غیرقابل باورترین حکایت جاده ی تهران-قم

و تو فکر میکردی دخترهای چادری دانشکده که بعضی موقعا از شهرهای کوچیک آمده بودن، دل نداشتن، عاشق نمیشدند، کسی نمیدیدشون. نع. ما در ندیدن کسی که شبیه مون نبود استاد بودیم. عاشق میشدن، دیده میشدن، دل داشتن… وقتی به یکی از پسرهای ورودی شان به شوخی گفتند که تو از فلانی خوشت میاد، اول حاشا کرد و نگرفت دارند شوخی میکنند و یک دستی میزنند، و بعد گفت تورو خدا صداش رو در نیارید، ما جدی هستیم و قصد ازدواج داریم. خانواده ی دختر خیلی مخالفت کردن، سر پول و مهریه و خونه و ماشین نداشته ی آقا. طرف خیلی عاشق شده بود، استادها واسطه شدن و با خانواده ی دخترخانوم محجبه صحبت کردن که بابا بیخیال، بذارید این دو تا زندگی کنند. هردوشون خیلی اصرار داشتند. بالاخره هم ازدواج کردن، بچه دار هم شدن: دختر.

بی سر و صدا زندگی شان را میکردن.

توی اون هیر و ویر انتخابات، در جاده ی تهران-قم، از یک مسافرت خانوادگی برمیگشتند تهران. سه تایی، بچه بغل مادر، آقا در حال رانندگی. توی جاده صدای گلوله می آمده، که احمقانه به نظر میاد، اما در اون شیر تو شیرهایی که بعد از انتخابات شده بود و آدم در خیابان راست راست گوله میخورد، وقتی صدای گلوله را شنیدند، در جایشان ناراحت شدن. سین بچه در بغل به حبیب میگه میترسم، این صدای چیه؟ شلیک میکنند؟ وسط جاده؟ من میترسم. حبیب چشم می انداخته که ببینه که این صدای چیه و کی داره توی جاده شلیک میکنه. اینبار صدای گوله از نزدیک میاد و بچه از دست سین میوفته. حبیب برمی گرده نگاه میکنه چرا بچه از دست سین افتاد.

بعدها توضیحاتی که نیروی انتظامی داد مسخره تر از توضیحاتش راجع به انتخابات بود. در جاده ی تهران-قم پلیس دنبال دزد فراری بوده و داشتند به ماشین دزد شلیک میکردند. ظاهرا، اگه پلیس این را راست بگه، دزد بر خلاف جهت ماشین حبیب و سین میرفته. دنیا باید خیلی مسخره باشه که پلیس ایران نتونه ماشین دزد فراری را درست هدف بگیره، اما گلوله شیشه ی جلوی ماشین حبیب را بشکافد و صاف بخورد در پیشانی سین.

سین با اصابت گلوله در قسمت جلوی جمجعه اش کشته میشود. در همان لحظه. دخترشان در همان لحظه در بغلش بوده که صحیح و سالم  و الان سه چهار ساله است. خاطره ای از مادرش ندارد. حبیب بعد از این قضایا غیب شد از نظرها. خودش و خودش بچه را بزرگ میکند. موقعیت عجیبی بوده. باورش سخت بوده، یعنی از لحظه ای که میبیند بچه اش از دست مادرش میفتد، تا لحظه ای سوراخ گوله را در پیشانی زنش میبیند و جریان خون را برای خودش توضیح میدهد، در ذهن حبیب چه اتفاقی می افتد؟ من به اون ثانیه هایی که حبیب سوراخ را روی پیشانی میبیند و درک میکند سین مرده و میفهمد دنیا چه قدر بی اساس است فکر میکنم. در باقی مواردی که این داستان یادم میاد، صفحه ی فیسبوک سین رو تماشا میکنم، عکسش با بچه اش، با حبیب و یاد ِ سلام علیک سریعی که در دانشکده داشتیم می افتم. سین به عجیب ترین حکایت ممکن کشته شد. به غیرقابل باور ترین حکایت ممکن.

دیشب سه ی صبح باز عکسهای فیسبوک سین را نگاه میکردم و اشک میریختم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
14 دیدگاه برای “غیرقابل باورترین حکایت جاده ی تهران-قم
  1. ناشناس می‌گوید:

    من سه هفته پیش حبیب را دیدم، دخترش بزرگ شده و خودش را هم تونسته که این واقعیت تلخ را بعد نزدیک به 2 سال فراموش کنه و زندگی عادیشو ادامه بده.

    • دانشمند می‌گوید:

      ناشناس عزیزم، مرسی که این خبر امیدوارکننده رو دادی، من اسم واقعی حبیب رو عوض کردم به حبیب و اسم دخترشون رو هم برداشتم، به هر حال، حفظ حریم خصوصی ایجاب میکنه. ممنون از کامنتت

  2. ZADSARV می‌گوید:

    خرابم کردی یهو

  3. goldeneverstand می‌گوید:

    nafasam band oomad az khoondanesh.. band oomad..

  4. goldeneverstand می‌گوید:

    من به اون ثانیه هایی که حبیب سوراخ را روی پیشانی میبیند و درک میکند سین مرده و میفهمد دنیا چه قدر بی اساس است فکر میکنم

  5. soroush می‌گوید:

    pas chera hich khabari az in vagheie dardnak montasher nashod aslan??!!! kheili kheili kheili vahshatnak o dardnak bood:((((. vaghean nafase manam band oomad bad joori

    • دانشمند می‌گوید:

      تو شلوغی های انتخابات این اتفاق افتاد و یکم تو خبرها گم شد. درواقع نیروی انتظامی نذاشت که منتشر بشه خبر و سروصداش رو خوابوندن. شوهر قربانی یک سال بعد با یک روزنامه صبح مصاحبه کرده، صبح امروز؟ یا یک همچین چیزی.

  6. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    هیچی نمیتونه بگه آدم…

  7. دوست سارا می‌گوید:

    باید بهت بگم که این خانواده بودن که قصد نداشتن این حادثه رو رسانه ای کنن…وگرنه نیروی انتظامی هرگز نمی تونست جلوشونو بگیره…همون موقع هم اینترنتی شد به هر حال…
    از تحریفات یادداشتت می گذرم…اما خوبه یکی یادش باشه و بدونه که سارا به راحتی سه ساله نشده…و حبیب روزهای خوبی نداشته

  8. ناشناس می‌گوید:

    دخترا شاخه نباتند ، چشمه ی آب حیاتند

    اجر حافظ که میگن شمس حقه ، شاخه نباته

    چشمه ی آب حیات تو کوچه نیست ، تو ظلماته

    ظلمات طرح یه پرده ست

    مثل پرچین ، مثل نرده ست

    آب که بی پرده میشه ، دریای شوره

    آب روشن توی چشمه ست ، توی یک تنگ بلوره

    یه روزی یکی میاد که مرکبش اسب سپیده

    رو لباش سرخی شرمه ، تو چشاش برق امیده

    زین اسبش نقره کوبه

    چکمه هاش رنگ غروبه

    ساده و سبک عنونه ، سر گرونه

    عاشق دختر شاه پریونه

    عاشق دختر شاه پریون که توی سیبه

    مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه

    جماعت یه دل دارم ، قصر طلا خونه ی شهرش

    صدتا باغ توی ده مهر و وفا ، نیمه ی مهرش

    جماعت یه سیب می خوام ، جهیزیه ش زلف کمندش

    مکنتش دامن پاکش ، ثروتش بخت بلندش

    سیب گندیده نمی خوام ، ده نمی خوام ، صد نمی خوام

    جماعت یکدونه می خوام ، اما سیب بد نمی خوام

  9. sherry می‌گوید:

    جریان اندوهباری بود، متاسف شدم. تنها چیزی که نفهمیدم این که کجای این حکایت غیرقابل باور بود؟! در کشوری مثل ایران، که قانون توسط رییس جمهورش با وقاحت شکسته میشه و طرف یک متر و نیم هم زبونش دراز است و میگه کردم چون خوش دارم. میلیارد میلیارد از اموال مردم می دزندند و کسی نمی تونه یا عرضه نداره هیچی بگه! دریاچه ها و رودخانه هاش به عمد به خشکسالی می روند، سازه هایی که بیش از هزاران سال عمر دارند و پیشینه ی تاریخی ایران و جهان هستند به خاطر کین و نفرت از ایران و ایرانی نابود می شوند و هزاران ماجرای دیگه، که مثنوی هفت من کاغذ خواهد شد فقط اسم بردنشون، کشته شدن مادر جوان بی گناه، حادثه ی ابدا عجیبی به نظرم نمی رسه. اصولا خیلی بعید به نظرم می رسه اتفاق شنیع و غیرانسانی در ایران رخ بدهد که عجیب بنماید، بر عکس هر حادثه ای که در ایران از سوی دولت رخ بدهد و انسانی باشد، حیرت آورترین خبر از آن دیار به نظرم خواهد رسید.

  10. شازده کوچولو می‌گوید:

    خیلی وحشتناکه، جلوی چشمهات …
    گریه میاد وقتی بش فک می کنی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: