push , push تا آزادی

وقتی شروع کردم به دویدن کیلومتر اول را راحت میرفتم در پنج دقیقه، کیلومتر دوم رو هن و هون میکردم در هشت دقیقه، وسطهای کیلومتر سوم فحش را میکشیدم به عقربه های ساعت، به ریه هام، به قلبی که میخواد بزند توی گوشم که بسه دیگه. بتمرگ. دو ماه بعد، هنوز وسط ِ کیلومتر دوم هندل زدن ِ ریه هایم شروع میشود، و هیچ وقت کیلومتر سوم را تمام نمیکنم. اینطور هرگز به نیمه ماراتن هم نمیرسم. به دکترم گفتم که اینطور است. برای اینکه انسان حساسی هستم. دکترم گفت خب ندوه، همان یوگا برای قواره ی شما مناسبتر است . گفتم زرشک.

امروز چهارده بار دور جیم دانشگاه را دویدم. هر هفت دور یک کیلومتره. طبقه ی پایین را میشه دید از روی خط دویدن، کلاس اروبیک بود. یک مربی غول فشم ِ سیاهی تو بلند گو داد میزد push  push . انگار که در اتاق زایمان میخوان بچه بگیرن. پیرزنها و دخمل ها و گه گدار پسرهای چینی توی کلاس پراکنده بودن و بالا و پایین میپریدند، داشتن همان push  را انجام میدادن لابد. پیرزن ِ خط جلو، حالا پیرزن هم نبود، در دهه ششم بود حداکثر، لنگهایش را یکمی می آوورد بالا در هوا، به صورت بارزی حال نداشت، اما ادامه میداد. از آن بالا در حال دویدن دور سرشان فکر میکردم که چه تلاشی میکنیم، شصت سال، هفتاد سال، هشتاد سال، میکشیم دست و پا و مغز و دهن را این ور آن ور. لنگمان را در کلاس اروبیک با یک موزیک هیپ هاپ مبتذل میندازیم در هوا، که سالم باشیم، که دیرتر بمیریم یا مرگ آسونتری داشته باشیم. به ریه و قلبمان رو مسیر دویدن فشار می آوریم، آن push  کذا، که دویده باشیم، بگو دو کیلومتر. که سالی یکبار در مطب دکتر با افتخار بگیم که بعله، تحرک داریم. یکی هم مثل دوست پسرم نمیرود سالی یکبار خودش را به دکتر نشان بدهد. مثل من نگران آسان مردن نیست لابد. شاید از بعضی از آزمایشهای مردونه ترس داره. خودش میداند.

فقط بیست روز ِ دیگه در این تورنتوی غربتی هستم. سه شنبه قرار است از تز دکترایم دفاع کنم. اگر بپرسند تو برای پیشبرد علم چه کردی که مستحق یک دکترا هستی، میگویم من نشان دادم شوت ترین آدمهای روی زمین هم میتوانند پنج سال تمام روی صندلی یک آزمایشگاه باسنشان را فراخ و فراختر کنند و مسئله ای که هیچ اهمیتی ندارد را شاخ و برگ بدهند و به همه ی عالم بقبولانند که برای آن مسئله ی ساختگی یک راه حل پیدا کرده اند. دفاع را که انجام بدهم، قرار است دست عشقم را بگیرم، یا او دست مرا بگیرد، برویم مونترال خانه زندگی اش را بگذاریم حراج و برویم. من حراج خانه زندگی ام را شروع کردم. مبلم را گذاشتم روی اینترنت، اصلش را خریده بودم دویست و بیست دلار با هزینه حمل و نقل، نامردی نکردم توی آگهی قیمتش را گذاشتم دویست، مشتری پیدا شد. بقیه ی آت آشغالها، تلویزیون و میز و تیر و تخته را قیمت پایین نوشتم، در حد ِ ده بیست دلار، کسی محل سگ نذاشت. اجبنی ها، اصن دوست دارن تو پاچه شان کنی. فردا آگهی را عوض میکنم، یک صفر جلوی همه ی عددها میگذارم.

میآیم آفیسم، میشینم، روی همان صندلی که پنج سال است سرویس داده. وبلاگ مینویسم و میخوانم. اگر در فیسبوک برای کسی کامنتی بنویسم یا اصلا چراغم سبز باشد، غر و شکایت میشنوم که تو که دفاع داری، چرا تو فیسبوغی؟ چون عشقم کشیده، چون تمام شده همه چیز. بیست و دو دقیقه ارائه ی تز دکترا کلا دو ساعت وقت برای تمرین میخواهد. چی با خودتان فکر کردید؟ مردم چی با خودشان فکر میکنند؟ من یک انسان آزادم، اینرا بفهمید. من از زیر یوغ همه چیز سه شنبه آزاد میشوم. حداقل برای مدتی. البته باز من هم می افتم روی روتین هام دوباره، میرم تو باشگاه، دو کیلومتر را میکنم سه، push  میکنم، لنگم را کش میدهم، که دیرتر بمیرم. چی خیال کردید.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
7 دیدگاه برای “push , push تا آزادی
  1. orangakABCD می‌گوید:

    Yek mahe dige hamdigaro haminja mibinim,hyperactive jan!!! to azadi!! az chi!! az har chi azd bashi az share in kodake doro hichvaght azad nemishi;)

  2. ناشناس می‌گوید:

    ورزشو والا من بیشتر به چشم یه راه حل کوتاه مدت برای افسردگی و ملال بهش نگاه می کنم. مرده متحرک نشیم. دیرتر مردن پیش کش!

  3. madox می‌گوید:

    امیدوارم دفاع خوبی داشته باشی و به خیر و خوشی تمام شود. 🙂
    می دانی چرا ایرانی ها به تو می گویند چرا الان تو فیسبوکی؟ برای این که استرس دارند، برای این که فکر می کنند در چنین شرایطی باید طرف خودش را به در و دیوار بکوبد.
    وقتی که ایران دفاع داشتم، دفاعم ساعت 5 بود. ساعت 12 رفته بودم که برای سالن هماهنگ کنم چه کار کنیم و چه کار نکنیم.
    دیگر نمی دانستم چه کار کنم. یکی از همکلاسی هام هم باهام بود و می خواست ببیند دفاعم چطور می شود؟ بهش گفتم بیا با هم فیلم ببینیم. دو سه ساعتی فیلم دیدیم. تا ساعت 5 شد و جلسه ی دفاع شروع شد. بعدش همکلاسیم گفت من به جای تو استرس داشتم، عجب دل گنده بودی.
    بگذریم که در جلسه ی دفاع دهنم را سرویس کردند، یک ساعت توضیح دادم و دو ساعت دفاع کردم. ساعت 8 دفاعم تمام شد.
    درباره ی طول و عرض زندگی هم با خواندن نوشته ت یاد جمله ی چرچیل افتادم که در سن هشتاد سالگی خبرنگاری راز طول عمرش را پرسید، راز طول عمر این عرق خور سیگار برگ کش را، و او جواب داد: ورزش، من هرگز ورزش نکردم.

  4. امیر می‌گوید:

    زیاد به خودت فشار نیار … یه وقت قلبت میگوزه

  5. شیرین می‌گوید:

    من میز گامپیوتر میخوام اگه داری

    • دانشمند می‌گوید:

      ببین یک میز لپتاپ دارم، بلند و کوتاه میشه ولی خود میز خیلی کوچیه، یک لپتاپ و یک لیوان توش جا میشند. اگه میخوای بگو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: