگ داشتم. روزنامه ی جامعه و توس میگرفتم هر روز، از سرمقاله تا صفحه ی آخرش رو ریز به ریز میخواندم بعد میدادم دست پدر مادرم. کله ام بوی قورمه سبزی میداد. بعد نمیدونم چی شد، یادم نیست اولین باری که در امیر کبیر بزن بزن دیدم سال ِ چندم بودم، دوم یا سوم، دیدم برادران بسیجی دارن بقیه ی برادران رو میزنند. البته از دانشکده ی ما کسی در دعوا نبود، اما خاطرم هست، دقیقا جلوی آمفی تئاتر مرکزی، روبه روی درب ِ دانشکده ی صنایع، داشتند هم را میزدند. بسیجی ها در واقع، یا حسین گویان میزدند و فحش میدادند. من از بالای یک سکویی که صحن را از جلوی دانشکده فیزیک جدا میکرد بزن بزن را از فاصله ی دو سه متری یکم تماشا کردم، و بعد دمم رو گذاشتم رو کولم و رفتم خونه. دیدم در بزن بزن میون ِ آقایون حلوای مناسبی برای من پخش نمیکنند. بعدها یکی از دانشجوهای امیرکبیر، به چند سال زندان محکوم شد و چند نفر تعلیق خوردند و من بیشتر برایم مشخص شد، آن تصویری که شانزده سالگی از فعالیت سیاسی داشتم، بیشتر به درد رویاهای شانزده سالگیم میخورد. بعله، اگر در شانزده سالگی درباره ی دنیای مذکران رویاپردازی میکردم، خوب عکس مردهای ماهیچه ای را به در کمدم میزدم، ولی چون در دنیای انقلابی و آزادی و عدالت رویاپردازی میکردم، آن چیزها را به درب ِ کمد میچسبوندم.

خلاصه آنکه من به صورت تاریخی بی غیرت و ترسو بودم. بعدا که آمدم خارجه و فیس و افه ام هم بالاتر رفت، جون دوس تر شدم. نیگاه کردم دیدم از زندگی قورمه سبزی نمیخواهم. کارهای بزرگ و تغییرات انقلابی ازم بر نمی آید. فهمیدم من حداکثر میتونم یک دنده ی کوچیک در یک سیستم خیلی پیچیده ی چرخ دنده ای باشم. سیستم امپریالیستی بر من غالب شد. آروزهام از زندگی به رویای آمریکایی محدود شد: درس بخونم، کار پیدا کنم، خانه بخرم با وام ِ بانکی در یک حومه ی بی سر و صدا، یک ماشین گنده ی آمریکایی بنزین خور بندازم زیر پام، بچه پس بندازم، کار کنم، هی بخرم و پول خرج کنم، وام بدهم، کار را حفظ کنم که وام بدهم، بچه را بزرگ کنم، به بچه سرویس بدهم، پیر بشم، در این میون، هر چند سال یکبار با بدبده کبکبه برگردم ایران و حالش را ببرم.

همه مان که خزیده ایم یک دکترایی شروع کردیم و بعدش هم کاری پیدا کردیم و داریم زندگی مان را میکنیم، یک طورهایی این را دیده ایم، که ته اش اینست. کسی نیستی، کسی هم نخواهی شد. در زندگی یک متوسطهایی هست که همه مان به دست می آوریم، و همین. بعضی هامان بیشتر از بقیه حال میکنیم و بیشتر عکس رو فیس بوک میگذاریم، بعضی هامان هم گرد و قلمبه تر میشیم و موهایمان را زودتر سفید میکنیم. چند نفری بینمان یهو یک شرکت خودشان را میزنند و پولدارتر از بقیه میشوند. چند نفرمان میوفتیم تو فعالیت اپوزیسیون و بلندگو به دست میشویم. بعضی هامان هم اصرار دارند که برگردند ایران، به شخصه چون دوست دارند پیش مادرشان باشند و نه هیچ دلیل مشخص ِ دیگه ای. بعد حرفشان در حد اصرار و بحث های بی سر و ته در مهمانی میماند. تقریبا همه ی آنهایی که اولش آمدند و شور و شعف و داد و هیاهو داشتند که بعد از درس برمیگردیم که خدمت کنیم، الان خزیده اند یک گوشه ای و کار متوسطی پیدا کرده اند و خوشحالند با همین متوسطی که هستند. آن تنها دوست مان که برگشت ایران، جمع کرد برگشت همین شهر تورنتو همان خانه ی سابق و دوباره شروع کرد از نو. آنها هم که شور و شعارهای انقلابی شان هنوز به راه است، و شبیه ِ شانزده سالگی ام هستند، دو دستی همین مملکت ِ غربت را چسبیده اند، بچه شان هم پس انداخته اند، لنگر را محکم انداخته اند و فقط برای اینکه به دیگران یادآوری کنند نسبت به مملکت شان وظیفه ای دارن، هرازگاهی یک چیزهایی در فیس بوک میگذارند به این مضمون که چه باید کرد؟ آیا نباید که برگشت و تحت اسم ِ مستعار. و یکی نیس بگوید بابام جانا، بفرما اول خودت و عهد و عیال برگردید، سپس بقیه.

خلاصه اینکه، یکی پرسید درس تموم شد چه باید کرد؟ حقیقتا نمیدونم. آب غربت آدم رو پفیوز تر میکند. نمیروی مثل ِ بقیه جونت را کف ِ دستت بگیری باتوم نوش کنی. میدونی؟ ما فقط ویدئویش را میبینیم. نمیشود برگردی ایران و هنوز ویدئویش را تماشا کنی. میدانی؟ حالا دودو تا چهارتایش با خودتان که بروید یا بمانید.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
23 دیدگاه برای “تمام تاریخچه ی مبارزات من از زیر پتو: برویم یا بمانیم؟
  1. Rodin می‌گوید:

    دختر عاشق منطق و صداقت و کامن سنست هستم.

  2. فریدا می‌گوید:

    این روزا آخر همه ی نوشته ها و حرف ها به این می رسه … برن یا بمونن ؟ یا بعضی ها مثل شما … بمونن یا برگردن !!!!!!!! خب این خیلی غم انگیزه … خیلی … همه ش دچار تردید و بلاتکلیفی و خودخوری شدیم … اون هم برای یک باااار زندگی …

    • دانشمند می‌گوید:

      در مورد اینکه از ایران برن یا بمونن، من به هر کی که میتونه بیاد بیرون توصیه میکنم که بیاد بیرون، بعد حالا دلش خواست برگرده.

  3. Nastaran می‌گوید:

    As always, well said

  4. سیبیل بلا می‌گوید:

    خیلی صریح بود .
    چیزی که من هنوز دوست دارم امتحانش کنم اینه که با فرض قبول کردن نقش یک دنده کوچیک در یک سیستم بزرگ ، آیا هنوز هم میشه به قیمت نداشتن بلند پروازی مالی ، حداقل انتخاب کرد که کجای این سیستم قرار بگیری ؟ امیدوارم خلافش بهم ثابت نشه و فردیت اینقدر چغندر نشده باشه که حتی اون رو هم سیستم تعیین بکنه

  5. احسان می‌گوید:

    لطفا به مقدسات توهین نفرمایید

  6. ناشناس می‌گوید:

    قربون دانشمند…حال کردم با صداقتت و رک گوییت….مشکل من با اون متوسط هست…یعنی من هر چی میبینم متوسط هست…جدا دیدی کسی بتونه اینجا شرکت بزنه؟ یکی که میاد مهندسی مکانیک یا برق یا کامپیوتر میخونه واقعا اینجا شرکت زدن به نظر من خیلی سخته…یعنی اینقدر رقابت زیاده و تو باید با همه مدل کمپانی رقابت کنی که عملا به نظر من یعنی هیچی…چون من هر چی میبینم همه زدن تو کار اینکه تو همون دانشگاه کار کنن و واقعا واقعا یه زندگی متوسط داشته باشن…زندگی که همیشه حواست به دخل و خرجت باشه…اینه که من مشکل دارم…ایران هم که اونطور…بریم بمیریم!!

    • دانشمند می‌گوید:

      البته متوسط اشکالی نداره، اصولا زندگی متوسط نرمال و خوب و آرومه. ممکنه خیلی فلسفی و عمیق باشی یکم احساس ِ پوچی بت دست بده حداکثر !! اونم اواخر عمر میوفتی تو کار مدیتشن و کلاس عرفان و ذن و کارهای خیریه، درست میشه !!

  7. مینا می‌گوید:

    در صفحه اصلی دنبال آدرس ایمیل‌تون گشتم، چیزی نبود.
    این پست رو عالی نوشتید، مرسی 🙂
    البته پیشنهاد می‌کنم یک آدرس ایمیل هم بگذارید.

  8. رامتین می‌گوید:

    daneshmand id facebooket ro bezar tarafdar ziad dari

    face book daaneshmand
    face book
    plz

    • دانشمند می‌گوید:

      من با تمام ِ ارادتی که به خواننده هام دارم، زندگی خصوصیم که در فیس بوک خیلی در بوق و کرنا شده رو با این دنیای دانشمندی ترجیحا مخلوط نمیکنم. بازم مخلص

  9. گل بانو می‌گوید:

    هرچی گفتی حرف حق بود دیگه چی بگم؟؟!!!

  10. رامتین می‌گوید:

    دانشمند میگم نظرت در باره این محمد حسینی چیه ؟

    اینجا http://www.facebook.com/pages/%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C/150062345221

    جمهوری اسلامی چیکارش کرده که……….

  11. لیدا می‌گوید:

    خوب گفتی رفیق بی معرفت!!!

    • دانشمند می‌گوید:

      ای بابا چرا من بی معرفت شدم، گفتم بیا پایین شهر ببینمت. من بالا شهر نمیام بابا دوره بید

  12. moradbeig می‌گوید:

    so honestly,i hope you won’t lose it

    • دانشمند می‌گوید:

      اولا مرسی از اینکه فکر میکنی من صداقت دارم. همیشه سعی بر این بوده که با وجدان خودم و با خواننده صادق باشم. اینکه از دستش بدم یا نه، متاسفانه همین الانش هم ادعا نمیکنم صد در صد صادقم ولیکن تا وقتی هویتم مستعار بمونه، راحتتر میتونم صداقتم رو حفظ کنم.

  13. یک ایرانی‌ می‌گوید:

    فکر نمیکنم آب غربت کسی‌ رو پفیوز کنه. زندگی‌ در غربت به آدمها این شانس رو میده که اگر امکان و دیدش رو داشته باشند دایره انتخابشون رو وسیع تر کنند. چه لزومی هست که در تمام مراحل این هیجان زدگی را الگوی انتخاب در زندگیمون قرار بدیم که در ۱۶ سالگی بدون درک مفهومش انقلابی آتشی باشیم، به محض رسیدن به خارج وطن پرست آتشی که نمیدونه چطور روزها رو بگذرونه که بتونه برگرده زودتر، و در پایان دهه سوم زندگی‌ هم خود را سرخورده و «پفیوز» قلمداد کنیم؟! احتمالا می‌شه برگشت ایران و فقط ویدیوش را تماشا کرد، یا حتا اون کار را هم نکرد…همانجور که کم نیستن توی ایران که خودشان را کنار میکشند از این برخوردها، با هر دلیلی‌. همانجور که کم نیستن توی خارج از ایران که نمیخوان که اخبار را بدونن، به هر دلیلی‌.

    • دانشمند می‌گوید:

      درست، پفیوزی که من بهش دچارم اینه که ناخودآگاه فکر و حواسم از مسائل داخل ایران به زندگی محدود و شخصی ِ خودم پرت میشه.

  14. HAMID می‌گوید:

    از تيترتون خيلي خوشم آمد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: