در آنسوی: دیدن این فیلم برای مادرپدرا اکیدا ممنوع است!

مسئله شماره یک : یوتوب دیدن در ایران جزو ِ اعمال شاقه است؟ شنیدستم که هست. ولیکن اگر از فراز وی-پی-اِن ها توانستید عبور کنید این فیلم سی دقیقه ای را روی یوتوب تماشا کنید. منتها دیدن این فیلم برای پدر مادرا اکیدا ممنوع است.

مسئله ی شماره دو: این فیلم یک وبلاگ تصویریه. جیناب ِ فیلمساز یک عدد دوربین دستی که برای فیلم گرفتن از یک کلاغ هم کم میآورد را روشن کرده، گذاشته روی میز، از زندگی خودش فیلم ساخته. یک مدل خودشیفته واری که از مستراح رفتن و مهمانی رفتن و کتاب متابش فیلم گرفته و در این حیص بیص با مادرش حرف میزنه، در واقع ای-میلش را به مادرش بلند بلند میخوانه. همان جزئیاتی از زندگی اش و زندگی بقیه را تعریف میکند و نشان میدهد که امثال من تو وبلاگ تایپ میکنند. همه ی مایی که تشریف بردیم خارجه، یک نموره از این کارگردان و داستانش را زندگی میکنیم. یعنی پدر مادر را گذاشتیم به امان خدا، دقیقا با دو چمدان، آمدیم ده هزار کیلومتر اونطرفتر. بعد وژدانمان درد میگیرد که اون دو تا آدم چه قدر گناه دارن. یکم نوسان میکنیم بین دو تا دنیای مختلف، بعد میزنیم خودمون رو به فراموشی و باده.

مسئله ی سه: من همیشه گفتم، دلم برای هیچ جای تهران تنگ نمیشود. اساسا تهران من رو یاد خاطرات خوب نمی اندازد، یاد چند تا رستوران و ساندویچی چرب و چیلی می افتم و یک میدون ونکی که این اواخر نمیشد رفت و بابت مانتویی که همیشه یک موردی داشت دستگیر نشد. جاده چالوس مثلا اوج نوستالژ من در مورد ایرانه، بعد که چند بار شهر عوض کردم و نوستالژ ِ تورنتو رو زدم فهمیدم، اساسا یک نوستالژ ِ جدیدتر، جاده چالوس را میفرستد اعماق مغزم و بهتره برای این کلمات مثل چالوس یا املت کثیف تو جاده بیخود دست و پای خودم را گم نکنم. بخواهم به همه ی اینها اضافه کنم، اصولا بعد از انتخابات عاق کردم اون مملکت رو، گفتم من پام رو نمیذارم تو اون تیمارستان که از پلیس تا مدیران سطح بالاش همه مشکل ضعف عقل دارن. نمونه اش اون حمله به سفارت انگلیس، همون عکس کذای خانوم ملکه را این کیون دریده های انگلیسی گفتن یک میلیون پوند بابت غرامتش بدید. خب، هیچی، همین نکات مسئله ی نوستالژ زدن درباره ی ایران را منهدم میکند بالکل و آدم حرصش میگیرد میگوید اصن میخوام کل المجمعین پام تو اون خاک ک…خل پرور مزین نشه.

مسئله ی اصلی: ولی، یک چیزی جون به جونم کنند همیشه اونجاست: اون پدر مادر تنهایی که هر روز در اون خونه ی گنده ی درندشت بیدار میشند. چهارصد دفعه مشتری پیدا شده خانه را بفروشند بروند یک جای کوچیک تر، دلشان نمیاید. بابای منه و اون خونه. وقتی سی و چند سال ِ پیش خانه را خریده، سفارش داده پارکت ِ کفش را از سوئیس برایش آورده اند، یک مدل عجیبی هستن پارکت هاش، یک بار و بوفه برای خودش  ساخته تو سالن پذیرایی، دو تا کتابخانه ی غولپیکر ساخته، که از در خانه مان دیگه بیرون نمیروند و اگر روزی خواستن اسباب کشی کنند باید با تبر کتابخانه ها را تیکه تیکه کنند. مادرپدر من  یک تک ِ پا بخوان برن بیرون باید هم از جلوی در اتاق من رد بشند، هم از جلوی در اتاق برادرم.  اتاق برادرم کاربردهای مختلفی پیدا کرد، شد مثلا اتاق پسر خودش یک مدت و دست به دست چرخید، اما اتاق من هنوز همانه که بوده. یعنی لباس هایی که نبردم هم هنوز همونطوری شلخته وار تو کمده که شیش سال پیش بوده.  کاغذ دیواری های آبی، هنوز هم آبی اند، و یادداشتهایی که به کمد اتاقم زدم هنوز هم همونجاست، زرد شدن کاغذها و بعضی هاشون خونده نمیشند، حداقل آخرین باری که تو اون اتاق بودم این طور بود. اساسا این مادر پدر ِ ما به نگه داشتن هر چیز همانطور که بوده علاقه دارند. مادر ِ من یک لباس نوزادی من را نگه داشته، میدانم بعضی موقعا لابد بازش میکند، نیگاش میکند، و میپرسد این بچه که در این پارچه ده سانت در ده سانت جا میشد چی شد کجا رفت؟ این مادر هر روز باید از جلوی اون ماتم کده، اتاق جوونی های من رد بشود. من برای خودم رفته ام، عیشش را کردم. دروغی در کار نیست، آمدم پشت سرم را هم نگاه نکردم. سابق بر این میرفتم هر سال ایران، آنهم از سرم افتاده. خیلی زمان گذشته، جا افتادم و خوشم آمده میتوانم بشینم بگویم این آینده من است و آنطوری که میخوام تنظیمش کنم. خوشم آمد یک آدم دیگه شدم، هر طور که عشقم کشیده زندگی کردم.

ما رفتیم.

مادرمان ماند. پدرمان ساکت و صامت ماند. نشست بیرون را نیگاه کرد که درخت خرمالوی توی حیات زرد شد، خشک شد، پیچ ِ امین الدوله ی توی حیات از ریشه در آمد، نیگاه کرد که بچه ها رفتند و سالی یک بار هم دیر به دیرتر میبیندشان. فلسفه ی غلط ماجرا این بود که من فکر کردم وقتی برای من نبودن در گذشته عادی شود، واسه پدرمادر هم عادی میشود که ما تشریفمان را بردیم. مسئله این است. برایشان عادی نمیشود.

مسئله ی آخر:  به قول یکی از رفقام، باید برویم یک ماه ایران یا آنها بیایند یک دو ماهی ور ِ دل ما و بیست چهار ساعته در شیکم هم باشیم، و بعد چند سال نبینیم هم رو، و مدل دیگه ای نیست که مثلا هفته ای یکبار برویم قورمه سبزی بخوریم خانه ی مادرمان و بعد برویم تا هفته ی بعد. مثه آدمش این بود که هفته ای یکبار برویم ور دلشان، روز ِ جمعه در خانه شان بچریم، فیلم سینمایی عصر جمعه را باهاشان ببینیم وتخمه بشکنیم و بعد برویم . مثه آدمش دیگه میسر نیست و مسئله اینست. دل و تخ  وجنم و جرئت و غیرتش رو ندارم برگردم بروم همانجا زندگی که ور دل مادرم باشم. ندارم و مسئله ی آخر اینست. مثل آدم میسر نیست. حالا این کِارگردان در آنسوی آمده فیلمش کرده این مصیبت را، پخش کرده رو یوتوب، چنگال کشیده روی دل ِ ما، سوزانده مارا. گفتم پستش کنم اینجا، چهار تا بدبخت ِ دیگه را هم چنگال چنگال کنم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
15 دیدگاه برای “در آنسوی: دیدن این فیلم برای مادرپدرا اکیدا ممنوع است!
  1. ABCD می‌گوید:

    چنگال چنگال کردی رفت ولی … جون اونجاهم بودیم چیکار میشد کرد. به قول مادرم که می گفت » با اینکه از دوریت ناراحتم ولی دلمو خوش می کنم که اونجا بهت خوش می گذره» آدم خودش باید پدر مادر باشه تا بفهمه مهر و محیت پدر و مادری چیه و اونا چی میکشن

  2. madox می‌گوید:

    جدای از سمپاتی ناشی از غربت، فیلم ضعیفی بود. سمبولیسم سانتی مانتال داشت فیلم را خفه می کرد و من را به عنوان مخاطب. متن هم در اکثر موارد کشش نداشت و دختری که داشت نامه را می خواند، خیلی بد می خواندش.
    نوشته ی خودت به جاش خوب بود.
    من به جاش دلم برای ایران تنگ شده، برای همه ی چیزهای مزخرفش حتی. دوست هام می گویند برای این است که ایران نرفته ای، یک بار بروی می بینی که دیگر نمی توانی تحملش کنی. شاید من هم اگر یک بار بروم و برگردم دلخوشی ام در ایران محدود بشود به خانواده ام.
    به هر حال دلم تنگ است…

  3. maryam می‌گوید:

    من راستش از این فیلم اصلا خوشم نیومد. به قول دانشمند طرف خود شیفته بود و فکر میکرد حالا عملیات خیبر انجام داده که پاشده اومده خارج.اگه انقدر سختته خوب برگرد. فیلمشو از ریشه دوست نداشتم.

    پیامی که تو دادی دانشمند جان، رو بیشتر دوست دارم. من هیچ وقت از مهاجرت کردنم پشیمون نشدم. کلا راضیم. با اینکه عشق خانوادم هستم اما هیچ وقت همسیکک نشدم. اتفاقا زیاد هم ایران میرم و با اینکه از حکومت متنفرمو هیچ سنخیتی با خیلی‌ کسایی‌ که اونجان ندارم، ولی‌ هر بر بیشتر دلم می‌خواد برگردم و تو همون کشور باشم.

    زندگی‌ تو خارج با اینکه عدم خیلی‌ بهش خوش میگذار و آدمو رشد میده ولی‌ اگه عمیق بهش نگاه کنیم، خیلی‌ دردناکه. ادامها اکثرا منزوی میشن. روحشون بیش از حد حساس می‌شه بر اثر زندگیه تنها به مدت طولانی‌.

    خلاصه فیلمش افتضاح بود.

  4. شیرین می‌گوید:

    دِ کردی بیمروت….بد جوری چنگال چنگالش کردی. گریه م بند نمیاد…مخصوصا قسمت دختره.

  5. امیر می‌گوید:

    سازنده این فیلم رو خیلی ها میشناسن
    حداقل با صداش آشنا هستن
    اسمش یادم نیست دقیق

  6. دایره می‌گوید:

    با اون قسمت نامه خونیش مشکل دارم! من فکر نکنم هیچ پدر و مادر سالمی چنان نامه پر سوز و گدازی پر از نوستالژی و پر از کلمه کذایی «یادته» برای بچشون بنویسن! آدم دو تا از این نامه‌ها بگیره که ریق دپرشن رو سر کشیده! من اگر روزی نامه‌ای شبیه اون از پدرم بگیرم علیرغم اینکه می‌دونم اگر برم نمی‌تونم به خاطر خدمت نامقدس سربازی برگردم و هرچی این چند ساله ریستم پنبه می‌شه ولی بر می‌گردم. حداقل در تئوری!

  7. فرزاد می‌گوید:

    میدونی چیه؟ ماها اگه بخوایم هم نمیتونیم برگردیم.
    اینجا یه چیزایی بدست میاریو و نمیدونم یه جوری میشه که نمیتونی..من خودم از اونایی بودم که میگفتم بر میگردم اما دارم میبینم که روزانه هی سنگینی وزنه های این طرف بیشتر میشه..اره مسلما ایده ال اینه که هر جمعه بری پیش پدر مادرتو حال کنی اما اون یه کم تخیلی هست..واسه همین ناخوداگاه هممون موندگار میشیم.

  8. freeda می‌گوید:

    شما اونجا می مونید… هی وزنه های برگشتنتون سنگین تر میشه … ما هم اینجا موندیم و هی وزنه های رفتنمون سنگین تر میشه…
    فیلمش هم نمی دونم بد بود یا خوب … نتونستم تا آخر ببینم… غم انگیز بود خیلی….
    حالا ساعت هفت صبح مجبورم اینقدر خودم رو غمگین کنم واقعا ؟
    بای

  9. ناشناس می‌گوید:

    تبریک میگم!موفق شدی خیلیا رو چنگال چنگال کنی!هم تو،هم سازنده اش
    من با اینکه هنوز ایرانم ولی نتونستم تا آخرشو ببینم 😦

  10. soroush می‌گوید:

    man khaharam toronto zendegi mikard va az iran kolli motenefer bood, va kolli ashegh o shifteie inja bood, kollan ham kheili inja behesh khosh migzasht va ba roohiash sazegar bood, baad ghara shod ie sar bere iran o mamanam ina ro bebine, baraie modate 1 mah, amma ie seri moshkelati pish oomad ke majboor shod 6 mah oonja bemoone, va bavar nemikoni ke hamin adami ke inghadr az iran motenafer bood, o nemitoonest oonja ranandegi kone o az khaboon rad besheo az in harfa, baad e 6 mah kamelan dasht az zendegi tooie iran lezat mibord, be tori ke vaghti karesh joor shod ke bargarde, dige vaghean nemikhast ke bargarde, va kamelan ehsase rezaiat o shadi dasht. man vaghti khaharamo ba oon hame tanafor az iran didam ke toonst oonja happy bashe motmaenam ke har kase dige ham mitoone, avalesh ie kami sakhte, tool mikeshe adam be hame chi adat kone, amma badesh kheili ham khoobe, avalesh mesle vaghtie ke hameie ma baraie avalin bar oomadim khareje, hich ki avalesh khoshhal o razi nabood, hamamoon roozi hezar bar mikhastim bargardim, kam kam adat kardim, dar morede iran bargashtan ham hamin sadeghe,

  11. نگارایرانی می‌گوید:

    با آقای سروش کاملاً موافقم .

  12. من بارا می‌گوید:

    شهر من ،من به تو می اندیشم ،نه به تنهایی خویش …

  13. شازده کوچولو می‌گوید:

    مادر و بابا داغونن. نمی دونم خودم وقتی بابا بشم هم همین طوری میشم آیا؟ این همه بشون سر نمی زنم و کاری براشون نمی کنم باز وقتی زنگ می زنه نگرانه که حالم آیا خوبه، خوب پول درمیارم آیا، خوب می خوابم آیا. یه وقتایی تعطیلیه زنگ می زنه میگه نمیای یه سر اینجا؟ می گم مادر کارم و درسم زیاده نمی رسم. می گه اشکال نداره تو خوش باشی منم خوشم

  14. Mehdi می‌گوید:

    اگر حمل بر دخالت نباشه، پدر و مادر بیان اصولا بهترِ. چون حداقل دقیقا به این درک می رسن که فرزندشون معنی زندگی رو می فهمه. بعد می آن چند وقت راحت می شینن… 🙂

  15. رزا می‌گوید:

    دلم پکید!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: