آقای بابا

یکشنبه را نشستم بسط در منزل. جل و پلاسم را ریختم روی میز ِ آشپزخونه و به کارهام رسیدم. ظهر صابخونه آمد که خانه را نشان ِ مستاجرهای جدید بدهد. من تکون نخوردم از پشت میز، اسلاید درست میکردم و پشتم به مناظره ی بین صابخونه و مستاجر بود. دو تا دختره آمده بودن خونه ای که ما تازه بهش اسباب کشی کردیم را ببینند. با کل عهد و عیال و بابا ننه شان آمده بودن. رفتن توی یکی ِ یکی اتاقها و سوراخ سمبه های خونه سرک کشیدن. یادم آمد که روی تختم یک دو جین لباس زیر ریخته بودم که بینشان دو سه تا از ریخت افتاده را دور بریزم و بقیه را ببرم بذارم تو کمدم تو استخر دانشگاه. تظاهر کردم که جمعیت خونه بینان البسه ی ناموسم را ندیدن. به جهنم که دیده اند در واقع.

بعد بابای یکی از دخملها آمد یواشکی بالای سر من و اسلایدهام. گفت تو دانشجویی؟ این خونه ی خوبیه؟ محله اش خوبه؟ ما مال تورنتو نیستیم، اینجا امنه؟ نزدیک ِ مترو هست؟ دو تا دختر اینجا تنها میتونن بمونن؟ راضی اش کردم که آپارتمان خوبیه، محله اش خوبه، و دخترها صحیح و سالم خواهند بود. بابائه سیبیلوی قلچماق ِ رشیدی بود، که منو یاد جک لیتون مینداخت به شدت.

بعد ایل و تبار دخملها و صابخونه رفتن و من موندم فکری که بابای من کجاست و من چرا این همه ساله که خودم رو از حمایت و قلچماقیش بی نصیب کردم. من چرا تو این همه سال بابای سیبیلوی قد بلندم را نتونستم ببرم خونه برام ببینه و تو اسباب کشی ها جا به جام کنه و مواظبم باشه که یک وقت اوف نشم. من چی شد که یکهو شدم یکه و تنها برای خودم و چند سال ِ آزگار شب آمدم خانه و چراغ خاموش بود و آقای بابایی منتظر ننشسته بود که من برسم و خیالش راحت بشه که صحیح و سالم رسیدم. ظاهرا بزرگ شدم واسه این کارها، مستقل شدم، زدم بیرون، و هیچ وقت هم ناراحتش نشدم که چرا حمایت های آقای بابا قطع شد. تا دیروز که دیدم، نع، بابای قد بلند سیبیلو همیشه خوبه و به سن و سال و میزان استقلال ِ آدم ربط نداره و این سر ِ دنیا که آقای بابا نیست، یک چیزی شاید کمه و من حالیم نبوده.

بعد لوسگری ام رفع شد و بیخیال شدم. به قول الف من میتونم چهار روز دیگه والد یک آدم دیگه باشم و نمیخواد خیلی نگران باشم که چرا والدینم بالای سرم نیستند که مواظبم باشند. منتها فکری موندم. امروز به آقای بابا زنگ زدم، خوشحال میشه که من به قصد حرف زدن با خودش زنگ زده باشم. مامانم رفته با یک گروه نیکوکاری هند و بابام تنها بود تو خونه. گفتم چطوری تنهایی تو خونه، چرا جایی نرفتی. گفت که کمر درد داره و میخواد بره دکتر عروق. گفتم استاد، میخوای اول یک اورتپد برو، بعد. گفت اورتپد سه ماه پیش رفته، فیزیوتراپی کرده، هیچ فایده ای نداشته، دکتر کلیه رفته، هیچی نبوده، دست و پاش هم درد میکنه، رفته دکتر قلب، چیزی نبوده، حالا دیگه واسه درد دست و پا و کمر شاید باید متخصص عروق هم ببینه.

من؟ من پای تلفن خشک شده بودم. من سعی کرده ام در زندگی گریه نکنم؟ نع، من همیشه وا دادم گریه کردم. امروز سعی کردم گریه نکنم. خشک شده بودم که گریه نکنم. نمیدونم چرا از فکر اینکه ِ بابام در مطب دکترهای مختلف متفکر و تنها مینشسته و منتظر میشده که جواب آزمایشهای جورواجورش رو بشنوه، دچار شکست ِ روحی شدم. پنیک کردم. گریه ام گرفت. فکر کردم زشته، من برای مرد رشید متشخصی مثل آقای بابا گریه کنم. خوشش نمیاید. بهش برمیخورد لابد. گفتم بابا جان مواظب باش. من میخوای یک سر بیام ایران؟ گفت، نه بابا جان، طوریم نیست که بخوای بیای. کمر درد که این حرفها رو نداره.

به قول خودش یک کمر درده، برای من یک سری تصاویر ترسناکه، در مطب دکترهای مختلف و آزمایشگاه های شلوغ و سنگین، و سالنهای انتظاری که تنها توشون نشسته. به قول خودش یک کمر درد ِ ساده است و جای نگرانی نیست. من میتونم آیا در جایم راحت بنشینم؟

تقویم رو تند تند ورق میزنم، کی؟ کی برم؟

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
13 دیدگاه برای “آقای بابا
  1. ناشناس می‌گوید:

    kheili sakhte doori az pedaro madar makhsoosan agar tak dokhtar bashi. man too in mored shebahat daram bahat.
    vali zendegi hamine.
    good luck

  2. soroush می‌گوید:

    ba tama vojood darket mikonam, va omidvaram ie roozi beshe ke hamamoon betoonim rahat o bi daghdaghe pishe maman o babahamoon bashim

  3. صبا می‌گوید:

    ;(((( آه……….

  4. فرزاد می‌گوید:

    آخ که زدی تو خال…من تمام دغدغه ام همینه…
    5 ماه پیش بابام رفت دکتر و بهش گفتن باید بابت مشکلی که داره درمان رو شروع کنه و تازه خدا رو شکر که در مراحل اولیه تشخیص دادن و حالا خدا رو شکر تحت درمان هست…
    ولی داغون شدم..همین فکر که بابام الان دکتر هست و پسرش نیست که کمکش کنه داغونم میکرد و میکنه..اونم مثل بابای تو به روم نمیاره و میگه نه بابا جون هیچی نیست نگران نباش ولی من همش میگم بابام پیش خودش میگه پسری که یه عمر بزرگ کردم که دستم رو بگیره الان نیست و این فکر خیلی ازارم میده!

  5. ناشناس می‌گوید:

    kheyli khoob gofti, ghashang fahmidam …:(

  6. ناشناس می‌گوید:

    قشنگ فهمیدمش. وحشتناکه یهو.

  7. printemps7837 می‌گوید:

    faghat neshastam to ofc o gerye krdam. daghighan shabih e man

  8. limooshirin می‌گوید:

    hatman boro , nagoo az iran badam miad , faghat boro

  9. پرهام می‌گوید:

    ای گل بگیرن این گوگل روووو… تو حال خودم بودم داشتم تو گودر متن رو می خواندم. به خودم که اومدم دیدم هی دارم دنبال دکمه شیر می گردم، پیداش نمی کنم

  10. آلبالو مدرن می‌گوید:

    kheili vahshatnake mifahmam chi migi, khodamo ye lahze too in mogheiat gozashtam alan ashkam sarize, delam vase baban tangeeeeee, kheili ziad, man az zamani ke umadam inja fahmidam ke babamo cheghadr doost daram

  11. مهسا می‌گوید:

    :)همیشه دوست داشتم برای پدرم اینطوری باشم و اون برای من اینطوری!نشد!قدرش رو بدون

  12. Mohsen Arjmandi می‌گوید:

    نمی دونم ماها چه مرگمونه ، وقتی باهاشون هستیم مدام جنگ جداله که » تو کار ما دخالت می کنین» وقتی هم ازشون دوریم اینطوری
    تو 6-7 سالی که ازشون دور بودم همیشه مشکلاتم مال اونا بوده و خوشی هام مال خودم ،
    شاید یکی از چیزایی که همیشه سیخ می کنه تو دلم همینه که آدم پوفیوز و قدر نشناسیم
    اون طرز حرف زدن آرومشون که مدام میگن «چیزی نیست یه عمل کوچیکه» ، «چیزی نیست یه آزمایش کوچیکه» و… بیشتر میره تو دل آدم و اعما و احشا رو میریزه بیرون
    چطور میشه که آدم بعد ازیه مدت این همه پوفیوز میشه ؟
    چطور میشه که یه آدم بعد از یه مدت اینقدر فداکار میشه که بعد از اینکه عمری رو فدای کسی می کنه انتظاری هم ازش نداره و تنها آرزوش شادی طرفه؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: