در حسرت ماشین لباس شویی های ایران

من از این مدل آدمهای جوگیری هستم که هیچ وقت حسرت گذشته و زندگی قبلی در ایران رو ندارم. هیچ وقت دلم برای هیچ کوچه پس کوچه ی تهران تنگ نشد. اوایل یکم هوس میکردم تو آشپزخونه ی خونه مون ولو بشم. نه چون حالا آشپزخونه ی خونه ی تهرانمون خیلی جای نوستالژیکی بود. اساسا اون آشپزخونه کاشی های عجیب غریب بدرنگی داشت، یک جور گل ارغوانی که حتی شاید به قهوه ای میزد و مثل مار میپیچید و یکم که بهش خیره میشدم درمیافتم سلیقه ی خونه سازی سی و پنج سال پیش بسی یبس بوده. آشپزخانه جای خوشایندیه، صرفا چون مادرم لابد اونجا نشسته، چای میخوره و اگر من برای صبحانه اونجا باشم نون سنگک و بربری ای گیرم میاد و نوازش های مادرانه و لوس شدن ها و رسیدگی شدن به چنگ میارم. چایی دم شده ی عطری برام میریزه و یک برش هندونه جلوم میذاره و قربون صدقه ام میره و کمبود محبت هام جبران میشه. اینها اوایل ِ مهاجرت بود. بعد سنگکی شاطر عباس در مونترال رو کشف کردیم و پنیر لیقوان در سوپر خوراک تورنتو و بعد یاد گرفتم که گذشته گذشت. قربون صدقه ی مادر سر میز صبحانه و لقمه گرفتن و چایی دادن مال پنج سالگی بوده و نباید در دام خاطراتش افتاد. الان که میرم ایران و مادرم چایی میریزه، داره حس نوستالژیک ِ خودش به بچگی ِ ما رو یادآوری میکنه به خودش وگرنه اگر کسی هم باید خودش رو تکون بده و چایی بریزه من باید برای مادرکم بریزم و باید پذیرفت که این ننر شدن ها فصلی داشته و من در دو سال مانده به سی سالگی شاید و باید که بسمه.

مادرم هنوز خواب من رو میبینه. هفته ای یکبار دست ِ کم زنگ میزنه میگه خوابت رو دیدم. تو نود درصد خوابهاش من یا دو ساله هستم یا حداکثر چهار پنج ساله. من اینطور برداشت کردم که لابد بهترین دوران من و مادرم پنج سالگی من بوده. بعد بچه ها بزرگ میشند، میرند. لابد مادرم افسرده است که بیست و اندی سال بچه بزرگ کرد و هر دوشون توی یک شب رفتن. بهله، قصه ی ما دراماتیک بود، من ساعت دوی صبح پرواز داشتم از مهرآباد ِ خدابیامرز، داداشم دوازده شب از امام گور به گوری. پدر مادرم من رو انتخاب کردند و برادرم خودش رفت فرودگاه که بره دنبال سرنوشتش و من رو بردند مهرآباد و فین فین کردیم و خدافاظ. اینطور دراماتیک شد.

پریروز با الف واستاده بودیم رو عرشه ی یک کشتی و برمیگشتیم ونکوور. غرغر میکردم که بسه، خانه به دوشی بسه. هیجان بسه. میخوام به یک جا وصل بشم. خونه بخرم. وسیله مسیله ی زندگی بریزم توش. میخوام یه زندگی بی مزه ی یکنواخت اصلا داشته باشم. بابا من تو خونه ام یه ماشین لباس شویی میخوام. خسته شدم، پنج ساله رخت چرک هام رو میریزم تو یک کیسه میرم تر تر تر تر تو زیرزمین میریزم تو ماشینی که بیست میلیون نفر دیگه شورت و جوراب کثافتشون رو توش شستن. مال دیگران کثافت، مال خودمون نهر عسل.  روی عرشه ی اون کشتی احساس نیاز ِ شدیدی به ماشین لباس شویی میکردم. و بعد غر میزدم که یک ابوطیاره هم میخوام. من یه ماشین میخوام. خسته شدم تو شلوغی تورنتو چون پارکینگ ندارم و پارکینگ گرونه و گیر نمیاد و بیمه گرونه و بنزین سرسام آوره باید تو سرما و گرما و منفی سی درجه همه جا پیاده گز کنم. بعد الف گفت، من تهران ماشین دارم. افتاده تو زیرزمین خاک میخوره. بیا بریم ایران، همه ی اینها که میخوای ایران بود. خونه ها ماشین لباس شویی داشت، ماشین داشتیم، خونه های بزرگ بزرگ داشتیم. همه ی اینها رو داشتیم. یادت رفته؟ ما همه ی اینها رو یک دور داشتیم، از دست دادیم و حالا شدند آرزوهای مفلسانه ی دورادور.

یادم رفته بود، اصلا یادم رفته بود قبلا چه طوری زندگی میکردم. قسمت قبل از بیست و دو سالگیم از زندگیم حذف شده انگار. خاطراتش و مدل زندگی کردن هام انگار پاک شده از حافظه ام. هر چی مونده تو کله ام احساس فشاری بود که باید برم، باید برم، از این خراب شده باید برم. نه اینکه بخوام از این ننه من غریب بازی ها دربیارم که اه اه و پیف پیف و خارجه خوب نیست دیگه. نه خیر. به هر شیرپاک خورده ای در ایران توصیه میکنم بیاد بیرون یکم نفس عمیق بکشه. بعد دلش ماشین لباس شویی و خونه های بزرگ و آشپزخونه ی مادرش را خیلی خواست برگرده. ولیکن، اگه بچه مایه دار نیستید تنتان برای پوشیدن لباس هایی که با عرق و چس و نکبت دیگران در ماشین لباس شویی قاطی میشود آماده کنید.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
26 دیدگاه برای “در حسرت ماشین لباس شویی های ایران
  1. شهره می‌گوید:

    دیوانه وار نوشته هاتو دوست دارم

  2. تقی می‌گوید:

    هر دو تا ماشینی که میگی (لباسشوئی و سواری) با چند هزار دلار قابل دست یافتنه. بیخود بهانه نگیر. برو مامان باباتو ببین برگرد.
    (خودمونیم خیلی خوب مینویسی. اگه داستان نویس میشدی کتابات خوب فروش میرفت.)

    • دانشمند می‌گوید:

      ما مچکر از این همه لطف و مرحمت. آقا خیال کردی چند هزار دلار علف خرسه در ضمن؟ داداش دل خوش داری، داداش

  3. n3daa می‌گوید:

    با اون قسمت خواب دیدن مامان بسیار همذات پنداری کردم. من اصلا نگران بودم نکنه مامانم طوریش شده هر هفته خواب ۲ سالگی منو می بینه و با گریه زنگ می زنه که داشتم بهت غذا می دادم/ داشتی بازی می کردی/ بغلم بودی/ ….

    • دانشمند می‌گوید:

      هه هه، آره همیشه هم تو خواب یا داره هنوز عوضم میکنه یا غذا میده یا بازی میکنه.

  4. کلید پیدا شد می‌گوید:

    حاج خانم،
    بنده یکبار فضولی کرده و جسارتا خدمتتان عرض کرده بودم، مشکل اون یخچال فریزریه که درش تشریف دارین. حالا این دکتری رو سریع تموم کنین، دست جناب الف رو بگیرین بیاین کنار مدیترانه. درسته که دنیا داره به فاک فنا میره، و برخی سواحل زیبای مدیترانه درحال غرق شدنن، ولی احتمال لنگ همسایه شما هم زودتر از اونی که فکرشو بکنیم دربره. اون موقع ۳ فاز فریزر هم متاسفانه خواهد پرید.
    نمی دونم دکتری تون در چه موردیه، از نوشته های شما حدس می زنم، جنسش به این طرفا می خوره. شصت تا صدهزار دلار و خیلی، خیلی بیشتر در سال، اگه بتونین ببرین، خونه شیک با اصلا ۳ تا ماشین لباس شویی اگه کمه، بنده دیگه زر نمی زنم. ابوقراضه و خدمتکار خانه هم که به گفتنش نمی ارزه.
    صحبت آفتاب دائمی، مردم خونگرم، لهو و لعب بی مانند، شراب های درست و درمان، سفر، موزه ها و فستیوال های توپ، خورده فرهنگ رو اعصاب رو، ترافیک سرحال بیار و هزار مورد دیگه رو اصلا نمی کنم. تمام اینها تا ۵ سال آینده هم پابرجاست، بعدشو دیگه یکی دیگه اعلم. احتمالا بدتر از اون سر دنیا نخواهد بود.
    تو این مدت زیر این آفتاب و آسمان آبی که بدون اونا همه چی باد هواس، شاید هممون ماندارین هم یاد گرفتیم و بوقت لزوم رفتیم چین و ماچین. چی دیدن، یهو زد و اون خراب شده خودمون یه نمور جور دیگه ای شد.
    از ما گفتن باشه.

    پ.ن.: راستی مامان تون هم ایکی ثانیه میان، هر وقت دلشون\دلتون تنگ شد. یا شما می پرین دو روز می رین. راستی اینجا با وجود فراوانی، می شه خونه هم شراب انداخت.

    • دانشمند می‌گوید:

      ما چاکریم. برات ای-میل زدم شرح احوال دادم.

    • طناز می‌گوید:

      کجای مدیترانه این شما؟ بگین ما ام بیایم با این تفاسیر به قرعان

    • شین شین می‌گوید:

      آقا ما هرچی زل زدیم به نقشه و اطراف دریای مدیترانه رو نگاه کردیم جایی با این تفصیلات به چشمون نخورد. کجاست که میشه ایکی ثانیه برگشت ایران و اینقدر خوبه؟؟؟؟ ممکنه به ما هم بگین

  5. شیرین می‌گوید:

    من راستش اصلا فکر نمیکنم که لباسهام کجا شسته میشه. همش خودمو با این فکر سرگرم میکنم که ایم مواد شوینده امروزی وخارجکی دیگه انتی باکتریال و انتی همه کوفت هست و بی خیال. خودم هم نمیرم پایین لاندری همش شوهرم رو میفرستم. اینه که ماشین لباسشویی حله! میمونه ماشین که بعضی وقتا خیلی حوس میکنم. ولی خداییش اینقدر نیست که دلم بسوزه.شایدم برای اینکه وقت نمیکنیم بریم دور دور. مثلا همین دیروز پا شدیم رفتیم با دوچرخه جزیره تورنتو. خیلی حال داد. اگه زودی بیایی تا تابستون تموم نشده با هم میریم.راستی این خانوم/اقای کلید راجع به کدوم کشور دل ما رو آب دارند میکنند؟

  6. سپ می‌گوید:

    می خواهی برگردی؟wow

  7. رامین می‌گوید:

    ماه مبارک رمضان را به تمام کفار منافقین – ملحدان – غافلان – و مشروب خوران تسلیت عرض مینماییم

  8. Karan می‌گوید:

    … به الف بگو قربونت ؛ ماشینه را بگذاره همونجا خاک بخوره… اگر اونجا شونصد تا هم ماشین رخت شویی داری اینجا حد اقل رخت هات همونیه که خودت خواستی.فعلا رخت را بچسب و رخ شویی را ول کن.

  9. نیکا می‌گوید:

    بابام جان اینجا هم میشود با پول نه خیلی زیاد یه کمی زیاد خانه ای گرفت که ماشین لباسشویی دارد خصوصی. ماشین خریدن هم که اینجا اسان تر از انجاست. حالا خانه ی مادری می تواند علتی باشد برای برگشتن اما این دوقلم والا بهترش هست.

  10. تس آپه می‌گوید:

    آیا ماشین لباس‌شویی استعاره از چه بود؟ هیچی. در واقع این جوابی بود که بعد از خواندن نوشته‌ات گرفتم. و تو هیچ وقت در نوشته‌هایت هیچ چیز استعاره از هیچ چیز نیست . همه چیزها خودشان هستند. تو که من نیستی، بخوای دو کلمه حرف بزنی، جمله ها را خاک بر سر کنی. من همیشه جمله ها را خاک بر سر می‌کنم. مثل همین کامنت. چون فقط آمدم بگویم که غربت آدم را سه نقطه می‌کند، و تو می‌توانی جای این سه نقطه در موقعیت های مختلف، کلمه های مختلف قرار بدهی. اعَم ِ از: پوست کلفت، دیّوث، بی‌تفاوت و غیره. در ضمن خیلی دوست داشتم در این کامنت از کلمه علی‌السویه استفاده کنم، ولی نتوانستم هیچ جا فرویش کنم. بنابراین می‌گذارمش همین جا، این ته: علی‌السویه.

    • دانشمند می‌گوید:

      هاهاها، ببین نه تنها من وبلاگت رو میبلعم و حظ میبرم، کامنت هات رو هم میبلعم. نه درواقع من اصن اهل استعاره نیستم. دلم دو دستگاه ماشین میخواد. ولی اگه خیلی اصرار داری، لباس شویی استعاره از راحتی های زندگی بود که در ایران هست. آزادی نیست، انتخاب نداری، اما زیر پشتیبانی ِ یه خانواده ی قلچماق هستی و نازک نارنجی بار میای و سختی ای نمیکشی !!

  11. وسواسی می‌گوید:

    میگم مگه لباساتون با لباسهای دیگران شسته میشه؟
    چند تا لباسشویی توی زیرزمین دارید؟
    ما تو فیلما می بینیم هر کسی لباسهاشو توی یه لباسشویی می ذاره –
    پس چرا این نهرهای عسلتون قاطی می شن؟

    • شین شین می‌گوید:

      دانشمند نازک نارنجی شده امروز دلش هوای وطن کرده وگرنه منظورش این نیست که لباسهاشون باهم شسته میشه. لباسشوییه اخه چون لباسهای بقیه قبلاً توش شسته شده!!! دل خجسته ای داری دانشمند، کرور کرور آدم فقط بابت دو کلوم حرف ناپدید شده تو مملکت حالا یا تو زندانن یا اصلاً معلوم نیست کجا گم و گور شدن شما یاد ماشین لباسشویی شخصی کردی.

      • دانشمند می‌گوید:

        واقعا. ببین، بعضی موقعا یادم میره که کرور کرور آدم تو زندانن یا گم شدن. مغز آدم کمک میکنه خود به خود چیزهای وحشتناک رو فراموش کنه. دست خودت هم نیست

  12. شول شول شور می‌گوید:

    دانشمند جان پست این دفعه تون یه مقداری چرکینه
    من دوست دارم لباسشویی نزدیک حمام باشه لباسهامو دربیارم بندازم توش
    بعد ویژدی بدوم برم تو حمام
    اما راستش فکر می کنم این داستان لاندری شما یه اشکال داره
    از نظر بهداشتی که کااملا رد میشه – ایراد بهداشتی نگیر خواهشن- مگه شما توی رستوران غذا نمی خوری – و یا مگه تو ایران بزرگ نشدی و یا مگه به وسایل عمومی محل کار دست نمیزنی
    جسارتا این کیبورد من فکر کنم چرکتر از همه لباسهای شما باشه
    اما از نظر راحتی و همچنین اخلاق شخصی بسیار موافقم اصلن خوشم نمیاد سبد لباسهامو بگیرم دستم برم یه جای عمومی لباسشویی –

  13. bienteha می‌گوید:

    منم دلم ماشین لباسشویی می خوااااد! اما فعلا شرایطش نیست و باید چشمم رو ببندم!
    اولین باره اینجا اومدم. خوب می نویسید.
    به من هم سر بزنین، خوشحال می شم.

  14. شازده کوچولو می‌گوید:

    نوجوونیام خیلی زر می زدم که باید اینجا رو آباد کرد و رفته ها رو فراری های ترسو می دونستم اما بعد از هف هش سال و روشن شدن «دروغ هایی» که از اول زندگیم بم گفته بودن موندن اینجا برام یه اجباره
    نمیشه به این راحتی که تو میگی از اینجا کند و رفت

  15. رزا می‌گوید:

    دلم خواست مادری بود که خواب می دید من هنوز ۲ساله و ۵ ساله ام و… فقط بود حتا راه دور. همین.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: