اولین روزهای دهه ی نود در جبهه ی جنگ ِ دائمی

سال نوی ما اصن غربتی نبود. سفره هفت سین انداختم، از این سر تا اون سر. البته در این مقیاس که خونه ی من کلا چهار متر در پنج متره، از این سر تا اون سرش هم در این چهاردیواری تنگ لعبت خاصی نیست. ولیکن بهله، عید کردیم. خیلی هم مفصل، با شراب و شعر و اشک و بوس و بغل و معیت و همراهی دوستان. روز ِ یک فروردین هم به شرکت گفته بودم سال نومونه، نمیام، اما پاشدم رفتم دانشگاه، ورقه صحیح کردم. حوصله ی ورقه ها رو هم نداشتم، مزخرف نمره دادم. یه عده فکر کنم بیوفتن، چون من روز ِ یک فروردین ورقه داشتم. بعد دلم سوخت براشون. سر کلاس کلی معذرت خواستم دیشب، گفتم خیلی سخت صحیح کردم، دفعه ی بعد بیشتر تلاش کنید، بهتر بنویسید، این سخت گیری ها واسه اینه که سعی بیشتری کنید. خلاصه بعضی هاشون اشک تو چششون حلقه زد. اینطور آکتوری ام من.

امروز هم هوای تورنتو ریده رسما. برف و کولاک شده. از شرکت که آمدم، دانشگاه رو بیخیال شدم. نشستم تو تراموا تا خونه. تو سنگر مقدس خونه پناه گرفتم، روی مبل جدیدم لمیدم، نون نخودچی پست شده از ایرون میخورم وپر واضحه که دارم وبلاگ مینویسم. دانشگاه سعی میکنم آفتابی نشم یه مدت: یه دختره ی کانادایی مو قرمز دو تا پارتیشن اون ورتر از من میشینه که یه نموره کارد و پنیریم. ای-میل زده که به خاطر ِ بوی عطری که میزنی سردرد میگیرم، و به سینوس هام فشار میاد و یه واکنش شیمیایی تو سینوس هام میده، خلاصه عطر نزن دیگه. من هم خودم رو جمع و جور کردم و ای-میل زدم که چشم. ولیکن توی دلم احساس ِ لج  و یکی به دوی خیالی با طرف باقی مونده، عنینه، من چهار ساله عطر میزنم تو این آزمایشگاه خراب شده، تازه الان واکنش شیمیایی تو سینوس هاش رو کشف کرده. ولیکن کاریش نمیشه کرد، اون احترام به حقوق بقیه که میگفتن اینه. عطر نمیزنم، یه مدت هم دانشگاه نمیرم اصن.

برگردم به یکی به دوی خیالی. من هر وقت که یه چیزی بهم زیاد فشار میاره، توی کله ام کلی به طرف میرینم. میشورم میذارمش کنار به صورت خیالی. بعد بعضی موقعها مچ ِ خودم رو زیر دوش میگیرم، میبینم دارم به طرف بلند بلند میگم بخواب بابا. حتی به استادم، به رئیسم، به اون دختره، به آدمهایی که صبح تو صف تراموا جلو میزنن و من باید صبر کنم سه چهار بار تراموا بیاد و بره و من هنوز نتونستم خودمو از لای جمعیت بدم تو ترن. به اونها هم توی کله ام به فارسی میگم عنینه ها، نوبت ِ منه، از صف نزنین جلو. دیروز مثلا، دو تا دخی ِ فانکی پانکی ( با موهای آبی و بنفش که در حالت عادی من خیلی میپسندم اما دیروز عصبیم کرده بود) منو یه هل مفصلی دادن، زدن جلو، پریدن بالا از در تراموا، من باز موندم جا نشدم، واستادم واسه تراموای بعدی. بعد یه ربع بعد که رسیدم دم ِ شرکت دیدم دم ِ یه مدرسه ی دولتی رو زمین ولو ان، دارن سیگار (وید؟) میکشن، حالش رو میبرن، خوب آخه میمون، تو که هر یه ربع که دیر کنی اینقدر دلار کمتر نمیسازی پول اجازه ات عقب نمیوفته، اسگل. تو عجله داشتی زود برسی مدرسه سیگارت رو چوخ کنی؟ بعله، اینطور فشارهای کوچک و بزرگ زندگی رو رد میکنیم. اینطور. با یکی به دوی بی رحمانه ی خیالی با دو تا بچه مدرسه ای بیگناه. با جبهه ی جنگ دائمی در کله.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
8 دیدگاه برای “اولین روزهای دهه ی نود در جبهه ی جنگ ِ دائمی
  1. madox می‌گوید:

    سلام
    بسیار از درونمایه و فرم نوشتارتون لذت بردم، امیدوارم سال خوبی داشته باشین.

    • دانشمند می‌گوید:

      قربون شما. درون مایه یعنی محتوا؟ فرم نوشتار هم یعنی این ادبیات سخیف ِ عامیانه؟ هار هار… مرسی آقا (خانوم؟)

  2. کامیار می‌گوید:

    قشنگ می نویسی توی گودر می خونمت.
    نمی دونم شاید خوشم می آد چون عصبانیت هات عین خودمه :)) یا شاید چون تو همین انتاریوی خراب شدم یا …
    در هرصورت، خیلی خوب می نویسی 🙂

  3. سان می‌گوید:

    مثل همیشه خوب بود. خیلی خودمونی می نویسین، حس خوبی می ده.

  4. fifi می‌گوید:

    this is awesome

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: