خیابون کلیسا

ملت درس خوان هستند. میروند در کتابخانه تحصیل علم میکنند. بنابراین درب کتابخانه ی اعظم دانشگاه قرار گذاشتیم که برویم خونه ی یکی شون ماشینش رو برداریم، بریم یکی دیگه مون رو اسباب کشی بدیم. سرد بود، ما هم گشاد بودیم، بنابراین، در کمال ِ ریاکاری، تاکسی گرفتیم. تا نشستیم راننده ایرانی بود و گفت سلام ملیکم. ما هم گفتیم و علیکم سلام، پرسید مقصد، ما گفتیم church . خیابون کلیسا در تورنتو محله ی هم جنس گراهاست. یه جای خوب شلوغی که شب نداره، پر رستورانهای دل فریبه، و آدم باید بسیار احمدی نژاد باشه که بگه کلیسا جای بدیه. باری، راننده دور زد به سمت کلیسا و شروع کرد تعریف کردن که من اصن اون ورا نمیرم، مسافر نمیزنم. دست از سرم بر نمیدارن، عاشق ِ ما مردهای ایرانی ان، میخوان ما رو. من یه نیگاه کردم، ببینم این بت اعتماد به نفس کیه، که کل ِ خیابون کلیسا اسیرش شدن. تپلکی بود، سیبیلو، کله ی کوچک نسبت به اندام بزرگ و گلابی وار و به غایت با نمک، و دقیقا نه اون چیزی که من تصور میکنم مردهای هم جنس گرا تو کارش باشن، ولی من چه میدونم، نه مردم، نه هم جنس گرا، شاید این لعبتی باشه برای خودش در بازار عاشقی.

راننده ادامه داد که آره، یک بار تو آسانسور یکی شون به من حمله کرد. من که پشت ماشین غش کرده بودم، من قاه قاه میخندیدم، راننده فکر کرد من باور نکردم لابد. گلی گفت آقا مگه میشه، این حرفها چیه، و میخواست در حمایت از همجنس گراها نطق کنه، دوستمون «ه» (مذکر) خودش رو اون جلو کنار راننده جمع کرده بود و سعی میکرد فاصله اش رو زیاد کنه، و من همچنان قاه قاه میخندیدم. نمیدونم برای این مرد چه اتفاقی افتاده بود و اون برداشت کرده بود که مردهای خیابون کلیسا تو کارش هستند. راننده با ریسه های من فکر میکرد که موضوع برام جدی نیست و هی میگفت، والله خانوم، من بیست و چهار ساله اینجام، میشناسم همه ی اینها رو، میدونم کین، اینها عاشق مردهای ایرونی ان، من اصن سیبیل گذاشتم از دست اینا. یک بار یکی رو سوار کردم، ول نمیکرد، آخرش انداختمش بیرون. و من بازم قاه قاه، و گلی بازم شاکی، و ه همچنان جمع و جور.

هیچی همین، اتفاق دیگه ای نیوفتاد. خیابون کلیسا رو دوست دارم. ته ِ الکساندر یه جفت دوست ِ خوب دارم، که در طرف داری از هم جنس گراها و در نطق علیه نژاد پرستی و در رفاقت کم نمی آورند.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , ,
نوشته شده در Uncategorized
8 دیدگاه برای “خیابون کلیسا
  1. سارا-م می‌گوید:

    احتمالا درست می گه. چون من هم از یک ایرانی این را در امریکا شنیدم. بیچاره از توی فروشگاه فرار کرده بود. من که جند بار رفتم به محله شان احساس غم زیاد کردم. توی سان فرانسیسکو. اینقدر زیاد بودن حس کردم توی فیلم فضایی هستم. برام غریبه بود.

  2. جهان می‌گوید:

    این سیبیل گذاشتنه خـــــــــــــــــــــــــدا بود ها ها ها
    اما من یادم ایران که بودم دوستام اکثرن سیبیل میذاشتن از ترسشون! یا توهم بود نمیدونم………..

  3. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    و بدین نتیجه رسیده ایم که راننده تاکسی شدن اصولا یه اعتماد به نفس کاذب عجیبی نیاز داره 😉

  4. رامین می‌گوید:

    سلام یادم میاد در مورد یه دختر حمومی چیز نوشته بودی
    درست میگم تو بودی یا ؟؟
    اینو ببین ……

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: