دو سال پیش در چنین هوایی

تابستان دو ِ سال پیش، بسیار گند شروع شد. در واقع نه، خیلی هیجان انگیز شروع شد، میخواستیم رای بدیم و یک عنتر را با رای مان از مسند قدرت برداریم. بعد گه خورد به همه چیز. حالا رای مون که رفت تو باقالی ها هیچی، یه روز از خواب بیدار شدم و دوست پسرم نگذاشت بروم روی اینترنت، اخبار بخونم، من رو برد بیرون ددر، کفش بخر، شوی لباس برو و بالاخره عصر که رسیدیم منزل و یک دقیقه رفت تو موال، من بیخیال روی اینترنت پرسه میزدم و فیلم تیر خوردن و خون بالا آووردن ندا آقا سلطان رو روی فیسبوک دیدم. با چند ساعت تاخیر از بقیه دنیا. در واقع دوست پسرم سعی کرده بود که من آن فیلم رو نبینم. هیچ وقت هم تا آخرش رو ندیدم. یعنی وقتی که دخترک خون رو قلپی بیرون داد، دوست پسرم سر رسید، و از لابد از قیافه ی من، از چشمهای من، از لرزیدن ِ من، فهمید، و در لپتاپ رو با یه حرکت بست. اون شب یادمه لباس مشکی پوشیدیم، شمع دستمون گرفتیم، رفتیم نزدیک ِ یک کلیسا توی یکی از میدون های مونترال، دور هم جمع شدیم و بی صدا، صد تا آدم گنده، گریه کردیم. تا یک هفته کابوس میدیم، صبح میپریدم، و گریه میکردم، ضجه میزدم. عصبانی بودم، به مادرم زنگ میزدم، داد میزدم پای تلفن، میگفتم مرده شور این مملکت رو ببرند. فکر میکردم سر اون داد بزنم، درست میشه. بعد رفتم دو هفته بعد از انتخابات ایران و اونجا هم سر پدر مادرم جیغ های بنفش میزدم. بعد برگشتم و دیگه پام کنده شد. به خودم گفتم دیگه ایران نمیرم. نمیدونم چرا، چی خورد توی مغزم، روانپریش شدم، لجم گرفت از اون مملکت و بریدم انداختم دور.

تا چند ماه مسخ بودیم، و فقط دو سال گذشته، اما انگار بیست سال پیش بود، انگار پیر شدم. انگار پیر شدیم. فراموشی داریم. دائما با خودم تکرار میکنم همه ی این های و هوی برای اینه که انسانها خوشبخت زندگی کنند، پس بتمرگ خوشبخت زندگی کن، صرفا زندگی کن، نرمال باش، حرص نخور، زور ِ زیادی نزن. بچسب به پفیوزی. بچسب. و میچسبم به خوشی های دم دستی. مگه برای چی زندگی میکنیم اصن؟

تازگی ها از مردن ترسیدم، در بیشتر ِ موقعیت های زندگی خیال میکنم مردن برای من نیست، برای بقیه است، و بعد یک ثانیه هایی هستن که میدونم اوه، گه، منم میمیرم. یه روز چشمهام بسته میشه و دیگه هیچی نمیفهمم، و تنم شروع میکنه به تجزیه شدن. میترسم از این موقعیت. از اینکه تنم جذب خاک بشه. از تاریکی بعد از مردن میترسم. برای همین تمام زورم رو میخوام در این دنیا بزنم که وقتی چراغ ها خاموش شد حالش رو برده باشم به اندازه ای که حقم بوده. و میدونم خیلی حق ها ازم گرفته شده بوده تو اون مملکت و حالا به دستشون آووردم و باید بچسبم حالش رو ببرم و فکر نکنم و فراموش کنم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
9 دیدگاه برای “دو سال پیش در چنین هوایی
  1. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    حالشو ببر 😉
    برنامده و گذشته بنیاد مکن
    حالی خوش باش و عمر بر باد مکن (خیام)

  2. امیر می‌گوید:

    ببخشین خانم دکتر پاراگراف اول خط 14 تو کلمه «میدیدیم» یه «د» جا افتاده…
    بعد هم با یادی از تس آپه این دفعه ازت ناراضی ام…این «باری» رو به کار نبرده بودی؟!
    حالا فعلا ایران نمیری؟

  3. شازده کوچولو می‌گوید:

    «بچسب به پفیوزی. بچسب. و میچسبم به خوشی های دم دستی.
    مگه برای چی زندگی میکنیم اصن؟»
    منم هنوز جواب این سوالو پیدا نکردم، واسه چی زندگی می کنم؟ کدومش مهمتره؟ خوشی های دم دستی یا …؟ الان که چسبیدم به این خوشی ها بی شرفم آیا؟ اصن شرافت منو چی تعیین می کنه؟ خودم؟ یا حقیقت مطلقی به اسم شرافت وجود داره که اون تعیین میکنه؟ اگه شرافت یک حقیقت مطلقه، اون حقیقت مطلق چیه؟ چطور می تونم بشناسمش؟
    و یه چیزی هم که اذیتم می کنه اینه که اگه اصن انتخاب کردم بی شرف باشم چرا بعضی وقتا کاری می کنم که سعی کنم نشون بدم بی شرف نیستم؟ چرا دولا دولا شترسواری می کنم؟ یعنی می خوام «یه ذره» با شرف باشم؟!
    شاید هیچ وقت هم جو.اب این سوالها رو نفهمم

  4. سبو می‌گوید:

    گاهي خنده براي فراموشي است . فراموشي کار اساني نيست.گاهي خاطرات مي رود در هزار توي روح آدمي . و ما فکر مي کنيم که فراموش کرده ايم در حالیکه ان راه خودش را مي رود ارام ارام .سر بر مي آورد- روزي- که ما فکر مي کنيم که فراموشش کرده ايم .از شکلي به شکلي ديگر در مي ايد اما از بين نمي رود. گاهي خودش را به شکل سرمستي هاي درد ناک در مي آورد .گاهي هم گريه هاي بی امان و بي دليل. با اینهمه تو خوش باش اگر می توانی درد یک روزی خودش یقه تو را خواهد چسپید.
    «روزی فرا خواهد رسید که مردم ساده کشور ما روشنفکران ابتر کشور را استنطاق خواهند کرد و از آنها خواهند پرسید وقتی ملت به مانند شعله های کوچک یک اجاق تنها فرو می مرد آنها به چکار مشغول بودند». اتو رنه کاستیلو شاعر و چریک گواتمالایی که در نبرد با نیروهای دولتی کشته شد.

  5. خانوم زیگزاگ می‌گوید:

    همینه دانی. دقیقا همینه.
    چیزی رو که درد می‌کنه کندیش انداختیش دور. عذاب وجدان نداشته باش اصلا. اصلا اصلا اصلا

  6. mehran می‌گوید:

    salam daneshmand mano too facebooket add kon lotfan

    http://www.facebook.com/profile.php?id=100002497266984

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: