دفا.ع

شب: یادم باشد فردا صبح که دفاع کردم و مدرک دانشمندی را اخذ کردم بیام بنویسم که شب قبلش سریال  جنایی میدیدم، نودل با کلم بروکلی خوردم و به فیلم سعادت آباد فکر میکردم. یکم هم به آینده ام فکر کردم، به اینکه جفت پا دارم میپرم در زندگی با یک آدم دیگه در آن سر دنیا و خانه زندگی ام را حراج گذاشتم.

صبح: دیشب بد خوابیدم، صبحش هم زود پریدم. یک قرص انداختم بالا، قرصی شدم عجالتا. یک صبحانه ی نیمبندی خوردم. بین دامن و شلوار با توجه به فرهنگ ِ شلخته پوشی آزمایشگاه مون درنگ نکردم و داغون ترین شلواری که از کمد تونستم بیرون بکشم رو کشیدم بالا.

صبح دقایقی قبل از دفاع: یک لگنی دارم، شیش سال پیش خریدم، یک ربع طول میکشد بالا بیاید، باطری دیگه نداره و بدون اینکه سیمش لاینقطع تو برق باشه، روشن نمیمونه، خس خس میکنه رسما. بعد این اواخر سیم برقش شل شده بود. باید با دست میچپاندمش تو ورودی برقش، بعد باز هم به این ترتیب روشن نمیشد. باید همچین یک فشاری هم میاوردم به ته سیم، با دست احیانا ثابت نگه اش میداشتم، بعد تازه باید یکم میپیچاندمش تا در یک زاویه ی خاصی واستد، بعد بالاخره جریان برقرار میشد و چراغ باطریش روشن میشد. حالا این لگن را برداشتم بردم سر ِ جلسه دفاع ِ دکترام. بیست دقیقه قبل از دفاع باز سیم برق جا نمیرفت، هی شل کن، هی سفت کن، بعد ییهو لپتاپ بدبخت یک صدایی داد، یه جورهایی شبیه وز، شبیه اون صدایی که تلویزیون قدیمی ها موقع خاموش شدن میدادن و بعد کلا خاموش شد، یعنی به یه حالتی که من سوختم و ریق رحمت رو همچین تا آخر سر کشیدم. از قضای روزگار، سپرده بودم خانوم جیم، دوست ِ کانادایی هم ازمایشگاهیم، با لپتاپ بیاد. آمد و بالاخره پنج دقیقه به شروع دفاع، اسلایدها افتاد رو دیوار. لاشه ی لپتاپ مرحوم را انداختم تو کیفم و از صحنه جمعش کردم.

تو جلسه: قرار بود کلا من و خانوم جیم و سه دوارهام دور ِ هم باشیم. من نمیدونم ییهو چرا یک جمعیتی آمد نشست تو دفام. بدی هم نبود، یکم به ریشم خندیدن و دستم انداختن و گفتن ریدی با این تزت. بعد هم دو ساعت من و داورا زرزر کردیم. آقای فر، یکی از دوستان قدیم ندیمم توصیه کرده بود در جواب  هر سوالی اول بگم چه سوال ِ احمقانه ای، که دیگه داورا خفه شند و روشون نشه سوال بپرسن. ولیکن من همچین پاچه لیسی ِ خاصی میکردم با هر سوال و تکریم و تمجید میکردم از داور مذبور بابت فضل و دانش لایتناهیش و سوال خوبش. بالاخره انداختنم بیرون از جلسه و بیست دقیقه لابد از آب و هوا واسه هم تعریف کردن، بعد منو گفتن بیا تو و دست دادن و تبریک گفتن و گفتند بیا برو، یک سری تغییرات سرتاسری هم در تزت بده که خدا رو خوش بیاد. این چی چی بود نوشتی.

بعدش: ببینید، من سعی کردم واسه مردم توضیح بدم که این دفاع اصلی نبود و کمیته ی خارجی ارزیابی تزم دو ماه دیگه تشکیل میشه و دفاع اصلی یه موقع دیگه است. ولی به هر حال، دوست و رفیقام خیلی تحویلم گرفتن… نکته اینجاست که من اصن از پنج سالگی متوجه شده بودم که من محبوب القلوب کسی نیستم. احساس میکردم که برای پدر و مادرم باید یک اهمیت هایی داشته باشم، ولی خارج از مرز اون خونه و زندگی، بچه زرزرویی زردنبویی بودم که کسی همچین شیفته ی من نیست. الان هم همین هستم. اصن تعجب میکنی کسی اهمیتی به من بده. اصن اگر یک نفر به من محبت کنه من بی اندازه شرمنده میشم، یه وضعی، یک طوری. بعد حالا، دیروز یک دوستم از لندن به من زنگ زد بعد از این دفاع پیزوری، من هم به جا نمیاوردم، طرف هم خوب پای تلفن سر کارم گذاشت، لهجه ی لری-آذری خاصی هم داشت. آخرش هم به جا نیاوردم و تا این اندازه اس زده بودم که تو مردی یا زنی اصن. خب یعنی وقتی پویا پای تلفن گفت که پویاست، ببینید، اینطور بگم که با تک تک ماهیچه های شکمم خندیدم. از ذوق مرگی که یک دوستی آن سر دنیاست، موبایلش را برداشته، مستقیم کانادا را گرفته، سر به سر من بذاره، بگه خانوم دکتر. خب آدمهایی مثل ما که هزاران کیلومتر با خانواده ی درجه ی اولشان فاصله دارن، دوست و رفیقشان بعد یک مدتی میشوند خانواده.

حالا من خودم میدانم که هیچ گوهی نخوردم، اما مردم که نمیدانند، یعنی من از توجهی که به دفاع دلقکیم شد بیشتر از خود اینکه دارم درسم را تموم میکنم خوشحال شدم. مسئله ختم به اینها نشد. همخونه ایم، که یکی از صمیمی ترین دوستاییه که برای خودم دست و پا کردم، برداشته بود یک کیک پنیر گرفته بود، گلی و سول رفتند یک کیک دیگه گرفته اند، رویش نوشته دانشمند مبارک، بعد آووردن گذاشتند جلوم که بیا، مبارکه. بعد اینها فکر نکردن که من که دو هفته دیگه دارم میرم از تورنتو، باید در فرودگاه اشک بریزم و مفم را جمع کنم، همچون حادثه ی مهرآباد؟ فکر نکردن من اینها را چی طور بگذارم و برم؟

کی گفت هیچ کس دوست های ایران ِ آدم نمیشود، زر زد، اینجا در نبود مادرت که لوست کند، تو جایگزین پیدا میکنی، یک آدمهایی میایند کیک میخرند اسمت را رویش مینویسند. اما فکر نمیکنند حالا وقتی که وقت ِ رفتن شد صاب کیک چه مصیبتی میکشد جدا بشود. فکر اشک آدم را نمیکنند.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
15 دیدگاه برای “دفا.ع
  1. Zara می‌گوید:

    Koli koli mobaarak bashe, daneshmand jaan:)

  2. تقی می‌گوید:

    بهت تبریک میگم دانشمند. امیدوارم زود یه کاری پیدا کنی (شایدم تا الان پیدا کردی) و وصل شی به یه منبع دلار. ولی خدایی رفتی سر کار دیگه خسیس بازیو بذار کنار، حال دلارا تو ببر. منتظر شنیدن خبرای خوش بعدی هستم. موفق باشی. تقی.

  3. baran می‌گوید:

    هورا… مبارکه. الان کلی به حالت غبطه خوردم که تموم شد این دوره ی لعنتی برات بلاخره! 🙂
    راستی سعادت آباد چطور فیلمی بود. بکوبم این همه راه برام که ببینمش یا نه؟

  4. هـ می‌گوید:

    به به
    مبارکا باشه
    دست راستت زیر سر ما 😀
    حالا از آزادیت لذت ببر چند صباحی 😉
    خوش باشی

  5. رین تین تین می‌گوید:

    مبارکه دفعه بعد دوست دارم ازدباج کنی ازدباجت رئ تبریک بگم

  6. man می‌گوید:

    behet kheili tabrik migam 🙂

  7. شین شین می‌گوید:

    قربونت برم دکی. مگه میشه کسی تو رو دوست نداشته باشه. کم لطفی میکنی در حق خودت. شاهکاری دختر. خداییش منم اگه میشناختمت در خارج از فضای مجازی بهت زنگ میزدم بعد دفات. یعنی حالا زنگم نه حتماً تو فیس بوکت پیغام میزاشتم :-). قدر خودتو بدون دکتر. در ضمن به حرف بقیه گوش نکن ازدواج نکن زوده. حالا واسه ازدواج وقت هست. دختر دیپلمه تو خونه که نیستی که بخوای تندی عروس شی.

    ببخشید که زیاد حرف زدم.

  8. HoOriXx می‌گوید:

    mobarakete!migam mogheye tez baz dochare halate panick nashodi?!:D cheghad to too zendegit joda shodi az in o ooon:(

  9. mohandessbanoo می‌گوید:

    منم خیلی تبریک می گم
    ایشالله که حسابی خوش بگذرونی این روز ها رو
    در حق خودت کم لطفی می کنی.

  10. شازده کوچولو می‌گوید:

    ییییووووووووووووههههههووووووووو!!!
    :))
    thats great dude!

  11. ناشناس می‌گوید:

    مبارکه خیلی 🙂
    در مورد پی نوشت هم من یه ماه پیش تجربه مشابه داشتم. صبح اومدن دنبالم ببرنم فرودگاه و چون دیر رسیدیم وقت نموند برا درست حسابی گریه و زاری راه انداختن انقدر که استرس جا موندن داشتم. بعدش فکر کردم شاید بد هم نشد. یه خاطره مزخرف از فرودگاه کمتر! 🙂

  12. man bara می‌گوید:

    tabrik migam …che ghalame ba haali dari! ghorbat enghad adamo shaae mikone ?!

  13. ناشناس می‌گوید:

    به عنوانه یک خوانده قدیمی خاموش ورودت رو به دارو دسته شلدون ها و لنارد ها و … و جدایی از گروه هوارد رو تبریک و تسلیت میگم!

  14. Sam می‌گوید:

    به عنوانه یک خوانده قدیمی خاموش ورودت رو به دارو دسته شلدون ها و لنارد ها و … و جدایی از گروه هوارد رو تبریک و تسلیت میگم!

  15. Mehdi می‌گوید:

    فکر کنم با چیزایی که تو پستهای آخر دیدم موندنی شدی 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: