آن هاگیرواگیر کنکور

پدر مادرم به مدرسه ی غیر انتفائی اعتقاد نداشتند. شاید هم بودجه ی زندگی عقایدشان را شکل میداد. مثلا برادرم رو واسه دبیرستان فرستادند مدرسه ی غیر انتفائی، بعد دیدند همچین معجزه ی خاصی نشد و سر من عقایدشان را تنظیم کرده بودند روی مدرسه نمونه ی مردمی. من همیشه خجالت میکشیدم برای پدر مادرم خرجی بتراشم. وقتی که خیلی بچه تر بودم این روحیه شدید تر بود. ده دوازده ساله که بودم برای اولین مجبور شده بودم مانتوی بیرون بخرم، قدم دراز شده بود و بی حجاب تو خیابون گشتن کم کم داشت دردسر ساز میشد. آه اون چه سنی بود که باید کم کم روسری سر میکردی و محجوب میشدی؟ با مادرم توی یک بوتیک دنبال مانتو بودیم و من عاجزانه قیمت ها رو چک میکردم و بعد ارزونترین مانتویی که اِپل نداشت و دگمه هاش طلایی نبود و خودش برق نمیزد و مدل خفاشی نبود و جیبهاش مثل تانک نبود رو برداشتم و گفتم این خوبه. بعله هیفده هیژده سال پیش مانتوها بلند و گشاد بودن و سر شونه هاشون اِپل داشتن و دگمه ها اندازه ی فنجان چایخوری بود و جیب ِ مانتو مثل یک گونی ِ برنج از دو طرف آویزان بود و به زنها یک هیبتی میداد مانتو، گویی که در یک بشکه گیر کرده اند. حتی یک زن کوچول موچولو در  آن مانتوهای کذا مثل یک کدوی قل قله زن، پر هیبت و تانک به نظر میرسید. باری، ارزونترین رو برداشتم چون فکر میکردم اینطوری دختر خوبی هستم. تا قبل از اون مانتوی مدرسه ام رو بیرون هم میپوشیدم.

باری، سر کنکور لیسانس، پدر مادرم یکباره دچار احساساتی شدند که باید برای آینده ی من کاری بکنند. زورم کردند که بیا برو کلاس کنکور اسم بنویس، مدرسه ی غیر انتفائی برای پیش دانشگاهی اسمم رو نوشتند و آن زمان یک میلیون تومن پول شهریه فقط دادند. یکی دو سال آخر دبیرستان میرفتم کلاس های آیندگان سر فاطمی و ارمغان تو کارگر ِ شمالی. کلاسهای کنکور مدرسه هم در کنارش. مدرسه خیلی سانتی مانتال بود. بچه های وزیر وکیل ها و حتی دختر رئیس جمهور اون زمان توش درس میخوندن. معلم های مدرسه اسم های گنده گنده داشتند، واسه دیفرانسیل ماشاء الله رضوی، واسه فیزیک قمبری (؟) واسه شیمی امیرآفتاب، واسه گسسته تجاره ی خدابیامرز، واسه عربی یک معلم معروفی بود که اصالتا عراقی بود اصلا و یک ربع طول کشید تا اسمش یادم آمد: ایاد فیلی. واسه ادبیات و معارف خانوم رضایی و خانوم کاغذی. بابت ِ یکی دو میلیون خرجی که آقای پدر افتاد توش در اون زمون، دچار احساس خجالت بودم دائما. میگفتم من اگر این کنکور رو گند بزنم که افتض میشه که.

بعد البته دورانی بود در اون مدرسه ی کذا. با اون معلمهای کذا. ماشاء الله رضوی، معلم نازنینی بود. مسلما هیچ کدوم مارو یادش نیست. هر سال فوج فوج آدم میامد زیر دستش و میرفت. ظاهرا ماشاءالله رضوی درس دادن تو کلاس کنکور رو از کلاس کنکورهای تو خیابون انقلاب شروع کرده بود. یا شاید مزخرف میگم یه جایی پایین مایین ها. قصه ها بود پشت سرش که خیلی قبل ها که به پسرها درس میداده تو گوششون هم میزده. رضوی ای که ما دیدیم انسان خیلی آرومی بود که فقط وقتی عصبانی میشد ترسناک میشد برای چند ثانیه و بعد ترقه هاش خاموش میشد. آن سالی که ما شاگردش بودیم رضوی سیبیلش رو بعد تعطیلات بیست و دوی بهمن زد. بین چهار تا دختر سال آخر دبیرستان، همینکه معلم مردشان سیبیلش را بزند خودش هفته ها مایه ی بحث و خنده بود.

تجاره هم موجود نازنینی بود. معلم خوبی بود. سر انگشت هاش رو چسب میزد، ظاهرا به گچ حساسیت داشت. تجاره در خلسه درس میداد. یعنی حل یک مسئله را مینوشت پای تخته، بعد تا ما یادداشت برداریم خیره میشد به پنجره ی ته کلاس و بعد یادش میرفت که در کلاس است. خدا میدانه در ذهنش به چی فکر میکرد. شاید پنج تا شصت ثانیه میگذشت و تجاره در خلسه بود. یکی سرفه ای چیزی میزد و آقا را از خواب با چشمهای باز میپراند. ایاد فیلی نقطه ی مقابل تجاره بود. انرژی اش تموم نشدنی بود. ظاهرا بچه سال بوده که از عراق به ایران مهاجرت کرده بود. در کنکور نابرابر علوم انسانی شرکت کرده در ایران و رتبه اش یه چیزی در مایه های بیست شده. دانشگاه تهران درس خونده بود و برای خودش معلم عربی معروفی بود. اون هم انسان نازنینی بود. میگفت هر کی عربی را صد بزند یک سکه بهش جایزه میدم. بعد از کنکور با یکی از بچه ها رفتیم سراغش و یکی مان صد زده بود، ایاد فیلی یک سکه پنج تومنی بهمان داد و ردمان کرد بریم. رضوی منتها برداشت چندتایمان را برد کباب البرز و مهمانمان کرد.

امیرآفتاب معلم شیمی بود. انگار که همین الان با کت شلوارهای مامانش از پاریس رسیده بود. به همه ی ما میگفت مادمازلها. مودب و آروم حرف میزد. من باهاش کلاس شیمی برنداشتم، میرفتم کلاس کنکور ارمغان تو کارگر. اسم معلم شیمی اونجا چی بود؟ ریش پروفسوری داشت و جزو صاحبهای موسسه بود. به کله ام فشار میارم و اسم یادم نمیاد. توی گوگل دنبال معلم شیمی کنکور آموزشگاه ارمغان گشتم. نیست. انگار این آدمها از صفحه ی روزگار حذف شدند. سال کنکور معلمی کردند، چهار تا نکته یاد دادن، نکته ها و اسمشان و خاطره شان پاک شد، حذف شد. انگار که اتفاق نیوفتاد.

دراماتیک ترین معلم کنکورم معلم مکانیکم در موسسه آیندگان بود. اسمش محفوظ برای اینکه در جملات بعدی آبروی خودم را میخواهم بریزم. پسرک معلم مکانیک دانشجوی مکانیک شریف بود خودش. جوونک و منگل. عینکی، با خنده ای گل گشاد و موهای فرفری و بسیار گیک ! در آن عالم یک دختر شونزده ساله ی ندید بدید که هیچ وقت دوست پسر نداشته، یک نه صد دل عاشقش شده بودم. عاشق بر وزن عاقش. این درس میداد و من فدای دانش بی پایان مکانیکش بودم. دهن گل گشادش در چشم شونزده ساله ی من معدن در و گوهر و علم بود. در آن سالهای نوجوانی، سیاوش قمیشی گوش میکردم و فقط به این فکر میکردم که آیا استاد هم من رو دوست دارد؟ ای خاک !! چه قدر شونزده سالگی مهمل بود. پسرک هم بدش نمیامد دور و برش پر دخی دبیرستانی هالو بود. من از در سوال های سخت سخت مکانیک باهاش لاس میزدم و بقیه ی دخی ها از طریق آرایشهای هاگیرواگیر. من آن زمان ابروهایی داشتم به کلفتی دم اسب و سیبیل هایی داشتم دهشتناک و لبهایی که هیچ گاه طعم ماتیک را نچشیده بود و بعد دلخسته ی معلم مکانیکی بودم که دخترهای دبیرستانی دور و برش از خودش بلدتر بودند. ده بیا !! مسلم است که یارو با تمام اسکلی اش، من یکی را وقعی ننهاد. ترم تموم شد، من رفتم آن مدرسه غیرانتفائی کذا و با فشار و استرس خرجی که تراشیدم، مثل اسب درس میخواندم که پدرم پولش هدر نشود و بعد بوم بم کنکور تمام شد، رفتم دانشگاه، یک گله پسر دیدم و عطش پسرشناسی ام خنک شد و معلم کنکور کلاس آیندگان به گذشتگان پیوست، نه دیگه دیدمش، نه دیگه دلم خواست ببینمش. بارها به بلاهت و سادگی و مهمل بودن شونزده سالگی ام خندیدم و خوشحالم که نوجوانی به سرعت تموم شد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
52 دیدگاه برای “آن هاگیرواگیر کنکور
  1. رویا می‌گوید:

    منم ارمغان می رفتم. 74-75 (شمسی البته!)
    معلم فیزیکه اسمش قمری بود، خیلی هم ازنظر دانش آموز
    ای به قول تو پسر-ندیده ی اون موقع، جذاب بود، کلا عاشق زیاد داشت. یادمه یه تویوتا کرونای سبز هم داشت.
    شیمیه هم فکر کنم اسمش شایگان بود. تپلی با ریش پروفسوری.

    • دانشمند می‌گوید:

      ببین، شایگان نزدیکه، اما اسمش شایگان نبود. شین داشت، یه چیز دیگه بود به حضرت عباس

      • رویا می‌گوید:

        شایسته نبود ؟ یا مهرتاش
        مهر تاش اون موقع خیلی معروف بود پزشک بود و شیمی و زیست درس میداد
        ایاد فیلی رو گفتی یادم اومد برادرم الان داره برا کنکور مبخونه تعداد تیراژ کتابش … همون کتاب معروف عربیش بود 350,000 تاس
        میگن با همین کتاب میلیاردر شده
        راستی تو که این همه زور زدی کجا قبول شدی ؟؟
        آخرش مهندسی بودی یا علوم کامپیوتر ؟؟؟

      • دانشمند می‌گوید:

        آخرش یه گهی شدم دیگه

    • ناشناس می‌گوید:

      اسم ريش پروفسوريه معلم شيمي عزيزالدين بود!

  2. تقی می‌گوید:

    آخر داستان نگفتی بالاخره گشاده دستی مامان بابا مثمر ثمر بود یا نه؟ یعنی جای خوب قبول شدی؟

    • دانشمند می‌گوید:

      بد نبود، یه گهی شدیم.

      • تقی می‌گوید:

        یه خاطره واقعی. اینو عموم که یه روزی معاون دبیرستان بوده تعریف میکنه. میگه یارو بابای بچه اومده بود مدرسه. بچش ازون خنگا بوده. باباهه تو دفتر از دست بچه عصبانی شده بوده و داشته دعواش میکرده. جلوی مدیر، ناظم، و معلم میگه درس بخون بزرگ شدی یه گهی باشی، نه، لااقل یه معلم بشی!

      • نقی می‌گوید:

        عزیز جان گه چیه ؟؟؟ داری از دانشگاه 27 دنیا و اول تو کانادا دکترا میگیری !!!!!
        اگه شما گه باشی حتما دانشجو های آزاد دکترا گوز ن دیگه

        http://www.arwu.org/ARWU2010.jsp

  3. تقی می‌گوید:

    من نگفتم «دیدگاه شما چشم به راه بررسی است.» اینو سیستم از خودش نوشته.

  4. shaghayegh می‌گوید:

    قمری، با همون تویوتا کرونا که رویا میگه، فتیش پا لگد کردن داشت. من زانو درد می‌گرفتم هر وقت مجبور میشودم جلو بشینم از بس که پامو جمع می‌کردم تو.

  5. رویا می‌گوید:

    آهان …
    عزیزالدین نبود شیمیه؟

  6. میم می‌گوید:

    آره قمری معلم ما هم بود،انقدر پز پسرش رو می داد،آخر هم پسرش از اینا شد که 90 تا روپایی می زنن،عکسش رو روی چلچراغ انداختن.بازرگانی نبود معلم شیمی؟مصلایی چطور؟(آخه ش داشتن گفتم اینان حتما:)))

  7. freeda می‌گوید:

    منم كلاساي قمري رو تو ميرداماد ميرفتم …. جذاب بود برا ما هم … هاهاها … چه اشتراكاتي …
    رضايي و كاغذي هم از ب بسم الا تا ي نمي دونم چي رو تست مي كردن مي دادن به خوردمون …
    ارغوان هم مي رفتم … چه دخمه اي بود لامصب

  8. freeda می‌گوید:

    ارمغان البته !

  9. تس آپه می‌گوید:

    به نام خدا،
    من هم یک بار کلاس قرآن می‌رفتم، البته نه برای کنکور مسلّمن، و عاشق معلم قرآنم شدم، که هجده سالش بود و خیلی هم خوشگل بود و صداش هم خیلی خوب بود. اما این عشق متاسفانه به سرانجام نرسید، چون من فقط هشت سالم بود.
    با تشکر.

  10. goldenmind می‌گوید:

    manto haro kheili khoob iad avari kardi. epol! jibe goshad!!! iadesh be kheir!!! che bad tip boodim!

  11. هم مدرسه اي می‌گوید:

    رياضي ١ بودي ؟

  12. رویا می‌گوید:

    تو الان دوساله که 28 ساله ای ؟؟

  13. مهندس بيكار می‌گوید:

    «اي خاك» از تيكه هاي قمبري نبود؟

  14. جو جو می‌گوید:

    من هم ارمغان می رفتم و با قمری، عزیزالدین و خانم رضایی کلاس داشتم. یادمه که ادای حرف زدن عزیزالدین و قمری رو برای بجه ها در میاوردم و غش می کردیم از خنده. یادش به خیر در اوج افسردگی چقدر هم می خندیدیم.

  15. فینگیل بانو می‌گوید:

    منم چند وقت پیش داشتم فکر میکردم قمبری و عزیزالدین چی شدن یهو؟ واقعا از صحنه روزگار محو شدن…

  16. رویا می‌گوید:

    اینا رو حتما دانلود کن محصول وزارت ارشاد هست
    اگه هم به دردت نخوره برای خنده خوبه
    http://www.mediafire.com/?ci3yysvx945bf1q#1
    http://www.mediafire.com/?97j3gxg9p21er6x#1

  17. رویا می‌گوید:

    عزیزم حتما متوجه شدی که این دوتا کامنت رو من نذاشتم: بلاخره چی قبول شدی و 28 ساله… کلا ادبیات من یکم فرق داره و هیچکدوم از این سوالها هم واسم مهم نیست

    • رویا می‌گوید:

      من وتو یک روحیم در دو بدن یا دو بدن در یک روح
      یا حالا یه چیزی تو این مایه ها
      این دانشمند قلابی کور نیس که آی پی آدرس ما رو میبینه

  18. soroush می‌گوید:

    daneshman joon, manam mikham bargaradm iran, chon kheili babate maman o babam azabe vojdan daram, vali mitarsam nakone ie vaghti ham pashimoon besham, mikhastam bebinam to ke mikhai bargardi, che joori be in tasmim residi? motmaeni ke pashimoon nemishi? az tarafi age bemoonam canada ham azab vojdan man o mikoshe, valla moondam, nemidoonam chi doroste chi ghalat!!!!! mrc,

    • دانشمند می‌گوید:

      من تکذیب میکنم. من کی گفتم میخوام برگردم. بابا، من اصن میگم برعکس ایران ماشین لباس شویی داشت و خونه های بزرگ و دیگر هیچ و بمونید همینجا و نفس بکشید.

    • آرمان می‌گوید:

      اينجا در شماره ی ديروز روزنامه ی روزگار مقاله ای در بررسی يک کتاب تازه منتشر شده بنام «موسم هجرت به شمال» هست؛ اگه حوصله کنين و بخونينش نگاه موشکافانه و حرفای تازه ای درباره ی اين نگرانی توش پيدا می کنين:

      http://roozegardaily.com/pdf/90-05-22/10.pdf

  19. sherry می‌گوید:

    بلاگت رو چندین ماه است که می خونم، نمی دونم از کجا پیدات کردم اما از اولین بار نوشته هات جذبم کرد. شما خیلی خوب می نویسی. سلامت و موفق باشی
    از من البته سوال نشد، اما چون تجربه ی زندگی خودم هست میگم. به ایران برنگرد که مطمئنا بدجوری پشیمون می شی. الان همه دارند از ایران فرار می کنن، جای برگشتن و زندگی نیست. لااقل بگذار چند سالی بگذره . با زندگیت و خودت این کار رو نکن

  20. ناشناس می‌گوید:

    دانشمند جان ، شما کدوم مدرسه غیر انتفاعی درس خوندید اون زمون؟

  21. هانیه می‌گوید:

    دانشمند جان ، شما کدوم مدرسه غیرانتفاعی میرفتی اون زمون؟

  22. سعید می‌گوید:

    چقدر با این خاطراتی که تعریف کردی منو بردی به گذشته. همون دوران هاگیر واگیر کنکور . یکمم دلم سوخت برا خودم هه هه
    از ماشالله رضوی و ایاد فیلی و . . ما فقط اسمشون رو توی کتابا دیدیم و شنیدیم. معلم های ما بسی درپیت بودن ! ولی چقدر آرزوها داشتیم که همه باهم سوختن و دود شدن

  23. miss pink می‌گوید:

    ای خاک رو خیلی باحال گفتی.یعنی خیلی باحال.

  24. mitra می‌گوید:

    age chandin saal pish bood, shayad ba in neveshat geryam ham migereft dokhtar. can u belive it?!

    esme oun moallem chimiye
    Azizeddin
    bood

  25. مترسک می‌گوید:

    سلام.

    ببخشید یهو وسط بحث شیرین خاطرات دوران نوجوانیتون پارازیت می ندازم.
    درحال آرشیو خونی بودم که رسیدم به بحث آمنه و قصاص و این حرفا و تا اونجایی که خوندم، نظر من تو هیچ کدوم از کامنت ها نبود، حداقل دلیلی که دارم نبود. (متاسفانه صد در صد کامنت ها رو هم نخوندم :-«)

    خب، من یکی از اونایی ام که با قصاص موافق بوده و هستم و به نظرم دلیل شما هم برای مخالفت باهاش منطقیه ولی به شرطی که تنها خشونت موجود در جامعه یا حداقل یکی از مهم ترین علت های ایجاد خشونت قصاص باشه.

    وقتی که دولت مردم رو تو خیابون ها به گلوله می بنده و رفتار برخی از مامورین با یک خانوم که حالا یه کم روسریش عقب جلو ئه به طرزی وحشیانه و چندش آوره که مطئمنم هیچ حیوونی با حیوون دیگه ای همچین برخوردی نمی کنه، برداشتن قصاص کار خیلی بی جائیه.

    متاسفانه الآن ذهنم یاری نمی کنه برای یه مثال خوب ولی به نظرم اینم بد نیست:

    شما فک کن توی یه شهری زندگی می کنی که دزدی کردن داره یکی از کارهای خیلی عادی می شه و مردم هر روز با دزد ها سر و کله می زنن و حتی جو جامعه هم طوریه که اون ها رو به سمت دزدی هدایت می کنه. بعد این وسط ما بیایم و سیم خاردار ها رو جمع کنیم. چرا؟ چون باعث جلوگیری از دزدی نمی شه و به دزد هم آسیب می زنه.
    شاید حداقل یکی دو تا از اون آدم هایی که قصد دزدی دارن به خاطره جون خودشون هم که شده پشیمون شن.

    وقتی شما آمار جنایت و قتل اروپا رو با ایران مقایسه می کنید و می گید اونجا قصاص نیست، جرم کمتره، قتل کمتره، باید به چیزای دیگه هم فک کنی. یعنی واقعاً تنها فرق ایران و اون کشور، همین آزاد بودن یا نبودن قصاصه؟

    به نظر من برداشتن قصاص یکی از آخرین مرحله های فرهنگ سازیه. وقتی که دیگه تجاوز گروهی و هزاران عامل خشونت و خشونت زای دیگه تو جامعه نباشه و تنها عاملی که باقی می مونه یا حداقل یکی از معدود عامل هایی که باقی می مونه همین قصاص باشه.

    پ.ن: یه بار دیگه عذرخواهی می کنم برای پیش کشیدن این مطلب قدیمی ولی از اونجایی که خودم خیلی کنجکاو بودم که به یه نظر و عقیده ی ثابت برسم، دوست داشتم نظر شما رو هم بدونم، اگر نخواستید بحث رو ادامه بدید کاملاً درک می کنم.

  26. شازده کوچولو می‌گوید:

    من ایلام به دنیا اومدم و بزرگ شدم، یه استان کردزبان و کوچیک لب مرز
    این کسایی که معلم تو بودن گیر آوردن کتاباشون واسه ما هف خان رستم داشت و کفش و عصای آهنی میخاس
    ماشا… رضوی و ایاد فیلی

    • دانشمند می‌گوید:

      من الان عذاب وجدان گرفتم، میدونم، هیچی تو اون مملکت مساوی نبود. منم رو تبعیض ها و نابرابری ها بزرگ شدم این شدم که هستم.

      • شازده کوچولو می‌گوید:

        کلا برام خیلی جالب بود. اون روزا اگه کسی بهم میگفت ماشاا… رضوی یه جایی داره درس میده که زندگیش بچرخه باورم نمیشد!! کسی که اینقد کتابش کمیابه و چند برابر قیمت فروش میره مگه میشه نیاز به تدریس تو یه اموزشگاه داشته باشه! ( گرچه مسلما تصور من از آموزشگاه اون زمان در حد آموشگاه های شهر خودم بود که بعضی معلما واسه دو زار حقوق بیشتر اونجا هم تدریس می کردن )

        می دونم که کلا، با همه ی این اوصافی که از پایتخت اون زمان کردی، وضع همه مملکت به همین فجاعته و هرکی هرجا هست باید زورشو بزنه که زیر بار این تبعیضا له نشه

  27. . می‌گوید:

    این مطلب آهنگ پاپیون رو کم داشت.

  28. بیتا می‌گوید:

    😦

  29. بیتا می‌گوید:

    عجب دوران خوبی بود حیف که تموم شد!

  30. ناشناس می‌گوید:

    هم‌مدرسه بودیم… مهدوی … سالش را نمی‌دونم. احتمالا یک سال قبل از من… رضوی ما از اول سبیل نداشت… سال قبلش زده بود، یا قبل‌ترش 🙂

    • دانشمند می‌گوید:

      هاهاهاه… وال یه ربعه دارم میخندم. سیبیل رضوی داستانی بود. اگه میگی از اول سیبیل نداشته سالهای بعد من بودی. چون رضوی با سیبیل دنیا اومده بوده گویا.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: