روزهای استرس، روزهای انتظار

استرس؟ من بروی استرس میرقصم، میرقصم که یعنی جفتک می اندازم و نمیدانم به کدوم طناب چنگ بیاندازم. طی یک حمله ی هیستریک عصبی از سر بدبختی و ناچاری تصمیم گرفتم با یک دوست صمیمی ام همخونه بشم. بلکه در این ایامی که کار پیدا نکردم و درسم داره تموم میشه، و بورسم به زودی ته میکشه، از پس اجاره بر بیام و شب که میرسم خونه یک موجود زنده ای قبل از من چراغ رو روشن کرده باشه. برای منی که مثل یک کپک چهار سال بود که از آن آپارتمانم  دم ورودی مترو تکون نمیخوردم، این تصمیم تصمیم کبری بود. بعد از اینکه قول و قرار ها را گذاشتم و قرارداد جدید رو امضاء کردم، متوجه شدم، که ای ووی، باید مرد قوی هیکل و شوفر بگم بیاد، ساعتی چهل دلار اِخ کنم که این تیر و تخته ام رو برام جا به جا کنند. خودم که زور ندارم این مبل عظمی و اون تخت پادشاهی رو تکون بدم، و توی کامیون بار کنم. پس یک استرس جدید گرفتم.

صابخونه نامه نوشته انداخته زیر در خونه ام که روز آخر موقع خدافظی، که یک چشم اشک و یک چشم خون بود، ما در ضمن میایم سرکشی و هر سوراخی که رو دیوار بود و هر گرد و غباری که تو کابینت بود و هر کثافتی که تو فر بود، جریمه داره. لیست جرایم نقدی محتمله رو جمع زدم دیدم حقوق یک ماه از این بورسیه لعنتی که به سرعت داره تموم میشه رو باید تقدیم صابخونه کنم، در نتیجه، آخر هفته ها اسکاچ و اسپری دستم میگیرم و میوفتم به جون در دیوار. پروژه ی فعلی پاک کردن داخل فر از چهار سال کثافته. اغراقی در کار نیست، توی این فر چهار سال مرغ و سوسیس و پیتزا پختم، و روغن و اخ و پف غذا چکه چکه ریخته پایین کف فر و من گفتم، به تخ ِ چپ ِ صابخونه. دو هفته دیگه زمان حسابرسی اعماله و کف فر یک لایه چربی سیاه بسته به ارتفاع سی و دو میلیمتر. طی یک حمله هیستریک عصبی با هزار جور اسپری و مایه ی اسیدی شوینده افتادم تو فر برای پاکسازی، حتی یک سوسیس جزغاله شده پیدا کردم که کربن خالص شده بود. لابد اینقدر تو فر هی داغ میشده که سوسیسه به مرور زمان الماس شده.

چرا در زندگی ِ من مرد قوی هیکلی که بپرد و کنترل اوضاع را در دستش بگیرد نیست؟ نمیدونم. اینطور زندگی کردیم. رابطه مان به به و چه چه همگان را برمی انگیزد، که آوورین، آوورین، پنج سال رابطه ی راه دور کردید، هنوز هم پای هم واستادید، اما وقتی یکی دارد له میشود، آن یکی نیست، و در این زمان آن تحسین کنندگان نیستند که بگویند، آوورین، آوورین ، چه خوب له میشوی، زیر استرس، زیر تنهایی، زیر کاری که پیدا نمیکنی، زیر نگرانی، زیر دق درد، زیر همه چیز. دقیقا خاطرم هست وقتی که دوست پسرم داشت جا به جا میشد از خانه اش، سفری برام پیش آمده بود برم آتلانتا، و من هم با خجالت و شرمساری، رفتم. یعنی شرم کردم، اما باز هم رفتم و من نبودم کمکش کنم تیر و تخته ی خونه اش را جا به جا کند. در عوض در آتلانتا برای خودم کنفرانس میرفتم و چاپلوسی استادم را میکردم و از این عنتر بازی ها. بعد کارما که میگویند این است، امروز در به در دنبال یک مرد قوی هیکل وانت دار میگشتم. البته نه اینکه من از رابطه عشقی و زندگی مشترک فقط بخواهم بازوهای قوی طرف مبل را شوت کند در کامیون ها، نع. من از زندگی با دوست پسرم میخواستم که خوشحال باشم. آیا خوشحالم؟

دوستش دارم، دوست داشتم با هم زندگی میکردیم. اما نشده هنوز… من در این رابطه روحیه ام عوض شد، به جای اینکه بتوانم از همین الان لذت ببرم، روحیه ی انتظار پیدا کردم. نه آن انتظار مهدی موعود و آن اسگل بازی ها، اما در واقع یک چیزی در این مایه ها که منتظر باشم که روزهای خوب یک روز میاد. یک روز. یک ماه دیگه، یک سال ِ دیگه. پنج سال ِ دیگه. و روزهای خوب واقعیتش اینه که نمیان. اصولا روزها یک برچسب خوب یا بد ندارند که آدم تشخیص بدهد خوبند یا بدند. تنها برچسبشان این است که یک روز طول میکشد و بعد میروند و من فرصت این را داشتم که لذتش را ببرم، یا منتظر ِ بعدی باشم. من دومی را معمولا انتخاب کردم. حالا باز از خودم میپرسم آیا خوشحالم؟

این سوال سختی است. جوابش باشد برای وقتی که اینطور بارون کثافتی در حال باریدن نیست و من در دفتر کارم گیر نکرده ام. هیچ فاکتور اندازه گیری وجود ندارد و نمیشود گفت که آیا فلانی الان باید خوشحال باشد یا بدبخت. من آیا فاکتورهای خوشحالی را دارم؟ آیا خانواده ای در این شهر دارم؟ آیا کار خوبی دارم؟ آیا کارهایی که میخواستم تا بیست و هشت سالگی انجام بدم رو داده ام؟ آیا آزادی عمل دارم؟ آیا از انتخابهای زندگی ام راضی ام، مثلا دکترا خواندن، یا رشته ی عنینه ی کامپیوتر، یا تورنتوی کانادا؟ آیا امیدی دارم چیزی بشم؟ اگر آفتابی تر بود، شاید جوابهای عادلانه ای داشتم، جوابهای زیر بارانم مجموعا یک نع ِ عظماست. حالا باران لعنتی به کنار، آیا من خوشحالم؟

چه طور این زرزر را تمام کنم ؟ هیچی. هیچ طوری.  آیا قضاوت من اهمیتی دارد در مورد خوشحالیم؟ بالطبع نه ! مسئله این است که زندگی میگذرد، چه من احساس خوشحالی کنم، چه از له شدگی و استرس آبی شده باشم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
16 دیدگاه برای “روزهای استرس، روزهای انتظار
  1. فرزاد می‌گوید:

    هیچ وقت تو تصورم نبود که تو هم آدم باشی که بشینی با خودت دو دو تا چهار تا کنی که از زندگی راضی هستی؟ الان خوشحالی؟ نمیدونم چرا ولی فکر میکردم در عین زحمت کش بودنت اما بی خیال هم هستی…
    منم به این چیزا فکر میکنم اما خب جوابی ندارم…کلا بیشتر میگذره دیگه…مثل برق زمان میگذره…حتی بعضی وقت ها زمان ندارم که فکر کنم و شده حتی تصمیمی هم که میگیرم تو لحظه بوده…

    • دانشمند می‌گوید:

      بیخیال؟ کی ؟ من؟ بابا، من یک موجود استرسی ِ شامورتی ای هستم، خودم خسته شدم از این بیقراری هام که آی، وای، کو، کی، کجا، من کی میرسم..

  2. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    پاسخ ها در کدام دالان تاریخ پنهان شده اند؟
    به این نتیجه رسیده ام که مادر همه بدبختی ها و احساس بد بختی کردن ها فکر کردنه! سعی کن فکر نکنی! 😉

  3. الف.ب.رها می‌گوید:

    واقع یک چیزی در این مایه ها که منتظر باشم که روزهای خوب یک روز میاد. یک روز. یک ماه دیگه، یک سال ِ دیگه. پنج سال ِ دیگه. و روزهای خوب واقعیتش اینه که نمیان. اصولا روزها یک برچسب خوب یا بد ندارند که آدم تشخیص بدهد خوبند یا بدند. تنها برچسبشان این است که یک روز طول میکشد و بعد میروند و من فرصت این را داشتم که لذتش را ببرم، یا منتظر ِ بعدی باشم. من دومی را معمولا انتخاب کردم.

    این قسمت رو با تمام وجود این روزها حس میکنم.
    یه روز خوب نمیاد اما …

  4. یاس آبی می‌گوید:

    اینا برای منو تو هست…برای همه هست….
    ای بسوزه پدر بی ماشیتنی که منم بهش مبتلام….
    خط 11 ام….دنبال این اتئبئس اون اتوبوس!!!

  5. شین شین می‌گوید:

    دانشمند جان ببین ما هم دو سه هفته پیش اسباب کشی کردیم و من داشتم از ترس تمیز کردن اجاق گار میمردم مخصوصاً که آقای همسر هم هی یادآوری میکرد که چه کار شاقی در پیش دارم برای پس دادن گناهانم که دو سال اجاق گازو تمیز نکردم. ببین رفتم یه چیزی خریدم به اسم Oven pride اینم سایتش http://www.oven.com/ نمیدونم سمت شما هم هست یا نه. ولی همه چیزو میزاری تو یه نایلون و یه مایعی رو روش میریزی معجزه میکنه همه چی میشه عین روز اول. یعنی اغراق نمیکنما اصلاً باور کردنی نیست یه مقدارشم میمیالی به در و دیوار فر و کفش روشم یه نایلون میکشی میزاری یه شب بیمونه هم این سیاهی ها به طرز عجیبی ور میان. اگه امتحان کردی خبرشو بده.

  6. تقی می‌گوید:

    دانشمند جان، خوشحال باش که همه این مسائل استرس زا که اسم بردی با پول رفع میشه. چیزیم که با پول حل میشه نباید غصشو خورد. تنت سلامت باشه. نه این که من آدمه پولداره بی دردیما، ابدا. ولی روزی باید غصه خورد که از پول هم کاری برنیاد. شاد باشی.

  7. دایره می‌گوید:

    خانم دانشمند،

    الان تقریبا شیش ماهه، یا شاید هم بیشتر، دارم وبلاگ شما رو می‌خونم. تقریبا با نوشته‌‌هات احساس قرابت می‌کنم و برای همین به خودم اجازه دادم که جسارت کنم و این چتد خط رو اینجا بتویسم.

    بنده حقیر تا همین سه چهار ماه پیش در یک رابطه لانگ دیستنس بودم و تا حدودی می‌فهمم که این حس خوشی‌ها رو به عقب انداختن به امید آینده‌ای که معلموم نیست کی بیاد یعنی چی. البته شایان ذکر است که این حس نبودن رو خانم دوست دختر سابق بهتر درک فرمودند و بعد از حدودا ده ماه خسته شد. جهت کوتاه کردن داستان، علیرغم اینکه ما هم دیار خارجه بودیم، در قاره سبز ولی در دو کشور مختلف، و بسیار هم اشقولانه، ولی نشد/نخواستیم/نتونستیم که لانگ دیستنس رو پاک کنیم پس تصمیم گرفتیم رابطه رو پاک کنیم!

    حالا از من به شما زوج جوان نصیحت، من خودم ۲۹ سالمه البته!، اگر طرف مقابلت برات ارزش داره و فکر می‌کنی این آدم ارزش داره که زندگی باهاش رو تجربه کنی، قبل از اینکه این فکرا که نیست و هست از تئوری به صورت عملی در بیاد و تراژدی به پا کنه، هر کدومتون که می‌تونه پاشه زار و زندگیش رو جمع کنه بره پیش اون یکی. بعضی اوقات شاید لازم باشه یکی اندکی از خود گذشتگی داشته باشه، شاید یکی یک مدتی حتی بیکار باشه یا مشکلات مالی داشته باشه، ولی به نظر من حل کردن اون مشکلات وقتی از دور بهشون نگاه می‌کنی اون قدر سخت به نظر می‌یان ولی از نزدیک راحت تره.

    اون روز خوب که هر دو تاتون کنار هم باشین و کار داشته باشین و قص علی هذا نمی‌یاد! باید بیارینش! باید خفتش کنین که مجبور بشه بیاد! ما نکردیم این کار رو… حالا به هزار و یک دلیل مختلف.

    و صد البته که ما اولین رابطه پاک شده نبودیم، آخری هم نخواهیم بود ولی حداقل می‌شه به بقیه گفت که چه گذشته و چه دهانی مورد عنایت ویژه قرار گرفته، بلکه تکرار نشه، یا انصاف داشته باشم ۰.۰۰۰۱ درصد کمتر تکرار بشه!

  8. ناشناس می‌گوید:

    :دی
    خوشحالم که یک کس خل دیگه هم غیر از من وجود داره
    4 سال رابطه راه دور…..

  9. شازده کوچولو می‌گوید:

    روز خوب کلا چیه؟ به حرف خودت «اصولا روزها یک برچسب خوب یا بد ندارند که آدم تشخیص بدهد خوبند یا بدند» اما نمی دونم چرا کلا منتظر اون روز خوبم و هیچ وقت دلم نمیاد از روی پل مدیریت بپرم پایین و همه چی رو تموم کنم. گاهی می گم به خاطر مادر بیچاره ام که دق مرگ میشه گاهی می گم به خاطر کسی که با من در رابطه است و 3 ساله که عاشق من احمق شده گاهی میگم خوشی زده زیر دلت، شاید هم تو اون گوشه های تاریک دلم یه ترس ریز و موذی نشسته و داره آروم این حرفا رو تو گوشم می خونه که نفهمم ترسیدم و تا آخر عمر فک کنم که من یه آدم قوی بودم که سختی ها رو تحمل کردم در جهل کامل یه آدم ترسو بمونم و روزهای مزخرف پیری رو به امید اون روز خوب طی کنم و یه روز دیگه از خواب بیدار نشم
    فقط می دونم میگذره «چه من احساس خوشحالی کنم، چه از له شدگی و استرس آبی شده باشم»

  10. مهدیه می‌گوید:

    تک تک کلماتت رو با تک تک سلول های بدنم حس کردم … اولین کسی هستی که اینقدر دقیق گفتی حرفایی که تو گلوم گیر کرده بودن …
    منم تو یه رابطه دورادورم که الان تقریبا شده سه سال … و معلوم نیست تا کی قراره پیش بره ، و همه ی دردم که اصلا نمیفهمم کلاس های فوق لیسانسی که این همه دوسش داشتم چطور میگذره مال همین سواله : ایا من خوشحالم ؟
    نمیدونی الان چه حسی دارم ، دلم میخواد بغلت کنم ، محکم ، شاید بتونم بهت بگم بهم چه حسی دادی ……..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: