نیازهای مازلو

یه داداشی بود به اسم ِ جناب ِ مازلو که یه تئوری داشت به اسم ِ سلسله مراتب ِ نیازهای مازلو. لابد داداش ِ ما، آقای مازلو عقده های فروخفته ی خود کم بینی داشته که اسم ِ سلسله مراتبش رو گذاشته اسم ِ فامیلش، مثله ِ اینکه من فردا فرمول ِ حل شدن مسئله ی صدای خرناس رو پیدا کنم و اسمش رو بذارم فرمول خرناس دانشمند. باری، این آقای مازلو تئوری داده که کف نیازهای بنی بشر چیزهای فیزیکیه، ازنفس کشیدن شروع میشه، بعد آب و غذا، بعد هم ثکث. در همین ردیف ثبات فیزیکی و قابلیت ریدن هم قرار داده. بعد این جیناب مازلو تئوری داده که شما تا اندر کف یک مرحله از نیازها هستید به مرحله ی بالایی خیلی فکر نمیکنید یا انگیزه ای ندارید فکر کنید. مرحله ی بالای فیزیکی نیاز به امنیته، بعد نیاز به دوست داشته شدن و نزدیکی جنسیه، مرحله ی بعدش احساس لیاقت داشتن و اعتماد به نفس و یه دست آوردن احترامه و مرحله آخر که مثلا اوج رستگاری بشره، تو فارسی ترجمه اش کردن خود شکوفایی، که تو این مرحله آدم به درجه ای از شعور میرسه که حقیقت رو درک میکنه، دنبال ِ اخلاقیاته، پیش قضاوت نداره، خلاقه و خودجوشه. بعد مثلا به همین دلائله که یه رژیمی مثه جمهوری اسلامی مردم رو گدا گسنه نیگه میداره، به ته چاه ذلت میکشونه مردم رو، ییهو یه شبه صورتحساب گاز و برق شیش برابر میشه، بنزین چهار برابر میشه و ماهی چهل هزار تومن هم صدقه میده که مردم بیشتر از خرچ و دخل روزانه نگاهشون به چیز ِ دیگه ای نیوفته. باری.

حالا درسته یه عده میگن مازلو اینارو از کجاش درآوورده و اینا، ولیکن من دارم دورانهای مختلف زندگیم رو نیگاه میکنم که یه جورهایی به این چیزهایی که این گفته نزدیکه، حالا نه دقیقا با این ترتیب: اینکه یه دوره ای همه ی هم و غمم پسر بود، پسر پسر پسر… اصلا گربه ی مذکر هم رد میشد از بیخ ِ دیوار من خبر داشتم. یه دوره همه ی گیر زندگیم این بود که تو فک فامیل و در و همسایه و حتی خوونواده ی کوچیک چهارنفری احترام و احساس لیاقت به دست بیارم و فکر میکردم کنکور راهشه، اگه نشون بدم که درسخونم، پس آدم شایسته ای هستم. یه دوره مثه خر به ثکث فکر میکردم، صکص، ثکص، سکص، ثکث، صکس، با هر سین و صادی که میتونید تصور کنید. در نظر بگیرید تمام فرهنگ ِ کپک زده ی ایرانی و عقاید سخیف ِ فرهنگی ِ ما به یه نیاز ساده ی بشری که در ردیف ریدن و نفس کشیدن قرار داره از نظر علمی. یه دوره دلم میخواست اکیپ داشته باشم، تو یه اکیپی باشم، با هر کی که میرسید دستم میخواستم بپرم که مبادا کم رفیق دور ِ خودم جمع کرده باشم. تو یه دوره دلم میخواست خوشگل باشم. آرایش کنم، لوندی کنم. موهای دست و پا رو اپیلاسیون کنم از دردش جونم درآد و باز هم کم نیارم.

بعد یه موقع رسید، که پسر بود، رابطه بود، یه سری دوست و رفیق محدود اما عالی داشتم، داشتم مثلا دکتر میشدم، اون احترام و لیاقت بین در و همسایه دیگه گوزم بالاش نمیدادم، له له پسر نمیزدم و یه آدم فقط تو زندگیم بود، با همین قیافه ام بدون آرایش و با وجود ابروهای کلفت راضی بودم و اون موقع بود که یه دردهای دیگه ای شروع شد. تازه نگران پدیده ی گرم شدن زمین بودم، به جدا کردن آشغال و زباله ی بازیافتی عمل میکردم، اصلا بطری آبجو رو بیست دفعه آب میکشیدم که تا به محل ِ بازیافت میرسه بو نگیره، هر تیکه پلاستیکی که بازیافت نمیشد و میخواستم بندازم تو آشغالی فکر میکردم این قراره پونصد سال دیگه بمونه تو زمین. هربار ماشین لباسشویی روشن میکردم فکر میکردم شت، چه قدر آب هدر میشه، به گیاهخواری معتقد شدم (هرچند عملی نشد)، نگران آزادی حقوق ِ گی و لزبین ها شدم، بعد چشمم دنبال ِ بچه مردم افتاد، دلم بچه خواست، بعد دلم اصلا خواست که یه بچه به فرزندی قبول کنم، بعد قبول کردم که من یه آدم متوسط ام، پر از خلل و فرج، پر از گره و مسئله و مشکل و باید باهاشون کنار بیام و خودم رو کم کم بفهمم و بعضی موقعا اصلاح کنم.

همه ی این مراحل مازلو رو اصن بعضی موقعها از صبح تا شب طی میکنم. صبح باید برم بشاشم و یه چیزی بخورم، وگرنه اخبار دنیا پشکل برام ارزش ندارن. وقتی شاش جلو چشمام رو گرفته لبخند عاشقانه دوست پسرم اول صبح صرفا زرد دیده میشه. بعد میتونم محبت کنم و ناز و بوس وعزیزم بگم. بعد میتونم مثه یه آدم نرمال متوسط برم سر ِ کار ِ کارمندیم و جونم رو بکنم. میتونم بیام خونه، به مسائل دنیا، به جنگ، به فقر، به آلودگی محیط زیست و به بچه داشتن فکر کنم. نمیتونم اینا رو دیگه پس و پیش کنم. مازلو منو شکار کرده. درست یا غلط.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
15 دیدگاه برای “نیازهای مازلو
  1. سحر می‌گوید:

    آهان الآن اینایی که تو گفتی یعنی تو رسیدی به اوج هرم مازلو ، آره؟

    تو تو همون جمله اولت که گفتی مازلو عقده فرا … داره نشون دادی کجایی که خوب!

  2. رها می‌گوید:

    گل گفتي، مخصوصا پاراگراف آخر!

  3. شب می‌گوید:

    هاهاهاهاهااها دانشمند متاسفانه تو نمیفهمی که آسمان دنیا کوتاه است
    و صدای انسان حتی از جو زمین هم خارج نمیشود …..چه برسد به آسمان منظومه

  4. جوجو می‌گوید:

    کاملا موافقم. پدرم همیشه میگه: گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره، شاش نداشتی که هر دوتاش یادت بره!

  5. yaka می‌گوید:

    مرسی‌ دانشمند جان خیلی‌ مفید بود.

  6. بامزی می‌گوید:

    سلام دانشمند عزیز

    من تقریبا همه آرشیو بلاگت را خوندم؛ میخواستم ببینم راهی هست برا خوندن آرشیو اون بلاگی که گفتی تو بلاگفا بوده؟

    • دانشمند می‌گوید:

      بلاگفا کلا در ِ وبلاگ ِ ما رو بست واسه خودم هم دیگه قابل دیدن نیست. البته من همیشه نسخه ی پشتیبان میگرفتم. توی لپتاپ قبلیم نیگهش داشتم اون نسخه رو. یک صفحه ی جدید رو ووردپرسم میسازم کم کم آپلودش میکنم. شما خیلی مرام گذاشتی این همه زر زر ِ ما رو خوندی قربان.

  7. Karan می‌گوید:

    این آقای مازلو یادش رفته پدیده «جو گیر شدن» را در هرمش در نظر بگیره. یا شاید هم در نظر گرفته و دیده با گرفتن جو گیر شدن چه انی میزنه به این هرف خوشگل و نانازی اش؛ پیش خودش گفته بی خیال همون هرم رو میکنیم توی پاچه ملت. درسته که نیازهای بشر مرحله به مرحله است ولی مرحله مرحله اش بیشتر شبیه بازی مار و پله است تا هرم. الان با یک خاطره میگم داستان مارو پله چیه .اون قدیما که پسرهای رشته ای مهندسی که با دخترهای رشته ها هنر دوست میشدن بیشترشون حس عین گرگی را داشتن که سیزن پس مرغ دونی براشون صادر شده بود. من هم از قضای روزگار شده بودم یکی از این گرگ ها. گشتن با بچه ها هنری یک گیرو گاز هایی داشت ولی در کل مزایایش به از دختر بازی توی دانشکده مهندسی میچربید. دانشگاه خراب شده مهندسی با اون دخترهای سیبلوی باکره اش اه اه اه… بگذریم . یکی از این گیر و گاز ها رفت و آمد به جاهایی بود که دوست نداشتی. یکی از این جاها برای من یه سینمایی بود نزدیک پیج شمرون که فقط فیلم های لیسانس به بالا نشون میداد. بعدش هم تازه باید میرفتی جلسه نقد همون فیلم که ازش قد خر سر در نیاوردی. من هم که جو گیر شده بودم و تا اومدن به خودم بیام دیدم منی که عشق فیلم های ایندانا جونزه و ترمینتور و این خزعبلات هستم، خودمون وسط جلسه نقد فیلم سولاریس تارکوفسکی پیدا کردم و با حرارت هم داشتم در مورد استعاره های بکار برده شده در صحنه ای از فیلم که داخل اتاق داشت بارون می آمد حرف میزدم. بسوز پدر عشق که ادم چه کارهایی نمی کنه. حالا این طرف داستان رو داشته باش. از اون طرف یک مدتی بود که معده و روده ما بهم ریخته بود. ازون به هم ریختن ها که فاصله متوسط من در روز با توالت بیشتر از ده متر نمی شد. خلاصه رفتیم دکتر. دکتر گفت در اثر نوشیدن اب الوده دچار عفونت روده شدی. از دکتر پرسیدم بابا من که فقط آب شیر میخورم . دکتر گفت همینه دیگه توی اون منطقه ای که شما میشینید آب تصفیه شده استاندارد نیست.خوردی این بلا سرت اومده. حالا همون روز بعد از ظهر هم جلسه نقد اون یکی فیلم تارکوفسکی دعوت بودم . شما خودت کلاهتو قاضی که آدمی که جایی زندگی میکنه که اب سالم برای نوشیدن نیست؛ تارکوفسکی رو میخواد بگذاره کجای دلش. این جو زدگی بود که باعث شد ما از خونه ششم مارو پله یهویی بریم خونه چهل و پنج پیش آقای تارکوفسکی . یا بهتره بگم یک پام روی خونه ششم (نیاز به آب شرب سالم) و یه پام روی خونه چهل و پنجم ( نیاز به پرورش تخلیل و قوه تحلیل)… حالا شما برو این مازلو رو از تو قبر بکش بیرون همین داستان رو واسش تعریف کن اون وقته که به غورباقه میگه خان عمو

    • دانشمند می‌گوید:

      هار هار.
      ببین داداش، مرسی از اینکه به در ِ خودت میزنی که دیوار بشنوه(من بشنوم). یکی خواننده ی دیگه هم خواست برینه بهم، بگه پس تو یعنی به مرحله ی بالای هرم رسیدی و جوگیر شدی. حوصله ام نیومد جواب بدم. ولیکن با شوما یه وراجی ای میزنم. داداش، بنده اهل روشنفکری تارکوفسکی نیستم. یه دو تا صفحه تو همین وبلاگ بری عقب میبینی که میگم حالیم نیست تارکوفسکی چیه و خوابم میبره وسط فیلماش. یکی بهم گفت هنوز رشد نکرده تحمل فیلم متفاوت دیدنت. من گفتم به باسنم. بعضی چیزا نیاز نیست که تو مازلو بیاد. مثه تارکوفسکی دیدن و ادای روشنفکر بازی. بعضی چیزا هم مثه نیاز به رختخواب و آرامش و دوست و رفیق داشتن نیازه آدمیه که من میگم مال من که مرتفع شد چیزهای دیگه به کله ام زد. اینها رو نوشته بودم، چون یکی بهم گفته بود تو خیلی فکر میکنی با خودت، چرا نگران پلاستیک هایی هستی که بازیافت نمیشوند و من خواستم توضیح بدم از سر شکم سیری. یعنی این ادا اصول ها که گیاه بخوریم و زباله بازیافت کنیم و هوا یه وقت آلوده نشه، مال کسیه مسئله کم داره. مشغله کم داره. اگه فکر میکنی یکی جوگیره به خاطر همچین موردی، خوب دیگه من غلط کردم گفتم اینا رو !! میرم اصلاح میشم.

      • Karan می‌گوید:

        اگر میدونستم اینجوری برداشت میکنی حتما این رو نمی نوشتم. من این مطلب را فقط و فقط در مورد خودم نوشتم و درکی که من از هرم مازلو دارم. مطلب شما به نظرم جالب آمد خواستم دیدگاه خودم را هم به آن اضافه کنم. متاسفم که برداشت منفی کرده اید.

      • دانشمند می‌گوید:

        آقا ببخشید، من برداشت منفی اصولا نمیکنم. برداشت ها در ذهن ِ من همه طنز هستند. یعنی خوشم آمد از کامنتت و خندیدم و دلم خواست جوابت رو بدم. ما چاکر خواننده هامون هستیم.

  8. shazdekuchulu می‌گوید:

    دقیقا، به نظر من هم آدم یه سری نیاز های اساسی داره که اگه تامین نشن عمرا دو قدم جلوتر از خودشو نمی بینه گرچه شاید نسبی هم باشه، یعنی یه کی در عین بدبختی و فلاکت دغدغه علم و اکتشاف داشته باشه و یکی در عین رفاه هم همه فکرش دنبال شاشیدن و خوردن و ثکث باشه ولی به هرحال وقتی یه سری نیازهای مهم تر داری ذهنت کمتر به فکر نیازهای دیگه است و یا کلا رو اون نیازها دایورته.
    به نظرم انگار مغز آدم مدام برا خودش چ لیست درست می کنه و وقتی یه چک لیست تموم شد می گرده و زور می زنه یه چک لیست دیگه جور می کنه و خدا می دونه کی آروم میشینه!

  9. زاغچه می‌گوید:

    من وبلاگت رو از گودر پيگيري ميكنم گفتم بيام ببينم وبلاگت چه شكليه
    خوب مي نويسي الف چطوره؟

  10. @karan می‌گوید:

    Hala hamun sibilua tu europe doctora gereftan ba pesaraye cheshm abie bur hal mikonano shiko pikan, ma badbakhtaye honari ba chender ghaz daramado amalehaye iranio daneshjuaye badbakh bayad hal konim,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: