لخت و عور در وبلاگ

تازگی با یه خواننده ی وبلاگم  قرار گذاشتیم هم رو دیدیم. اتفاقا وبلاگ نویس از آب در اومد و اصولا افتادم تو این کار که زندگی وبلاگی و واقعی رو قاطی کنم و وبلاگ نویس ها رو ببینم و برای خودم آدم پشت نوشته ها رو واقعی کنم. اون روز سر میز اون کافه با اون خواننده ی کذا، میگفتم که باید عنوان دانشمند رو بندازم دور، جمع کنم برم یه جای جدید به کسی هم نگم و بتونم دوباره از اول راحت بنویسم. الان زن همبازی ِ دوره ی کودکیم هم میدونه که کیه این وبلاگ رو مینویسه و اگه من بگم زنها رو دوستهایی که شوهرشون قبل از ازدواج داشتن حسودن، فورا قضیه رو به من و خودش میگیره. مادرم این وبلاگ رو میخونه، بگم روز گهیه، از دو جهت ناراحت میشه، یک چرا بچه ام روزش گه بود، دو چرا بچه ام اینقدر بی تربیته، گه چیه، این طرز ادبیاتیه. مادر، بچه بزرگ میشه، بعضی روزهاش گه میشند، بعضی روزهاش بینظیر. روزهای گه فشار میارند و کلمه ی گه رو به دهن آدمی وارد میکند. خایلت راحت، امروز روز ِ  خوبیه، نگران نباش، اینها نوشته هایی است برای جلب خواننده و خوردن لایک در گودر. بنویسم و پستش کنم در لپتاپ رو میکوبم میرم سر کار و یادم میره که گه بود یا خوب بود.

تو این وبلاگ زیر ذره بین پارتنر زندگیم هم هستم. صبح  به صبح میره ببینه که من چی نوشتم، خیلی هم شیرین و خوبه، ولی آقا راست حسینی اش، رابطه ی رمانتیک عاشقانه، همیشه اش شیرین و جانم و عشقم نیست. این رو نمیگم چون الان با الف دعوا داریم یا قهریم، خوبیم و خوشحالیم، اما بعضی موقعا آدمها از هم دور میوفتند، حالا چه به لحاظ جغرافیایی، چه به لحاظ فکری، بعضی موقعا به خودت شک میکنی، میگی این همه سال دردسر برای چه؟ بعضی دوره های رابطه دعوا داری، بزن بزن میکنی؛ بعضی روزها  فکر میکنی تا بقیه ی زندگیم هم روی این بازی نذاشتم بزنم بیرون و بعضی موقعا هم عاشقانه و بوس بوس و عزیزمه. دروغ گویند مردمانی که ادعا دارند رابطه شان همیشه خوبست و عالی و بوس بوس و عزیزم. عکسهای خندان فیضبوغشان دروغ یا زودگذر است. پیامهای عمومی عق آورِ عشقم و عزیزم شان روی وال فیض بوشان توخالی است، یا میدانی که تازه آشنا شده اند و ث ک ث جذابه، و این عزیزم و عشقم و کدو تنبل ِ شیرینم از جای دیگه ای میاد، یا میدانی یک طرف ِ رابطه اسکل میزنه، هالو شده، خیال میکنه رابطه یعنی سرویس بده، نه نگه، همیشه گذشت کنه، و تو عکس توی دوربین لبخند بزنه بذاره رو فیضبوک که عالم و آدم بدانند چه ازدواج موفقی، یا شاید من اسکلم که فکر میکنم زندگی و رابطه و هر چیز دیگه ای ملغمه ای از گه و خوبیه، همش میزنی و ترکیبش میشه یه زندگی متوسط. بهله خوب؛ بعضی ها هم مدارجشان بالاتر بود.

نمیدونم فک فامیلم هم اینجا رو کشف کردن یا نه. سخته بنویسم، در کودکی به همه ی دختر عمو پسر عموهایم حسودی میکردم. چرا باید بنویسم، چه میدونم، برای اینکه خودم رو به سایه ی روی دیوار معرفی میکنم. آقا هدایت هم همین بود هدفش از نوشتن. سر آخر خودش رو کشت، من ولی باید بنویسم که همه ی دائی های پدرم، دو تا برادرهای پدرم و همه ی پسر دایی ها و دختر دایی ها و  پسرخاله ها و زنها و شوهرشون دکتر و جراح بودن. همه از دم. تخصص های مختلف، جراح قلب، متخصص پوست، اورتپد، کوکان، زنان زایمان، عمومی، گوش و حلق و بینی. بابای من حسابدار بود. خیلی هم خوب، ولی من وقتی هفت سالم بود احساس میکردم جلو خیل عظیم این دختر عمو و پسر عمو و بچه های قد و نیم قد فامیل کم آووردم که اینها همه گوشی پزشکی وسیله اسباب بازی شونه. ضربه ی کاری رو وقتی خوردم که کوچیکترین دختر عموم که بچه ننه ی عنتری بود، توی یه دعوای بچگی و زیر بزن بزن و کتک کاری به من گفت بیچاره من بابام دکتره، و بعد زبونش را تا دسته آوورد بیرون از حلقش و زبون درازی مفصلی به من کرد و خودش رو از بزن بزن کشید بیرون و گفت بچه ی یه دکتر کتک کاری نمیکنه و رفت. و من همش دوازده  سیزده ساله بودم و اون شاید نه ساله. بعد با خودم میگم این شخصیت من رو شکل نداده یعنی؟ من اصلا دکترای بی سر و ته را به همین دلیل نمیگیرم که اگر روزی رفتم ایران و آن دختر عمو رو که در بیست سالگی شوهر کرد دیدم، زبون درازی کنم و بگم بیچاره من خودم دکتر شدم تو باید شوهرداری کنی؟ بعد وقتی همه میدانند با اسم و فامیل واقعیم که این منم که اینها رو مینویسم، آیا باید بنویسم و لخت و عریان واستم خواننده بداند که من برای یک زبون درازی دکترا خوندم؟

سخته، امروز جوگیر شدم و هر چی دلم میخواد مینویسم، دوباره از فردا قائم میشم، پست های گوگوری مگوری مینویسم که در گودر لایک بگیرم و خواننده ای از اطراف و اکناف بهم بگه آورین و کسی یه وخ بهش بر نخوره بابت پست من.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
40 دیدگاه برای “لخت و عور در وبلاگ
  1. شازده کوچولو می‌گوید:

    هم خودتو دوس دارم هم نوشته هاتو، اگه بری از اینجا و نتونم پیدات کنم ناراحت می شم، با اسم های زیادی این جا اومدم و کامنت گذاشتم و نذاشتم اما از اون اولش با تو و نوشته هات حال کردم و خو گرفتم. اکثر مواقع اونقد باهات مواقفم که دوس ندارم کامنت بذارم وهی بگم موافقم!!
    خلاصه اینکه دوست دارم و به حرفات فکر می کنم و خیلی چیز ازت یاد گرفتم، بنویس، هرجا که دوس داری اما به ما هم خبر بده کجا میری

  2. امروز می‌گوید:

    دمت گرم

  3. ناشناس می‌گوید:

    ایول دانشمند، منم دقیقا یه همچین مشکلی با بلاگم پیدا کردم تازگیا 😀

    من تلاش نمودم توی گودر کانکت بشم بهت، نشده گویا، جی میلت همونه که گِل داره اولش؟ 😀

  4. هـ می‌گوید:

    ایول دانشمند، منم دقیقا یه همچین مشکلی با بلاگم پیدا کردم تازگیا 😀

    من تلاش نمودم توی گودر کانکت بشم بهت، نشده گویا، جی میلت همونه که گِل داره اولش؟ 😀

  5. sadaf می‌گوید:

    salam
    az kheili vaghte pish mikhunamet fek konam az blog tu yahoo360! va az neveshte hat kheili khosham miad, va hamintor inke mishnasamet, nemidunam to ham mano mishnasi ya na? man sadaf am! ba do ta az dokhtar amuhat dust budam!
    aval ke peidat karde budam be parisa goftam, vali porsi ke chi minivise yeho didam ke khub nist begam, doroste mishnasam, vali manam bayad razdar basham, age mikhasti be hame begi ke rahat migofti !
    baraye hamin goftam darso mashgho ina! dige ham be hich ki nagoftam, ba inke bad taresh ham mina ro mididam va ru fb budim, hich vaght azat nagoftam ba inke har ruz mikhundamet.
    albate mano endakhti tu dardesar! neveshte hat kheili bahal bud fek mikardam daneshmand shodan asune! kholase manam daram daneshmand misham! vali daram minalamo misham!
    shayad to ham tu inghesmate majareye daneshmand shodane man moghaseri!
    kholase inke mano badbakht kardi ke daneshmand sham, in vasata vel nakon bebinam chi mishe ozae to ke tashvigh sham! 😀

  6. bahar می‌گوید:

    afarin 😛

  7. مهدی می‌گوید:

    سلام
    من هم به نوشته هات عادت کردم. می خوام بگم که خیلی حیف میشه اگه از اینجا بری. با اینکه من نمیشناسمت ولی از نوشته هات لذت میبرم. امیدوارم بقیه هم نشناسنت.

  8. مژگان می‌گوید:

    می گم دانشمند جون اگه مونترال و حومه هستی بیا با من هم قرار بزار . البته من که هر چی خوندمت و تو گودر هم فالوت کردم نفهمیدم کجا هستی اتاوا تورنتو مونترال بعد اخرش هم دنبال خونه ای تو ونکوور 🙂

    • دانشمند می‌گوید:

      هاهاه، من خونه زندگیم تورنتو بود، بعد اومدم اوتاوا، پارتنر مونتراله و داریم میریم ونکوور، یکم پیچده شد؟

      • مژگان می‌گوید:

        نه بابا من هم خودم چرخ زیاد خوردم . روشن نبودم که روشنم کردی 🙂

  9. zadsarv می‌گوید:

    من با بلاگم دو تا مشکل دارم. اولی اینه که می ترسم. می دونی با همه خود سانسوری و محافظه کاری بازم هزار و یک نکته توش هست که بالقوه نقطه ضعفه و میشه ازش علیه آدم استفاده کنن. توی این اوضاع هم هر لحظه احتمالش هست که به خاطر هیچی بیافتی اون تو و شک ندارم که می دونن هممون کی هستیم و به موقعش ازش علیه آدم استفاده می کنن . بنابراین می ترسم . تازگی تصمیم گرفتم آرشیومو پاک کنم . پسوورد هام رو هم به دوست صمیمی و شریکم دادم که اگه لازم شد همه رو پاک کنه.
    مشکل دوم اینه که 5 یا 6 نفر تو دنیای واقعی وبلاگ منو میشناسن و همین تعداد کم هم دستمو بسته. می خوام یه چیزی بگم می ترسم که مثلا به یکی که از طریق این وبلاگ با هم آشنا شدیم و چند باری رفتیم بیرون و خوب پیش نرفت و ادامه ندادیم بر بخوره و فکر کنه منظورم اون بوده. و تازه این اصلا قابل مقایسه نیست با تو که مامانت هم وبلاگ رو می خونه. من که از این جرات ها ندارم .
    یه مشکل سومی هم دارم . اونم اینه که فکر می کنم تمام پستهام چس ناله است و گاهی با خودم فکر می کنم که چی ؟
    اگه یه روزی گذرت دوباره به این گربه خاور میانه افتاد بیا همو ببینیم. خیلی برام جالبه.

  10. خانوم زیگزاگ می‌گوید:

    جانا سخن از زبان ما می‌گویی…

  11. mehran می‌گوید:

    ای بابا دانشمند ما اسم این سایت که مقاله ها رو توش میزاری خواستیم
    ……

    میگیم بیا داستان های کانادا رفتن و پذیرش گرفتنت رو بنویس نمیکنی

    شما ها سعی کنید تو بلاگ تون چیزی ننویسید فیلتر شه کسی با شما کار نداره (هر چند ووردکلا فیلتره)
    شاید تنها جایی که بهتون گیر بدن فرودگاه ایران باشه اونم اطلاعاتی ها نه ما خواننده ها که هرکدامم ان از یک گوشه دنیا به بلاگت سر میزنیم
    دانشمند ایمیلی که گذاشتم رو دریاب
    اسم سایتت رو برام میل کن

  12. همسایه شازده کوچولو می‌گوید:

    مگه قرار نیست برای خودتون زندگی کنین؟ بخونین یا نخونین، دکترا بگیرین یا ولش کنین، بنویسین یا بزارین بمونه؟ نه این آخری رو بیخیال لطفا. هر جای دیگه هم خواستین ادامه بدین، بیزحمت یک ندایی به اونایی که آی کیوشون متواضعانه است برسونونین، که تو این برهوت هی دور خودشون نچرخن.

  13. Maryam می‌گوید:

    Bia vancouver man beninamet daneshmand joon

  14. ناشناس می‌گوید:

    خدا بود واقعا همینطوره که شما گفتید زندگی همه ما معجونی از این چیزاست…..

  15. masti می‌گوید:

    avaaaarin daneshmand joon,,, man ke asheghetam vali nemishnasamet..

  16. میم می‌گوید:

    دقیقا!آدم باید ناشناس بنویسه 100%

  17. ناشناس می‌گوید:

    سلام ببخشید / من اول دبیرستانم تصمیم دارم برای تابستون امسال درس بخونم اما واقعا نمیدونم چکار باید بکنم!! البته من تمایل زیادی به شرکت در المپیاد زیست دارم برای همین هم در حال حاضر مشغول مطالعه ی بیولوژی کمپبل هستم الان دقیقا نمیدونم چکار کنم..!اگه ممکنه من رو راهنمایی کنید..یا اینکه بگین شما به عنوان یه دانشمند هم سن من بودین چه کار می کردین..؟!!لطفا…….

    • دانشمند می‌گوید:

      عزیز طفلکم، من غلط کردم دانشمند باشم، گنده گوزی زیادی کرده باشم. این دانشمند طعنه است که من هیچ پخی نشدم. امسال تابستون رو واقعا حال کن، یعنی اگه از من میپرسی. برو رامسر، برو قلعه بابک، تور بگیر برو بالای دماوند، برو مسافرت، برو هند، نپال… المپیاد زیست چیه عزیز ِ دلم؟ اینها که میگی یعنی چه؟

      • ناشناس می‌گوید:

        ها ها ها ها ها فقط دانشمند کم مونده نی نی ها بیان تو بلاگت ازت راهنمایی بخوان تو بهشون راهکار بدی که چطور کمتر خودشون رو کثیف کنن

  18. باران می‌گوید:

    ای این قضیه ی دختر عمو که نوشتی رو درک می کنم… یعنی نمی دونم واقعی بود یا صرفا زاده ی تخیلت ها، ولی واسه من کاملا ملموس بود. منم خیلی وقتا فکر می کنم که شاید بیشتر از اونکه شیفته ی دانش باشم و حتا خودم دلم بخواد «دکترا» داشته باشم، به خاطر این خودمو اذیت می کنم که یه زمانی مستقیم تا غیر مستقیم چوب دکتر نبودن مامان بابامو خوردم (شاید هنوزم می خورم). شایدم برای اینکه «اگه» یک زمانی بچه داشتم، اون چوب دکتر نبودن منو نخوره دیگه! بعد شاید مجبورم نباشه که اگه شیفته ی دانش نیست و دلشم واسه عنوان «دکتر» نمی تپه این همه خودشو اذیت کنه دیگه. اقلا می تونه مثل آدم بشینه بگه من از درس خوندن خوشم نمیاد.خلاصه گمونم یه دکترا می گیری، تا ۲-۳ نسل نوه نتیجه هات به پشتوانه عنوان تو لازم نیست ثابت کنن که استعداد و تواناییشو دارن و لازم نیست خودشونو بکشن که تحویل گرفته بشن. راحت راحتن. حالا من چرا می خوام جور همه شونو بکشم نمی دونم. شاید چون اون پشتوانه رو ندارم لازم دارم خودمو ثابت کنم. مشکل اینه که نمی دونم این همه بدبختی بکشم بازم چیزی ثابت می شه یا نه. ولی زمانه ی به قول خودت «گهیه». اگه ثابت نشده باشی همیشه یه دختر عموی ۹ ساله ای هست که بزنه تو سرت…

    • دانشمند می‌گوید:

      مرسی از توضیح و تفصیلاتت، ببین، من اینجا خاطره ی زایده از تخیل نمینویسم. اون دختر عموی بچه ننه، هست، کتک کاری هم کردیم و پاشد دست به کمرش زد و گفت ایئ ایئ، من بابام دکتره !!

      • باران می‌گوید:

        آخه دانشمند جان، مشکل اینه که این همه انرژی و عمر صرف می کنی، آخر می ری جلوش می گی حالا ببین، من خودم دکترم. بعد باز همچین پررو وار دست می زنه به کمر می گه: ایئ ایئ، خودت دکتری که باش، بابات که دکتر نیست!!! کاش اعتماد به نفس باشه عزیز دل، بقیه اش کشکه! ؛)

    • شین شین می‌گوید:

      باران جان اینجورها هم که میگی نیست وقتی بابا مامانت دکترا دارن اوضاع بدتره. انتظارات ازت بالاتره چون بابا ننه ت یه پخین. مجبوری بیشتر زور بزنی که ضایعشون نکنی و نشون بدی که تو هم از همون تخم و ترکه ای و یه چیزایی حالیته. اگه میخوای دکترا بگیری که کار نوه نتیجه هاتو سبک کنی زهی خیال بالاتر چون بد دردسری براشون درست کردی . طفلکیها باید یه عمر زور بزنن که ازت جلو بزنن یا اینکه حداقل بهت برسن

      • باران می‌گوید:

        چی بگم دادام جان… یا زندگی کلا سخته، یا ما زیاد سخت می گیریمش. نمی دونم کدومشه… شایدم کلا دکترا گرفتن یک میل نهفته در دل همه ی ابناء و بنات بشر هست که دلیلش گم شده و هر کس از هر خانواده ای واسه خودش یه دلیل الکی پیدا می کنه که توجیه کنه دنبال کردنشو، حالا یکی می گه می خوام از مامان بابام کم نیارم، یکی می گه می خوام جبران کم آوردن مامان بابا و بچه های احتمالی آینده امو بکنم… اما هیچ کس دلیل واقعی تمایلش به این ارتکاب این حماقت رو نمی دونه! ؛)

  19. لیموشیرین می‌گوید:

    نرو دانشمند جان نرو ، رفتی هم خوب یک خبری یه چیزی بده لا اقل اونایی که نمیشناسنت دنبالت کنن تا شاید شناختنت 😀

  20. هي می‌گوید:


    بالاخره دانشمند هم می خواهد به نام و هویت واقعی لخت و عور کند و استریپ بزند آیا؟
    در آن چهار سالی که وبلاگ می نوشتم اوایل عورت م را برای عموم نمایش می دادم اما بعد از آن که ازم شکایت شد خصوصی ش کردم اما باز هم عورت عورت ست که برای اغلب وبلاگرها محافظه کاری و دروغ گویی به همراه دارد
    اما بهرحال وقتی که یقین کنی عورت و لخت و عور نویسی به انسان بودن ت بیشتر شبیه ست و نشان دادن ضعف هایت و رختخواب و سکس ت بجای بازوان هرکول شده ی دروغین ت به انسان خاکستری نزدیک تر ست آن وقت به تخمان مبارک ت هم نیست همان تعداد خواننده های آشنای ت درباره ت چه داوری می کنند آن هم وقتی که تو لذت را تا به آخر کهنه کردی و پارتنر خوبی هم داشته باشی.
    من تو را می خواندم چون تقریبا در این وادی شبیه من بودی لیکن تو مستعار نام و من خصوصی نویس . امیدوارم روزی بنام واقعی بنویسی
    همین.

    • شین شین می‌گوید:

      هی جان من وبلاگتو دیدم شما هم که خیلی سخت گرفتی با این گذرواژه ت. اینجوری که آدم ناشناس بمونه که بهتره. تو جمع دوستان و رفقا که ههمون داریم یه حرفایی میزنیم. مهم او چیزاییه که واسه خودمون تابو کردیم و به کسی نشونش نمیدیم. شما که اینجوری بیشتر خودتو محدود کردی و خوانندگانتو معدود.

      • هيرگاموس می‌گوید:


        آره اين اسم بد تايپ شده «هيرگاموس » م.
        بله حدودي حرف سرکار صحيح ست.اما خب من ديگر جسارت دوباره شکايت شدن ازم و اين حرف ها را ندارم رفيق. خايه هاي هرکسي اندازه يي دارد و مال بنده هم همين قدر بضاعت هزينه دادن دارد ديگر. اما در نهايت انتخاب ست بين مستعار نامي و عمومي نويسي يا هويت واقعي و خصوصي بلغور کردن. يقين ها هم تابو نيست لااقل وقتي در رفتار جلوه مي کند.وبلاگ بيشتر برايم بحث هزينه يي ست که از توان من بيشتر ست.اگرچه که ديگر بسياري از مخاطبان م را نمي شناسم مثل همين دانشمند.اما آنچه که روزگاري مي نوشتم در وبلاگ و اين روزها بيشتر در فيسبوک تقريبا بساده گي هم بيان ش مي کنم.خب تنهايي هزينه ي ديگري ست خانم يا آقا. اما در همين حدش را پذيرفتم.
        و اين حرف ها اثبات خودم نيست اصلا.فقط يک توضيح کوچک. چند ماه يي ست وبلاگ نمي نويسم.موفق باشي
        همين

  21. AT می‌گوید:

    خب از اینجا بری بی خبر ما چه کنیم؟ 😦 دانشمند بد

  22. mehran می‌گوید:

    دانشمند بهتره بری همون طور که مهندس خسته کاسه کوسه اش (البته بیشتر به دلایل شغلی) را جمع کرد رفت
    مهندس خسته وقتی شناسایی شد رفت
    خیلی از وبلاگ نویس ها را میشناسم که به محض شناخته شدن جمع کردن رفتند
    آن لحظه لحظه غریبی برای خوانندگان وبلاگت خواهند بود وقتی نام وبلاگت را در مرور گر تایپ میکنند و وارد صفحه وورد پرس میشوند … و وبلاگ دانشمند مرده است اثری نیست به سرعت از صفحات گوگل پاک میشوی و تمام …. فقط خاطره ای از بلاگت در ذهن مخاطبان اصلی بلاگت میماند … و تبدیل به خاطره میشوی
    من احساس میکنم تو به خاطر این 150 نفری که فید بلاگت را دنبال میکنند مینویسی
    یعنی برای خودت نمینویسی
    اگر برای خودت مینویسی چه نیازی به به اشتراک گذاشتن آنها و جویا شدن نظرات کسانی است که حتی درست نمیدانی چطور فکر میکنند
    تو در تمام نوشته هایت نیاز به تایید – همدردی- مباحثه و دعوا و مشاجره با خواننده و نظر دهنده پیدا میکنی
    و تحمل بحث با مخاطبان مخالف حرفهایت را نداری و خیلیی زود از کوره در میروی
    بهنر است

    نگاهی به بلاگ رول بیانداز …… من فکر میکنم تو بیشتر از بقیه در باره خودت مینویسی
    اعتیاد به نوشتن وبلاگ مثل اعتیاد به فیس بوک است.

  23. مهتاب می‌گوید:

    شما که از خانم های بسیجی هم تو بلاگت محجبه تری
    یه عکس درست درمون نمیذاری ببینیم چه شکلی هستی توو

  24. رها می‌گوید:

    امروز اومدم به نزدیکترین دوستم بگم که دارم وبلاگی نویسم اما الان این رو خوندم پشیمون شدم،همینجوری یکی یکی میشه یهو به خودت میای میبینی تا رنگ ست لباس زیرت رو هم همه می دونن!

  25. sep می‌گوید:

    daneshmand joon benevis please

  26. مهتاب می‌گوید:

    دیگه تموم شد دانشمند رفت

  27. marjan می‌گوید:

    گمونم وبلاگ نوشتن یه کم همین چیزاش بده ، کسی وبلاگ من رو نمیخونه ،کسی نظر نمیده و من راحت ولش میکنم و مدتها سراغش نمیام و نظری که تو برام گذشتی رو الان میبینم ، اینور بحث سر خیلی دیده شدن هست و ول کردن و رفتن و کلی آدم که دلشون میخواد باشی همچنان ، منم با اونام

  28. لیموشیرین می‌گوید:

    مث که راس راسی رفتی دانشمند جان !!!! خبری ازت نیس !!
    یه خبری چیزی بده لااقل اگه رفتنی هستی یه بای بای چیزی !!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: