هجرت، امت، ارشاد، هدی

دیشب یاد قهرمان بازی های مادرم افتاده بودم. مادرم دبیر شیمی سال چهارم دبیرستان بود. سگ اخلاق و جدی. اخمالو. سر کلاس ابهت داشت. البته طفلک ابهت را لازم داشت. رو به رو شیرپاستوریزه تو جاده ی کرج درس میداد. روزی یک ساعت و نیم رانندگی میکرد از یوسف آباد تا شیر پاستوریزه. بعد دیگه کارد رسید به استخونش که بابا وسط جاده ی کرج آخه؟ منتقل شد نزدیک میدون آزادی، خیابون دامپزشکی. میون کلام اینکه دامپزشکی هم آخه شد اسم ِ خیابون؟ شاید قات زدم، شاید اسم ِ اون خیابون دام پزشکی نبود. اما اسم دبیرستان رو مطمئنم: هجرت. من بین سن چهار تا هفت سالگیم تو مهد کودک این مدرسه سر کردم. بچه های معلم ها رو مهد نگه میداشت. ته ِ راهروی طبقه ی اول. مامان زنگ تفریحها از کلاسش میزد بیرون، بعضی وقتها، میامد یه سر به من میزد، گاهی یه شکلات میآوورد. از اونها که پوستش بنفش بود. اسمش چی بود؟ یادم نیست. مادرم عاشق هجرت بود. بچه ها ازش حساب میبردن، شاید دوستش هم داشتن در عین حال. مادرم با بچه های خیابون دامپزشکی حال میکرد. میگفت با مرامن. با مدیر مدرسه خیلی حال میکرد. اسم مدیره بود میخ بر. یعنی کسی که میخ میبرد. و البته سگ اخلاق و میخ بر. مادرم دیگه ناله نمیکرد که روزی یک ساعت باید رانندگی کنه. راضی بود با سالهای هجرت.

بعد مدیر عوض شد، یه خانومه اومد به اسم ِ نمازی. سر یه اختلاف قدیمی که مادرم به فک فامیل ِ نمازی تو یه مدرسه ی دیگه نمره ی اضافه نداده بود که طرف قبول بشه، نمازی مامان رو اضافه بر نیاز اعلام کرد به منطقه. مادرم تو دفتر معلم ها اشک میریخت. خدافظی کرد و رفت منطفه. منطقه هم بالاخره براش تو سی متری ِ جی برای سوم ریاضی و تجربی ظرفیت خالی پیدا کرد. مامان منتقل شد سی متری جی. اسم مدرسهه بود ؟ امت ؟  راهش خیلی دور شد، اما مامان هنوز پرحرارت و جدی و اخمالو، میرفت شیمی درس میداد، تو دفتر معلمها واسه خودش رفیق های کشته مرده میتراشید و با مدیر امت حال میکرد. بعد همون سالها فهمید دریچه ی میترال ِ قلبش شله. سیگار رو گذاشت کنار و کم کم شروع کرد به پیدا کردن یه راهی که تا اون پایین نره هر روز. میگفت خفه میشم تو اون دود. بعد بالاخره منتقل شد بالا شهر !! رفت میدون توحید، ارشاد. من دیگه بزرگ شده بودم. ارشاد رو با جزئیات یادمه.

بعد یادم نیست، یه قانونی شد که معلمها میتونستن درخواست بدن نزدیک محل زندگی شون کار کنن. مامانم بالاخره اومد نزدیک تر. رفت مدرسه ی هدی تو شهرک غرب. هدی یه اسامی ِ دیگه هم داشت. یادم نیست چی، اما در این مایه ها که هدی نگو بلا بگو. مادرم همیشه یاد مرام ِ بچه های سی متری جی و خیابون دامپزشکی موند. میگفت هدایی ها سلیطه اند. قرتی اند. تو روت بهت چهارواداری میگن. حرص میخورد اوایل. بعد کم کم بیخیال شد. دیگه کار نداشت به لات و لوتی دخترهای شونزده ساله ی دبیرستانی. درسش رو میداد، میومد بیرون، با بقیه ی معلمها میخندید، حرص نمیخورد و فقط میخواست بازنشسته بشه. واسه من بعضی موقع ها جور میکرد برم مدرسه های غیر انتفائی آشنا کامپیوتر درس بدم. یه کلاس کامپیوتر درس میدادم، اکسل بود و وورد. بیچاره ام میکردن اینقدر بهم متلک میگفتن. اصولا تیکه خورم ملس بود. یه بار اون دخی ِ که اوج سلیطه های کلاس بود دستش رو گرفت بالا، رفتم جلو ببینم چی میخواد، آروم و بلند، یه جوری که من و اطرافیان بشنوند ولی خیلی بلند نگفته باشه، گفت: خانوم سیبیل و ریشتون رو بور کردید، سوزوندید، قرمز شده. کمتر بذارید بمونید. کیفم رو برداشتم آمدم بیرون. ریدم به خودم در واقع. بچه مچه بودم، بلد نبودم باید چی کار کنم در این موقعیت. چهار تا بذارم روش تحویل بدم، میرفت ننه باباشو میاوورد. کم میاووردم تا آخر سال باید متلک میخوردم. واسه همین مثه گوسپند رفتم خونه. بعد مامانم سی سال با اینها سر و کله زد. به دفعه هم کیفش رو برنداشت بره بیرون.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
19 دیدگاه برای “هجرت، امت، ارشاد، هدی
  1. حسین می‌گوید:

    اسمشون hobby بود.
    اون موقع هم ترافیک بود یا اتوبان نبود که ۱.۵ ساعت طول می کشید از یوسف آباد بری شیر پاستوریزه؟

  2. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    🙂 ) خیلی شبیه سرگذشت من و مامانم بود! باورت میشه؟ 😀

  3. فریدا می‌گوید:

    میخ بر دبیرستان نرجس مدیر من هم بود … مامان من ولی همون دبیرستان منطقه هفده موند همینجا هم انشالاه بازنشست میشه … چند سال اومد هنرستان سوره منطقه شیش … قاط زد حسابی … با باران کوثری و ستاره پسیانی و کی و کی … تحمل نگرد … عاشق بچه های همون منطقه هیفدهه !!!

  4. ترنم می‌گوید:

    منم هدی بودم! یعنی مامانت دبیر شیمی ما بودن؟! به نمایندگی از هدی اییها!!! حلالیت میطلبم ازشون!البته من 13-14 سال پیش دیپلم گرفتم. اون موقع به «هتل هدی » معروف بود!

  5. Nastaran می‌گوید:

    pas to ham bache moa’allem boodi .. good to know

  6. میم می‌گوید:

    یه زمانی با همون «هوبی» و «ادامس خرسی» چه خر کیفی ها که نمیکردیم

  7. سپ می‌گوید:

    lmamane manam ye modat fek konam 1-2 sal hoda dars dad o davoom nayovord. raft paknejad to gisha :))

  8. مريم می‌گوید:

    چه جالب، من پيش دانشگاهي مدرسه ارشاد بودم!!! دست مريزاد به مادر

  9. موشو می‌گوید:

    زنده باد همه ی مادر های معلم!

  10. SOOZAN می‌گوید:

    hehe… be khaharam begam khoshhal beshe, oonam hejrat miraft tooye dampezeshki ( (sale 72-76), vali fekr konam az oonja kheili badesh mioomad

  11. lotus می‌گوید:

    Shit happens

  12. masti می‌گوید:

    bahal bood daneshmand

  13. kasra می‌گوید:

    منم بچه یوسف آبادم و مادرم فرهنگی بود. اگه این خانم میخ بر بعدها رفته باشه پیش دانشگاهی بنت الهدی تو میدون آرژانتین همکار مامان منم بوده ! چه باحال
    جدی جدی کوچیکه ها

  14. محسن می‌گوید:

    چه جالب,همه دارن اینجا با هم آشنا در میان.
    .
    .
    نیم ساعت پیش با مامانم دعوام شد.(اساسی هااا).!

  15. madox می‌گوید:

    سلام،
    یکی از تجربیات تلخ و ارزنده ی منم درس دادن تو یه هنرستان بود که خدا نصیب نکنه. احساس می کردم رفتم دارالتادیب. به یه ماه نکشید اومدم بیرون. فکرشو بکن تو داری درس می دی و یه پسره داره با چاقوش بازی می کنه. همین پسره به ناظم فحش خواهر مادر داده بود و اخراجش کردن، از آموزش و پرورش دستور دادن بیاد مدرسه دوباره، حالا کی جلوش واسته …

  16. سارا می‌گوید:

    خیلی با حاله من سال 83 از دبیرستان هدی دیپلم گرفتم و یادمه که تازه حوزه امتحان نهاییم هم افتاد ارشاد. خیلی با حاله که هر دوتا مدرسه رو میشناختم……….

  17. لیموشیرین می‌گوید:

    ما نیز از هجرت فارغ شدیم ، دامپزشکی هم درسته ، اما واقعا چرا دامپزشکی !!! اگه فهمیدم میگم بهت

  18. girrafe می‌گوید:

    mikhbor badan modire bentolhoda shod tooye argatin,. talkho badakhlagh bud ba kafshe siah va chadore meshki rooye shoone…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: