دلاور جنگ ممسنی علیه قشون راکونها

یکی از گیرهای من در زندگی چادر زدن وسط جنگل و خوابیدن تو کیسه خوابه. هرچند که چهار صبح با کمر درد ناشی از خوابیدن رو سنگ بیدار میشم، به قارقار پرنده ها لعنت میفرستم و از نم و نای محیط اطراف چهارستون هیکل ریقونه ام میلرزه و احساس میکنم پشه ها دارن زنده زنده میخورنم.. با این حال باز هم یکی از بزرگترین تفریحات زندگیم کمپینگ* است. البته در کنار در پرانتز اینکه من آدم پول دوستی هستم و چادر زدن در دل طبیعت خداییش خرج ِ زیادی نداره و از این باب هم تفریح مناسبیه. بعله، به هر حال، آخر هفته ی گذشته رو در یک پارک خانوادگی ِ پر از بچه مچه، چادر زده بودیم، ده دوازده نفر بودیم، در چند تا چادر مختلف، و به فضای پارک هیچ سنخیتی نداشتیم، چون هیچ کدوممون هنوز توله ای پس ننداخته بودیم و اصلا تنها زوجهای شرکت کننده خودم و دوست پسرم بودیم. میون یک سری آدم کاملا مجرد، حالیم شد که من اونقدها هم که پیف پیف ام میاد از آدمهای زن و بچه دار، خودم همچین کم آویزون زندگی مشترک نیستم. بیشتر شاید بشه گفت تو مرز ِ تعهد و تجرد نشستم و هر دو طرف رو نظاره میکنم. از حلاوت و مصائب هر دو عالم میکشم و بدی نیستم.

بگذریم، چادر رو میگفتم. شبها باید غذا و خمیر دندون و هر چیز بوداری رو از جلو دست حیوانات جمع میکردیم، میذاشتیم تو ماشین ها، وگرنه شب وقتی در چادر با سنگهای زیر کونمان درگیر بودیم، راکون ها دور غذاهایی که جا گذاشتیم پارتی میکردند. با تمام ِ این تردستی ها، شب دوم کیسه ی آشغال ها مشمول بی توجهی هممون شد و چهار صبح بود که با صدای خش خش بیدار شدم. زیپ چادر رو دادم پایین و نور موبایلم رو انداختم تو محل خروج صدای خش خش و تنها چیزی که تو اون ظلمات دیدم دو تا چشم بود که برق میزد. بیشتر شبیه چشمهای آسیایی، بادامی و البته هولناک. برای شناخت ِ روحیه ی خودم همین بس که زیپ چادر رو دادم بالا، زیپ ِ کیسه خواب رو هم دادم بالا، دوست پسر رو یک تکانهای محکمی دادم که چه خوابیدی که راکونها حمله کردن. الف، در حالت خواب و بیداری گفت باده بابا، صدای باده. و البته الف سخت در اشتباه بود، توجیه اش کردم که این صدای جر خوردن کیسه ی آشغالها توسط ِ پنجه های تیز ِ راکونه، و تهدیدش کردم که اگه راکونه خوراکی ِ مورد ِ نظر خودش رو پیدا نکنه میاد، چادر ما رو جر میده و اصلا بعید نیست وقتی که داره اون پنجولهای تیزش رو میکشه تو چادر، یکی از انگشت های ما رو قطع کنه. دوست پسرم، بعدها تعریف خواهد کرد که من به دانشمند گفتم، عزیزم طوری نیست من هستم و یک کار شجاعانه ای کرد. اما الف زیپ ِ کیسه خوابش رو کشید و چشمهاش رو بست که تصور راکون پنجول دار رو از ذهنش بیرون کنه و گرفت خوابید. من سعی کردم که بترسونمش، و گفتم اصن ممکنه راکون نباشن و گرگ باشن، یا حتی خرس. بعدها الف تعریف خواهد کرد آن شب باد بود که به چادر ما کوبید اما من به شما میگم که راکونها (یا شاید هم گرگها) پشت چادر ما قدم میزدن. من قمقمه ی آبم رو مثل باتوم گرفته بودم تو دستم، میتونستم تصور کنم که راکون ها مثل کفتار گرسنه آب از لب و لوچه شون آویزون بود، و یههو زدن به چادر ِ ما، و من محکم با قمقمه زدم به دیوار چادر، اما قمقمه به هیچی نخورد. حالا یاد باد بوده، یا راکونه در آخرین لحظه جا خالی داده بوده. اینگونه بود که اون شب یک دائی جان ناپلئون کوچک در اون چادر زاده شد که در جنگ ممسنی قشون راکونها رو شکست داده بود.

فرداش توی جنگل داشتیم راه میرفتیم و با دوربینمون عکس میگرفتیم که جبران ِ پولی که بالاش دادیم بشه. خیلی مشغول هنرمندی بودیم که یه مار از زیر پام رد شد و در رفت. باریک و بلند و خط خط های زرد. پریدم از ترس هوا، جیغ و فغان کردم که مار مار، و بعد من بدو و الف بدو. اصولا هر دومون تخ و مایه ی زندگی در طبیعت رو نداریم. در نتیجه خیلی ذوق برگشت به منزل داشتیم. بعله، در راه برگشت، یک مرغابی رو وسط جاده دیدم که داشت یه دسته جوجه اش، شاید بالغ بر ده راس جوجه رو از جاده ی مونترال-اوتاوا عبور میداد، در لاین سرعت بودن الاغ ها و ماشین ها با دیدن این صحنه میگرفتن تو خاکی که نرن تو شیکم مرغابیه و جوجه هاش ،یا دیگه دیر شده بود و هل میکردن و میرفتن تو گله ی جوجه ها. دو سه تا جوجه رو دیدم که پرتاب شدن تو هوا و کمپینگ دلخراش تموم شد. دلخراشتر از این جای پشه خوردگی هاییه که با تمام وجودم میخارونم و جد و آباد سازنده ی پشه لعنت میفرستم. دلخراشترین وقتی بود که به مدنیت رسیدیم بعد از چند روز، و شنیدیم که ناصر خان فوت شده. دوست پسرم، استقلالیه دو آتیشه ی غیور،  شب رسید خونه، برنامه ی نود رو گذاشت و نشست برای ناصر خان قشنگ گریه کرد. من هم بدون ِ اینکه واقعا درک ِ درستی داشته باشم که ناصر حجازی کی بود، برای جوجه ها و برای ناصر خان و برای اشکهای الف یکم بغض کردم و اشک جمع کردم و لب ورچیدم. اینگونه آخر هفته ها میگذره تا دوباره بریم سر ِ کار و جون بکنیم.

*camping

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , ,
نوشته شده در Uncategorized
3 دیدگاه برای “دلاور جنگ ممسنی علیه قشون راکونها
  1. م می‌گوید:

    اگه شما تو طبیعت به جنگ راکون‌ها میرین، اینجا، وسط مونترال، راکونها تا پشت در خونه آدم پیشروی می‌کنن! موش و bed bug رو هم اضافه بفرمایید. مملکته دارن؟!

  2. شب می‌گوید:

    پس کلا حال میکنید ………………….
    میخندید – گریه میکنید – – میترسید – میجهید — میپرید – تو بغل هم میخزید
    همدیگه رو میکنید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: