ما و پلیس

همچین ورودی پارکینگ سوپرمارکته رو که پیدا کردیم، الف یک دور دو فرمون کامل زد و پیچیدیم تو پارکینگ دنبال جای پارک. بعد همچین که کپل ماشین از در ِ پارکینگ نرفته بود تو، یک ماشین پلیس بی شاخ و دم نمیدونم از کجا پیداش شد چراغ های آبی قرمزش رو هم روشن کرد، بوقش هم خیلی متین و موقر میزد، دنبال ما پیچید آمد تو. حالا ممکنه بگید من تخیل زدم، اما من یک نگاهی هم تونستم به پلیسه تو ماشینه بندازم، یک خشمی همچین تو نیگاش بود، پنداری شیر آهو شیکار کرده باشه. من گرخیدم، به الف گفتم چه غلطی کردی، نباید اونجا میپیچیدی؟ اومد دمبالمون پلیس، الف به روی خودش نیاوورد. رفت توی یک جای پارک خالی ماشین را جا داد، یکمی هم با یک استرس ملویی گفت من که کاری نکردم. منتها ترس از پلیس اصلا در کروموزوم های من کد شده، مطمئنم تا چهارده نسل آینده ی من هم از پلیس میترسند. همچین شاید به اندازه ی یک دایره به شعاع هفت میلیمتر تو زیر شلواری ام، نم ِ شاش پس آمد. پیاده شدیم، در را هم بستیم، معصوم و بیگناه راه افتادیم سمت سوپر، یه ماشین پلیس دیگه هم آژیرکشان پیچید تو پارکینگ ِ سوپره. ما دیگه راه افتاده بودیم، کم نیاووردیم، سرها پایین، به سمت سوپر. از جلو ماشین پلیسه که رد شدیم و رفتیم بین ردیف ماشین های بعدی و خیال کردیم مسئله تموم شد، یارو از تو بلندگوش داد زد، راننده برگرده بشینه تو ماشین. من زبانم چسبید ته حلقومم… دیگه دیدم رفتن نداره، برگشتم.

شاید بقیه ی ایرونی ها هم اینقدر از پلیس بترسند. شاید هم نترسن. شاید الان اگه پلیس بریزه تو مهمونی یا مجلس عروسی، یا تو میدون ونک جلوی کسی رو بگیره، مهمانها یا شخص گرفتار انگشت میانی دو تا دست را به نشانه ی فاک یو بگیرد تو صورت پلیس. من از این جرئت ها نداشتم. من و داداشم و دو تا از دختر عموهامون رو یکبار کمیته تو شهر بازی ِ اراک گرفت. برد با خودش دفتر کمیته تو همون اطراف ِ پارک. به داداشم گفت با این دخترها چه نسبتی داری؟ داداشم گفت خواهرم، دخترعموم، دخترعموم. هر کس هم اسمش رو گفت. من حداکثر دوازده ساله بودم، دخترعموهام هیفده هیژده ساله. من ترسیده بودم، اما میدونستم برادرم جرمی نداره، چون داره راست میگه، اگر ما خواهر و فک فاملیش نبودیم برادرم تو دردسر ِ بود. برای همین یکم هم به جای ترس هیجان زده شدم. برادرم هم حال کرده بود با شرایط. با این شرایط که آخرش حال طرف کمیته چی گرفته میشد میدید ما همه فامیلی مون داشمند نژاده ! آخرش داداشم رفت بابام رو پیدا کرد، یا عموم رو شاید، و اونها اومدن یکم به کمیته چیه ریدن که شما غلط کردی دخترهای ما رو بردی تو این اتاق. این برادرشونه و شما گه زیادی خوردید مزاحم بچه های ما شدید. اما در بقیه ی موارد، من موش ِ مرده میشدم اگه کار به گشت اماکن و کمیته میکشید. فقط میدونستم از نظر بابام، من رو در هر وضعیتی هم که گرفتن، حق با منه، و این گشت و کمیته و اماکنی ها همگی حروم زاده ان از نظر آقای دانشمندنژاد بزرگ. برای مثال یک بار با بچه های دانشگاه رفتیم کوه و همچین نمیدونم پای کوه موقع پایین آمدن گشت ریخت، دو تا ماشین دختر پسر را مثلا شکار کرد. دو تا دختره در ماشین ما گریه میکردن و میگفتن باباشون دیگه خونه راشون نمیده. دو تا از پسرها هم با یارو حرف میزدن و رسما گریه میکردن که ما رو نبر. من آروم در جام نشسته بودم، ترسیده بودم، قدرت هیچ حرکت و کاری رو نداشتم. میدونستم بابام یکم داد بیداد میکنه که صد دفه گفتم با این ارازل نرو کوه، من هم یکم داد میزدم اینها ارازل نیستن، همکلاسی هامن. اونهم میگفت هر کی. کوه میرید میگیرنتون. بشینید تو خونه هر غلطی میخواید بکنید. یعنی مکالمه و داد بیدادمون رو هم در ذهنم تجسم کردم، بعد بچه ها به افسره شاید پول دادن و یارو تشریفش رو برد. بلد نبودن، از اول باید پول میدادن. بابای من در این موارد آگاه بود، فلمثل، شب عروسی برادرم، با یک دسته ایران چک مسافرتی ایستاده بود دم در سالن عروسی. خیلی در جریان ِ اینکه در عروسی پسرش چه گذشت نبود، چون چند سری مختلف ریختن، و پدر محترم، چک های نارنجی و سبز و آبی را شیرینی ِ عروسی میذاشت تو مشت افسر مربوطه و اونها میرفتن، به کمیته ی اون یکی محل نزدیک هم میگفتن، یک بابایی داره برای عروسی پسرش شاباش میکنه، بریزید. آنها هم نامردی نکرده، میریختن. پدرم آخر شب همچین خسته و مونده بالاخره آمد سالن خالی را هم دید !

باری، این تاریخچه ی من و پلیس. حالا یارو پلیسه در پارکینگ ِ سوپره، پشت بلندگوش داشت هوار میزد راننده برگرده بتمرگه تو ماشین، مردم جمع شده بودن، در این وضعیت احساس میکنید صد من وزنه ی نگاه ِ مردم روی شماست. یک ایرانی ای داشت به فارسی به پلیسه فحش میداد که نژادپرست، اون بیرون این همه آدم دارن جرم میکنند اومدی اینا رو گرفتی. من دیگه عقب گرد کردم، زبانم را داشتن قورت میدادم توی حلقومم. نم ِ شاش جای خودش را به یک تپش قلب ِ بدی داده بود. رفتم از لای ردیف ماشین ها به پلیسه تو ماشین یک نگاهی انداختم و با دست اشاره کردم که چی میگی عمو؟ یارو به ماشین جلوییش اشاره کرد که یک مرد آسیایی ازش پیاده شده بود. یارو چینیه رنگ و روش مثه خودم شده بود، یعنی قول میدم شعاع دایره ی زرد کذاش در حدود چندین سانتی متر بود. طرف جهید تو ماشین و در را بست. با ما نبودن پلیس ها، با اون یکی بدبخت بودن. یعنی شاید میخواستن ما رو بگیرن، قاطی کردن، اون چینی ها رو گرفتن. خدا عالمه. من باز راهم را کشیدم به سمت سوپر، الف داشت با ایرانیه حرف میزد، من هم وارد بحث شدم، بعد سریع بیخیال یارو شدیم چون داشت خواهر مادر همه ی پلیس ها را میاوورد جلو چشم ِ ما و تئوری پردازی میکرد که آسیایی ها گنگ ِ مواد دارن لابد و اینجا پاتوقشونه. ما رفتیم تو سوپر، بین ِ ردیف ها گم شدیم. نمیفهمیدیم جای هر چیزی کجاست. جلوی یک سری سطل آشغال و جاصابونی واستادیم، یکم به جاصابونی ها ذل زدیم، بعد هم رو محکم بغل کردیم و قاه قاه خندیدیم. الف رف یه سر و گوشی آب داد بیرون تو پارکینگ و گفت آبها از آسیاب افتاده، پریدیم بیرون و گاز دادیم تا خونه.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
4 دیدگاه برای “ما و پلیس
  1. HEBROWN می‌گوید:

    دکتر ولی غیر مرتبط با این پست، پلیس های کانادا خداییش خوش تیپن. یعنی من اگه دختر بودم باهاشون می لاسیدم 😉

  2. انگشت به دهان می‌گوید:

    هجده سالم بود که اولین بار تو ماشین در حال ارتکاب عشق گرفتنم … یارو پلیسه دو ساعت چرخوندمون دو زاریمون نیفتاد باید پول بدیم… آخر به زبون اومد … مادر بسیجی وقتی داشت بازرسی بدنیمون میکرد پولامونم شمرده بود …

  3. سپیده می‌گوید:

    باحال بود! :دی

  4. mahag می‌گوید:

    eghade khosham miad az in pedar madara ke poshte bachashun dar mian o be ja bebakhshid o hala shuma gozasht kon tarafo mishuran pahn mikonan ru band.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: