جدایی نادر از سیمین با چک و لگد

من از این زنانی هستم که در حین فیلم از خودشون صداهای عجیبی صادر میکنند؟ صداهای عجیب اعم از نچ نچ کردن، آه حسرت کشیدن، هق هق کردن، فین کردن، آه سوزناک کشیدن، آخی آخی کردن؟ بعله، من تبدیل به یک زن چاق سفید با دست های تپل شدم که دستمال تو دست عرق کرده اش مچاله شده و هی فین میکنه و وسط فیلم میگه، آخ، آخ،… آخیش، جانم. در حالی که نه چاقم، نه دست های سفید تپل دارم، نه دستمال تو دستم عرق میکنه. روحیه ام اینطور شده.

نشستم بالاخره جدایی نادر از سیمین را دیدم. در سی دی اصل هلوگرام داری که مادرم از ایران فرستاده بود. فیلم اصلا اینطور شروع شد که انگار دو تا چک ِ محکم در گوش خوردم، تو همون صحنه ی  اول ِ دادگاه که شوهر به زن میگه بابام آلزایمر داره منو یادش نیست، منکه یادمه اون بابامه… یعنی بازی ِ بازیگرها اینقدر واقعی بود، اینقدر فاصله از جامعه ی ایرانی کم بود که تو باور میکردی که باباش آلزایمر داره خب. این چک و لقدهای فیلم تموم نشد. وقتی خانوم خدمتکار بابای آلزایمری را برد در دستشویی گذاشت و گفت خودت رو بشور و شلوارت رو عوض کن و بابای آلزایمری فقط میگفت (می پرسید) سیمین، دوباره فیلم کتک میزد. یعنی منظورم اینه که درد داشت. من حالا یک نقد خوندم که این بابای آلزایمری استعاره از وطن داغون ِ ماست، ولیکن من موقع دیدن این صحنه ها فقط پدرم و پدرش در ذهنم بود… کاری به وطن و تفاسیر اونچنانی از این فیلم ندارم، فیلم بدون تفسیر هم درد داشت. آغا جان، پدر پدرم، خدا بیامرزدش، نود و چند سالی عمر کرد. انسان نازنینی بود و من مرده اش بودم. در واقع در سالی که مشروطه پیروز شد به دنیا آمده بود، میشود هزار و دویست و هشتاد و پنج شمسی. در دو سال آخر زندگی اش، چشمش کمسو شد، افتاد یک گوشه ی خانه، راه ِ درستی نمیتوانست برود، هوار میزد، خدا من رو ببر. نه جایی را میدید، نه به این آسونی کسی را به جا می آورد، نه احساس خوبی داشت، نه راه میتوانست برود. حواسش اما سر جاش بود. میدانست در چه وضعیت ِ ناجوری است. برادرها پرستار برایش گرفته بودن، هفته ای یک بار حمامش کند. مستراح و غذا به عهده ی خود ِ برادرها بود. حالا در بین راه خلاء و گوشه ی اتاقی که آغا جان داشت، آیا فرش گاهی به اصطلاح نجس میشد؟ بلی. من یکبار با آغا جان در خانه تنها بودم، که آغا جان تصمیم گرفت خودش برود مستراح. من هر چی اصرار کردم که الان نه، گفت کار واجب دارد. کشان کشان رفت و بعد روی لگن که نشست، دیگه نمیتوانست پا بشود. من یادم نیست چند ساله بودم، اما یکی از خجالت های زندگی ام اینست که نرفتم آغا جان را از روی لگن بردارم بیاورم در رختخوابش. به موبایل پدرم زنگ زدم و گفتم چی شده، گفت صبر کنم و کاری نکنم و بابا خودش میاد. بابام شاید نیم ساعت بعد آمد، وقتی که آغا جان کشان کشان خودش را برگردانده بود توی رختخوابش. توضیح صحنه و آن اتاق غمگین که بوی ادرار میداد و آقا جان که تنها حسی که ازش داشت همین بو بود، باشد برای ننوشتن. یکی از تلخ ترین تصاویری که من در زندگی ام دیدم.

باری، یک چیزی در این فیلم بود که همه ی ما رو گرفت، این که واقعیت بود. هیچیش ساختگی نبود. همه اش ما بودیم. مذهب و عقاید، بی مسئولیتی، بحران، منگنه، پول، بدبختی، پریشونی هامون. اینکه در ایران آدم محترمی که بخواد پای ارزشهای فکریش واسته نهایتا پاش خیلی آسون به دروغ باز میشه، و دروغ اصلا مسئله ی فضایی ِ مال قشر خاصی نیست. فیلم انگار لختمون کرده بود گذاشته بود ببینیم خود ِ واقعی و بدبختی هامون رو. همه چیز سر جاش بود در فیلم: حتی فرهادی یادش نرفت که نشون بده یک ایرانی وقتی داره قهر میکنه و میره، سی دی ِ شجریانش رو یادش نمیره ببره.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
5 دیدگاه برای “جدایی نادر از سیمین با چک و لگد
  1. آدم آلزایمری 100 درصد همه چیز رو یادش نمیره. فراموشی‌هاش زیاد میشه اما هنوز خیلی چیزها بیادشه. البته درجه هم داره. اونی که شما بخاطرش احساس لگد خوردن کردی خلط موضوع بوده با این کسانی که با ضربه مغزی دچار فراموشی میشند که همه چیز رو فراموش میکنند.

  2. آرمان می‌گوید:

    متوجه اين هستم که يه فکری ته تهای ذهنت نفس می کشه، که گاه و بيگاه با يه دالی کردن بی نمک زنده گی رو بهت زهرمار می کنه، و تو باز تمرين می کنی که حواس خودتو ازش پرت کنی..اين طرفا روزگار همه مون همينه، شايد تا آخرش..

  3. zadsarv می‌گوید:

    سی دی های شجریان خیلی مهم هستن . کسی نباید یادش بره

  4. xatoun می‌گوید:

    منم دوست داشتم فیلم رو
    و منم اشکم در اومد خیلی جاها
    فکر کنم ماها تو غربت رقیق تر شدیم
    هر جمله یادمون می ندازه تمام گذشته و حال و آینده مون رو
    شاید داریم به حال خودمون گریه می کنیم

    ولی واقعا خوب بازی کردن
    سوژه ساده ای بود که بارها دیده و شنیده بودیم
    اما خوب ساخته و پرداخته بودنش

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: