تمام شراب های آقای بابا

پدرم و پدرش یک باغ انگور داشتند حوالی ِ اراک. بیست سال پیش خارج از شهر حساب میشد، اما الان یقینا مرکز شهر شده. بیست سال پیش باغ انگور بابا اینها دیوار نداشت دورش و کسی هم دست نمیزد به انگورها. تابستون به تابستون مینشستیم در گالانت قدیمی بابا و میرفتیم باغ، و انگور میچیدیم. آقا جان، پدر پدرم با خورده چوب یک آتیشی برگزار میکرد و یک کتری فلزی فکسنی را آب میکرد و یه چایی ای هم به پا میشد. مادرم شاید یک دستمالی پهن میکرد و مینشست یک جا و مثل خانومها خودش را با انگو چیدن خسته نمیکرد. پدرم ولی بالا میرفت و پایین میآمد و نظارت میکرد یک خوشه هم جا نمونه. سال به سال خوشه ها کمتر میشد، و تا رسیده بودیم دیگه مردم چیده بودند انگورهامون رو. حتی غوره غوره میچیدند و میبردند هی پدرم و آقا جان بحث میکردند که یک دیوار بکشیم، آقا جان میگفت روله، از دیوار بالا میرند. ولش کن. دیوار نکشیدیم.

پدرم با انگورها کار داشت. از لطف جمهوری اسلامی و به میمنت اینکه آقا جان داروخانه چی بود و رموز دارو و داروسازی و عطاری بلد بود، شراب های عالی میگرفت. این استعداد خداداد به طبع به پدرم به ارث رسید، جعبه ی انگورها میرفت تو صندوق عقب و گاز میدادیم به تهران. به جایی که پدرم خمره های سفالی سبز بلند و بزرگی داشت برای انداختن شراب. انگورهای باغ معمولا عسگری و شیرین بود. بنابراین یه سر باید میرفتیم میدون میوه و تره بار و انگور قرمز میگرفتیم که رنگ شراب هم درست بشه. اصولا در ایران شراب سفید شراب نبود انگار.

بعد بیگاری به دون کردن انگور تغیر هویت میداد. پدرم برای اینکه عمق اهمیت شغل مارو یاد آوری کنه توضیح میداد که اگه چوب شاخه ی انگور جا بمونه سر دونه ها الکل حاصله کورمون میکنه. پس بچه ها، دقت کنید و من خیال میکردم در یک ماموریت الهی هستم و کوری و بینایی خانواده ام به دقت من وصله. بعد مراسم گرفتن آب انگور و له کردنشون و بعد خمره انداختنشون، منجر به کثافت کاری در آشپزخونه میشد. صدای مامانم میرفت بالا، غر به جون بابا میزد و فحش به جمهوری اسلامی میداد یه واسه یه چیکه شراب ببین باید چه بدبختی ای کشید. مرد گند زدی به زندگی مون، همه ی خونه شده آب انگور.

سه ماه بعد که شرابه جا افتاده بود و بطری میشد، مامان از همه جیغ و فغان هاش پشیمون شده بود. شراب های پدرم معرکه بود. بطری شان میکرد و چون تکنولوژی چوب پنبه به آن صورتی که در صنعت باب است در خانه فراهم نبود، سر بطری ها را گچ میگرفت. بعضی بطری ها هفت هشت سال سربسته میموند. اما معمولا شراب ها زودی تموم میشد. به اراک صادر میشد، کادو داده میشد، در مهمونی های خانوادگی پدرم با افتخار بطری بطری میریخت تو اشکم مهمان ها.

و بعد آقا جان چمشش کمسو شد. یعنی نمیدید. یعنی کور شده بود. بعد هم آقا جان تمام شد. آدمها پیر میشوند، میمیرند. پدرم دراماتیک نبود، اما پایش را در آن باغ دیگه نذاشت. حالا از دنیا قهر کرده بود، یا دیگه پایه ی باغ رفتن ها مرده بود. به هر دلیلی. باغ انگور خشک شد. انگورها نه دیگه به دزدهای محلی ماسید، نه به ما. شراب گرفتن های پدرم تعطیل شد. خمره ها این ور اون افتادن، شیکستن. مامان یکی شون رو یادگاری نیگه داشته، یه دسته نی خشک توشون کرده، گذاشته گوشه ی پذیرایی خونه مون. یادگار دورانی که حال و روز زندگی داشتیم.

آخرین قطره ی اون شراب های بینظر نصیب من و دوست پسرم شد. یک سالی ایران بودم و الف هنوز کلا ایران بود. برای شام آمد خانه ی ما. پدرم لیاقت مرد را درهم پیالگی میسنجد. رفت آخرین بطری شرابش رو آوورد که کلی درد فقط تهش داشت. برای الف و من و خودش و مامان ریخت. چهار تایی نشستیم قیمه و شراب خوردیم. الف عقلش رسید و خیلی به به و چه چه شراب پدرم را کرد. پدرم الف را خوش آمد. الف زیاد خونه مون رفت و آمد میکرد. مینشست وقتی که من رفته بودم و خونه مان خالی شده بود، با پدر مادرم فوتبال میدید. رجز میخواند. باهاشان معاشرت میکرد. پدرم خوشش آمد. برای هر کسی در این دوران بی شرابی، از آن شراب های قدیمی اش نمی آوورد. الف را عزیز میکرد.

باری، همین. پدرم مرد آروم دوست داشتنی ای است. بچه هایش رفته اند. کار خاصی نمیکند. بازنشسته است. سال به سال پیرتر میشود. دلم میخواد بیارمش کانادا، برایش یک باغچه فراهم کنم که توش انگور بکارد. برویم انگورهای جورواجور بخریم، دوباره شراب بیندازد و احساس جوانی کند. خیلی دلم این رویا را میخواهد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
15 دیدگاه برای “تمام شراب های آقای بابا
  1. صبا می‌گوید:

    آخه اینا چیه می نویسی اشک ملت در میاری دختر؟! امان از دل تنگ دخترا برای باباهاشون!!!! ;((

  2. ZADSARV می‌گوید:

    آدم ها یا بهتر بگم مردها انگار یه آستانه افسردگی دارند. به یه سنی که میرسن با یک تلنگر از اون آستانه رد میشن و سبک زندگیشون عوض میشه. بابای من اهل بزم و مهمونی های 40 50 نفره و ساز و آواز و شراب و خوشنویسی و اینا بود. هزار تا دوست داشت. همیشه برنامه هاشون با مامانم پر بود. ما ها هم که بچه بودیم و بچه رو مهمونی شب نشینی نمیبردن. اما از حدود 50 سالگی یهو تغییر حالت داد. حالا خلوت و گوشه گیری رو ترجیح میده . کم معاشرت میکنه. همیشه از خودم میپرسم چی شد او مهمونی ها و جمع ها؟ به خصوص جوون تر که بودم خیلی حسرتشو میخوردم چون به شدت نیاز داشتم که با دخترهای دوستاش که بعضا جنس های خوبی هم بودن معاشرت کنم اما متاسفانه بساط برچیده شده بود. و من اونجا فهمیدم نسل سوخته یعنی چی

  3. پرنده ي نيمه خودكار می‌گوید:

    چه حالي مي ده خوندن نوشته اي كه دل داره، دغدغه داره، يه جايي بيرون از نويسندش زنده اس… دلم مي خواد سيگار روشن كنم به جمله ها و تصويراشون فك كنم مث ديوونه ها با خودم بخندم از خونواده ي تو گالانت بگير بيا تا كري پاي فوتبال يه پسر واسه پدر مادر دوس دخترش وقتي دختره هشت نه هزار كيلومتر دورتره… حيف پشت اين ميزي كه الان من هستم سيگار كشيدن ممنوعه ممنوع نيست ها خيلي ترسناكتر: بده بد. خنديدنم بده شرابم همين طور

  4. لیموشیرین می‌گوید:

    «حال و روز زندگی داشتیم» به دلم نشست . خیلی ها که زنده نیستن رنگ خوش رنگ زندگی هامون بودن ! امیدوارم پدرت سالیان سال سلامت باشن …

  5. ت می‌گوید:

    من اینجا / توی صفحه ی وبلاگتون آدرس ایمیل تون پیدا نکردم / میشه لطف کنید آدرس شو واسه من بزارید اینجا !

  6. prientemps می‌گوید:

    loved it

  7. هـ می‌گوید:

    خدمت رسیدیم که عرض کنیم تندباد حوادث مرا کم حرف نموده لیکن از ارادت ما به شما ذره ای کاسته نگردیده، اگر کامنتهایمان تقلیل یافته پای نوشتنم نیست والا پیگر مرقمومه های حضرتعالی بوده و هستیم 😉
    توفیقاتتان روزافزون

  8. ناشناس می‌گوید:

    ما شما رو تازه کشف کردیم و خیلی دوستتان داریم.مواظب خودتان باشید

  9. سحان می‌گوید:

    یعنی حال می کنم با نوشته هات، همه چیو همون طور که هس می نویسی، نوشتت اغراق نداره، دوس می دارمت:)

  10. goli می‌گوید:

    merciiii kheili khob bood, oon paragraph akharet khili be arezooye man shabihe! khoda midoone ta key bayad dar hasrateye zendegiye mamooli ba aramesh bashim

  11. sherry می‌گوید:

    امیدوارم بتونی اقدام کنی برای مهاجرت پدر و مادرت و بیاریشون کانادا. اگر می خوای این کار رو انجام بدهی هر چی زودتر. ظاهرا هر سال مهاجرت رو مشکل تر می کنند. البته همیشه توو آمریکا برای اوردن پدر و مادر راه هست، فکر می کنم کانادا هم همینطور

  12. سوفیا می‌گوید:

    دلم کنده شد !

  13. سیاوش می‌گوید:

    دانشمند یه جورایی اشکمونو درآوردی، یاد بابای خودم افتادم که مثل بابای تو و شاید خیلی باباهای دیگه فصل انگور که میشد جعبه جعبه میاورد و … یادمه یه سال انقدر ازش شراب گرفته بودم که برگشت بهم گفت دیگه بقیه اش مصرف شخصیه، پسرم اگه دلت شراب میخواد از سال بعد برا خودت انگور بخر!

    امیدوارم بشه دوباره با خانواده هامون دوباره یه جا جمع بشیم .. حتی برای مدت کوتاه

  14. ناشناس می‌گوید:

    امیدوارم شراب های دیار کفر به خوبی شرابهای ایران بعد از انقلاب باشد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: