عزاداران آمریکایی

تو شرکت رو تزم کار میکنم. یک کارمند زیر ِ دست بهم دادند، یه کارآموز از خودم بدبختر. از صبح براش کار تعریف میکنم و تا عصر به امر خطیر نظارت مشغول میشم. یکی دو ساعتی صبح ها رو کار میکنم. بعد عصر فایل های تزم رو باز میکنم که از دور عینهو فایلهای خود کار شرکته. دل به کار میدم و مشغول ِ رتق و فتق امور تزم میشم. بعد ساعت سه که میشه به دخی ِ کانادایی بغل دستی چشمک میزنم که میای بریم قهوه؟ من اهل این اخ و تف و قیف و قیافه ی قهوه نبودم. از این ژست های جوگیرانه ی من اگه قهوه نخورم چشمام باز نمیشند هم ندارم. من اصلا از مزه ی قهوه بدم میاد. تپش قلب میگیرم با قهوه و دلم به هم میخوره، اما قهوه و در بعضی شرکت ها سیگار، راه ِ روابط اجتماعی داشتنه، محل گپ زدن و وقت کشتنه، راهی برای اینه که دوست پیدا کنی و غیبت کنی. باری، قهوه را که میزنی و زبون ریختی نیم ساعت به چهار مانده فقط و نیم ساعت آخر باز میرم سر ِ کار آموزم و کارهای فرداشم تعریف میکنم که اگه فردا صبح زودتر از من رسید بیکار نمونه مثه خودم.

از شرکت امروز رفتم یه پیاده روی طولانی . نه محض پیاده روی. محض پستخونه و بانک و داروخانه. از روی بدبختی و نداشتن ماشین، یه نفر پیاده ندیدم تو این محله، یک نفر. نیم ساعت رفتم، نیم ساعت برگشتم. توی حومه ی یک شهر کوچیک. از تو حیاط سه تا خونه ی مختلف، تو سه تا کوچه مختلف صدای سه تا بابا و بچه رو شنیدم که بابائه عربده میکشید سر بچه، یکی به عربی، یکی به چینی، آخریه هم به فارسی، نکن، نکن، بچه، نکن. هار هار خندیدم، این حومه ها رو مهاجران بدبخت برداشته، بین خونه هایی که عین ِ همند، یک معماری، یه حیاط، یه چمن، یه پارکینگ. یه عربده.

باری، رسیدم خونه، دوست پسر صابخونه ی هندیم نشسته بود تو آشپزخونه، گفت متاسفم برای مادرت. گفتم بله؟ ها؟ صابخونه پرید وسط گفت مادر ِ این نبوده اسگل، مادر اون یکی مرده. پسره گفت پس خوشحالم واسه مادرت. صابخونه ی هندیم توضیح داد که مادر ِ اون یکی همخونه ی آمریکاییمون فوت شده. گفتم آهاند. چه بد. نیم ساعت بعد خانوم صاب عزا رسید، بلند و شاداب گفت سلام. چه گرمه، چه خوبه، چه هوا خوبه. از جیم اومده بود. گفتم متاسفم برای مادرت، گفت، اوه، راحت شد، ماروهم راحت کرد، دو ماه بود هر روز ما رو جمع میکرد میگفت من امروز میمیرم، کشت مارو. من خوشحالم که دیگه تموم شد. خب خب، من دارم میرم خونه ی دوست پسرم خدافظ. خدافظ. من رفتم تو کف ِ خونسردی ملت و همخونه ی عزادارم لی لی کنان رفت.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
5 دیدگاه برای “عزاداران آمریکایی
  1. شید می‌گوید:

    عزیزم چرا مهاجرای بدبخت؟

  2. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    شرکت خوب است، تز خر است، دودر کردن خوب است، ما پول را دوست می داریم . 😐

  3. شازده کوچولو می‌گوید:

    ما رو هم بردی تو کف خونسردی ملت!
    خیلی شده از یه اخلاقی تعجب کنم و چند سال بعد خودم همون خلق رو داشته باشم، دوس ندارم درباره این قضیه هم همین اتفاق بیفته، نه اینکه دوس داشته باشم بشینم گریه زاری و شیون کنم اما لااقل اینطوری هم غافل و تعطیل و تو هپروت نباشم

  4. AT می‌گوید:

    دانشمند مگه قبلا نگفته بودی صاحب خونه هندیت لزبینه یا یه همچین چیزی؟! ما حواسمون هستا:D

    • دانشمند می‌گوید:

      آقا مثکه فقط اتاق رو قسمت میکردن، و دخیه رفت بالاخره. فعلا که این پسره هم اینجا تلپه، میشیم چند نفر تو این خونه؟ پنج، شیش؟ ..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: