بلیط ایران در خلاء

توی کتابخونه ی نشسته بودم، تهرانزیت گوش میدادم. هدفون ِ تو گوشم یک چیز آشغالیه مال ِ موبایلمه، بیشتر سر و صدا و خش خش پخش میکنه تا موزیک رو. یکم رو اینترنت دنبال کار گشتم. یک چیز ِ مرتبطی پیدا کردم و رزومه ام رو فرستادم. افسرده ام. احساس بی کفایتی و به دردنخوری میکنم. بعد امیدوار میشم با یک ای-میل و بعد باز به خودم میگم ریدی دکتر شدی، کار برات نیست.  دوست پسرم صبح ها به مرگ پا میشه، میره زیر دوش، یک چیزی میخوره، میره سر کار. من میمونم و خونه. خونه خوشگله، دیگه دانشجویی و کپکو نیست. تر تمیزه، پولی که میره دوست پسرم جون میکنه در میاره، میره بالای اجاره ی یک جای تر تمیز که من بیشتر افسرده بشم. افسرده ام میکنه که دکترا گرفتم و توی خونه بادمجون سرخ میکنم. بعضی روزها به خاطر اینکه یک رفیقیم میره کتابخونه میرم باهاش. میشینم دم ِ پنجره، مرغ های دریایی رو نیگاه میکنم. قبلا روی تزم کار میکردم. الان هیچ کار ِ خاصی نمیکنم. برای چند تا کار رزومه میفرستم. یک مقاله ای که بیست ساله دارم برای استادم مینویسم رو دزان فیسکه میکنم. اما چیزی عوض نمیشه، همون گیهه مقالهه که بوده و هست.
زنگ میزنم یک آژانس هواپیمایی، میگم برای اوایل فووریه تا اواخر فووریه بلیط ایران چیزی داری تو دستت. برام یک چیز ِ خوبی پیدا میکنه خانوم پریسا، که از لندن رد میشه.  قیمتش یک چارصد پونصد تا کمتر از بودجه ایه که کنار گذاشتم. اسکروچ ِ توی مغزم حال میکنه. میگم همین خوبه، اسمم رو براش هجی میکنم و میگم تا دوشنبه برام نگه اش دار. چون کار پیدا نکردم و افسرده ام، در یک اقدام احساساتی تصمیم گرفتم بدون ِ اینکه به پدمادرم بگم برم ایران. صد دفه تو ذهنم مرور کردم، تو فرودگاه، یک تاکسی ای پیدا میکنم که دلار قبول کنه، و موبایل داشته باشه و منو ببره تا خونه مون تو تهران و تو بزرگراه هم نکشه تو خاکی بهم تجاوز کنه. همه ی این خصوصیات رو باید تو امام ارزیابی کنم. موبایلش رو غرض میگیرم دم ِ در، زنگ میزنم به بابام، میگم بیا پایین در رو باز کن بابا جان. خوشحال میشن.

توی کتابخونه گریه ام گرفت. چشمام داغ میشن لعنتی ها، گلوم از تو ورم میکنه انگار. گریه نمیکنم جلو رفیقم. دوشنبه بلیط میخرم، هی به خودم میگم این رو. میرم ایران. میرم.  بعد از اینکه رفتم و برگشتم اینا رو بعدا پست میکنم. بعد نمیدونم چه مرگم شد که زدم زیر گریه. یعنی رفیقم نشسته بود داشت به زندگیش میرسید، بعد دید من دارم گریه میکنم. خب شما ببینید یک آدمی از صبح آمده نشسته جلوتون، به نظر خیلی هدفمند هم داشته تو مانیتورش رو خیره خیره نگاه میکرده، حداکثر هم پاشده یک تلفن زده به خانوم پریسا، خب به عقل طرف شک میکنید که یهو گریه کنه. خودم هم نتونستم توضیح بدم که چه مرگمه. گفتم افسرده ام، محیط ام عوض شده، دلم واسه آدمهای تورنتوم تنگ شده، تنهام اینجا، دلم پدر مادرم رو میخواد. دلم داداشم رو میخواد. میفهمید؟ داداشم دو تا بچه داره، یکیش در عنفوان دو سالگی اینگلیسی و فارسیش قاطی شده، خنده دار شده، و تصمیم گرفته حرف نزنه خیلی، اون یکیش اینقدر کوچیکه و گرده که صرفا میتونه تکیه بده و بشینه و آروم اطراف رو دید بزنه. بعد من به عکس های این دو تا موجود ذل میزنم. ذل میزنم. ذل میزنم. تا یهو میپرم، میبینم نیم ساعت گذشته، نمیفهمم دارم چه غلطی میکنم. بعد حالا  بعد از بیست و دو سال تحصیل به یکباره فارغ التحصیل شده باشید، در زندگی احساس خلاء کنید، دلتون برای عالم و آدم تنگ شده باشه، سنگ باید باشید که بی دلیل گریه نکنید.

امروز تو اسکایپ به ابوی و والده گفتم که میخوام بیام ایران. نتونستم نیگه دارم دهن لق خودم رو. مادرم گفت نمیخواد که بیای. وضع مملکت معلوم نیس. بگیر و ببنده. لابد میاد چس مثقال فحشایی که به این و اون میدم رو میخونن، نگران میشن که من چه تحت خطرم. چه خطری، چه کشکی، من خطرناک ترین حرکتی که در این زندگی ازم سر میزنه اینه که روی چوب اسکی های زهوار درفته ی اجاره ای مستعمل میرم از یک سراشیبی احمقانه پایین و سعی فراوان میکنم که با مغز نرم تو باقالی ها. اسمش را هم میگذارم اسکی. کارهایی که باید در دوران نوجوانی و بچگی میکردم را الان میکنم، دیر شده برای یک چیزهایی و قبولش نمیتونم بکنم. از قضیه دور نشم. خورد یک مقدار در پر و بالم که والده ام گفت نباستی بیای ایران. یکهو جنگی چیزی بشه، ما نگران میشیم. اون ور قضیه را نمیبینن. خب جنگ بشه مادر من، بنده که نمیتونم از تو اینترنت تماشاش کنم؟ مگه بقیه ی ایرانی ها جنگ بشه میخوان چی کار کنند که من نمیتونم بکنم؟ خلاصه، هیچی، نتیجه ای از مذاکرات حاصل نشد و برنامه ی غافلگیری در ایران مالید. من ماندم و کاری که پیدا نکردم، بادمجان های باد کرده و پایی که در اسکی ضرب دیده، ورزش مفرح ِ گرونی که بودجه اش رو ندارم، ظاهرا استعدادش رو هم ندارم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
38 دیدگاه برای “بلیط ایران در خلاء
  1. محمد می‌گوید:

    یعنی تو واقعا در رشته ای که دکترا گرفتی هیچ نبوغی نداری ؟
    به نظرم حداقل ITIL بخون هزینه امتحانش 150 $ هست .. 5 تا کتابه
    یعنی تو این سال ها چه غلطی میکردیم ما ….
    در اصل مخاطب این موضوع خودمم منم ارشد میخونم …ایران ..
    من جای تو بودم ول میکردم میومدم ایران …. میشدم استاد دانشگاه آزاد

    • دانشمند می‌گوید:

      نبوغ؟ من تقریبا در هیچ زمینه ای نبوغ ندارم. متاسفانه البته

    • drprincess می‌گوید:

      نبوغ؟ کار پیدا کردن زمان میخواد. اونم کار برای دکترا. من بعید میدونم که دانشمند جا بزنه و بیاد ایران استاد دانشگاه (آزاد؟؟؟؟) بشه. دختری که من تو این نوشته ها دیدم باهوشتر از اونیه که کار پیدا نکنه. ولی ایشااله شما اونجا استاد دانشگاه میشی خوشحال زندگی میکنی. کلی مربی تو دانشگاه آزاد هست که ملت بهشون میگن استاد دانشگاه. مخصوصاً که اونور خیلی احتیاجی به نبوغ نیست خصوصیات پسندیده دیگه ای لازمه برای کار جستن

  2. زهرا می‌گوید:

    بابا مامانت راست میگن برای چی بیایی یک وقت راه برگشت ببندن یک نفر هم جون سالم به در به ببره یعنی ماهم شادیم کارهم پیدا میشه مطمئن باشن

  3. madox می‌گوید:

    دلم گرفت طوری که حتی خوشی تبریک گفتن برای دکتر شدنت هم در آن کم رنگ شد. اما هر چه باشد مبارک است دانشمند.
    من هم بارها صحنه ی برگشتنم به ایران را مجسم می کنم، بعد تنم می لرزد. نمی خواهم برگردم. فکرش را بکن پدر و مادرمان از دست فرعون انداختندمان در رود نیل. حالا برگردیم که چی بشود؟ این را منی می گویم که به یک اشاره می خواهم برگردم ایران.
    بعد از این طرف داریم این جا سگ دو می زنیم و شاخه یی را گرفته ایم که آب نبردمان، هر کی از ایران زنگ می زند یا گپ و گفت راه می اندازد می گوید خوش به حالتون دارین حال می کنین. بعد تو خیالش مشروب و پارتی و بیکینی تصور می کند.
    تو درد دل کردی و داغ دل من هم تازه شد، شرمنده اگر نمک به زخمت پاشیدم. اوضاع حسابی قمر در عقرب است دوست من.

  4. Samira Kh می‌گوید:

    الان بگم غصه نخور درست می شه منو میزنی ؟

  5. تقی می‌گوید:

    یادته بهت گفتم نگران دفاع نباش، نگران دپرشن بعد از دفاع باش. این گریه و مامانمو میخام به خاطر اینه. ناراحت نباش. مثه هر چیزی یه دوره ای داره. طاقت بیاری این دوره انتقالی رو، همه چی دوباره درس میشه.

    ایرانم میخای بری برو. هیچی نمیشه.

    موفق و شاد باشی.

    • دانشمند می‌گوید:

      مرسی واسه قوت قلب. شما اسمت خیلی آشناست !

      • drprincess می‌گوید:

        دانشمند منم با این نظر دوستمون موافقم اصلاً خوبه ایران بری. یکمی مملکت گل و بلبل رو ببینی و مردم دپ زده رو قدر زندگیتو بیشتر از قبل میدونی. من چند ماه پیش یه سری زدم اونور.

      • دانشمند می‌گوید:

        فعلا که نمیشه. مادر پدرم رو ترس برداشته

  6. Zara می‌گوید:

    Aziz, man darmorede kar peida kardan ye chizi to US yad gereftam, goftam barat benevisam shayd be dard bokhore…man dar morede Canada nemidoonam. ke drooste ya na…

    Anyways, inja vase kar peida kardan, adam bayd pashe rah biofte bere melat ro bebine, to Conference, to career fair…aslan in modelish hast ke behesh migan «information interview» ya ye hamchin chizi…kolan CV ferestadan ba internet mesle ferestadan CV be blackhole mimoone….hichi azash biroon nemiad.

    man 4 mah to ye shariati kam o ish shabie to boodam, khodam va partneram ro goshatam…az bas afsorde shode boodam…Omidvaram zoodi kar giret biad.

    • دانشمند می‌گوید:

      آره، به این نتیجه رسیدم که رزومه ام رو میفرستم تو سیاه چاله های فضایی دگمه رو که فشار میدم ! حالا یک غلطی میکنم نهایتا. میرم استار باکس وای میستم !

    • drprincess می‌گوید:

      منم یه نکته بگم من که اپلیکیشن دکترامو قدیما فرستاده بودم. بابام گیر داد که برو یه صحبتی هم باهاشون بکن . یه دری به تخته خورد و ما مسافرت اومدیم اینور. من رفتم دفتر منشی رئیس دانشکده و بهش گفتم که من apply کردم و هیچ پاسخی نشنیدم. خالا یه پنج شش ماهی هم گذشته بود. اسممو پرسید هی تو کامپیوتر سرچ کرد خبری نشد شروع کرد رو میز و نهایتاً اطراف میزو گشتن و آخرش یه سری برگه از یه سوراخ سمبه ای کشید بیرون و گفت که اینا اپلیکیشنها رو پرینت میگیرن میفرستن واسه بررسی و مال من اشتباهی افتاده بوده تو این سوراخه و خلاصه به دست اهلش نرسیده. فکرشو بکن یعنی اینا اینقدر با دقت از فرمهای اپلیکیشن ما مراقبت میکنن.

  7. حمیده می‌گوید:

    زیبا بود

  8. ناشناس می‌گوید:

    سلام
    یک موضوع بی ربط
    میشه بگی که از کدو آزانس بلیط گرفتی و شمارش رو هم بدی. تخه منم برا همون موقع ها دنبال یک بلیط ارزون هستم
    مرسی
    حامد

  9. فرزاد می‌گوید:

    حالا من بر عکس…من واسه عید بلیط دارم ولی برنامه ام حسابی پیچ خورده و امروز گفتم که میخوام عید کنسل کنم ولی شاکی شدن که نه باس بیای..بیخیال بابا…اتفاقی نمیفته…این همه میرن و میان!

  10. شين می‌گوید:

    يه چي ميگم اعصباني نشي بگي چه دختر خاله شده ها…به هم نزديكيم اينجا خيلي دلت گرفت حداقل بدون يكي هست بتوني باش حرف بزني… برو يه سر ايران حال و هوات عوض شه هيچي هم نميشه نترس….در مورده كار هم كه اين ونكوور انقدر مندش بالاس كه من كلي وقته رزومه دادم برا استار باكس و همه اين فست فودي ها دريغ از يك تماس : دي. اما پيدا ميشه نهايتا غصه نخور

  11. Green می‌گوید:

    وقته رفنته الان. به این مرحله که میرسی چاره فقط دیدن خونواده س .حالا وقتشه که غافل گیرشون کنی. نگران نباش به تاکسی فرودگاه گور به گوری دلار بدی خیلیم خوشحال میشه!

  12. nana می‌گوید:

    میدونی‌ راستش این عزیزانی که میگن برو هیچ طور نمی‌شه! منو یاد شخصیت نادر در فیلم جدائی میندازن وقتی‌ که ترمه با اعتراض بهش میگه مگه نگفتی جدی نیست؟ نادرم میگه خوب جدی شد! فرقش اینه که اینجا نادر حی و حاضر هست و ترمه میتونه بهش اعتراض کنه، هر چند که در کلیت ماجرا‌ تفاوتی‌ ایجاد نمی‌کنه، ولی‌ اونجا کسی‌ نیست که تو یقشو بچسبی که مگه نگفتی هیچ طور نمی‌شه؟

  13. ناشناس می‌گوید:

    akhe 2khatr chet shode in hame chos nale mikoni, in hame zahmat keshidi ke badesh beshini ghambad begri , hame chizo manfi bebini, az inke BFet kar kone, to to khone bashi,naraht beshi, ye jayee nevsheti ke Doctor, ridi, va bayad begam ke vaghean ham ridi, yadet radte rozi 10 sat be monitor haye labe sadeghiyan zol mizadi va tahe har chizi ra dar miyavordi super active, hala 2rooz ya 1 mah job peyda nakardi. shodi mesle inaee ke hamash chosnale mikonan, baba sabr dashte bash, hame chiz dorost mishe, hamin statee ke to zendeit hasti mage sade be dast omade, in hame sharayte badtar az in dashti ona tamom shode, in state ham tamom mishe, adamiz mosafre, ye chand sali Yosef abad, y chand sali AUT, badehsh UT, badesh UofT, hala ham BC, badesh ham malom nist kojaye in kore khaki, age ghara bashe ke daemm baraye adamhaye ke ghablan bahashon toye ye mohit bodi delet tang bese, ke kole zendegi mise deltangi Daneshmand,
    Iran ham halva pakhsh nemikonan, doroste ke miri khanedaveto mibini, bad az 2 pors ghorme sabzi khordan be shekr khordan miyofti ke chera boland shodam omadam inja, dige adam be mohite jadid ke aadat kard, ba didane tarfic, dode dam va hezar ta chize dige ke inchand sal nadid, onja panic! mikoni,
    pass beshin va inhame nale nakon,
    هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم

  14. drprincess می‌گوید:

    دخترک انگار حال منو نوشتی. ژانویه درخواست دادم واسه یه کار ریسرچ اسیستنت که دقیقاً چیزهایی رو میخواست که من بلدم. یه دوتا چیز اضافه هم میخواست : openGL و یه کوفت گرافیکی دیگه ای خالی بستم که بلدم. نشستم تو هفته گذشته به سی پلاس پلاس خوندن خفن.یعنی مطمئن بودم که مصاحبه دعوتم مخصوصاً که یه ماهی بود جواب نداده بودن. چند روز پیش ایمیل اومد که یه چیزی تو مایه های به دردمون نمیخوری، فاک آف. آنچنان دپی زده بودم که نگو. اگه به درد اینا نخورده بودم که job descrption شون کپی رزومه م بود عمراً به درد کس دیگه ای بخورم. بعد هی هر نیم ساعت یه غصه دیگه هم اضافه می شد به این غصه به درد نخوری. همه غم و غصه مو چند روزی به خط کردم و هی حضور و غیابشون کردم. اصلاً ریدیم با این دکترا. من که بد شاکیم. بد خریتی کردم موندم توش. هی خواستم یه پست بزنم بنویسم که دارم از بغض خفه میشم حوصله اونو هم نداشتم. یه پست غمناکی تو اون پشت مشتا داشتم که اصلاً دلم نمیخواست آپش کنم از شدت غصه اونو آپ کردم که یه جوری دینمو به غصه هام ادا کنم. حالا تو باز اوضاعت خوبه که دوستت داره پول در میاره. خودت هم حتماً کار پیدا میکنی به زودی. شوهر من که یه رشته ای خونده که فقط یه نقاط خاصی تو دنیا واسش کار هست. من خیر سرم کامپیوتریم ولی با این دکترام انگار ریدم به هرچی سابقه که تا حالا داشتم. من که زدم تو کار دعا برای لاتاری بردن.
    پ.ن واسه اسکی کردن هیچ وقت دیر نیست خوب کاری میکنی میری ویژ ویژ تو برف. خواهشاً ناامید نشو. البته اگه داری شکسته نفسی نمیکنی و خدای اسکی نیستی الآن.

  15. حسین می‌گوید:

    باز شما مدرکتون از همین جاست، راحتتر کار پیدا میکنید. من بعد از 6-7 ماه هنوز هیچی به هیچی. باید برم تیم هورتون یا سوپر استور :دی

  16. صهبا می‌گوید:

    پیدا کردم، پیدات کردم، چیزی که می‌خوام

  17. ali می‌گوید:

    حاجی خانم دانشمند بسیار خام و لوس تشریف دارید که فکر کردید تا دکتری تون را گرفتید براتون جاب آفر می فرستن. چند تا دکتری که من دور و برم می شناسم که یکیشون تو اتاوا و اون یکی امریکا درس خوندن بدون اغراق هر بار برای کار پیدا کردن نزدیک صد جا رزومه دادن. یکبار که اون دخترک اتاوایی امریکا جاب پیدا کرد ( البته پست داک) که بعد از اتمام پروژه بهش گفتند کارت حرف نداشت ولی به سلامت بعدش هم جاب بعدی براش تو اروپا پیدا شد که خوشبختانه کار دائمه و سنیور ساینتیست یک شرکت معروف شد. خلاصه اشتباه به عرضتون رسونده بودن که تا رزومه هر جا بفرستی میگن بفرما رو تو تخم چشم ما جا داری. باید محکم باشی چون شاید مجبور شی ماه ها دنبال کار بگردی. شایدم شانس بیاری و زود پیدا شه.

  18. arta می‌گوید:

    sharmande font farsi nadaram! mikhastam bedoonam yani oon doost pesar e madar morde! hagh ezhar nazar ham nadare? baba bad bakht mire» JOON MIKANE

  19. ak می‌گوید:

    manam gerie kardam alanam behamchenin
    doktorit mobarak junam
    zore jome chi migam inja

  20. آنکور می‌گوید:

    چیکار کنیم یعنی؟ دکترا هم نخونیم؟ تازه دارم جزوه جور میکنم من … اگه بری سر کار هم میگی ، ای کاش دو ساعت وقت داشتم دو تا بادمجون سرخ میکردم. من که اینجوریم.

  21. kamioon می‌گوید:

    سوال: دزان فیسکه یعنی چی؟!

    • دانشمند می‌گوید:

      دزان فیکسه از اصطلاحات مادر گرام بنده بود برای توصیف شخصی که بسیار تیپ کرده و سانتی مانتال شده و من هم نمیدونم ریشه ی لغت از design میاد یا دزان یک لغتی در زبان شیرین فرانسه که بنده ازش بی اطلاع هستم. به هر حال، شما به جای دزان فیکسه بخون شیک و پیک

  22. شیدا می‌گوید:

    دانشمند عزیز،
    در حالی این پستت رو خوندم که باید دنبال کار بگردم ولی فراخ تر از این حرفام! در آگوست 2013، دقیقا stateئی رو دارم که تو در فوریه 2012 داشتی.
    بعد از خوندن چند تا از پستات به این نتیجه رسیدم که تجربیات کسایی که مهاجرت می کنن کم و بیش شبیه همه. حرفات برام خیلی آشناس. از شیوه بیانت لذت می برم. انگار یکی پیدا شده که دونه دونه حسایی که دارم و درست نمی دونم چی هستن رو تعریف می کنه و روشون اسم میذاره. حسه هنوز هستا، ولی دیگه غریبه نیست، ترسناک نیست.
    ممنون از این بابت.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: