سلسله ی خراب کاری های کائنات

آقای الف، دوست پسرم یکی از بدشانس ترین آدمهاییه که ملاقات کردم. مصداق بدشانسی اینکه من را در زمان و مکان اشتباه دید، یک سلسله حوادثی که دست دوست پسرم نبود باعث شد که من آویزون ِ گرده اش بشوم و شیش سال بعد، هنوز در پیچ و خم رابطه ی راه دور با هم مانده ایم. بعضی موقعا فکر میکنم ما استاد رابطه ی راه دوریم و به محض اینکه برویم زیر یک سقف خرخره ی هم را میجویم و سر به بیابان میگذاریم. از فکر اینکه بعد از شیش سال اینطور تمام کنیم، دچار افسردگی میشم. باری، از مسئله ی بدشانسی دوست پسرم دور نشویم.

بزرگترین مصداق بدشانسی الف سر سفر اسپانیایی بود که باید از طرف دانشگاه میرفت. چی از این بهتر که آدم به خرج ِ استادش در گرمترین فصل سال برود بارسلونا و حالش را ببرد؟ ویزاش را گرفت و کارهایش را کرد و فقط یک نکته ی ظریف مونده بود، اون هم اینکه کارت اقامت کانادایش نمیامد. بدون کارت هم نمیتونست وارد کانادا بشود. اوج بدبیاری این شد که همان روزهایی که اداره ی مهاجرت بالاخره کارت را صادر کرد به پست تحویل داد، پست کانادا رفت روی اعتصاب. به همین راحتی. اعتصاب یک دو سه هفته ای طول کشید. اما یک هفته بعد از تموم شدن اعتصاب هم از کارت خبری نشد. اوضاع خیلی گه کاری شده بود، الف اما آسوده خیال بود. میگفت میاد. خانه زندگی اش را اجاره داده بود رفته بود برای کار ونکوور. هر روز به مستاجرش زنگ میزد و احوال کارت اقامت را میپرسید که اومد یا نه…

و کارت نیامد. الف شنبه پرواز گرفت سمت ِ اسپانیا، به این امید که تا پنج شنبه ی آن هفته کارت اقامت میاید. من هم پنج شنبه قرار بود برم مونترال، و از مونترال به سمت آمستردام پرواز کنم و هم را جمعه صبح زود در فرودگاه آمستردام، کنار برگرکینگ ببینیم و بغل هم بپریم و ماچ و بوس کنیم و خلاصه یک صحنه ی رمانتیک رقم بزنیم. خلاصه، در حالی که الف در اسپانیا شبها سرش را با استرس کارت اقامت بر بالشت میگذاشت، من روزها به مستاجرش در مونترال زنگ میزدم و جویای احوال کارت اقامت میشدم. سه شنبه عصر دخترک مستاجر گفت آمد. یک پاکت بزرگ از اداره ی مهاجرت آمده. ذوق کردیم و قرار گذاشتیم که من پنج شنبه قبل از پروازم یک سری بهشان بزنم و پاکت را بگیرم.

یک ساعت بعد به دخترک زنگ زدم گفتم، ببین، پاکت را باز کن و مطمئن شو که کارت درش هست. اگر دوست دارید بروید سر زندگی تان، خیال کنید کارت در پاکت بود و بروید. اما اگر میخواهید بدشانسی الف را کاملا درک کنید، ادامه بدهید. پاکت کذا محتوی یک سری مدارکی بود که الف یک سال قبل از اداره ی مهاجرت درخواست کرده بود و هیچ ربطی به کارت اقامت نداشت. با الف در اسپانیا تماس گرفتم که بزمچه ی گشاد، کارت نیامده، بیا برو سفارت کانادا، ویزا بگیر. قرار شد الف پنج شنبه صبح زود برود پاریس درب سفارت کانادا در شانزلیزه و ویزای ورود بگیرد. خود ِ خر اسپانیا سفارتی ندارد که ویزای مهاجران را صادر کند… الف بلیط پیدا کرد و قرار شد پنج شنبه صبح برود.

در مغز ما چه اتفاقی می افتد که قمار میکنیم با حوادث؟ هیچی، طی یک قمار ساده، فکر کردیم که دو روز دیگه هم صبر کنیم، شاید پست کانادا، کان گشادش را هم آورد و کارت آمد. ادامه داستان این است که الف پنج شنبه صبح نرفت پاریس و من پنج شنبه عصر به مستاجرش زنگ زدم توی راه فرودگاه و پرسیدم آیا کارت آمد و دخترک گفت خیر ! من به الف زنگ زدم که داداش ِ من، فردا صبح، برو پاریس به جای آمستردام و ویزایت را بگیر. و اینطور شد که من وقتی به فرودگاه آمستردام وارد شدم، کسی درب برگرکینگ منتظرم نبود. شخص کذا همان لحظه داشت کشف میکرد از آن فرودگاه ِ دور افتاده ی کوچولوی داغون در جنوب پاریس چه طور خودش را به شانزلیزه برساند.

باری، الف ساعت ِ نه میرسد درب سفارت کانادا و یک صف طویل  مشتمل بر دویست و پنجاه نفر آدم را مقابل خودش میبیند. در آن لحظه من در خیابانهای آمستردام میچرخیدم و فکر میکردم که پست کانادا، فاک یو ! الف بالاخره ساعت ِ یک ویزایش را گرفت و ساعت یک و نیم در ایستگاه قطار پاریس دنبال بلیط به سمت آمستردام میگشت. البته بلیط ها تا ساعت چهار همگی خریده شده بودن، در نتیجه الف با قطار چهار و نیم حرکت کرد. چهار ساعت بعد من در ایستگاه قطار شهری که نمیشناختم، منتظر عشق زندگی ام بودم و سعی داشتم وقتی الف از قطار پیاده میشود، خودم را به رمانتیک ترین وضع ممکن در آغوشش بیاندازم و گریه کنم. قاه قاه. البته داستان اینطور رقم خورد که من در سکوی اشتباه منتظر وایستاده بودم و بیست دقیقه بعد از اینکه الف در آنسوی سکو علاف و اسکل شد پیدایش کردم و صحنه ی رمانتیک یادم رفت. بقیه ی آمستردام خیلی به یاد ماندنی باید بوده باشد، اگر اینقدر هر لحظه و زمانش را از اثر ماریجوآنا های نبودم و حافظه ام وقایع را ثبت میکرد. به هر حال، به گواهی ِ عکسهایی که گرفتیم آمستردام عالی بود !

بعد دو روزمان خیلی سریع تموم شد، من باید میرفتم آلمان برای کنفرانس، الف هم برمیگشت کانادا. رفتیم روی اینترنت پروازمان را اوکی کنیم، اما الف نمیتوانست به یک دلیلی پروازش را اوکی کند. با هزار بدبختی به هواپیمایی کی-ال-ام  زنگ زدیم و آنها گفتند، داداش شما صبح جمعه پروازت از بارسلونا به آمستردام را نیامدی، فلذا کل بلیط شما کنسل شده است. بای بای.  هشت ساعت مانده به پروازهایمان، الف متوجه شد درواقع بلیطی به سمت کانادا ندارد. من دچار شکست روحی شدم و رفتم زیر پتوی تخت هتل یک گریه ی مختصری کردم که کائنات گه بزنه بهت. الف دو ساعت پای تلفن با شعبه ی کی-ال-ام در کانادا زر زر کردند، تا بالاخره بعد از اِخ نمودن سیصد دلار بلیط را دوباره صادر کردن. هر کدام رفتیم سمت ِ بدبختی و بدشانسی های خودمان و بالاخره اینطور داستان برگترین بدشانسی زندگی دوست پسرم تمام شد.

پانوشت: بعدا خبردار شدیم که کارت اقامت الف، دقیقا جمعه صبح، صبح روز بعد اینکه من رفتم آمستردام، به صندوق پست خانه اش انداخته شده بود. یعنی کل ِ کائنات نمیدونم چه گوهی میخوردند همه با هم که کارت بعد از سه ماه برسد، و دقیقا به خاطر یک روز تاخیر، الف برود پاریس  برای یک نصفه روز و من آن روز را در آمستردام تنها گز کنم و بلیط الف به کانادا کنسل شود که آمستردام از مماغم بیرون بزند. گه خوردیم، نخواستیم سفر کنیم.

پانوشت دوم: اینها چه اهمیتی دارد؟ هیچی، به صورت داستانهای اعجاب آور در میان روزمرگی برای مردم تعریفشان میکنی و میخندی.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
7 دیدگاه برای “سلسله ی خراب کاری های کائنات
  1. تقی می‌گوید:

    دانشمند جان، چرا میندازی گردن شانس؟ به این میگن بی برنامگی یا به قولی شرتی شپرتی (به کسر ش و پ) کار کردن. منم یه نمونه ازین آدما میشناسم. پارسال می خاس با پاس ایرانی بره ایران. ۵ روز تو تورنتو علافش کردن. (جزئیاتو دیگه نمیگم.)

    • ناشناس می‌گوید:

      مگه نمیشه با پاس ایرانی رفت ایران ؟؟؟
      چی میگه این
      ؟؟؟؟

      • تقی می‌گوید:

        مشکل ویزای ترانزیت داشت، آی کیو. به خاطر چیزایی که تو اسمشو گذاشتی شانس ۵ روز علاف شد.

      • دانشمند می‌گوید:

        من مثل اینکه درست توضیح ندادم، مشکل ویزای کانادا داشت، به اصطلاح گرین کارت ِ کاناداش هنوز نیامده بود، واسه ورود دوباره به خونه زندگیش مشکل داشت.

    • ناشناس می‌گوید:

      از 3 سال پیش سفر از کانادا به ایران و بالعکس دیگه ویزای ترانزیت لازم نداره عمو جان (با هر پاسی) … تو که از رفیقت اوضاعت داغونتره!!!

  2. تقی می‌گوید:

    به شرط اینکه ۶ ماه یا کمتر تو کانادا مونده باشی. اینجا رو بخون.
    http://www.emirates.com/english/plan_book/essential_information/visa_passport_information/find_visa_requirements/find_visa_requirements.aspx
    رفیق ما هم مثل شما فکر می کرد که اونجوری شد.

  3. sherry می‌گوید:

    مطلبت را تازه خوندم، واسم جالب هست که کسی غیر از خودم در این دنیای آزاد این مدت طولانی رابطه راه دور با کسی داره، گرچه که رابطه شما باز یک جورایی دیدار تووش هست اما رابطه ی هفت ساله ی من 4 سال هست که هیچ دیداری نداشته جز چندتا عکس! اما چیزی که می خواستم بگم اصلا این ها نبود، می خوام بگم، شرط یک به هزار می بندم که طرف من خیلیییییییییییییییییییییی بدشانس تر از دوست پسر شماست، آنقدر که اصلا کمتر کسی می تونه باور کنه این همه اتفاق بی موقع و بدموقع برای کسی در همه ی مراحل کاریش رخ بده، و هزاران البته که هیچ ارتباطی به سخت کوشی و دقیق بودن خودش نداره، فقط یک نمونه اش رو می گم، درست زمانی که قرار بود سفارت کانادا در سوریه به مدارکش رسیدگی کنه، بعد از 40 سال ملت سوریه تصمیم گرفتند از دیکتاتوری در بیان و سفارت تعطیل شد و … حالا «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل»!
    خوش باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: