در رویای چراغ گازی

ببینید، زندگی میکروسکوپی من، اهمیتی ندارد. جابه جا شدیم، در یک ماراتن سه روزه، بیشتر وقتمون رو با هندی های کروات زده فکولی در مبلمان فروشی و آیکیا و وال مارت، سر و کله زدیم و تیر تخته و مبل و تشکیلات خریدیم، خانه چیندیم. حمالی هم به جای خود، به حد اعلی حمالی نمودیم. بعد آدم در اوج خستگی بعد از حمالی و تیر و تخته به هم وصل کردن، ذوب میشود رو زمین، و فکرش میرود در یک دورهایی. من یعنی فکرم میرود در دورهای دور. دورهای من مال بیست سال پیش هستند، دوردورهای الف، چهار پنج سال پیشش هستند. این است فرق ما. حالا به هر حال، چند روزه، بی ربطه، اما به برق رفتن های بیست سال پیش فکر میکنم. به اینکه جنگ تموم شده بود، اما جای خمپاره هاش همچنان میسوخت. برقها میرفت شبها، هنوز و همچنان. همچی عصر که میشد یک روز در میون، این برقه میرفت. یهش میگفتن به اصطلاح خاموشی. ساعت و برنامه از قبل نمیدادن. تعجب هم دیگه نمیکردیم. خب برقا رفته دیگه. بعد اینقدر این برقا رفت که مامان بابام شال و کلاه کردن رفتن خیابون چراغ برق، و یک جفت چراغ گازی تهیه کردن، آمدن از شیر فلکه ی گاز تو آشپزخونه سیم ِ مسی کشیدن، یک چراغ را زدن تو آشپزخونه، یکی زدن تو وسط هال ِ خونه، کبریت و شمع هم دیگه بالا سر تخت خوابشون بود، برقا که میرفت، پروسه مشخص بود، با شمع راه را پیدا میکردن تو آشپزخونه، چراغ گازی رو روشن میکردن، بعد تو هال، چراغ هال. به اتاق ها و دستشویی و پذیرایی و راهروها و امباری هم چراغ نرسید. فلذا، در مواقع خاموشی، پای چراغ گازی ِ تو هال ولو میشدیم روی زمین. بنده مشق مینوشتم، مامان بابام تخته نرد میزدن، برادرم را یادم نیست چی میکرد، کتاب میخوند علی الظاهر یا اصلا میرفت تو کوچه گم و گور میشد، نارنجک و فشفشه رد و بدل میکرد، فوتبال میزد در تاریکی و نور کمرنگ غروب، یا در اتاقش میچپید. چیزی که یادمه صدای هوهوی چراغ گازی بود، گازی که میآمد و میسوخت و هوهو میکرد و مامان بابام که تاس میریختن، شش و بش، و بابام که تقلب میکرد، سه و چهار رو میخوند جفت چهار و جیغ مامانم رو در می آورد. این دو تا اصن معتاد تخته نرد بودن. کار نداشتن برقا هست یا نه. در مواقع غیر خاموشی هم همیشه داشتن تخته میزدن. میشستن رو تخت خوابشون، تاس میریختن. بابام اگه منتظر جفت شیش بود، تاس را سی بار توی مشتش میچرخوند و میگفت جفت شیش، جفت شیش بده، جفت شیش بده، جفت شیش بده، تا مادرم هوارش در میامد که میریزی یا میخوای تا صب با تاس حرف بزنی. بابا میریخت. نمیدونم چی کار میکرد، میامد جفت شیش ها براش. باز جیغ مامانم در میامد که تقلب میکنی، تاس میگیری، بابام میگفت نه خیر، تاس نمیگیرم، کار که بالا میگرفت، بابام میگفت خوب تو هم تاس بگیر اگه میتونی.

بعد باز میرم حتی چند سال دورتر. به بمباران ها. به آژیر ِ قرمز. صحنه ها مثل عکس یادمه، فریم به فریم. اما مثل فیلم یادم نیست. یادمه بابام میدوید. برق هم قطع بود. با چراغ قوه و رادیو به بغل میدوید. دمپایی های چرمیش از پاش دراومد، هول هولی پاشون کردن، من رو بلند کرد، و میدویدیم به سمت ِ زیرزمین. تو زیرزمین یکی از همسایه ها قالیچه و یک بسته نون خشک  نگه میداشت. همه با رادیو و چراغ قوه میامدن. زیر پله ها وای میستادیم. تو ساختمون، شیش تا بچه بودیم، من با بچه های طبقه ی پایین سر و کله میزدم. برادرم با بچه های طبقه ی چهارم. بچه های طبقه ی سوم، دوازده سیزده ساله که شده بودن، فرستاده بودنشون لندن تو یه پانسیون که جنگ رو نبینن. من چهار سالم بود. نمیفهمیدم جنگ چیه. میدونستم یک جای خاک و خولی هست که اسمش جبهه است. دایی ام سرباز وظیفه بوده اول جنگ و رفته بوده جبهه. همین. مامانم گفته بود که بمب میزنن، ولی به خونه ی ما نمیخوره. مادرم یک چیزی پرونده بود در این مایه ها که خونه ی ما توی دره است. چه حرف بی ربطی بود، ولی من خیال میکردم بمب تو دره نمیخوره خب. بعد مامانم حتی پرونده بود که یک ماده ی شیمیایی درست کرده، پاشیده رو در دیوار خونه مون، بمب به ما نمیخوره. دروغهایی از این مدل. خب البته بچه ی چهار ساله موجود احمقیه. خر کردنش، در جهتی که از بمباران وحشت نکنه، عملیه، چند تا دروغ شاخدار میخواد که مادر ما میفرمود راه به راه.

بعد، خب، یکروز جنگ تموم شد. خاموشی ها کمتر شد، تموم شد، دوو و پژو جدید آمد، پیکان املی شد. مارو دیگه کسی بمبارون نکرد. ولی تحریم شدیم، بدبخت و بدبختتر شدیم، ولی برقا دیگه اونقدر تاریخی قطع نشد ! مامان بابام چراغ گازی ها رو فکر کنم جمع کردن. شاید هم هنوز هست. باورم نمیشه که یادم نمیاد، تو خونه ی تهران مون چراغ گازی هست هنوز یا نه. خاطرات نوجوانی و هفت سال پیشم تو ایران یادم نیست، اما صدایی که چراغ گازی بیست سال پیش میداد و اون هال نیمه روشن-تاریکی که صدای تاس توش قشنگ میچید رو انگار قاب کردن زدن وسط اتاق پذیرایی ِ مغزم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
17 دیدگاه برای “در رویای چراغ گازی
  1. ميم الف می‌گوید:

    راه ميدونم چي مي گي من جنگ رو از نزديك لمس كردم و هنوز هم دارم تاون پس ميدم تف به جنگ

  2. shima می‌گوید:

    khoone y no mobarak.

  3. سیندخت می‌گوید:

    چراغ گازی… چقدر جالب! همیشه فکر می کردم داشتن چراغ گازی خیلی بدیهیه! الان که گفتی فکر کردم به اینکه ساالهای آخری که با مامان و بابام زنددگی کردم اصلا پیش نمیومد روشنشون کنیم. من هیچی از جنگ یادم نمیاد، 2ساله بودم که تمام شد، اما خاطرات مامان و بابام پر از وحشت ِ جنگه، و البته کارهای هیجان انگیزی مثل اینکه سال 64، وسط اون شلوغی مسافرت رفتن کرمانشاه! موبایل و اینام که نبوده، وقتی برگشتن خانواده ها خوب از خجالتشون در اومدن بابت بی خیالیشون! 🙂

  4. اسپریچو می‌گوید:

    هیچ وقت به این دقت نکرده بودم که خاطرات عین عکس میان جلو چشم آدم…
    ضمنن پاراگراف آخر منو زد ترکوند

  5. ندا می‌گوید:

    من از جنگ متنفرم یادمه وقتی آژیر می زدند همه به سمت پناهگاه مدرسه می دویدند.
    چند بار تو آون شلوغی بدجوری زمین خوردم. اگر از من بپرسن وحشتناکترین چیزی که از بچگیت به یاد داری چیه . می گم آژیر خطر

  6. katamooz می‌گوید:

    من قربون اون مامانت برم که یه ماده شیمیایی درست کرده بود پاشیده بود به در و دیوار و بمب به همین خاطر نمی اومد طرفتون 🙂

    • دانشمند می‌گوید:

      میدونم، خیلی دروغ گوی مهربونی بود. هنوز هم دروغ های مهربونی میگه. بعد مچش گرفته میشه ، میخندیم !

  7. اسپریچو می‌گوید:

    راستی دختر جون، از اون دکمه هایی که زدی تنگ نوشته هات توی وقایع گذشته یک دانشمند اینجا هم بذار، من امروز هرکار کردم لینک این نوشته تو بذارم توی توعیتر نتونستم، اونجوری که ازون تکمه ها داشته باشه می شه عین خارج، یه تکمه می زنی خودش می ره توعیتر یا فیض بوک. ماچ

  8. سپ می‌گوید:

    مامان بابای منم تخته نرد بازی میکردن و بابام هر مهره ای که می خواست می آورد و مامانم جیغش می رفت هوا…

  9. drprincess می‌گوید:

    نوشته ت بد نوستالوژیک بود. هوهوی چراغ گازی و نور غریبش… حقیقتاً یادش بخیر گفتم هم نداره. چراغ گازیهای ما هم تا قبل از اینکه خونه مونو عوض کنیم بود. به گمانم هنوز هم باشه تو اون خونه. کلی به خودمون حال داده بودیم مثلاً واسه هال یه شاخدارشم نصب کرده بودیم. شاخ گوزن داشت خیر سرش. اوضاعی بود گرچه بهتر که نشد روز به روز داره بدتر هم میشه. ملت بیحس شدن اما

  10. فهیم می‌گوید:

    چه خوب بود این پست…

  11. بهنام می‌گوید:

    قلم ابزار نوشتن است و در این روزگار تنها « آزادی » نیست که ابزار نسبت داده می شود، «مغز» را نیز بدل از « تفکر » می گیرند و فی المثل به جای « فرار متفکران » می گویند « فرار مغزها » – که البته در اینجا هیچ یک از این دو تعبیر درست نیست. مغز ابزاری نیست که بی اراده در استخدام هر آن که او را به اختیار بگیرد در آید و متخصصان که در این تعبیر همچون مغزهایی بی اراده انگاشته شده اند، اگر به غرب می گریزند از آن است که در آنجا حوایج خویش را برآورده می بینند… و غرب از قرن ها پیش تا کنون، عالمی است که در آن نفس اماره به سلطنت بر جان و تن آدمیان برنشسته است.

  12. شازده کوچولو می‌گوید:

    وای یادش به خیر اون روزا، خیلی چیزاش تلخ بود ولی بچگی احمقانه ی ما و آسون گرفتن باباها و مامانا یه دنیایی بود، نه مث الان ما که تقی به توقی می خوره عالم و آدم رو به فاک شیت می کشیم و توی تویتر و فیییس بوک نق میزنیم
    یادش به خیر تابستونای گرم و ساکتو زمستونای پر برف و مچاله شدن کنار بخاری هایی که دیگه منقرض شدن رفتن پی کارشون
    ای تو اون روح دانشمند مسلکت که من نوستالژیکمو این وقت عصر پن شنبه ای بیدار کردی!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: