زوزه در برف

ماموریت. اولین ماموریت زندگیم فرستادنم شهر کینگستون. از این جاهایی که از این سرش تا اون سرش با تاکسی میشه ده دلار. پسره ی چینی ِ همکارم تو شرکت، ژیگول ترین هتل شهر را برامون رزرو کرده بود، از کیسه ی خلیفه کم نگذاشته بود. شب به شب هم بهترین رستوران های شهر را پیدا میکرد، میرفتیم کباب و شراب، به جیب شرکت، به بدن میزدیم و من بهتر و بهتر درک میکردم، ماموریت بسی چیز ِ خوبی است. شب ِ آخر یک بار ِ خوب شلوغی پیدا کردیم و آبجو را مفصل زدیم. میز بغلی یک خانومی بود که اول من فکر کردم آقاست. بعد فهمیدم که نه پلیسه، چون از این مدال های زرد طلایی داشت که پلیسها به کمرشون آویزون میکنند. فا.ک زیاد به کار می برد و با من و همکارم زیادی حال کرده بود و لاینقطع باهامون زر زر میکرد و حال میکرد که ما حال کردیم با یه پلیس داریم آبج میزنیم. سرم گرم بود و من هم فا.وک فا.وک زیاد کردم. همکارم که تا دیروز در شرکت سلام عیلکمان هم سر سری بود فهمید من ظرفیت الکل ندارم.

حلقه. میدونم بی ربطه، ولی مادر مادرم ده سال هم بیشتره که مرده. من دوستش داشتم. مردن اش شوکه ام کرد. مردن اش مادرم رو افسرده کرد. اولش خیلی داغون و بعد چند سال طول کشید که عادت کرد. ولی یه طوری داغون و عادت با هم. چند سال پیش ایران بودم، طبق عادتهای زشتم تو چیز میزهای میز توالت مادرم میگشتم دنبال یه چیزی که دودره کنم. ماتیکی، سایه ای، گوشواره ای. حلقه ی ازدواج مادر بزرگم رو دیدم که یه طور هایی آن ته مه های جعبه جات مادرم قائم شده بود. مادرم مقر آمد که این حلقه به شدت افسرده اش میکند.  خودش صبحی که مادربزرگم تمام کرد از دستش باز کرده بود. چون و چرا نکردم که چرا. خودم اینطور برداشت میکنم که مادربزرگم زن ِ رنج کشیده ای بود که عروس که میشد به امید زندگی ِ بهتر میرفت خانه ی بختش. ولی پدربزرگ و آن حلقه ی ازدواج حلقه بود صرفا. از یک محیط تنگ به یک حلقه ی تنگ دیگه. ازدواج آن موقع ها لزوما سفید بختی نبود. حالا باری. حلقه ی مادربزرگم رو برداشتم. کردم انگشت شصتم، چون فقط تو یک انگشت تپل مپل جا میشد، چون مادر مادرم زن تپل مپلی بود با یک بغل درشت. فکر کردم از جلو چشم مادرم و از زندگی اش حلقه را بردارم، بار افسردگی مادرک رو کم میکنم. بعد این حلقه شد یک وظیفه ی اخلاقی، که با خودم داشته باشمش. یه مدت دستم بود، یه مدت گردنم، یک مدت استراحت، باز دوباره، دست و گردن.

گم شد. از ماموریت آمدم طرف دوست پسر. هوس کردم باز حلقه را گردنم کنم. چرا؟ چه میدونم. تو منفی ِ بیست درجه پیاده روی میکردیم که احساس کردم زنجیرم سر خورد تو گردنم زیر اون همه لایه لایه لباس و جدی نگرفتمش. بعدا یه جا تصادفی شال و کلاه رو وا کردم و زنجیرم صاف افتاد تو دستم. بدون حلقه. حلقه هه یه جا افتاده بود. هل کردم، همه چیز شد روی دور ِ تند. دوست پسر رو خفت کردم بیا برگردیم تو راه، که افتاده، تو برفها گم شده. رفتیم، گشتیم، نبود. نبود. اشکهام تو منفی بیست درجه راه افتادن. تا خونه رو رفتیم، خونه رو گشتیم. باورم نمیشد، که با این حمافت و سادگی، حلقه رو از مادرم گرفتم که تو برف و کثافت خیابون های مونترال گمش کنم. گریه ام مثل زوزه ی سگ تو سرما شده بود. حلقه رو صدا میکردم، دقیقا بلند بلند میگفتم : کجایی، تو رو خدا یه جایی باش که من پیدات کنم. تو گل و شل و کثافت ِ برفها چشم هام میگشت و زوزه میکشیدم. دوست پسر دلش سوخته بود، شاید هم نمیفهمید زن گنده واسه چی برای یه تیکه فلز طلایی اینطوری زار میزنه.

تمامش کردم دراما را بالاخره. داشتیم برمیگشتیم، پشت چراغ عابر پیاده که وایستاده بودیم سبز بشه، وسط خیابون دیدم حلقه هه افتاده، وسط خیابون شلوغ… پریدن میدانید چیه؟ پریدم! پریدم، جهیدم. بود، خودش بود. با اسم مادربزرگم که توش حک شده. حلقه به دستم برگشت، این بار دوم بود که گم میشد و پیدا میشد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
21 دیدگاه برای “زوزه در برف
  1. Marjan می‌گوید:

    Nemidonam chera yehoo geryam gereft !!! aslan delam nemikhast on Halghe ke salha , Tamam on rozhay sakht zan bodan ,Yek zan sonati ke ma alan hata fekre yek roz bodanesh ro ham nemitonim bekonim to daste zani bode ke toneste sarfaraz bashe az on zendegi ….toye gharibi in keshvar dooor gom beshe , che khob ke Halghe bargasht …
    movazebesh bash on por az khateras… por az boye bodane …

    • دانشمند می‌گوید:

      آره منم اصن دلم نمیخواست گمش کنم. این یکی از یادگاری های خیلی کمیه که از این مادربزرگ دارم. به صورت خرافاتی گونه ای دوستش دارم

  2. بیتا می‌گوید:

    عجب لذتی داره اون لحظه ای که در اوج نا امیدی گمشده ات رو پیدا میکنی.اصلا مهم نیست که ارزش مادی یا معنویش چی باشه فقط این مهمه که یک فرصت دیگه برای داشتنش به دست آوردی

    • دانشمند می‌گوید:

      ببین، هی نگاه میکنم حلقه رو تو دستم، باورم نمیشه که چه طوری پیداش کردم ولی !!

  3. kamyar می‌گوید:

    نفرت انگیز تریییییین احساس ممکن، مال زمانیه که چیزی رو گم میکنی…چه یه مداد باشه، چه یه تیکه الماس!
    چند درصد از اون حس لعنتی رو حس کردم وقتی اول پاراگراف رو خوندم که نوشته بودی «گم شد!». چیزایی رو توصیف کرده بودی خیلی ملموس بود، یه جایی که خوش میگذاره، بعد یه لحظه شک میکنی که نکنه داره میوفته، بعد استیصال و اون حس کثافات…لذت پیدا شدن هم قابل وصف نیست!
    خوشحالم که تا آخرین مرحله اش پیش رفتی!

  4. رامتین می‌گوید:

    دانشمند چرا جواب نمیدی کامنت رو
    این فیلم حسینی رو دیدی

    نظرتو بگو
    یه پست بنویس دربارش یکم بخندیم

  5. مستی می‌گوید:

    che khoob ke peyda shod daneshman,,fek konam andaze to khoshhal shodam vaghti residam be oonjash ke peydash kardi:)i

  6. man می‌گوید:

    khoshhal shodam ke peyda shod 🙂

  7. soroush می‌گوید:

    kheili bahal bood, hamintor dare ashkam miad, bebinam ie soali, be nazare to ma ha iee ke madar pedaramoon o gozashtim o oomadim invare donya, age khodaie nakarde ie balaiee sareshoon biad, ma ham afsorde mishim ke chera hich kari barashoon nakardim ia kheili zood o rahat faramoosh mikonim o michasbim be hamoon zendegie motevaseti ke gofti


  8. در ميان دوستان بنده شايع شده بود که حلقه در شست از آن لزبين هاي عزيز و حلقه در انگشت وسط نشانه ي گي هاي محترم ست و از اين …شعرهاي عمو مردکي و خاله زنکي تين ايجر هاي بيکار که حالا کمي سن شان بالا تر بود. در نتيجه بنده هم براي شکستن جو حلقه يي در انگشت وسطي دست م کردم و همان شد که اين حلقه همانند زنجير هاي گردن م چهارسال ست به بدنم آويزان نند بدون يک بار جدا شدن. حالا خوب ست به انگشت و گردن م آويزان نند فقط.

    موفق باشي
    همين

  9. ناشناس می‌گوید:

    daneshmand manam soali moshabeh soale soroush ro azat daram…
    rasti ye tashakore omde babate poste ghabli ke neveshti….
    chaker naketimmmmmm

  10. 3tlite می‌گوید:

    مگه مونترال هستی؟ من همیشه فکر میکردم هالیفاکس یا یه جای دیگه‌ای هستی.
    بعدشم این که منم توی همین مونترال اول پاییز انگشتر فیروزه‌م رو گم کردم. یادگاری خودم به خودم بود، از تابستونی که توی ایران گذرونده بودم. انقدر عزاداری کردم براش. آخه من به هیچ زر و زیور دیگه‌ای جز همون انگشترم عشق نمی‌ورزیدم! هیه هیه.. خیلی غم‌انگیزه. می‌فهمم. جای شما بودم دق می‌کردم. خوشحالم که پیداش کردی. تازه مال من ارزش احساسی و حتی قیمتی خاصی هم نداشت اصلا.. البته من یه جایی جا گذاشتمش و یه ساعت بعد برگشتم و نبود دیگه. فکر میکردیم تو کانادا دزد نیست! خر بودیم.

    • دانشمند می‌گوید:

      نه در واقع، من مونترال یه چند جفت کفش و لباس و وسیله مسیله دارم. خونه زندگی اصلیم تورنتوئه.
      نه بابا فکر نکنم کسی دزدیده باشدش، برده جایی داده به عنوان چیزی که پیدا شده.

  11. شین می‌گوید:

    تو چه زیبا مینویسی. من تازه شروع کردم نوشته هاتو میخونم. اسمم شادیه. خیلی باهات حال میکنم.

  12. 3tlite می‌گوید:

    نه آخه کل ساختمون دانشگاهمون که توش این اتفاق افتاد رو گمشده‌هاش رو گشتم. نبود. دزدیدن به جان خودم. کانادا هم دزد داره، مواظب چیز میزاتون باشید!‌

    • دانشمند می‌گوید:

      ممکنه، ولی سعی کن تو این مواقع فکر مثبت کنی. که خودت کمتر اذیت بشی. فکر کن که یکی یه جا پیداش کرده و تحویل داده. که کمتر از دنیا و آدمها عصبانی باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: