آنچه در تعطیلات ژانویه گذشت

به مادرم ای-میل زدم، گفتم اگر شبها تا دوازده شب تو آزمایشگاه دارم روی تزم تلاش میکنم، فقط برای اینه که فارغ التحصیل بشم که شما بیاید منو تو شنل و ردای دکتری ببینید و تو فضای سبز پر دار درخت ِ دانشگاه مون عکس یادگاری بگیرید و حالش رو ببرید. نمیدونم این منتها رو که سر این پدر مادر میذارم، میخوام کجا رو باهاش بگیرم.

باری، تعطیلات ژانویه ی نامتعارفی بود. جدای از اینکه تا آخرین روز قبل از تعطیلات شبها تا دوازده تو آزمایشگاه بودم، بقیه اش به دیگر انواع حمالی گذشت.

روز اسباب کشی از تورنتو، ساعت هفت و هشت دقیقه با ساعت ِ داخلی ِ مغزم بیدار شدم. صدای قهقهه ی چندش آور یک مرد ریشو از دور میامد. از کجا میدونم ریشو بود نمیدونم. تقصیر جمهوری اسلامیه که ریش در مغزم به چیزهای منفی وصل شده. باری، الف را یک تکونی دادم که وخیز ! صبح روز موعود رسید. فرستادمش دمبال ِ ماشین. خودم هم افتادم به جون خونه و چمدون ها. تخت را که یک مشتری آمده بود روز ِ قبلش برده بود، فلذا کیسه خواب و پتو متوها را از کف زمین جمع کردم و تپاندم تو کوله پشتی و چمدون ها. کمر را قرچ قروچ میدادم بابت رو زمین خوابیدن شب قبلش. بسوزه پدر دلارهای سیاه.

الف با کوچیک ترین ماشینی که حاجی اتومبیل کرایه میشد بهش بندازه آمد. رسما پراید پنج در گرفته بود. سه تا جعبه ی بزرگ بیست کیلویی و یک چمدون لگنی که از شدت بزرگی شرکتهای هواپیمایی ازم قبول نمیکنند را میخواستم به خودم پست کنم. دو تا جعبه ی دیگه هم میخواستم بذارم زیر میز ِ آفیسم تا دفعه ی بعد که میام این ورا کم کم وخورده خورده بار کنم به اون سمت ِ قاره. دو تا گونی هم البسه ی قدیمی و پتو و ملافه هم میخواستم ببرم بدم ارتش رستگاری که ثوابی برده باشم. یک سری خرت و پرت های رفیقم هم تو خونه ی من بود که قول داده بود براش به شیلی پست کنم. به این ترتیب همه ی این اقلام تو ماشینه جا نشد. آنروز همه چیز شد چند بار رفت و آمد و زورچپان و فشار و هل و هن و هون. من و الف هم که یک جفت پت و مت هستیم. خرکش کردیم آت آشغالامو تا پستخانه. تو پسخونه پیرمرد ِ پستخونه چی بسیار همکاری کرد. الف اعتقاد داشت چون من خوب با پیرمردها لاس میزنم. من اعتقاد دارم من مردم دارم به طور ِ کلی. باری، جعبه ها و چمدون ها پست شد و دردسر ها را از سرمان کم کردیم، آخرهاش که اثر قرص آرامبخشم پریده بود، چند تا فاوک فاوک هم کردم سر الف بدبخت که گفت خیلی نکبتی و بعد بیخیال شدیم. کم کم سرش را کج کردیم به جاده به سمت مونترال، به خونه ی الف، که آن را هم پاکسازی کنیم و آشغالهایش رو پست کنیم آنوری.

بقیه ی تعطیلات در مونترال به رفیق بازی گذشت. از این ادا اصولها که ما داریم میریم و دوستان یکم ابراز کردن که در آینده دور شاید دلشون برامون تنگ بشه. ما هم خوشحال شدیم از این بابت. در این تعطیلات ، بی ربطه، اما به ارزشهای شهرام شبپره پی بردم. یعنی متوجه شدم، وی جایگاه خودش را در موزیک قرقمبیلی دامبولی مملکت ما داره، و درسته نسل جوون به اندازه ای که در خور ِ شهرام شبپره هست از خوشگل محله مون و سر درس هندسه استقبال نمیکنه، اما به هر حال، شبپره صد بار به شهرام صولتی یا آبجی اش شرف داره. در این تعطیلات همینطور متوجه شدم که یک فیلم صامت سیاه سفید، همونطور که هشتاد سال پیش مردم رو روی صندلی سینما میخ میکرده، میتونه من رو هم میخ کنه. در این تعطیلات همینطور متوجه شدم که شب سال نو، آدم بهتره تا خرخره الکل خورده باشه که بتونه سرمای جانکاه منفی یک عدد بزرگ را تحمل کنه و در فضای آزاد موزیک مجانی گوش بده و آتیش بازی ببینه، تا هشتاد چوخ بسلفه و در گوشه ی یک کلاب کیپ ِ پر از پسر دست به … بفهمه که نسبت دخترها به پسرها در این کلاب یک به دهه.

در این تعطیلات همینطور متوجه شدم که یک کیسه هایی هستند که سرشان کیپ میشود و یک سوراخ به اندازه ی سر جاروبرقی دارن، و میشود لحاف تشک و کیسه خواب و کاپشن های کپلی را قل داد داخلشان و با جارو برقی هوای داخل کیسه را چنان کشید که پتوی کذا به اندازه یک مقوای مفلوک باریک شود، سپس پتو را سر داد ته چمدان و قهقهه ی مستانه زد. از این کیسه ها گرفتم و البسه ی قلمبه ی الف را برایش نقلی کردم و کاری کردم که انگشت به دهن ماند و استغفار طلبید از بابت هوش سرشار ذکاوت بی حد و حصر دوست دخترش. حتی الف پیشنهاد داد که با دیدن این کیسه ها میخواست سر به بیابان بگذاره.

باری، تمام شد، فعلا سمت راست قاره تمام شد. پنج شنبه فصل جدیدی از حمالی ها شروع خواهد شد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
13 دیدگاه برای “آنچه در تعطیلات ژانویه گذشت
  1. مازیار می‌گوید:

    من فقط از تو گودر اومدم تو وبلاگ که بگم «سر زنگ هندسه» مال شبپره نیست و مال «هاتف»ـه.
    حتما قبول دارید که تذکر خیلی مهمی بود. چون داشت ایدئولوژی شما و نگرشتون به آقای شیپره رو متاثر میکرد.

  2. مازیار می‌گوید:

    looooool
    لینک اشتباه دادم. اینه درستش:

  3. shima می‌گوید:

    be tore tasadofi esme kise ha yadet hast ?

  4. HAD می‌گوید:

    من از نوشته هاى شما حالى کردم! واقعى مينويسيد.

  5. زینب می‌گوید:

    هزینه پست تا ونکوور چقدر شد و میشه لطفا بگی پروسه چطوریه؟ من هم وضعیت مشابهی دارم منتها به سسکتون!!!

    • دانشمند می‌گوید:

      یک جعبه ی متوسط (استاندارد کمپانی های حمل و نقل) که پونزده بیست کیلو باشه میشه سی چهل، حداکثر پنجاه

  6. شین شین می‌گوید:

    بابا این کیسه ها فوق العاده ان. من که سالیان سال تبلیغشو میدیدم و فکر میکردم چرنده. دلیلش احتمالاً برمیگرده به اینکه یه زمانی وسط حیاط نمایشگاه (تهران ) غرفه زده بودن اینا رو نمایش میدادن و خوب تو نمایشگاه اصولاً آشغال میره تو پاچه آدم. بعد سالها امسال موقع اسباب کشی منم از اینا گرفتم و معجزه جارو برقی هوش از سر خودم و همسر محترم پروند.

  7. بهزاد می‌گوید:

    اسم این مشمبا ها چیه
    این کیسه ها اسمشون چیه ؟؟
    شرکت شازنده اش کیه ؟؟
    منم میخوام

  8. masti می‌گوید:

    daneshmande azizam,,,mishe esme in kise ha ro begi? rasti ye chan vakhiye az gooder mikhoonae,,,,vali hamishe mikhoonamet va hamchenan asheghetam

  9. بهزاد می‌گوید:

    اسم این مشمبا ها چیه
    این کیسه ها اسمشون چیه ؟؟
    شرکت شازنده اش کیه ؟؟
    منم میخوام

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: