ماجرای تلخ-خنده های آقا منصور در دیار غربت

آقا منصور بین هر دو سه جمله اش میگفت، زن ِ ما که گذاشت رفت، نصف مال اموال ِ مارو گرفت، طلاق ایرانی اش را نگرفت که نریم ایران زن بگیریم، همه چیز را برداشت و رفت. بعد نقاط ِ دیدنی شهر را نشان میداد و توضیحاتی اضافه میکرد، و هنوز سه جمله به هم نیامده اضافه میکرد، من هم باید برم زن بگیرم، زن ِ خودم که ما رو طلاق داد و رفت. آقا منصور بچه مایه دار ِ دوره ی شاهی بود که از بدی یا شاید خوبی شانسش موقع انقلاب ایران نبوده، کار و بار ِ مهاجرت به کانادا را دو سه سال بعد از انقلاب جور میکند، میرود ایران از ترس اینکه زمین هایش مصادره نشوند، همه را میفروشد، قطعه ای دوهزار تومان که به قول خودش بزخر محض بوده، بعد دست زن و بچه را میگیرد میبرد کانادا. خونه میخرد و زندگی راه می اندازد و پول قلمبه ای که از ایران آورده بوده را در کار خرید املاک و مستقلات می اندازد. بچه ها را بزرگ میکنند و به محض اینکه آخری هیژده ساله میشود، خانوم در یکی از سفرهای آقا منصور به ایران، وسائل و چیزهای  گرون مرون را جمع میکند و میزند از خانه بیرون.

آقا منصور بعد از برگشت ایران به خانوم میگوید که از خر شیطان بیاید پایین و برگردد سر زندگی اش، خانوم لابد انگشت وسط هر دو تا دستش را در یک عکس سه در چهار انداخته و به رسم تحفه ی طلاق به آقا منصور نشان میدهد. بیلاخ منصور جان، فاک یو !!  سپس وکیل گرفته و آقا منصور را تلکه ی مفصلی میکند، البته آنطور که آقا منصور میگوید. به قول فمینیست ها، حقش را از بیست سال جون کندن در خانه ی شوهر میگیرد و میرود برای خودش یک آپارتمان مستقل میگیرد و از گوز و کون ِ شوهر پیرش خلاص میشود. آقا منصور لبخند میزند، از این زهرخندهای تلخی که میدانی از سر ناچاریست، سر تکان میدهد و میگوید، زن ِ ما که ما رو طلاق داد و رفت، ما باید بریم دیگه زن بگیریم برای خودمان، پنج ساله شده و برنمیگردد خانوم. و بعد گاز میداد و بقیه ی دیدنی های شهر را توضیح میداد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
6 دیدگاه برای “ماجرای تلخ-خنده های آقا منصور در دیار غربت
  1. منگول گربه می‌گوید:

    تو این دوستان تعطیل را از کجا پیدا میکنی‌ ؟

  2. مترسک می‌گوید:

    سلام، خوب هستید؟

    غرض از مزاحمت، امروز داشتم همینجوری می چرخیدم تو فیس بوک، رسیدم به این پیج:
    https://www.facebook.com/Child.Foundation
    توی وبلاگ خودم گذاشتمش ولی به این نتیجه رسیدم که متاسفانه دردی رو دوا نمی کنه چهار تا خواننده ای که دارم، به خاطره همین خیلی ممنون می شم اگه توی یکی از پست هاتون یه گوشه کناری این لینک رو بذارید تا بلکه چند نفر آدم که هنوز انسانیتشون رو از دست ندادن و می تونن، یه کمکی به این بچه ها بکنن.

    اینم لینک سایتشون برای کسایی که به هیلتر شکن دسترسی ندارن
    http://www.childfoundation.org/

    بی نهایت ممنونم

    • دانشمند می‌گوید:

      من تعریف این سازمان رو شنیدم و راجع بهش تحقیق میکنم، و نتیجه اش رو با یک پست مفصل در تشویق خواننده هام به کمک بچه های مستعد مینویسم.

  3. سياوش می‌گوید:

    بسيار عالى، بسى لذت بردم. من نميدونستم انقدر دانشمندى.
    دست الف رو بگير برش گردون سر خونه زندگيش.

  4. قلندر می‌گوید:

    ای درد آقا منصور در احوالات هر چی بانوی زبل باشد….بشماریم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: