دبیرستان در دهه ی هفتاد

هفته ی پیش با دوستهای دوره ی دبیرستانم ناهار خوردم. یعنی حکایتی شده این حکایت جمهوری اسلامی، که چنان زده همه را فراری داده که در هیچ سوراخی در گوشه کنار دنیا امکان نداره سر کنی و یکی از بچه های مدرسه را نبینی. یعنی واقعیت این است که اگر روزی خواستم از همه چیز فرار کنم و گذشته ام رو به هر دلیل پاک کنم و از نو شروع کنم، خود تهران مناسب ترین نقطه ی شروعه، به جز پدر مادرهای تنها شده و عموها و عمه هایی که بچه هایشان رفته اند، کسی در ایران نیست که گذشته ای با من مشترک داشته باشه. باری، ناهار خوردیم و دوره ی دبیرستان رو مرور کردیم. خسته نمیشم از قرقره ی هر چیزی که گذشته. مسئله اینه که وقتی که دبیرستانی بودم یا دانشگاهی، نگاهم لاینقطع رو به جلو بود. همیشه منتظر بودم یک اتفاق بهتر بیوفته، یک جای بهتر برم، آدمهای جدیدی ببینم، و الان وقتی غرق فکر کردن میشم، کم کم دست و پام در وقتی که پونزده ساله بودم بسته میشه.

شناخت ِ اون خود پونزده شونزده ساله برام خیلی مهم شده. کارهایی که میکرده هنوز برام احمقانه و غیر قابل توضیحه. شاید بتونم بگم چرا پای تخته دائما داشتم ادای معلمها رو در میاووردم. نیاز به دیده شدن در یک کلاس چهل و پنج نفره ای که نه بچه باحال بودم، نه شاگرد اول بودم، نه تو گنگ دوستهای بچه باحال جایی داشتم، نه محبوب و معبود کسی بودم، نه سردسته ی شورش بودم. صرفا اون گوشه سعی میکردم دیده بشم. تمام سال پای تخته ادای معلم حسابانمون رو در میاووردم. به هر دلیلی قیافه ی معلم طفلک رو شبیه اسب دریافته بودم و آکتوری بودم پای اون سکوی کذایی. معلم بیچاره تند تند حرف میزد و مسئله مینوشت پای تخته، من ادعا داشتم که زنبور اسب را نیش زده. مزخرفات محض. کسی هم لابد نمیخندید، شاید صرفا تفریحی میکردند بابت شیهه های من پای تخته درست قبل از شروع کلاس. بعد معلم حسابان میامد پای تخته، اراجیفی که من نوشته بودم رو پاک میکردم و درسش را میداد. اما طوری که انگار میدونست من یک کاری کردم، ولی داره از سر تقصیراتم میگذره. هر چی باشه، من لوده بودم، اما جبر و حساب تنها درسایی بودن که مغزم حالیش میشد و معلم حسابان شکایتی نداشت که بیست بشم ولی جیغ بکشم.

معلم هندسه مون عقل درست و حسابی نداشت. به شدت مومن معتقد بود و نیم ساعت دایره و لوزی میکشید و یک ساعت باقی زنگ رو از فلسفه ی دین و ایمان وراجی میکرد و شکم گنده اش را لا به لای میزها میگرداند و چینهای مانتوی عظیمش به میزها مماس میشد و من غرق کشیدن قیافه و ریختش در صفحه ی اول کتاب هندسه بودم. البته بعد از اینکه عکس امام و رهبر را به دیو و دزددریایی تغییر قیافه دادم. معلم زیست سال دو رو دوست داشتم. خاله ی یکی از بچه ها بود و از آن اول سال این داستان رو پنهان نکردن. ما همه بین خودمون خاله فلانی صداش میزدیم، معلم نازنینی بود که یکم ر هایش میگرفت وبه ادرار میگفت یک چیزی تو مایه های ادلار. اینقدر معلم ماهی بود که کسی به رویش نمیاوورد و خودش هم لبخند میزد و راضی بود، بحث ادرار را کوتاه میکرد و میپرداخت به کرم (کلم). معلم جغرافیمون خانوم خوشگله بود. آرایش مفصلی میکرد و جدی بود و درس میپرسید و جونمون رو در میاوورد. آخر سال گفت نظرتون رو یه تیکه کاغذ در مورد من بنویسید، المیرا نوشت خانوم ریمل زیاد میزنید، بدآموزی داره.

معلم های قرآن قربانی های بزرگ من بودند. یک حرص و دشمنی ناشناخته با تمام معلمهای دینی و قرآن در وجود ِ هممون جمع شده بود. یکبار یکی از بچه ها بلند شد گفت خانوم ما شنیدیم داستان نوح رو مردم بین النهرین ساختند و درواقع داستان سیل عظیم نوح این بوده که یک سال اینقدر سطح آب دجله و فرات بالا میاد که  فاصله ی بین دو تا رودخونه پر از آب میشه و مردم احمق بین النهرین فکر میکنند که دنیا رو آب برداشته. یکبار یکی دیگه پرسید آیا خدا میتونه سنگی بسازه که خودش نتونه بلند کنه، و سوال های مشابه. معلمهای دینی قرآن معمولا شیرین عقل بودند و جوابی برای این حرفها نداشتند. در جواب اینکه آدم و حوا رو با علم تکامل میشه چطور توضیح داد میگفتند تکامل یعنی خداوند کم کم آدم رو از گِل ساخت و کامل کرد و کلاس منفجر میشد. کلاس پرورشی که من نمیدونم ملغمه ی چی بود از کلاس های قرآن و دینی هم مفرح تر بودن. معلمهای پرورشی معمولا شیرین عقل تر از بقیه بودن، درس درست و حسابی نخونده بودن، آرزو داشتن عروس پیامبر یا امام علی میشدند. اما افسوس که زمانبندی یک هزار و چهارصد سالی خراب بود.

بعد اون درس هندسه رو چهارده شدم فکر کنم، معلم حسابان آخر سال معلوم شد مامان یکی از بچه ها بود که ردیف وسط مینشست و همیشه ادا اصول و قیافه ی حق به جانبی داشت. لابد معلم حسابان دقیقا اطلاع داشت من چند تا شیهه میکشم قبل از ورودش به کلاس. معلم شیمی مان که خیلی رو اعصاب همه بود و تکلیف زیاد میداد، تو تعطیلات عید نوروز تصادف کرد و فوت شد و همه مان خیلی متاسف شدیم اما خیالمون راحت شد بابت تکالیف عید. و معلمهای قرآن به تاریخ پیوستند و هیچ کس سراغشون رو نگرفت. خاله فلانی رو دیگه هرگز ندیدم و بچه های دبیرستان هم انگار از انفجار بیگ بنگ درآمده باشند، هر کس به یک نقطه دنیا و به یک سرنوشت متفاوت پرتاب شد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
9 دیدگاه برای “دبیرستان در دهه ی هفتاد
  1. زاغچه می‌گوید:

    آخ که گفتی من واقعا فکر می کردم باید انیشتینی پیزی بشم. از همه زندگیم زده بودم فقط درس می خوندم. فقط ریاضی فیزیک شیمی همین…چقدر لحظه های قشنگ زندگیمون رو راخت تباه کردیم
    معلم هندسه ما هم عقل درست و حسابی نداشت. معلم جغرافی ما هم خوشگل بود. همیشه یه کم آرایش هم می کرد. بچه ها هم دوستش داشتند. اما معلم قرانمون ماه بود. هم خوشگل بود. هم خوش لباس. هم مهربون. خوب درس می داد و آخر کلاس هم تو کلاس بحث راه می انداخت.میانه رو بود. متعصب نبود.

  2. هيرگاموس می‌گوید:

    ….
    چطوري دانشمند؟ چند وقتي بود نخوانده بودم ت. اين پست هاي اخيرت که همه در نوستالژي دوران تين ايجري ت غرق شده خانم. دانشمند اين نوستالژي براي وطن در اغلب مهاجرين اتفاق مي افتد؟ فکر نکنم…من که دبيرستان يک بچه خرخوان رديف بودم و الان حتي شکل اولين دوست دخترم هم يادم نيست چه برسد به دبيرها. بابا تو با اين حافظه دمت گرم ست.

    راستي من هميشه حس مي کردم تو از ادبيات صريح من خوش ت نمي آمد در وبلاگ م. بهرحال خوش باشي و موفق.
    همين..

  3. لیموشیرین می‌گوید:

    دانشمند جان خیلی دپرس بودم اما نوشته هاتو خوندم امروزم تصمین شد
    ارزوی معلم های پرورشی اصلا یه چیز دیگه بود .کلی خندیدم
    اما عجب شانسی داشتی از بابت همکلاسیت که دختر معلم حسابان بوده !!!!

  4. دنيا می‌گوید:

    اي دانشمند نرجسي
    كنجكاو شدم هويت واقعي‌تو بدونم چون ممكنه همكلاسي يا آشنا در بياي :دي البته نمي‌دونم چرا يه حسي بهم مي‌گه كه فاميليت با يه حرفي شروع مي‌شه كه تو سه تا كلاس دوم مي‌افتادي. يعني سوم كه بوديم، تو كلاس اچ بودي.‏
    هيچي همين ديگه مي‌خواستم بگم نوشته‌ت چسبيد 🙂

    • دانشمند می‌گوید:

      نع، غلطه، من تو اون کلاس نبودم. بنده بودم ریاضی الف، کلاس اول اول اون راهروی بالای سالن شیشه رنگی

  5. ناشناس می‌گوید:

    good writing, no harm in digging up more

  6. همای می‌گوید:

    دانشمند ! نمی گم تولدت مبارک ! دلیلش اینه که (واسم جالب بود) 80 درصد شخصیتی که در این پست به تصویر کشیدی، منم ! تقریبا با تمام همین آنالیزها و فکرها و استراتژی ها در مورد تولدم و دوستانم و دشمنی کردنم و فیص بوک (که گاهی به نظرم مجموعه ای از روان پریش ها می آید) ! راستی نکته دیگه اینکه من هم همین هفته متولد می شم، با این تفاوت که این آخرین رقم دهگان 2ی هست که به عمرم خواهم دید. به همین مناسبت، امسال خودم رو گ.ه تر کردم و علاوه بر حذف کردن از فیص بوک و الخ، توی ذوق دوستان (به نظر خودم دوست نما) زدم و تولدی که داشتن برام تدارک می دادن رو کنسل کردم. توی پرانتز اینکه این آزمونی هست برای شناسایی دوستان امسالم ! کسانی که خودشون یادشون باشه و با همه این احوال زنگ بزنن و تبریکم بگن. می بینی که رذالت می تونه بدتر از این ها هم باشه !!
    خلاصه که امیدوارم قبل از ورود به دهه سی منم درست بشم !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: