و عواقب استرس

من آدم استرسی ای هستم؟ بلی. هستم. من لحظه های پنیک زودگذر دارم. به این نتیجه رسیدم در مواقع پنیک حرافی میکنم. مزخرف میگم. مغزم از کار ایستاده و زبانم ماجرا را از بیست زاویه ی منحصر به فرد دوباره تعریف میکند و باز تعریف میکند. بعد بالاخره موج پنیک یا با حل شدن مسئله یا با گذر زمان میخوابه و من میمونم و لیست بلند بالایی از مسائلی که نباید میگفتم و کارهایی که نشاید میکردم. در مواقع پنیک جیناب ِ الف گوش میشود، اگر اختلاف ساعت مرحمت کند به ما و جیناب خواب باشند یا سر کار، میماند والده ی محترمم که گوشی را بردارم زنگ بزنم و زر زر کنم که استرس دارم، پنیک دارم، اوف شدم. مادرم میگوید دردت چیه، و لیست بلند بالایم را میچینم: دارم اسباب کشی میکنم فردا، زیر حجم خفه کننده ی آشغالهایی که در این چهار سال توانستم دور ِ خودم جمع کنم دارم له میشوم، یک دست ِ کوچولو، حتی از غیب نیامد که نازم کند، بازوهای پرتوان دوست پسرم آنسوی قاره بود و به این ترتیب تمام مراحل اسباب کشی را تنها و بیکسانه طی کردم، نهایتا آشغال پاشغالهایی که میخواستم بروم بدهم ارتش رستگاری* برای خیریه را کیسه کردم، گذاشتم در ِ کوچه. صابخونه دید و گفت اینها چیست گفتم اینها خیریه ای بود که تف سر بالا شد و به جای خیریه سر از کیسه ی آشغال درآورد، بیچاره دلش سوخت به حال فقرا که قرار است تف سربالای من را بگیرند، اما قول داد آخر هفته ببرد بدهد به ارتش رستگاری که همه رستگار شویم و من و آشغالها را از کف کوچه جمع کرد. حالا بذار روی اینها تزی که دارد میسوزد، دفاعی که زمانش مشخص و غیرقابل برگشت شده است، بذار رویش استرس کار پیدا کردن، بذار رویش استرس جا به جا شدن به آن سر قاره در چند ماه ِ آینده، بذار رویش که باید به برادر قلچماقم اطلاع بدم من دارم میرم و تصمیم گرفته ام بروم با دوست پسرم زندگی کنم، بذار رویش راست و ریست کردن زندگی در آن طرف، بذار رویش آپارتمان مونترال مان را، بذار رویش این همخانه ی بیچاره ام که فردا قراره با هم برویم در خانه ی جدید و من قرار است بپیچانمش سر ِ دو ماه و بروم پی زندگی خودم همان آن یکی سر ِ قاره، بذار روی همه ی اینها اینکه سه ماهه رزومه ام را قر و فر میدهم و دست ِ کم برای پنجاه شرکت مختلف فرستاده ام و یک دونه مصاحبه هم محض رضای حق تعالی نگرفتم،… قبول کن مادرم که مربای دانشمند از این توده ی استرس باقی میماند و نه یک انسان ترگل ورگل.

بعد در این هیر و ویر، در این گردابی که البته در ذهن من فقط وجود دارد، مادرم امروز گله میکرد که تو نمیخواهی ازدواج کنی؟ نمیخواهی این آبروریزی را در فک و فامیل و در همساده تموم کنی؟ مادرم آدم روشنی بوده و هست. پدرم هم با آن سیبیل کلفتش با دوست پسرم نجنگید. ولی مثلا همسایه مان در ایران از طریق دخترش در کانادا از رنگ لباس زیر ما هم خبر دارد و این نقاط خاله زنک بازی را به هم وصل کنید، میرسد اینجا که همساده ی ما در ایران راپورت ِ من را به صورت متلک به مادرم میدهد، یا عموم و خاله و عمه و بچه هایشان هم دوست پسرم را دیده اند، خودشان را زده اند به آن راه و لبخند زده اند، اما ظاهرا لینکهای خاله زنک بازی در ایران در جریان هستند و جاری های مادرم مثلا یک نموره به رویش آورده اند که دختر خانوم شما مثکه در مملکت خارجه پشتگ انداخته، سر و گوشش میجنبه، درسته؟ در این لحظه درک میکنم مادرم نمیتواند چک یا لقد در گوش مردم بزند، یا بگوید دست از سرمان و از سرشان بردارید. البته یکبار یکی از فامیل های دورمان را حسابی بور کرده بوده سر این داستان. طرف، مرد ِ چهل ساله ی زن و بچه دار، آمده در فیسبوک من را اضافه کرده به دوستاش، و ای-میل من را گرفته، هر چی ای-میل مستهجن مبتذل که شامبول کسی تو عکس کس ِ دیگری افتاده بیرون را همین آقا برای من هم فوروارد میکند، اما در ضمن در مهمانی ِ خانوادگی مادر ِ من را میکشد یک گوشه و میگوید خاطر نشان کنم دختر شما با یک پسرهایی هست. عکسهایش را در فیضبوغ دیده ام. مادرم هم گفته جناب به شما چه، دوست داره. بفرمایید شما.

حالا به هر حال، غرض اینکه من حرف زیاد میزنم. نصفش را بگیر شر و ور، ولی وقتی میشنوم مادرم فکر میکند مدل زندگی ِ من در ایران باعث آبروریزی در فامیل میشود، من هم صاف برمیدارم میگویم، برایم مهم نیست، آن فامیلی که خیال میکند این مدل زندگی بد است، من پایم را در ایران نمیگذارم که ببینمش. مادرم وا رفت بیچاره، گفت خیلی بی معرفتی، یعنی پایت را در ایران نمیگذاری دیگه؟ گفتم من از اون مملکت بدم میاد؛ بیچاره بیشتر وا رفت و گفت کی میگه از وطنش بدش میاید؟ گفتم مادر ِ من، وطن؟ چه وطنی؟ مشکل آقای رهبر یک دست مارمولک جوگیر نیست فقط، مشکل اون دلقکی نژاد نیست فقط، مشکل اون فساد و چاپلوسی و بادمجون دورقاب چینی سرتاسری در مملکت نیست، مشکل اصن دم ِ دستی تر از این حرفاست، مشکل اون مملکت این است که فامیل آدم که مثلا قوم و خویشند و من عزیزکرده شون باید باشم، مدل زندگی ام غیر قابل قبول است برایشان، دیگه ما چه حرفی داریم و چه ربطی داریم باهاشان؟ معلوم است که پایم را در آن مملکت نمیگذارم.

بعد مادر عزیزکم گفت، باشه، برو به کارت برس و خدافظی کرد و گوشی را گذاشت، لابد رفت غصه بخورد. دلم سوخت، و به خودم قول دادم موقع پنیک، فقط همون آقای الف بیچاره را مورد عنایت قرار بدم و مادرم را از شرو ورهای مواقع استرس قلم بگیرم.

 

* Salvation Army

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
5 دیدگاه برای “و عواقب استرس
  1. سپ می‌گوید:

    akhey…manam hamin karo bayad bokonam

  2. Maryam می‌گوید:

    Shadidan va amighan bahat movafegham.. Be madarha nabayad goft.. Vaghty ghat mikoni va fekr mikoni alan hameye ghamo ghosato saresh.kharab kardi halet az avalesh ham badtar mishe

  3. Bahar می‌گوید:

    akhei manam hamishe sar e mamanam ghor mizanam :(((

  4. آلبالو مدرن می‌گوید:

    ama man dige ghor nemizanam, sare hichkas hamasho mirizam too khodam va hamin afsordam karde, fekr mikonam hich kaso nadaram

  5. رزا می‌گوید:

    خیلی درکت می کنم. از یک طرف مدل استرس ت عینهو خواهر کوچیکه ی خودمه (همون که مثل خودت مسکرات وارد مام وطن کرده 🙂 از طرف دیگه درد بی درمون تنفر از طرزفکر حق به جانب و فضول و قاضی مآب اعضای فامیل و کلن تک تک هموطنان عزیزِعاری از گناه و پرفکت و پرمدعا هم دردی است مشترک!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: