مرثیه ای برای گودر !

من یعنی در انتخاب مدیای ارتباطی با خواننده ام دچار اشتباهات تاریخی و بدشانسی های عجیب غریبی شدم که سرآخر به این نتیجه رسیدم برای حفظ آثار و ارزشهای گرانقدر ِ خودم باید اصن یک کتاب چاپ کنم و پستهای مقبول وبلاگ رو شاخ و برگ بدم و مقداری چاخان بارش کنم و یک ناشر پیدا کنم در همین تورنتو برام چاپشون کنه که خیالم راحت بشه در تاریخ ثبت شدم. یعنی نهایتا با این همه پیشرفت فنآوری و شبکه های اجتماعی و اینهمه مدیای ذخیره سازی داده در این همه سرور در سرتاسر دنیا، از عمر شیش سال نویسندگیم، کلا یک سال و نیم آرشیو ِ دیجیتال به جا مانده، بنابراین احمقانه نیست که من بخواهم به کتاب چاپی پناه ببرم. بخوام فشرده لیست کنم، سیصدو شصت، بلاگفا، و ضربه ای که این اواخر فرود آمد اعلام برچیده شدن چند تا سرویس اصلی گودر بود. گودر یا فیدخوان گوگل، یک گوی عظمایی بود که باید بی تعارف بگم یک خرس تمبل من رو به آلوده شدنش تشویق کرد. حالا دارد برچیده میشود و من هم حوصله نداشتم برم ببینم میخوان دقیقا چه غلطی بکنند و صرفا چند تا از پستهام که فکر کردم لیاقت نگه داشتن برای آینده داشتند رو برداشتم ریختم اینجا و این را به نشانه ی پشت دست داغ کردن میگذارم بماند که بابا جان بچسب به یک نقطه برای نوشتن.

گودر یک جایی بود که میشد به جوگیری مردم خندید.

نه عزیزم، استیو، من یکی برای تو دلم تنگ نمیشود، برای اینکه آشناییت ِ خاصی نداشتیم. میدونم که نابغه ای بودی که آمدی کمپانی سیب را از اول و از عمق ورشکستگی نجات داد، در ضمن میدانم که یک مونوپولیست ِ خفن بودی که دستگاه ها و کامپیوترهایت با هیچ ورودی خروجی و فایل و سیستم دیگه ای در دنیا کار نمیکرد و هماهنگ نبود، خواسته بودید هماهنگ نباشد که مصرف کننده یک وقت جای دیگری گذرش نیوفتد. باید همه چیز را از مغازه ی خودت تهیه میکردیم، و در ضمن برای بعضی از محصولاتت، مصرف کننده ها را میکشاندی در صفهای طویل، و هی منتظرشان میگذاشتی که آن تکنولوژی نابغه ات را بعد از التماس بهشان به قیمت خون ِ پدرشان بفروشی. نه خودت شخصا ها، ولی سیاست این بود، سیاست این بود که آن بالای سن مردم را متعجب کنی با چیزهای جدیدی که میسازی و مردم را عاشق خودت کنی، بعد همه دلارهایشان را بالا میگرفتند و در سفهای طویل میخریدند، نه اینکه این بد باشدها، برای اقتصاد شرکت ِ خودت خوب است، به من چه داداش؟

نه عموی من بودی، نه هنرمندِ مورد علاقه ام بودی، نه هیچی، یک بیزینس من موفق بودی که خوب پول میساختی، خواستم بگم، من هیچ وقت حتی یکی از محصولاتت را نخریدم، چون گرون میدادی و میخواستی خون مصرف کننده را در شیشه کنی. نبوغ و طراحی ات به جا، ولی داداش خوب نیست که من نتوانم از حافظه ی دستگاهی که اینقدر برایش پول دادم آنطوری که دوست دارم استفاده کنم. آی تونز و این مسائل واقعا اوج امپریالیست بودن ایده هات بوده اند،

حال که در آنسوی زندگی هستی و شاید جواب بعضی سوالها برایت مشخص تر شده اند بگو ببینم قیمت سهامتان چی طو میشود؟

 

 

گودر محل قضاوت افکار مردم بود.

مردم دوست دارند نهال سحابی از شدت عشق خودش را کشته باشد، به هزاران دلیل، به اینکه هنوز به عشق امیدی هست، هنوز مردم برای عشق میمیرند و برای اینکه سندی دیگر پیدا کنند بر قاتل بودن جمهوری اسلامی و اینکه جان مردم را به لب شان رسانده. خانواده ی متوفی کل قضیه عشق و زندان و تاثیرات سیاسی و عشقی را انکار میکنند، به هزار و یک دلیل، از ترس بی آبرویی، از ترس سیاسی شدن قضیه ای که ممکنه سیاسی نباشه، و کذا و کذا

و هیچ کدوم این دو روایت از ماجرا اهمیتی نداره در واقع برای من، تنها حقیقت موجود اینست که در آن مملکت موقعیت های عجیب پیچیده ای وجود دارد که جوانها ترجیح میدهند مرده باشند، تا زنده، این مسئله ای که مزه ی ته خیار میدهد، سند و مصاحبه و نوار صوتی حرفهای پدر قربانی را نمیخواهد، مثل یک کوفتگی بعد از کتک کاری مفصل، همه مان حسش میکنیم و میدانیم که هست

 

 

گودر محل خیال پردازی بود.

میرسم فرودگاه امام… با ترس و لرز میرم پاسپورت چک. یک ترس ذاتی از هر کس که به نوعی مال دولت باشه. میرم دنبال چمدون مختصرم. میرم بیرون، به باجه ی تاکسی ها میگم که پول ایرانی ندارم. دلار آمریکا یا کانادا میتونم بدم. راننده ای هست که حاضر باشه ببره منو تهران؟ لابد یک راننده ای واسه دلار سر و دست میشکنه. میرم باهاش، اما یکم دست و دلم میلرزه نکنه گوشه ی بزرگراه بکشه کنار، بعد بکشه پایین، ترتیبم رو بده… ولی با یارو تو راه حرف میزنم و براش تعریف میکنم و یارو آدم ماهی از آب درمیاد. بعد منو میذاره دم خونه مون تو یوسف آباد. میگم آقا دیروقته، ممکنه پدرمادرم بیدار نشند به این راحتی، شما واستا تا من برم تو.. کلیدهایی که از ایران بردم دیگه در حیاط رو وا نمیکنه، کل قفلها رو چند سال پیش عوض کردن. زنگ اف اف رو میزنم، کسی در رو باز نمیکنه. خوابند مامان بابام، ساعت لابد سه ی نصف ی شبه. با موبایل راننده تلفن خونه رو میگیرم، بابام پامیشه جواب میده، میگه گل، تویی؟ چی شده بابا جان؟ میگم هیچی بیا پایین در رو باز کن. دم درم. بابام میگه در ِ کجا؟ میگم دم خونه، پایین، دم در ِ خونه ام. پلاک صد و هشت و چهار. بابام با پیژامه و خواب آلو میاد پایین، بابام باورش نمیشه

تخ ندارم از این کارا کنم. اما خواب میبینم از این کارا کردم

 

 

گودر جای نوشتن از آدمهایی بود که روی اعصابم بودن و در ضمن میترسیدم وبلاگم رو پیدا کرده باشن و ترش کنند ببینند من اینطور بی رحمانه دارم قضاوتشون میکنم.

روزهای اول ِ دانشگاه، یک لیست کامل از تمام ِ پسرهای ورودی را روی یک کاغذ کلاسور نوشته بود و کم کم در طول ترم اول توصیفاتی را به لیست اضافه میکرد. بعضی ها را خط میزد که یعنی غیر قابل نیگاه کردن هستند. چشم روشن ها یک ستاره میگرفتند و آنهایی که دک و پوز قابل توجهی داشتند و بی سر و پا به نظر نمیامدند و جنس شوهر مرغوب محسوب میشدند، شبرنگ میشدند. ازش پرسیدم لیست را از کجا آورده و اعتراف کرد روزنامه ای که نتیجه ی کنکور را منتشر کرده. البته عاقبت از پسرهای ورودی کسی را تور نکرد و نامزد بهترین دوستش را قاپ زد

 

 

گودر بهترین محل برای نقل قول خاطره ی مردم بود، بدون ِ اینکه هویتشون لو بره.

آقای دکتری بعد از عمری تحصیل و کار در آمریکا، به هوای خدمت به وطن دست زن و بچه را گرفت برد ایران. بچه در کلاس دوم ابتدایی یک مورد ناهنجار شناخته شد و پدر مادرش را برای یک مصاحبه ی جدی به مدرسه خواستند. مشکل این بود که در امتحان دینی، سوال پرسیده شده بود که امام علی هنگامی که با فاطمه ازدواج کرد، به او چه گفت و چه کرد. بچه در ورقه ی امتحان نوشته بود به اون گفت دوستت دارم و وی را بوسید

نتیجه اینکه آقای دکتر جمع کرد آوورد همون گوربه گوری آمریکا بچه را بزرگ کنه، چون هر جوره که فکر میکنی، جواب این بچه از هر جواب متصور دیگه ای با عقل و احساس سالم جورتر است، بدیهی است که امام علی فاطمه را نبوسید و اگر هم بوسید کتابهای دینی علاقه ای به مطرح کردنش ندارند و باید کله ی بچه ها را صرفا با شمشیر و خونریزی های جناب امام پر کرد

 

 

گودر بهترین جا بود برای اینکه برینم به شخصیتهایی که همیشه دوست داشتم بهشان ریده شود.

در نزدیک پنجاه سالگی میگفت من باید سینه هام رو میرفتم عمل میکردم، خیلی بزرگند، ازشون واسه دو تا زن دیگه سینه در میاد. در حضور جمع من جمله شوهر و پسر نوجوانش، سینه ها را میگرفت و میداد بالا، میگفت اگه یکم جمع و جورتر بودن، بهتر تو لباس وای میستادن، و یک نمایشی از بهتر واستادن ِ خیالی ِ سینه های عملی میداد. ادامه میداد من اگر آمریکا مونده بودم، الان زن رئیس جمهور آمریکا شده بودم. الان میلیونر شده بودم. الان تو این مملکت سگ دو نمیزدم. میگفتم شما الان هم میلیونری، ماشاءالله شرکت خودت را زدی آهن وارد میکنی، میفروشی، پول میسازی. خوشش می آمد، میگفت عزیزم، این پولها که پولی نیست، در حین گفتن این ناز و اداها، ناخن های دراز و قرمز پاش رو یک چکی میکرد و سوئیچ ماکسیمایش را توی دستهاش میچرخوند و از این لبخندهای گشاد میزد که ردیف دندون های بالاش هم دیده بشه، بعد یک آشغالی لای دندونهاش گیر کرده بود و من تمام مدت از خودم میپرسیدم، از کدومشون بیشتر تهوع میگیرم، آشغال لای دندونهاش یا ناخن های پاش که به طرز عجوزه ناکی بلند بودن

 

 

گودر جای گفتن عجایب بود.

میگفت از تورنتو و ونکوور خوشم نمیاد، پر ِ خارجیه. من دلم میخواد تو خارج ِ واقعی زندگی کنم. میگفتم خوب این خارج واقعی کجا هست حالا؟ میگفت آ، مثلا تگزاس، همه سفید هستند، همه آمریکایی هستند، این چینی ها و هندی های بوگندو نریختند، یکدستی منطقه رو از بین ببرند. آدم مجبور نیست این لهجه ی ناجورشان رو تحمل کنه و این انگلیسی ضعیفشان هم لهجه ی آدم را خراب میگنه هم جونشون در میاد یک جمله ی درست بسازند. پدر مادر آدم هم بیان واسه دیدن آدم نمیپرسند این همه چش بادومی کین دو و برت. آدم حسابی میبینند، همه بور و سفید و خارجی، کیف میکنند

 

 

گودر جای گفتن چیزهایی بود که اساسا نباید کسی بدونه که من اینها را یک روز گفتم جایی.

میگفت دوست دارم با مرد انتلکت* رابطه داشته باشم. میگفتم انتلکت چی هست اصن؟ میگفت کسی که اهل کتاب و روزنامه و فیلم باشه. مردی که فمینیست باشه، زن رو بفهمه و احترام بگذاره و با خودش برابر ببینه. کسی که از خواب که پابشه، اول روزنامه اش رو تموم کنه و به من دست نزنه تا همه ی اخبار رو نخونه. حریص پایین تنه نباشه و ملچ و ملوچ نکنه. کسی که روشنفکر باشه و از دور و برش اطلاع داشته باشه و توی مهمونی فقط دنبال جفتگ چارکش نباشه بلکه بخواد با آدم دو کلمه حرف با شعوری بزنه.

بعد تشخیص این آدم در فوج فوج دسته خری که موج میزنند سخت است و انتلکت خلاصه میشود در لاغرمردنی کلاه به سری که پیپ میکشد و کمی خسته است همیشه و فین فین میکند و یک شال بافتنی درازی همیشه پیچیده دور گردن نحیفش و چون روشنفکر است ترتیب همه ی بانوان گرام جمع را یکدور داده و بعد از خانه بیرونشون کرده تا مهری باشد پای سند انتلکت بودنش و اینکه مرد با زن برابر است

بعد میبینم بابا ملت رابطه را چه پیچیده کرده اند. چه معیارهایی دارند چه مصائبی میشکند

Intellectual*

 

 

گودر محلی برای نوشتن در مورد بقیه ی وبلاگها و پستها بود.

یه پستی خوندم در زمینه ی اینکه زبان فارسی کلمات محبت آمیز کم داره و نمیشه مثلا قربون باسن کسی رفت. من سوال برام پیش امد که در چه شرایط ِ غیر جنسی ای کسی بخواد از کان ِ کسی تعریف کنه؟ بعد یاد خاله کوچیکه ام افتادم که لاینقطع قربان صدقه ی باسن کوچولو موچولوی دختر کوچیکه اش میرفت. و بعد یادم آمد که باسن موچولوی دخترک رو صدا میزد قمبل، ممبل، قمبلی، ممبلی. باشد که قمبل یکی از کمبودهای زبان ِ فارسی رو جبران کنه

 

 

و گودر محلی بود که یه عده آشنا و همشهری دور ِ هم جمع بودن،

میگویند در کنسرت آقا ابی در مونترال، بعد از ابی معروف ترین فرد حاضر عمو جمال بود

توضیحات: جمال صاحب ساندویچی کلبه ی عمو جمال در یک منطقه ی ایرانی نشین ِ مونتراله که ساندویچ زبون و بندریش شهره ی عام و خاصه

 

 

و گودر جای مرثیه نوشتن هم بود، وقتی که باید از کس و کارم قایمشون میکردم.

هیژده ساله، دانشجوی شریف، مودب، آقا، آروم و محجوب، عشق پدر مادر، آرزو داشتند شبیه پسرعمه ی بزرگش بشود، برود بعدها خارجه برای ادامه ی تحصیل.. با سردرد و حالت تهوع و به خیال مسمویت غذایی میبرند بیمارستان. کار بیخ پیدا میکند و عکس و اسکن میگیرند، میبینند در پیشانی بچه خونه لخته شده. میخوابونند، نمیدانند از کجا آمده، نه سرش ضربه خورده، نه تصادف کرده، نه تکون خورده از جاش. نشسته فقط درس خوانده کل عمرش را. بچه را میخوابانند که لخته حرکت نکنند، ای دل ِ غافل که یک رگ مغزی اصلا باز است، خون مغز سر ِ بچه را در عرض پنج روز پر میکند. شب به کما میرود، دکترش احتیاط میکند که عمل کنیم، عمل نکنیم؟ شب بعد مرگ مغزی میکند. دکترا میگویند که این بچه سکته کرده بوده. از استرس، از فشار. بیمارستان به پدر و مادر میگوید بیاید اعضای بدنش رو اهدا کنید، که مادره دیوانه میشود. قبل از اینکه کسی فکر کنه که بچه شان چی شد و کجا رفت، صبح یک قطره اشک از چشمش میاد، همه میدوند به بیرون که دکتر، دکتر، تکون خورد، گریه کرد. برمیگردن اتاقش و قلبش هم از کار ایستاده بود. به همین سادگی، بچه ی هیژده ساله، یک قطره اشک میریزه، و میره

حالا این پدر و مادر شب باید بیایند خانه، بروند در اتاقش و بچه شان دیگه هیچ وقت نیاد

 

 

گودر محل شکایت از مردم روی فیسبوک بود.

یه عکس از سفره ی هفت سین تون، یه عکس از ولیعهد، رضا پهلوی، یه عکس از شاهان ِ دوره ی ساسانی، یک آبرنگ ِ یا یه کارت گرافیکی، یه مشت چمن و سبزه و ماهی، یه عکس از خودتون کنار سفره ی هفت سین، تو هیچ کدوم ِ اینها من رو تگ نکنید تو فیسبوک، این حرکت غیر اخلاقیه بابام جانا

 

 

و گودر محل خلاصه برداری از چیزهایی بود که میخوانم.

هنگامی که برای نخستین بار خبر قتل عام رفقایمان را به گوششان رساندیم، فریاد نفرت شان به هوا خواست و بسیاری کسان آماده ی کمک شدند. این هنگامی بود که صد نفر را قتل عام کردند. ولی هنگامی که تعداد قربانیان به هزاران نفر زد و قتل عام را پایانی به چشم نمی آمد، سکوت همه جا را فرا گرفت. وقتی جنایت بعد وسیعی پیدا میکند، از نظرها پنهان میماند

از سخنرانی برتولت برشت در نخستین کنگره ی جهانی نویسندگان در پاریس، 1935
از کتاب جمعه، شماره ی 1 سال پنجاه و هشت، به کوشش احمد شاملو

 

و گودر را باید یک جایگزین پیدا کرد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
7 دیدگاه برای “مرثیه ای برای گودر !
  1. تس‌آپه می‌گوید:

    اشک ما رو که در آوردی دانشمند.
    گودر برای من ایران بود. دلم که تنگ می‌شد می‌رفتم گودر. تو گودر که بودم تو انگار کن تو ایران بودم. با رفقا.
    😦

  2. ناشناس می‌گوید:

    گودر تعطیل نمی‌شه، بلکه به عنوان یک سرویس خوراک‌خوان آنلاین همچون گذشته به کار خودش ادامه می‌ده. (نمی‌دونم کدوم احمقی این شایعه رو ساخته که گودر داره تعطیل می‌شه)
    http://goo.gl/UGIPl

  3. ش می‌گوید:

    گودر تعطیل نمی‌شه، بلکه به عنوان یک سرویس خوراک‌خوان آنلاین همچون گذشته به کار خودش ادامه می‌ده. (نمی‌دونم کدوم احمقی این شایعه رو ساخته که گودر داره تعطیل می‌شه)
    http://goo.gl/UGIPl

  4. سپ می‌گوید:

    aaaaa..man nemidoonestam ina ro to neveshti..ye seriasho khoonde boodam! ajab

  5. یاور یزدان پرست می‌گوید:

    با سلام و درود
    وبگاه زیبایی دارید خوشحال میشم با هم تبادل لینک داشته باشیم در صورت تمایل مرا مطلع سازید
    پاینده باشید
    http://navayeghalam.wordpress.com

  6. مهدی می‌گوید:

    گودر جایی بود که از لحاظ فحش و ناسزا گفتن برابری جنسیتی حاکم بود و همه یه جورایی فریک بودن به نظرم. شاید به خاطر این بود که خودشون بودن و از هیچ هنجاری پیروی نمیکردن و حتی برای اینکه خاص باشن، این خودبودنشونو به صورت اغراق شده به کار میبردند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: