کاف ِ قوی دل

یکبار در یک آذرماهی که بعدها اسمش به نوامبر تغییر کرد سوار طیاره شدم و رفتم استکهلم برای یک کنفرانس بندتمبانی. به کاف-پ-د ِ قوی دل گفته بودم که فلان روز میرسم و آیا وقت داری یک چایی بخوریم و یاد دوران دانشگاه مان در ایران بکنیم و سر همه ی استادها و بچه های ورودی مان نخودچی بخوریم؟ جناب کاف گفته بود که وقت داره، اما بعد در فرودگاه استکهلم منتظرم بود که حسابی متعجب شدم و کف کردم در واقع و از شدت تعجب، کلاه و دستکشم رو در هوای آخر ِ نوامبر استکهلم گم کردم که کلی باعث شد سرمای سوئد رو از ناحیه ی کله و انگشتهای دست احساس کنم و بفهمم کانادا تنها جای بد آب و هوای دنیا نیس. به هر حال، کاف هم در حال تلاش برای پیدا کردن هتل ِ من در استکهلم کلاه بافتنی اش را گم کرد و سر هردومون بی کلاه موند.

بعد من به چشم دیدم که آدم وقتی میخواد رابطه ی دوستی را با یکی نگه داره، نگه میداره، اگر قضا و قدر بزند و برود یکجا برای توریست بازی یا کنفرانس پارتی، اگر بخواد دوستش را از کیلومترها فاصله پیدا میکند. اینطور شد که کاف ِ قوی دل یکسر آمد کانادا و یک چندتای آن ورودی کذایی دانشکده ی کذایی را دور ِ هم جمع کرد، و طبق معمول توپ بحث از مرور خاطرات استادها و رئیس دانشکده، به وضعیت الانشون رفت، که کی رئیس دانشکده شده، کی کدوم اتاق طبقه ی بالا رو گرفته، کی داره تو دانشکده دکترا میخونه با کی، کدوم استاد رو چرا هنوز اخراج نکردن به علت ضعف عقل، کدوم استاد احمدی نژادی شده، کدومشون آنتی احمدی نژادی شده، کدوم شون دیگه به چاک ِ مانتوی دخترا گیر نمیده و بیخیال شده.

بعد یاد ِ استاد نظریه ی زبانها کردیم، که یکبار دچار پارگی سیستم اعصاب* شد وسط ِ کلاس و هفده دفعه پشت سر هم به یکی از پسرهای کلاس که داشت دوست دخترش را دید میزد گفت : بالانس میزنی؟ سر کلاس ِ من بالانس میزنی؟ بعد بیخیال شد و رفت سر ِ ادامه ی درس، اما بعد دوباره سیستم اعصابش عود کرد و بعد از چند دقیقه دادش باز درآمد که بالانس میزنی؟ دوست مذکور بالانس زن در واقع اندکی کج نشسته بود که زاویه اش با چشمهای دوست دخترش مناسب باشد. همین. بعدها استاد معماری کامپیوتر که از دانشکده ی برق با دبدبه و کبکبه میامد هم به رفیقمون گفت درست بشین. حالا شما میخونید درست بشین، اما اون خشمی که در صداش بود، , و هیکل ِ پهلوونی ِ رستمش، ترکیب میشد با جای مهر روی پیشونیش، و پیرهن سفیدی که مینداخت روی شلوارش، دوست ِ ما زهره اش ترکید. این طور شد که چند سال بعد ازدواج کردن اصن که مجبور نباشن سر کلاس هم رو دید بزنن و آرامش داشته باشن. دوست های گلی هستن. اصلا با معیت و همراهی شون با کاف نشستیم، لیست کردیم دونه دونه ی بچه های ورودی خودمون و قبل و بعدمون رو و بعد بحث نمکین ِ اینکه کی ایران مونده و کی کجاست و چی کار میکنه و آخرش برمیگرده ایران یا نه، کی با کی عروسی کرد، کی با کی به هم زد، کی رفت روی زانو، کی را کی به زور داشت میبرد روی زانو. سیراب شدیم از تحلیل زندگی همه ی رفقای قدیممون و از بحث و بررسی چگونگی روابط گذشته و آینده.

در لحظه ی آخر رفتم یک کلاه برای کاف گرفتم. بعد از سه سال تاخیر. نکته اینست که من موجود رفیق دوستی هستم و ریزترین حرکات آدمها را زیر نظر دارم و باید یک موقعی، یک جایی جبران کنم. بهش دادم، یادش نبود که کلاه بافتنی اش در خیابون های تاریک محله ی شیستا در استکهلم گم شده بود که راه ِ من رو پیدا کنه. بالاغیرتا، پلی تکنیک خیلی جای ذاغارتی بود، اما یه مشت دوست پیدا کردم که خیلی دوستشون دارم.

* Nervous Breakdown

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
5 دیدگاه برای “کاف ِ قوی دل
  1. zadsarv می‌گوید:

    من بهترین دوستم و شریکم و حتی میشه گفت شریک زندگیمو توی دانشگاه پیدا کردم. یک دوست خیلی صمیمی دیگه هم داشتیم که بعدا زد در کون ما نمی دونم به چه دلیل . کلا چند تا دوست خوب از اون زمان دارم اما همیشه از آدمهای اون دوره و همدانشگاهی ها ناراضیم . همیشه با خوم فکر میکردم من نباید بین اون آدمها قرار میگرفتم.

  2. تقی می‌گوید:

    آی گفتی دانشمند. من این استادی که از برق میومد با پیرهن رو شلوار و مهر بر پیشونی داشتو میشناسم. خیلی قبل از اینکه تو بیای پلی تکنیک من باهاش اجزا کامپیوتر داشتم. من که هیچی سر کلاسش نمی فهمیدم. وسطای ترم فهمیدم اگه جلو جلو کتابو بخونم شاید بشه فهمید چی میگه. تازه باید سه تا تیم هورتن می خوردی تا خوابت نبره. تو بوفه هم که فقط چایی ۵ تومنی بود. واسه همین چرت اجتناب ناپذیرمی شد. یادش بخیر. بد جوری عمرمونو هدر دادن.

  3. سين شين می‌گوید:

    آه.تا آخر متن دلم ميخواست اين دانشگاهي که ازش ياد ميکني دانشگاه ارشدت باشه.آخراي کارشناسيم و دلم داره ميترکه.من همين فان آتي رو هم نخواهم داشت تو اميرکبير.

  4. شهرخوبان می‌گوید:

    فکر نمي کردم يه وقتي واسه ي سوئد هم احساستي بشم ولي انگار اينجا هم شده جز نوستالژيهاي من

  5. آگرین می‌گوید:

    پارسال تابستون خدا قسمت کرد و ما مشرف شدیم استانبول. اونجا دو تا دوست داشتم که یکی شون خیلی سرش شلوغ بود، ولی یکی شون خیلی بیکار بود. این جوری شد که من تمام وقتمو با اون بیکاره در مورد اون کارداره غیبت می کردم (البته خداشاهده که شب می رفتم خونه ی کارداره و کل دیالاگامونو براش تعریف می کردم!). بعد از چند روز دیدیم دیگه خیلی تکراری شده، شروع کردیم کله پاچه ی تمام بچه های دوره مونو بار گذاشتیم. یادمه یه روزی بود که تو یه اتوبوسی داشتیم می رفتیم سمت یه ساحل شنی، بعدش دوستم به من گفت «به نظرت کس دیگه ای مونده هنوز؟» من خیلی فک کردم و با اطمینان گفتم نه!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: