از مونترال تا اوتاوا

در مملکت ِ فرانسوی ها. دارم یه کتاب میخونم راجع به تاریخ آمریکا و انقلابشون علیه بریتانیا. بیشتر از اونکه راجع به آمریکایی ها چیزی دستگیرم بشه، فهمیدم که مردمان بریتانیا، انسانهای عصا قورت داده ی یبسی بودن که خیلی ادعای آقایی شون میشده. بعد فرانسوی ها کی یون دریده بودن و عیاش و از این دنگ و فنگ های بریتانیای کبیر نداشتن. بعد اثر این دو تا فرهنگ را میشه در مقایسه ی کبک و آنتاریو دید. اولی استان فرانسوی نشین ِ کاناداست و دومی به خصوص غرب ترش و طرف تورنتو، قسمت ِ انگلیسی نشین کانادا. مردم در آنتاریو غرق ِ اقتصاد و پول و ملکه و خانواده ی سلطنتی هستند و مردم کبک اهل ِ حال. در مونترال ِ کبک، هوا که یکم بهاری میشه و آفتاب در میاد، ملت رم میکنند، میریزند در پارک ِ وسط ِ شهر، زیر آفتاب نیم جون ِ کانادایی روغن میزنند، وسط ِ پارک عمومی آفتاب میگیرند، یه عده آن وسط بالانس میزنند، یه عده توپ شوت میکنند، یه جمعیت کثیری همون وسط آبجویشان را بالا میندازند و غریب به اکثریت جمعیت علفشان را میکشند. بوی ویدی سرتاسر پارک میآید که کافیه نیم ساعت بو بکشی که یه عروجی به طبقه ی سوم چهارم آسمان بنمایی. یه جمعیت شان با بچه ی کوچک شیرخواره اند اصن، با بچه شان قر میریزند و لابد یادش میدهند هیپ باشد.

بعد یکشنبه ها یه عده اسگل تمام بی آزار ِ هیپی جمع میشوند، طبل و نقاره و درام می آورند، بهشان میگویند تم تم ها. با هم درام میزنند دور ِ یک دایره، ملت ِ مست ِ علف کشیده جمع میشوند دور میرقصند و داد میکشند و دست میزنند و خلاصه اثبات میکنند علفش خوب بوده. بعد نگاشان میکنی میبینی خوشند. کار ِ خاصی نمیکنند، دارند آبجو میخورند و علفی میکشند و توپی پرت میکنند و سازی میزنند، و دنیا را به تخشان هم حساب نمیکنند و همه چیزشان سر جاست. دیروز با الف لمیده بودیم زیر آفتاب مونترال و جمعیت را فقط تماشا میکردیم، هر تیپ و ژست و مدلی بود. هر کس داشت یه اسگل بازی ای برای خودش در می آوورد و من میدیدم که ما زندگی نکردیم در واقع وقتی که نمیشد روی چمن های پارک ملت پای لخت دوید جیغ کشید، و بعد زیر آفتاب خوابید و به کسی تکیه داد، حالا آبجو و علف سرمان را بخورد. اینها را هم نمیگویم یعنی جمهوری اسلامی ریده بودها، اینها را میگویم، یعنی خود ملت در ایران مجموعا تحمل آدم متفاوت اسگل را ندارند یعنی من شک دارم بتونم برم یه روز تو پارک ملت پامو لخت کنم تو چمن ها بدوم، یه توپی را شوت کنم تو هوا جیغ بزنم و همه دورم جمع نشند و خیره خیره نیگاه نکنند که این دیوانه ی اسگل از کجا آمده.

باری

سوپ به سبک ِ بینوایان. صابخونه (و همخونه ی) هندیم امروز من رو دید که توی آشپزخونه تنها و بیکس داشتم سوپ میخوردم. دلش سوخت و گفت که خیلی احساس تاسف میکنه برام که اینقدر تنهام و تنهایی دارم شام میخورم و سعی میکنه از این به بعد با من شام بخوره و البته پس از گفتن این جملات خردمندانه، کیفش رو برداشت و سوار ماشینش شد و قان قان رفت. من هم خندیدم بعد از اینکه رفت. به اینکه اینقدر هم متاسف نیستم که داشتم تنها سوپ میخوردم. در واقع اگر کاسه ای که از توی کابینتش پیدا کرده بودم یکم گود تر بود و کل ِ قابلمه سوپی که داغ کرده بودم را میشد درش خالی کرد، حتما کاسه سوپ و نون سیاهم رو برده بودم بالا در اتاق ِ دو در سه متریم و آنجا میخوردم و فیلم میدیدم تو لپ تاپم و صد سال سیاه نمیدید طرف که من چه قدر تو این خونه در حال ِ پژمردن هستم. اما کاسه داشت سرریز میکرد یعنی لب به لب شده بود، و ترسیدم که رو موکتهای خونه ی صابخونه سوپ جاری کنم. فلذا مذبوحانه و محقرانه در آشپزخونه نون سق میزدم و هورت هورت سوپ میخوردم. بعد از اینکه دخترک هندی برام دل سوزوند و رفت، بشقاپ و کاسه رو جمع کردم رفتم طبقه ی بالا تو اتاقم، و البته زندگی اینگونه است که پام گیر کرد تو پله ها و کاسه ی سوپ و پشقاپ زیر دستی اش شاید چند صدم ثانیه از دستم ول شد و تلپی قبل از اینکه کاملا برعکس بشه دوباره توی دستم فرود آمد. باورم نمیشد که موکت های سفید نوی مامانی ِ خونه ی دخترک نارنجی نشد.

و

آینده. نمیدونم قرار است در زندگی ام چه بشود. دری به تخته بخورد، معجزه ای بشود یا چه. نمیدونم چهار ماه دیگه کجام، چه خواهم کرد و در گیر و دار چی هستم. اصلا نمیدونم. نمیدونم کدوم شهر قراره زندگی کنم، کجا کار کنم و یا اصلا آیا در حال کار کردن هستم یا ولمعطل میچرخم. همین اش خیلی خوبه که نمیدونم قراره چی بشه و خوشحالم که زندگی نکبت وارم حداقل اینبار از روی برنامه نیست و میخوام با موجی که به صورت تصادفی خواهد آمد بروم. الله اعلم که بعد از الف، بهترین قسمت زندگیم این بی برنامه بودنش است.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
14 دیدگاه برای “از مونترال تا اوتاوا
  1. جوجو می‌گوید:

    احساس میکنم یکی از دوستای صمیمیم هستی که از دبستان هم مدرسه ای بودیم. بس که تو یه مدل فاز و طرز فکرم باهات…

  2. تس آپه می‌گوید:

    آیا یک باریِ تک و تنها آن وسط، همان طور که برای من می‌درخشد، برای تو هم می‌درخشد؟ باری‌ای که فریاد می‌زند آاااای خواننده، بی بغلم تا بقیه‌ نوشته را من برایت بخوانم، چون هر چه هست منم و باقی نیرزد به جویی و آدم‌ها من را جایی می‌گذارند که تازه می‌خواهند حرف‌هایشان را شروع کنند. پس باری‌ات من را بغل کرد و مثل اتاق وحشتِ دیوید فینچر، از لای دستۀ کیفِ دختر ِ هندی، و مماس بر انهنای کاسۀ سوپ، رد کرد و پرسید آیا هیچ اندیشیده‌ای که چرا من قبل از سوپ آمدم و قبل از آینده نیامدم، أفَلا یَتَفکّرون؟ که گفتم آه چه باری ِ نکته سنجی! بچه کجایی؟ باری‌ات همان طور که پاراگراف آخر را در حلقم فرو می‌کرد، گفت: آه ای بدبخت بی‌آینده! بنگر، بنگر که بی‌برنامگی هم می‌تواند بهترین قسمت زندگی کسی باشد، کسی که مثل تو نیست که هر وقت به آینده نگاه کند تبخال بزند و بعد برود کرم ضد ویروس آسیكلوویر بمالد، و ده بار کلاه‌قرمزی 90 نگاه کند تا مجبور نباشد به آینده فکر کند. همان طور که پاراگراف آخر را در حلقم فرو می‌کرد، می‌گفت.

    • دانشمند می‌گوید:

      من به شما به صورت خصوصی نامه دادم، قربون صدقه ات رفتم. بهله، آن باری با کلی قصد و توجه آنجا کاشته شده بود و فقش تس آپه آنرا با این ظرافت دید.

  3. ناشناس می‌گوید:

    نه حالا مگه فکر کردی بقیه فکر میکنن کجا زندگی کنن؟ همه همینن…همین جوری هستیم دیگه بابا…دور همی خوش میگذره..من یکی از دوستام سپتامبر دفاع میکنه و از هر چی درس خلاص..میگم برنامت چیه؟ میگه هیچی فعلا میخوام 2 ماه برم نیوزلند پیش دوستام…عزیزم ما کلا نسل متفاوتی هستیم…دهه شصتی ها خاصن…

  4. zadsarv می‌گوید:

    I wish i was sailing away
    ناخود آگاه با خوندن پستت یاد این آهنگ کریس دی برگ افتادم.

    • دانشمند می‌گوید:

      آقا، ما با استاد دی برگ، قرابت و آشنایی نداریم خیلی. بذار برم ببینم که چه سروده اند استاد.

  5. موشو می‌گوید:

    آخیش، دانشمند خونم کم شده بود! 🙂

  6. fifi می‌گوید:

    What?????????/are u in Montreal now??????????????????????
    Let me know Please

  7. fifi می‌گوید:

    What do you mean by MIRAM???every weekend???just this last weekend???week before that???

  8. سبو می‌گوید:

    من یکبار خیلی از نوشته هات را خوندم . اینکه نوشتی در پارک ملت نمی تونی کفش هاتو در بیاری و …. می خوام بگم ما که نامزد بودیم 7 سال پیش شاید در چنین روزی در ساعت 2 نصف شب توی پارک ملت همه کار کردیم البته به قیمت شکسته شدن عینک بنده که نشتم روش تا خیس نشیم روی چمنها. ما کردیم و شد.

    • دانشمند می‌گوید:

      دمت گرم داداش. حالا بکنش دوی بعد از ظهر یه روز آفتابی در میان جمع انسانها و بدون ترس و با راحتی تمام. بازم میشه؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: