از میان خبرها در میان فروش خونه زندگی

پسره ی هندی که آمده بود میز کامپیوتر و یک آباژورکی را ببرد، وحشی شده بود و دور خونه میگشت و هر چیزی چشش را میگرفت میگفت اینرا مجانی بده. تو که داری میری اینها را نمیخوای. بچه پررویی بود در نوع خودش. بابت آینه و آباژور و میز کلا سی و پنج دلار ازش گرفتم و گفتم بفرمایید دیگه. نمیرفت. واستاد التماس. نمیفهمیدم چه مرگشه. میگفت التماس* میکنم این جاظرفی و قابلمه را بده به من. گفتم برو بیرون جانم، من هنوز اینجا زندگی میکنم و وسایل آشپزخانه را تا روز ِ آخر میخوام. گفت من دارم التماست میکنم. بهش گفتم خجالت بکش، بیا برو آیکیا**، عین همین ها رو بخر. التماس کسی نکن. وقتی پرسید آیکیا چیه، دو زاری ام افتاد که بچه غریبه و تازه مهاجریه که از بخت و اقبال عجیبش راهش به خونه ی من باز شده. در راه مشایعتش به پارکینگ آدرس هر دو تا آیکیای بزرگ شهر را برایش شرح دادم و گفتم که چه سیستمیه.  وی گفت هفته ی دیگه باز به من زنگ میزنه موقع رفتنم از آپارتمانم، هر چی نمیخواستم بیاد ببره. تو دلم گفتم، بابا بیا بهت لقب کنه ی سلطنتی بدم جای آدرس آیکیا.

فروش مبلم هم  داستانی بود. مادمازلی که آمد مبل را ببینه، اول بازش کرد که تخت بشه، بعد رفت رویش لمید و زیر کون و کپلش را امتحان کرد که آیا نرم و گرم است یا نه. بعد همانجا خوابیده پول را اِخ کرد و گفت بیا ببریمش پایین. خواهرم با یک کامیون میاید میبرد این را. من ِ ریقونه را چه به این حرکات، اما گرفتم یکسر مبل را و چپاندیمش تو آسانسور. تا دم در خرکش کردم و بالاخره دم در تو کوچه ولش کردم. دخترک هم خیلی شیک رفت نشست روش وسط ِ سرما. منتظر آبجیش. یکم نیگاه نیگاه کردم گفتم، مادام بیا برو بشین تو لابی ساختمون. مبل را از اونجا زیر نظر داشته باش. میچای. الحمدالله دو ساعت بعد که برگشتم خونه، مادام و مبل از جلوی در جمع شده بودن.

بقیه ی خرت و پرت ها و تیر و تخته را یک چینی و داداشش آمدن بزخر کردن. قول دادن فردای روز ِ کریسمس بیان ببرن و یک پولی گرویی دادن و زحمت را کم کردن. خونه خالی و لخت و پتی شد حسابی. چند تا تیکه آشغال فقط دور ِ خونه بود که حسش نبود جایی بکشم ببرمشان. یک ای-میل به گروه دانشجویان دانشکده زدم که من یک تعداد صندلی و چراغ و خرت و پرت دارم، مجانی هر کی میخواد بیاد ببره. به مثال لاشه ای که انداختی میون گرگها و لاشخورها و مورچه ها، در عرض بیست دقیقه ای-میل دونی ام سیلاب شد و هر کس یک چیزی را خواست و فقط استخوان های لاشه ی مذبور به جا ماند. به همه گفتم ساعت ده شب بیان ببرن. نمیدونم عدد ده را از کجام استخراج کردم، ولیکن آنچه مسلم است تا دقایقی بعد از ساعت ده امشب، خانه ام عور میشود. در همون حیص و بیص، اون دختره ی مو قرمز کانادایی رو اعصابی که تو آزمایشگاه سیخ تو اعصابم بود و راه به راه به هیکل اینجانب میرید، ای-میل زد که من پنکه ات رو میخوام، بیا بذارش رو میز آفیسم تو آزمایشگاه. بچه پررویی هایی ان به خدا، خواستم بگم، مادام من همه چیز را گذاشتم مجانی بره که اینبار دست به سیاه و سفید نزنم، تو اجنبی سایکو که در این چهار سال اخیر جون من رو درآووردی، و مارا راه به راه مورد عنایت قرار دادی، حالا آمدی، مرقوم کردی پنکه را کجا برایت بیاورم. خیر پیش آبجی، خودت را سیاه کردی.

عقده ام را سرش خالی نکردم. به جاش مراسم عزاداری ِ مردم کره ی شمالی را نشستم تماشا کردم که داشتن برای کیم جون شان شیون میکردن. خیلی هم مودب و متین و به صف، ایستاده و موقر و با خونسردی ضجه میزدن. بعضا زنهای سلیطه ای هم در جمع بودن که اگر میزی یا زمینی زیر دستشان بود، مشت هم میکوبیدن که اوج ِ خسران و حسرتشان را نشان بدهن. منظره ی مضحکی بود. از لحاظ ِ سطح انرژی ای که دفع میکردن اصن با عزاداران روح الله خمینی قابل قیاس نبودن، نه کفنی جر خورد نه لنگ و پاچه ی لخت رهبرشان از کفن اوفتاد بیرون، اما کل سیستم از لحاظ معنایی خوب نزدیک بود به سیستم گریه و زاری ِ ایرانی ها برای از دست دادن رهبر عزیزشان. گوینده ی تلویزیون کره هم سیاه پوش و با صدایی که از بغض هر لحظه در آستانه ی مخدوش شدن بود، گفت که به جون جونمان زیاد فشار بدنی و روحی آمد و روح خدا در کره ی شمالی هم با صدای لرزان گوینده به خدا پیوست. اشاره اینکه حیاتی بابت همون بغض کلفتش که مثلا سعی داشت نشکنه برا خودش یک پای کلفت اخبار شامگاهی شد و بیست سال بعد آن قد دراز لاغرش را میکشید میبرد صدا سیما. ببینیم این مجری کره را چه خواهد شد و چه پله های ترقی را یک بغض معمولی برایش طی خواهد کرد.

*Beg

** IKEA

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
12 دیدگاه برای “از میان خبرها در میان فروش خونه زندگی
  1. مهران می‌گوید:

    در مورد IKEA بیشتر توضیح بده

  2. مهران می‌گوید:

    چرا IKEA مدل ایرانیش نیست ؟
    عربیش هم هست

  3. مهران می‌گوید:

    فکر کنم در این زمینه هم تحریم هستیم

  4. شیرین می‌گوید:

    جناب مهران من کنجکاو شدم بدونم لنگدراز دقیقا چی: آیکیا» رو باید بیشتر توضیح بده؟

    • مهران می‌گوید:

      شما هم مثل من گویا وقتی این کامنت رو نوشتی دوز آب انگورت رو زیادی بردی بالا ……. اینجا لنگ دراز نیست اینجا وقایع روزانه دانشمند ه .. اشتباه اومدی
      چه رابطه ای بین لنگ دراز و دانشمند هست ؟(نکنه اینا دو جسمن در یک بدن)

      منظورم این بود در مورد تجربه هاش از خرید کردن از آیکیا بگه ….
      حالا ایشون نمیگن شما خودت بگو

  5. افشین می‌گوید:

    حاج خانوم کجا داری میری بیزحمت ؟ مینویسی بازم یا در اینجا رو هم قراره تخته کنی ؟

  6. sherry می‌گوید:

    باورم نمی شه که داری برمی گردی ایران! یعنی هر چی بخوام به خودم زحمت بدم هم نمی فهمم. همه دارند فرار می کنند، کانادا هم یکی از جاهایی هست که خیلی ها دارند تلاش می کنند خودشون رو برسونند آنجا، آنوقت شما!!!
    آرزو می کنم هیچ وقت پشیمون نشی. سفر به خیر

    • N می‌گوید:

      واا! دختره اینهمه توضیح داده…تب کرده، لرز کرده، ذوق کرده که داره جمع می‌کنه بره ونکوور پیش پارتنرش، حالا شما تازه میگی‌ چرا میری ایران؟!

  7. عن می‌گوید:

    من میگم کلا این هندیا عن توشون زیاده…زحمت هم به خودت نمیدادی آدرس ایکیا رو بدی چون در هر صورت نخواهد رفت خودتو آماده کن که میاد پیش خودت… قبل مرگ آیت الله کیم جون، با اینکه دوست موست کره ای هم داشتم پی نبرده بودم که اینا هم توانایی های زیادی دارن در امر تظاهر و این مدلی عر زدن. فقط خاک نداشتن تو سرشون بریزنوبکوبن روش….. حال اون مو قرمزیم حیف نگیری به مولاااااا…..

  8. man bara می‌گوید:

    dokhtar kanadaee ro begooooo
    : ))))))) che khoshaaaali boode efrite (efrite ro baraye in goftam ke to azash badet miad !)

  9. zadsarv می‌گوید:

    حیاتی جدیدن بعد از 33 سال مالش، ریش هم گذاشته جاکش . (ا چه با حال . شعر شد. )

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: