بیست و هشت سالگی

دیروز بیست و هشت ساله شدم. روز خاصی نبود. مثل بقیه روزها با تنبلی روی اینترنت گذراندمش. کلاس یوگا نرفتم و دست به تزم نزدم و حتی نرفتم تو پارک یا ساحل راه برم.  تا عصر انتظار کشیدم که دوست پسرم از سر کار بیاد و دست منو بگیره ببره بیرون، بهم شام و کادو بده و بوس بوس عزیزم. احساس میکردم زن چاق گنده ای هستم که از مچ تا آرنجم رو النگوی طلا پوشانده و در زندگی چیزی و هدفی ندارم جز یک مردی که بهش آویزان شدم. بیچاره رفته بود بادکنک هلیومی از نمایشگاهی که تو شرکت داشتند دزدیده بود و تمام مدت توی اتوبوس به خانه سفت چسبیده بود  طنابشان را که فرار نکنند.  بعد تصوراتم را ریختم دور و بادکنک به دست رفتیم کنار آب راه رفتیم و الف من رو برد مست کرد و بهم کادو داد و بوم بم بیست و هشت ساله شدم.

یک عمه ی پیری دارم که مجرد است و تک و تنها در اراک زندگی میکند و کسی خیلی سراغش را نمیگیرد و من هم حداکثر سالی یکبار شب عید بهش زنگ بزنم بپرسم چطوری. بعد این طفلک عمه ای که هیچ وقت در صدر اخبار نبوده، هر سال، حتی تمام این سالهایی که کانادا بودم به من برای تولدم زنگ میزد و میگفت زنگ زدم صدات رو بشنوم. من پای تلفن سر تکان میدادم و میگفتم مرسی عمه، مرسی و با خودم میگفتم خیلی بیکاره بیچاره. واس چی هر سال زنگ میزنه. بیخیال بابا. امسال زنگ نزد و داشتم خودم رو جر میدادم. یعنی تا وقتی یکی بهت زنگ بزند که نشان بدهد توی تقویمش تاریخ تولدت را ضربدر زده متوجه اهمیتش برای خودت نیستی، اولین سالی که زنگ نزد میفهمی که همه ی این سالها این تلفن مهم بوده. امشب خودم میخوام بهش زنگ بزنم. چون این عمه برایم مهم است. پارسال هم بابام تولدم را یادش رفت. خودم بهش زنگ زدم، گفتم بابا جان، تولدم مبارک، گفتم آره بابا جان مبارک و من راضی شدم.

من سر تولدم خیلی غیرتی میشم. انگار میزان اهمیت مردم و اطرافیان رو با میزان توجه شون به تولدم میسنجم. این هم از آن موردهای دیوانه ی شخصیتم است. درواقع باید ببینم که ریشه اش چیست. مثلا یکسال برای تولدم دوستام رو گفتم بیان توی یک بار و الکل دور اول رو خودم گرفتم و یکی از دوستای صمیمیم بعد از تناول یک لیوان گفت باید بره و پیچوند و رفت. همیشه هم در کله ی من ماند که دوست صمیمی ام لابد به عشق دیدن یک پسری که باهاش تیک و تاک میزد من رو در شب تولدم پیچاند. بعد روابطم با این آدم حول این محور تنظیم شد که تو آدمها را شب تولدشان میپیچانی. بعد دیگه هیچ وقت صمیمیتم با این دوست به حالت عادی برنگشت. این زوال صمیمیت زیاد برام اتفاق افتاده. یعنی یک قضیه ی ساده ی احمقانه صمیمیتم را میکشد. در یک حرکت آدمها و اطرافیانم به دشمن تبدیل میشند. دشمنی، یک طوری سنگینی در رفتار. یک سردی ای که خودم را معذب میکند، چه برسه به طرف مقابل.

از همان وقتی که این اخلاق روی اعصاب رو در خودم کاملا کشف کردم، تاریخ تولدم رو از فیضبوغ برداشتم تا به خودم نگیرم چرا برای تولدم جشن ملی برپا نشده، چون نمیدونستند کی هست تولدم. بعد فهمیدم اینطوری از تبریکهای تو خالی تولد هم در امان هستم. چرا خیال میکنم تبریک فیضبوغی تو خالی است؟ نمیدونم. هست لابد. چون اینقدر برای آدمهایی که حتی نمیدونم دقیقا چطور هم رو میشناسیم تبریک های چرند نوشتم که ایمانم رو از دست دادم. چون آسونترین کار در دنیا نوشتن چهارتا کلمه ی توخالی روی دیوار ِ مردمه.  از حجم تبریکهایی که روی فیصبوک ردوبدل میشه، بعضی موقعا میخوام تهوع بزنم. در نتیجه تبریک تولد روی در و دیوار پروفایل مردم رو بیخیال شدم. برای احدی تبریک نمینویسم. نه حوصله اش را دارم نه از دردسرش لذتی میبرم. چهارصد تا به اصطلاح دوست روی این وبسایت فیضبوغ دارم که هر روز یکی شان به دنیا آمده و باید عنر عنر چیزی بنویسم، بعد من چون آدم بیکار و علافی هستم که روی فیضبوغ زیاد میگردم، فشار روحی بهم وارد میشه که پونصد نفر به فلانی تبریک تولد دادن و تو ندادی، فشار بیشتر وقتی وارد میشه که تولدها پشت هم هستند و همه میبینند به کی چی گفتی. شاید البته من اینقدر به فیضبوغ در آن کله ام اهمیت دادم و مردم دنیا اینقدر گیر اینکه در این وبسایت مسخره چی میگذره نباشند.

یک مدتی تاریخ تولدها رو روی فیضبوغ نیگاه میکردم و برای تولد ملت به آنهایی که واقعا علاقه ای داشتم زنگ میزدم، بعد نصف این آدمها برای تولد خودم زنگ نمیزدند، در نتیجه کل لیست را ریختم دور. به نظرم آمد در دنیا تولدِ چند تا آدم اهمیت دارد چه بهت زنگ بزنند چه نزنند: برادرم، زن و بچه اش، شریک زندگی ام و ورای همه ی اینها پدر مادرم. بیخیال تلفن به بقیه شدم، دوست پسرم میگوید تو در دوستی مبادله میکنی، زنگ میزنی که زنگ بزنند و این خوب نیست. کادو میدی که کادو بگیری و این رذالت است. البته دوست پسرم نگفت رذالت است، خودم اعتقاد دارم. میدانم اینطوریم، حداقل میدانم. شاید باید بفهمم ریشه اش چیست و درستش کنم. شاید برای اینکه خیال میکنم مرکز ثقل عالمم و کسی مقابل من یک وخت نباید کاری کند که به تیش غبایم بربخورد. زیادی طلبکارم از اطرافیانم. خیال میکنم اهمیتم بالاست. روی این صابمرده فیضبوغ هم وخت زیاد هدر میدم. این وبسایت محل فضولی است و دیدن اینکه مردم چه قدر فدا فدای هم هستند بعضی موقعا عق آور است. بعضی موقعا هم من با خلوص نیت به کسی چیزی میگم، حالی ازش میپرسم، خیال میکنم خوب این هم شاید توخالی است…

شاید هم باید قبول کنم که من اینطوریم، رذالت های کوچیکی دارم و باهاشون سر کنم…

مردم خیلی سریع میفهمند که من دیگه اون دوست صمیمی ِ گذشته نیستم. بعله من اینطور آدمی هستم. یعنی یکی یکبار کافی است یک متلک یا تیکه ای سر شوخی شوخی به من بیاندازد، خودش و دوست دخترش را میگذارم کنار. آن متلک را با بیرحمی تمام در فرصت مقتضی جبران میکنم. نگاه های سرد بلدم بکنم، بلدم مردم رو بایکوت کنم.  کافی است برای یکی کیک تولد بخرم بروم خانه اش، کادو بخرم، شمع بخرم؛ غافلگیرش کنم و سال بعدش من را شب تولدم بپیچاند، آنوقت دوستی ام برای همیشه با طرف معلق میشود. در نهایت افسرده ام میکند که میبینم بعضی موقعا دوستهای خوب را به علت اخلاقهای احمقانه ی خودم از دست داده ام. یعنی مردم خر نیستند، میفهمند که من دارم بهشان بی توجهی میکنم و میدانی، یک طوری شده دنیا، یکبار که یک چیزی خراب میشود، میاندازیش دور، تعمیرش نمیکنی، حالا چه ساعت مچی ات باشد، چه ازدواجت، چه ماشین زهواررفته ات، چه رابطه ی دوستی ات. عمر همه چیز کوتاه شده است.

باری، از کجا به اینجا رسیدم، از سنی که دارد به سرعت بالا میرود. از عدد بیست و هشت، از اینکه میدونم بهترین سالها شاید رفته اند و زندگی کم کم از این بهتر نمیشود و بلکه  بدتر میشود. دوستهای خوب را تا الان پیدا کرده ام و بعد از این پیدا نمیشوند، کم میشوند، گم میشوند، معلق میشوند. در نتیجه برنامه ی بیست و هشت سالگی ام این است که روی خودم کار کنم، بلکه آدم قابل تحملتری بشوم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
53 دیدگاه برای “بیست و هشت سالگی
  1. مهرناز می‌گوید:

    سلام
    شما درست همسن من هستیدف حالا من یه چند روزی بزرگترم.
    خواستم بگم، حس 28 سالگی یه جورایی غریبه، نچسب و دوست نداشتی. شاید برای من. امیدوارم برای شما بهتر باشه.
    در هر صورت، تولدتون هوارتای هوارتا ( که از هزار بیشتره) مبارک باشه و اوقات خوبی رو سپری کنید.

  2. asrologer می‌گوید:

    Positions of Planets
    Sun 15°09′ Virgo
    Moon 2°58′ Libra
    Mercury 28°50′ Я Virgo
    Venus 24°16′ Я Leo
    Mars 16°26′ Leo
    Jupiter 3°32′ Sagittarius
    Saturn 1°18′ Scorpio
    Uranus 5°20′ Sagittarius
    Neptune 26°28′ Я Sagittarius
    Pluto 27°47′ Libra
    Chiron 3°19′ Gemini
    Ceres 16°26′ Я Aquarius
    Pallas 6°52′ Capricorn
    Juno 10°20′ Taurus
    Vesta 24°05′ Gemini
    Node 21°01′ Я Gemini
    Lilith 26°17′ Я Aquarius
    Fortune 26°15′ Sagittarius
    AS 8°26′ Sagittarius
    MC 22°42′ Virgo

  3. asrologer می‌گوید:

    Is this your birth date

    پنجشنبه 17/شهريور/1362 Thursday, September 08, 1983
    ??????
    ؟؟؟؟

  4. واحه می‌گوید:

    در راستای این تبریک‌ تولدهای فیس‌بوکی این رو بخون 🙂
    http://www.allfacebook.com/happy-facebook-birthday-for-the-third-time-2011-08

  5. asrologer می‌گوید:

    Your greatest asset is your inquisitive mind, which makes you a natural critic and perfectionist that also has the power to heal people, if you have the right attitude. You pay attention to order and detail, enjoy analyzing problems and people, and are ruled by the quick-witted Mercury which gives you an edge in intellect and a depth to perception. Your symbol is the Virgin, forever tending the harvest, and indeed you are fussy and worry over the practical needs of cultivating facts and serving others through dutiful tasks and hard-working energy.

    To you, home is extremely important, and your attention to details makes you a good accountant, bookkeeper, nurse, secretary, critic, or anything requiring supervision where you can support a boss. You are not overly ambitious, but will do any job to the best of your ability; many times you have a sharp writing style, and enjoy teaching or the medical field due to your love of service. You do your best when working for or with others–social work, hospitals, clinics, hospice programs, and young children. The challenge is to serve without self-sacrifice. You need to evolve and change, continually. Modest and shy, you are reliable to a fault–often worrying over the most tedious details, keeping your nervous energy in full motion, many times overly critical of others for their inability to keep track of minutia. Above all, you need a positive outlet in which to focus your energy, a center in which to find calm and roots, and some way to relieve tension, which builds up from your worrying. Many times you are bogged down by details, though your lively, talkative exterior belies your interior dark, brooding mind.

    You enjoy communicating, especially intellectual thoughts, though you have a tendency to put yourself down in relationships. This can be because of a lack of self-esteem. Though you are humble and charming, you can have deep self-confidence problems, which many times prevent you from accepting compliments. Nonetheless, you will do anything for the right partner. Practical and down to earth, you are sweet, making few enemies and having many friends because of your quiet, gentle manner. More than anything, you embody purity and perfection. Your goal is to reach the summit of something, for yourselves and those around you. This finds its fullest expression in serving others, in your own quiet way, and in circumventing your difficulty in communicating inner thoughts by getting caught up in the thousands and millions of little details that no one else wants to think about, let alone deal with.

    On the negative side, your attention to detail can make you fussy, a worrier, overcritical and harsh. You may have a real inferiority complex, and a little bit of selfishness, which prevents you from true intimacy with anyone. You must constantly learn the lessons of humility and patience, and to calm your state of mind, which in turn can calm your jittery nerves. Your worrying can even lead to being a hypochondriac, or at its very least, it can make you a very demanding lover. At its best, Virgo is the seed of growth that needs to be harvested, though its roots are in darkness, it needs to break through to the light.

    Your mental quickness and agility lead you to delve deeply into subjects which most people wouldn’t tamper with. You are career-oriented, and duty is important to you, as is service to others. You are attracted to people who are intellectually stimulating or eccentric in some way, and have very high standards for romantic relationships–you must have some kind of mental connection, or the relationship won’t last. You enjoy writing, reading, pets and education. You have a natural love of children and nature, enjoy the country, and typically like to eat a whole food and vegetarian diet.

    Virgo women are physically distinctive, with intriguing eyes and bone structure. They exude an energy that needs some kind of spark to ignite romance. On the negative side, she is often insecure and frets over everything. However, this tendency will lessen as she matures. She enjoys spending money on books and tasteful pieces of art. She typically makes a comfortable home, and is a conscientious, tactful, and loving mother.

    Virgo men are also good-looking and have a real presence–you know when they are in the room. Their quick intellect makes them excellent workers, with biting humor and wit. They can be very fussy about their work environment, however, and can be possessive of a kitchen or office space. They typically enjoy pleasant surroundings and usually have several nostalgic, special items they keep at home or the office.

    Whether a man or a woman, Virgos need to learn not to take themselves too seriously. They need to lighten up, because even though they are critical of people, they are hardest on themselves. Rarely do they seek praise, and rarely do they give it. With money, they waver between spending too much, or not enough. Virgos are often very difficult to read in terms of romance. Remote and quiet, they can suddenly open up and talk at odd moments, being glad to see you one minute, and act as if they could care less the next. They harbor no romantic «illusions» or delusions–they see what is actually there, like an X-ray, and try to improve upon it.

    In the spiritual realm, Virgos often are capable of great vision and intuition that border on the mystical. They typically try different beliefs until they find one they like. Because an earlier symbol for Virgos was the Sphinx, who asked great questions, they are considered to have great knowledge and a talent for discrimination. This includes cultivation of the self. For the Virgo, the search for the soul is the highest attainment of knowledge for which he or she can aspire. This enigmatic person, however, is also the practical seeker in search of some healing or serving principle in which to apply himself. With great knowledge, the Virgo can take a tiny scrap of information and get the necessary details to solve a case, diagnose an illness, or prove a scientific theory. Their challenge is to see, and remember, the big picture, instead of getting bogged down in the details.

    A Virgo’s biggest goal should be to serve a community in some way, so that his or her detail-oriented mind doesn’t become isolated and overly critical of itself and others. With their extremely logical minds, Virgos love to argue theory, with the goal being perfection. Typically reclusive, introverted and scholastic, a Virgo has a vast well of information to draw from when involved in a debate. Yet despite that, the Virgin also has a patient ear for listening and would do well as a psychiatrist or psychologist, analyzing the problems and details of another person’s life.

  6. soroush می‌گوید:

    man fek mikonam hameie adama hamintori ke to hastin, hastan, masalan hamoon doosti ke rooze tavalodesh barash keik o sham gerefti, az to ham bad tare, chon oon na tanha in kara ro nakarde, balke baraie to ham jobranesh nakarde, be nazare manam adam baiad be andazeiee ke baghie barash arzesh ghaelan, barashoon arzesh ghael bashe, in ke be hame kadoo bedi bedoone hich tavaghoiee, be nazare man tohine be khode adame na adame rezalat

    • دانشمند می‌گوید:

      meh
      آره و نه. بستگی داره کیه. میگم من بابام یادش میره تولدم رو. ولی فرقی نداره، من زنگ میزنم خودم !! یه دوستی هم یه موقع سرش به یه چیزی گرمه و تو درجه ی اول نیستی. اشکال نداره. بعضی موقعا هم مثل اینکه تو گفتی میشه و داری به خودت توهین میکنی.

      • شازده کوچولو می‌گوید:

        وقتی صد در صد مطمئنم که یکی از ته کنه دلش دوستم داره برام مهم نیس تولدمو تبریک نگه ولی وقتی درباره کسی شک دارم باید یه جوری نشون بده با وقت و انرژی که برای من میذاره یا با هرچیز دیگه ای که در توانشه برام خرج کنه تا بفهمم

  7. tara می‌گوید:

    Daneshmand e dooostdashtani, taBalvoret mobarak bashe!! kheili khoob kari kardi ke 28 sal pish be donya oomadi,va ta alan ham too donya moondi, hatta zendegie man bedoone to chizi kam dasht, hadaghal Weblog e fogholadeii baraye khoondan ro kam dasht.

    omidvaram kolli rooz haye kheili kheili khoob pishe roo dashte bashi,va shak daram ke az inja be bad hamechi badtar she o na behtar, man dar 30 salegi daram fekr mikonam ke age khoshbakhtii bashe, too 40 salegi miad, adam ta oon moghe kheili behtar yad gerefte chejoori roo zine asb e vahshi e zendegi beshine ke jaye inke basanesh pare she, az savari lezzat bbare.albatte in theorie e shakhsie mane, ey basaa ke charand, amma omidist…:D

    • دانشمند می‌گوید:

      تئوریت جالبه، نمیتونم باهاش مخالفت کنم که شاید تو چهل سالگی آدم پخته باشه و بهتر زندگی کنه. مرسی از این همه لطف و هندونه هایی که گذاشتی.

  8. tara می‌گوید:

    :))) dar zemn in axi ke kenare comment e man oomade kezb e mahze!!!! man moghe be donya oomadanam be onvane dokhtar shenasaii shodam va dar Iran be donya oomadam:D

  9. مترسک می‌گوید:

    دروغ چرا، می ترسم تبریک بگم :-»
    یه تبریک آروم و کوچولو می گم که اگه خوشت نیومد نشنیده بگیریش.
    امیدوارم سال خوبی داشته باشی. تبریکات.

  10. yaka می‌گوید:

    اصلا اینجوری فکر نکن دانشمند جان که بهترین سالهای زندگیت رفتن و از این بهتر نمیشه فقط صبر کن به دههٔ چهل زندگیت برسی‌(یعنی‌ سی‌ سالگی به بعد)زندگی‌ خیلی‌ شیرین تر و بهتر میشه. من خودم تجربه کردم از خیلی‌‌ها هم اینو شنیدم

  11. یکی می‌گوید:

    در اصل تو اینجور تبریک ها چیزی که مهم نیست تبریک تولده، بیشتر یه رفع مسئولیته. برای همین در کل نباید جدیش گرفت.

  12. Zahra می‌گوید:

    Tavaloodet yek donya mobaarak:)

  13. aaa می‌گوید:

    هزار تولدت مبارک اس ام اسی – تلفنی – فیسبوکی رو دور می ریزم
    و تنها شاخه گلی را نگه می دارم که هر کسی داده باشد
    حتی اگر از باغچه حلوی خانه اش کنده باشد
    یاد بگیریم محبتمان به دیگران قابل لمس باشد
    ولو یک مداد – یک شکلات و یا یک شاخه گل
    ساری- نمی تونم چیزی از این راه دور براتون بفرستم
    بخاطر همین هم به روی مبارکم نمی اورم که تولد کسی است

  14. شازده کوچولو می‌گوید:

    تولدت مبارک کچل!
    دم هر کسی / چیزی/ اتفاقی که باعث خلق تو شد گرم، من آدم خودخواهیم و از نوشته هات لذت می برم واسه همین خوشحالم که وجود داری! (فک نکنم داروین هم اینقد سنگ دل باشه)

    درسته هرچی سن بره بالا انرژی و فیزیک تحلیل میره ولی بعد از جوونی هم زندگی هست
    کلا زندگی همینه، همیشه یه چیزایی کمه یه چیزایی هم اجباره میمونه یه چیزای دیگه که میشه ازش لذت برد؛ اونم تازه انتخابیه که بسته به کالیبر افراد ازش لذت میبرن یا نمیبرن تهشم معلوم نیس چی میشه، فقط ظاهرا همه چی تکراری و خسته کننده اس حتی خودکشی دسته جمعی! نتیجتا آدم بهتره خودشو گول نزنه و با کاستن از درجه گشادی از انتخاب های زندگیش لذت ببره

    ته کامنت: ولی آقا من اونقد شاکیم از این تبریکای به قول تو فیضبوغی که کم مونده بود سر همین کلا دی اکتیو کنم و عطای فضولی رو به لقاش ببخشم. قناعت کردم به خصوصی کردن برث دی و آنفرند کردن سه/چهارم لیست تا از دست این چار تا کلمه بی روح خشک خالی که واسه طرف در حد تایپ کردن یو آر ال اهمیت نداره خلاص شم. به تف و لعنت گدا نمی ارزه این رفاقت های سرد، رفیق باید گرم باشه و درس و حسابی از خجالت دل آدم دربیاد

  15. لیموشیرین می‌گوید:

    ایدت در مورد اینکه دیگه زحمت تعمییر روابط و … به خودمون نمیدیم و درجا میندازیم سطل اشغال رو دوست داشتم !!!
    تولدت مبارک دانشمند عزیز

  16. صدف می‌گوید:

    تولدت مبارک عزیزم برات یه عالمه آرزوی خوب میکنم

  17. ناشناس می‌گوید:

    Tavalodet mobaarak Daneshmand joon

  18. هـ می‌گوید:

    تولدت مبارک دانشمند جان
    و معذرت برای تاخیر در تبریک
    شاد باشی همیشه 😉

  19. نوید می‌گوید:

    دانشمند جان ! خاموش کن دکمه ارزش گذاری مغزت رو! بی خیال . اونایی هم که تولدت رو فراموش می کنندحتما» باور دارند که تو خوبی . فقط اسیر روزمرگیهای زندگی اند. زیاد بخند که چروک شی.اینجا رو دوست دارم .تولدت مبارک

  20. شیرین می‌گوید:

    میخواستم بگم-با ایمان کامل- که نه تنها بهترین سالها نرفته بلکه سالهای خیلی خوبش در راهه. ینی کم کم از تجربه هات استفاده میکنی و خیلی چیزا رو میتونی پیش بینی کنی بعد این حس بزرگتر شدن به دهنت آی مزه میکنه. مثل شراب که میمونه و کهنه تر و گیرا تر میشه. آدمهای جدید میبینی حتی دوستی های بهتری پیش میاد چون پارامترهای بالغانه ای پیدا میکنی. خط کشت درجه هاش ریز تر میشه. دقتش بالاتر. اینا همه خیلی خوبه. گاهی حسرت دوران بیست تا سی رو میخوری ولی ….حالا خودت میبینی.
    امضا : یک 36 ساله

  21. امیر می‌گوید:

    سلام دانشمند، واقعا دانشمندی؟:دی خیلی‌ باحال می‌نویسی، یعنی‌ واقعا آدم حال می‌کنه می‌خونه نوشته‌هات رو. چه جوری می‌نویسی که اینجوری می‌شه نوشته‌ات؟:)) به ما هم یاد بده. من چند وقتیه دارم می‌خونم نوشتهاتو، هنوز فرصت نشده همه رو بخونم ولی‌ آروم آروم نوشتها قبلیتم می‌خونم. خیلی‌ باحالن، موفق باشی‌ همیشه و ادامه بدی به نوشتن.

    • دانشمند می‌گوید:

      استاد، شما ما رو که خیلی چوب کاری نمادی. ما خیلی مخلص هستیم، ما رو از رهنمودهای انتقادی تون هم بهره مند کنید.

  22. خانوم زیگزاگ می‌گوید:

    دانی باید اعتراف کنم منم دقیقا مثل توام. اما پشیمون نشدم از کارم هنوز. شاید چون بیست‌وهشت‌ساله نیستم. فکر می‌کنم اگر برای کسی اهمیت داشته‌باشم حتما باید زادروزم هم براش مهم باشه.
    بد یا خوب. این منم فعلا. توی بیست‌وسه‌سالگی.

  23. تقی می‌گوید:

    دانشمند، من تو چن سالی که بیشتر از تو زندگی کردم به یه نسخه ساده رسیدم و اون اینه که اجازه نده کسی شانسشو بیش تر از یک بار امتحان کنه. بعبارتی هر کی می تونه تو امتحان دوستی یه بار رد بشه. اگه دفعه دوم رد شد باید گذاشتش کنار. حالا ببین این دوستت که پیچوندت امتحان چندمش بود که رد شد. همین.

  24. شین شین می‌گوید:

    دانشمند خانم تولدت مبارک. عمراً فکر میکردم شهریوری باشی. بیشتر بهمنی میزنی. منم با همه کسایی که گفتن زندگی بعد 30 سال بهتر میشه موافقم صد در صد. من که علناً قبل 30 تو باغ نبودم کلهم. گرچه به گمانم مهاجرت آدمو پخته میکنه . وگرنه 28 سالگی هنوز زمان بچه گیه صبر کن تا 30 سالت بشه. در هرحال اوضاع بعد 30 به مراتب بهتر میشه. آدم همچین عقل رس تر میشه یخورده میفهمه جریان چیه. خریتو میزاره کنار و بیشتر حال دنیا رو میبره. نمیدونم بعد 40 چی میشه ولی بابامو که میبینم فکر میکنم سراشیبی اصلاً معنا نداره. آدم فکرشو کار بندازه هر چی بره جلو اوضاع بهتر میشه. به سلامتی

  25. bienteha می‌گوید:

    منم هم سن شما هستم و حست رو می فهمم. چون دقیقا سر روز تولدم همینجور غیرتی هستم و کسی که از چشمم بیفته و رابطه ای که خراب بشه رو کلا کات می کنم! کلا جالب می نویسی.
    به من هم سر بزن. خوشحال می شم.

  26. ناشناس می‌گوید:

    +++

  27. رزا می‌گوید:

    می گم تولدت نزدیکه هااا… همه ی چیزهایی که درمورد توقعت از آدمها گفتی درسته. بیشتر آدمها هم همین توقع و تفکر رو دارن٬ این جوری بگیر که خیلی هاشون صداقت تورو ندارن که راحت حرفشون رو بزنند. مرسی به صداقتت!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: