بپر، فقط بپر

گفت بپر، گفتم من دفعه اولمه، گفت فقط بپر. ارتفاع رو نگاه میکردم و رودخونه ی وحشی ِ زیر پام و دست مربی رو سفت گرفته بودم و فکر میکردم.

و سوال اینجاست که من لب اون صخره بالای رودخونه ی وحشی چه میکردم؟ شنبه یکشنبه ی گذشته آخرین روزهای تعطیلم در اوتاوا بود. دوستهای قدیم ندیمم از تورنتو آمدند که بریم چادر بزنیم یه جا و یه خورده پارو بزنیم و آفتاب بگیریم. نخاله شون گفت بیاید بریم قایق سواری در آبهای خروشان. اینطور شد که یک تور دو روزه ی ماجراجویی گرفتیم به جای اینکه بریم چادرمون رو بزنیم و مرغمون رو کباب کنیم. روز اول خیال کردم با دوچرخه سواری تو کوه و صخره نوردی و شنا تو دریاچه و والیبال در ساحل خیلی ماجرا را جستجو کردم. روز بعد که ما رو به همرا صد نفر دیگه جلیقه ی نجات و کلاهخود پوشوندند و نفری یک پاروی زهوار دررفته دادند و گفتند برید از دشت پایین به سمت قایق ها، فهمیدم خطر نزدیک است. صف زره پوشان زردنبو مثل یک لشکر کمدی پارو به دست دشت رو رفت پایین. هر دوازده نفر تو یک قایق با یک مربی نشستند و ماجرا جویی در آبهای وحشی شروع شد.

اینها تجربه هایی است که مردم جهان اول میکنند، چون خطری در زندگی تهدیدشون نمیکنه به اون صورت، مریض میشند از بی دردسری، قایق بادی برمیدارند، میرند وسط آبهایی که اینقدر به سنگها خورده، کف کرده. بعد زور میزنند چپه نشند و وقتی موج و کف رو رد میکنند، پاروها را میگیرند بالا و جیغ شادی میکشند. اگر هم چپه بشند، که کیلو کیلو چپه میشدند، جیغ میزنند و حال میکنند و میخندند. حداکثر طناب میندازند پایین و رفتگان در آب رو میگیرند. بعد باز دوباره موج ِ بعدی، کل قایق برعکس میشود و همه میخندند و دست میزنند و برمیگردن توی قایق. توی سی سال تاریخ رودخونه ی وحشی اوتاوا کلا یکی دو نفر هم ملاجشون خورده تو سنگها و ریق رحمت رو سر کشیدند.

ما وقتی وحشتناک ترین موج و پیچ رودخونه رو رفتیم پایین، قایق ها رو نگه داشتند و گفتند، این تیکه پیچ رو میشه بدون قایق هم رفت. بپرید تو آب و سعی کنید به سنگها نخورید. بعد با تمام قوا به سمت راست شنا کنید (موج روخونه به سمت چپ بود) بعد می افتید داخل سراشیبی بین اون دو تا صخره ی بزرگ و دیگه شنا نکنید و حال کنید، وقتی رسیدید پایین، باز به سمت راست شنا کنید، اگه موج ببرتتون، طناب میندازیم، اگه طناب رو نتونستید بگیرید، پایین رودخونه یه قایق منتظره بگیردتون، اگه اون قایق هم نتونست بگیرتتون، لاشه تون رو اون خیلی پایین تر جمع میکنیم. خواستم بگم هاه؟ و فکر کنم آیا بیست و دو سال تحصیل علم کردن و اندوختن تجربه و پیدا کردن عشق زندگیم و ساختن این زندگی اینقدر کشک بوده که بپرم تو آب و برای زندگیم شنا کنم؟ اما دیدن بی مغزهایی که بی محابا میپریدند تو آبهای وحشی عقل را از سرم پراند و من هم پریدم، باید شنا میکردیم تا مربی سوت میزد که بسه، رها کن که آب ببرتت، و من شنا کردم شنا کردم، شنا کردم تا صدای سوت آمد و بعد رها کردم که عبارت بود از افتادن در گردابهای آب در یک روخانه وحشی، یکی پس از دیگری و تناول چند قلپ آب ِ لذیذ و وقتی به خودم آمدم، طنابی رو دیدم  تو هوا که داره به سمتم میاد و آخرین نوک طناب رو چسبیدم، مربی ها از دور داد میزدن، ولی نمیفهمیدم چی میگن، طناب رو سف چسبیده بودم، نزدیکتر که رسیدم دیدم داد میزنند، بنداز پشتت طناب رو، ولی دیگه خطری نبود و رسیده بودم به ساحل رودخونه.

به غلط کردن نیوفتاده بودم، صرفا فهمیده بودم زندگی اون غربت پشت مانیتور نیست. آدمیزاد باید در زندگی یکبار بپره توی رودخونه وحشی و با مسیر آب بره. برای همین دو ساعت بعد در ایستگاه بعدی، مربی  که گفت اینبار از بالای صخره میپریم تو رودخونه و میترسم و نمیپرم نداریم، من مثل شیر براق رفتم بالای صخره، یه خورده نگران یکی از بندهای صندلم بودم، که هی باز میشد. سفتش کردم، رفتم سمت صخره، و بعد کف و موج و ارتفاع زیر پام یک لحظه همه جا رو ساکت کرد. گفت بپر، گفتم من دفعه اولمه، گفت فقط بپر. ارتفاع رو نگاه میکردم و رودخونه ی وحشی ِ زیر پام و دست مربی رو سفت گرفته بودم و بعد پریدم.

تا الان در این زندگی بیست و هشت ساله، اینقدر از زندگیم راضی نبودم. باید این همه راه را میامدم اوتاوا، اخم و تخم میکردم که چه شهری گهی و چه مردم حوصله سربری، و بعد باید ملت از تورنتو میامدن من رو میبردن رودخونه ی وحشی و من باید اون لحظه ی بالای صخره فقط میپریدم که درک کنم زندگی عجب معجون خوب عجیبه. از اون ارتفاع که پریدم، اولین اتفاقی که افتاد، اون صندل کذا از شدت فشار آب در رفت و با موج رفت، و بعد میدونستم برای جونم باید شنا کنم، اینبار شنا کردم، شنا کردم، شنا کردم و بدون طناب و با یک لنگه کفش رسیدم ساحل، اینقدر به خودم افتخار میکردم که خیال میکردم، از دست دادن اون لنگه کفش بزرگترین دست آورد ِ زندگیم بوده… باقی سفر یکم تو خاک و خل  پیاده رفتم تا اولین سطل ِ آشغال و لنگه کفش باقی مونده رو دک کردم. باقی سفر پابرهنه و لذیذ بود.

تفاسیر و تصاویر: wild water rafting in Ottawa river

Body surfing : jumping into water and trying to surf

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: ,
نوشته شده در Uncategorized
7 دیدگاه برای “بپر، فقط بپر
  1. شازده کوچولو می‌گوید:

    چه خوب که خوشحالی
    بقیه اش خوش بگذره رفیق!

  2. هـ می‌گوید:

    منم تجربه رفتینگ دارم، خیلی باحاله
    سختی هاش لذت داره چون میدونی آخر روز اگه زنده باشی همه چی خوب و آرومه
    ولی مثه این تز و پروژه ها نیست که چند سال علاف و بلاتکلیف و تحت فشار باشی، تهشم هیچی معلوم نیس 😉

  3. رامین می‌گوید:

    هیجانی که در فرار از گشت ارشاد و پلیس هست ، حتي در بانجی جامپینگ و ترن هوایی هم نیست………تو کجا و ما کجا

  4. ناشناس می‌گوید:

    والا من دیدگاهی ندارم ؛ فقط خواستم بگم از نوشته هات لذت بردم ، این قدر که نزدیک بود پروازم به بندرعباس رو از دست بدم ( از شما چه پنهون ، اون جا الان باید حدود 46 درجه باشه و خیلی نمی چسبه به خاطر سر زدن به پروزه ای که می دونم همه دارن چرت می زنند آدم روز تعطیلش رو ول کنه بره اون جا )

  5. سبو می‌گوید:

    بزرگترين انتقامي که از اين دنيا مي شود گرفت شاد زيستن است
    در زندگي لحظات کمي هست که ادم از بدنيا اومدن اش ممنون است

  6. lotus می‌گوید:

    Very nice experience, thanks for sharing

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: